کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 9 رای - 4.67 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
...آنگاه چادری شدم!
۱۲:۰۲, ۹/فروردین/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۲/فروردین/۹۱ ۱۳:۰۵ توسط یا صاحب الزمان.)
شماره ارسال: #6
آواتار
حدود 5 سال پیش بود . یه حاجتی داشتم که برآورده شدنش اون زمان خیلی خیلی برام مهم بود .حاجتم برآورده نشد ولی چیزهایی بدست آوردم و خدا بهم عطا کرد که نمیتونم توصیفشون کنم.
اون خونه رو فروختیم , یه خونه ی 2 طبقه بود. ما توو طبقه ی دومش زندگی می کردیم.طبقه ی بالاتر از ما یه جای خوبی داشت برای عبادت . رفت و آمد خیلی توش کم بود. اولش برای برآورده شدن حاجتم می رفتم و اونجا ذکر می گفتم و با خدا راز و نیاز می کردم . همین جور که پیش میرفت برآورده شدن حاجتم برام خیلی خیلی مهم میشد تا جایی که کارم به گریه و زاری به درگاه خدا هم رسید.
کلاس کنکور میرفتم اون وقت . یه همکلاسی داشتم که اون هم بی حجاب بود ولی خیلی معتقد بود . همنشینی باهاش خیلی چیزها بهم یاد داد . قبلش یه دوستی تابستون همون سال یه کتابی رو بهم معرفی کرده بود به نام " 2001 ختم " . توش کلی دستور نماز و روزه و دعا داشت .یه کتاب سبز رنگی بود .الانم دارمش.البته این رو هم بگم که این کتاب خیلی اتفاقی و معجزه وار دست بنده رسید . بنده یه دایی دارم که ایشون از کودکی برای من داستان هایی از امیرالمؤمنین (علیه السلام) تعریف میکردن.در اصل ایشون پایه ی حب نسبت به حضرت امیر (علیه السلام) رو در دل بنده قرار دادن.من هم هر جا با دوستانم میشستم این داستان ها رو برای اونها هم تعریف میکردم و خیلی استقبال میکردن.این دوستم هم جز اون دوستانم بود که این داستان ها رو گوش میداد.
خلاصه از قبل تر از تابستون اون سال کارم شده بود دعا و نیایش و تضرع به درگاه خدا.کتاب که تابستون به دستم رسید دیگه بدتر هم شده بودم . اصلاً درس خوندن از یادم رفته بود.میرفتم جایگاه عبادتم و تمام دستور های کتاب رو انجام میدادم و جالب این بود که اشکم هم زیاد شده بود.هر چی بیشتر دعا میکردم قلبم بیشتر جلا پیدا میکرد.انگار وارد یه دنیای دیگه شده بودم.
از سال پیشش داشتم راجع به چادر تحقیق و فکر میکردم.اصلاً نمی تونستم تصورش رو هم بکنم که یک روز بخوام چادری بشم یا بدون آرایش برم بیرون , حتی نمیتونستم تصورش رو هم کنم. خیلی چادر رو دوست داشتم ولی خوب ....
از دیدن خانوم های چادری لذت میبردم .اصلاً یه خانوم چادری که میدیدم جذبش میشدم . دوست داشتم بهش خیره بشم و ساعت ها اون رو تماشا کنم . یه چیزی توو درونم بهم میگفت : آیا تو که حجابت رو رعایت نمیکنی و اون که حجابش رو رعایت میکنه با هم یکسانید ؟ آیا خدا راجع به تو و اون یکسان قضاوت خواهد کرد ؟ و خیلی میرفتم توو فکر . اتفاقات عجیبی هم میافتاد که چون کلامم به درازا میکشه از گفتنشون صرف نظر می کنم.
به وسط های سال رسیدیم به اوج دعا و نیایش خودم رسیده بودم.یه روز خیلی دلم گرفت , خیلی دلم گرفته بود.از خودم , از کارام .احساس میکردم اصلاً خدا من رو نمیبینه.یه مقدار صلوات نذری داشتم اون رو ادا کردم بعد رفتم داخل اتاق .به فکرم رسید که نماز شب بخونم.یه بار قبلاً این کار رو کرده بودم .وضو گرفتم و شروع کردم . حالم عجیب بود . یه حال معنوی عجیب .
مامان بنده خواب های صادقه میبینه.امکان نداره خوابی ببینه و تعبیر نشه.غیر ممکنه.
صبح با ناز و نوازش های مادرم از خواب بیدار شدم.به شدت صورت و سر من رو میبوسید.گفتم چی شده ؟ گفت : دیروز چیکار کردی ؟ دیدم خیلی دلت گرفته بود داشتی جلوی تلویزیون صلوات میفرستادی . یه خواب عجیبی دیدم برات .هر چه قدر اصرار کردم نگفت ولی بعد بهم گفت که میگه.
رسیدم به به تقریباً اواخر فروردین . توو کتاب نوشته بود از 24 فروردین تا 24 اردیبهشت رو ماه نیسان میگن.تو این ماه بارانی از آسمان میباره که پیامبر به شدت تأکید کرده بود روی این باران و دعاهایی که تووش خونده میشه و خاصیت درمانی که داره.
مامان بنده یه ناراحتی گوارشی داشتن که هر دکتری میرفتن خوب که نمیشد هیچ , بدتر هم میشدن.ما هم به شدت بابت این موضوع ناراحت و نگران بودیم .تصمیم گرفتم این آب باران رو جمع آوری کنم و دعاهای دستور داده شده رو توش بخونم و بدم به مامانم. حدود 3 ,4 ساعت طول کشید . مامانم خوب شد ! واقعاً خوب شد ! مامانم که نمیتونست روزه بگیره از ما بهتر روزه میگرفت.واقعاً خوب شد ! و این موضوع انقدر برای من عجیب بود که حد نداره . واقعاً خوب شد ؟ این چه چیزی بود که خوبش کرد ؟واقعاً خوب شد !
هنوز به حاجتم نرسیده بودم ولی دیگه برام مهم نبود . خدا خودش رو بهم هدیه داده بود .دیگه حاجتم برام مهم نبود.حاجتم رو فراموش کردم .حالا دیگه خدا رو داشتم . این دعاها و نیایش ها با من چکار کرد ؟ من رو ساخت .من رو دوباره ساخت.دیگه از این به بعد برای حاجتم گریه نمیکردم,برای خدا خودم و اینکه چرا در برابرش اینقدر گناه کردم گریه میکردم.مفاتیح خودم رو بر میداشتم , میرفتم بالا , انقدر دعای کمیل و ابوحمزه ثمالی میخوندم تا سیر میشدم.لازم هم نبود کسی برام نوحه بخونه , خودم گریه میکردم .احساس عجیبی بود.اشکم به شدت زیاد شده بود.من چرا این جوری شده بودم ؟ چم شده بود ؟ من رو داشتن کجا میبردن ؟ توو یه دنیایی سیر میکردم . یه دنیای قشنگ .دنیایی که همه جاش بوی خدا میداد.اینکه میگم بوی خدا میداد واقعاً میگم . یه بویی به مشامم میرسید . بوی خدا , بوی اون عالم. خواب های ملکوتی میدیدم . اصلاً انگار توو این دنیا نبودم . توو یه جای دیگه بودم . توو یه دنیای باشکوه و قشنگ . تصویری از اون دنیا ندارم فقط بوی اون رو استشمام میکردم و آرامشش رو حس میکردم .
فرداش میخواستم برم کلاس.رفتم بیرون .نمیتونستم برم بیرون.خدایا من چرا اینجوری شدم ؟ احساس میکردم باید یه چیزی دورم باشه . نمیتونستم راه برم.داشتم عذاب میکشیدم.بعد از کلاس رسیدم خونه.یه ذره استراحت کردم و دوباره رفتم بالا.با خدای خودم راز و نیاز کردم.خدایا من امروز چم شده بود ؟ چرا نمیتونستم توو خیابون راه برم ؟ فهمیدم چم شده !
فرداش به همه گفتم میخوام چادری بشم.میخواستم حجابم رو رعایت کنم .دیگه از خدا خجالت میکشیدم .همه باهام مخالفت کردن .هر کس بر علیه چادر حرفی میزد.ولی برام مهم نبود.من تصمیم خودم رو گرفته بودم.لبخند خدا رو میدیدم.خدا داشت بهم لبخند میزد.حسش میکردم.
رفتم شهر ری و از بازار منتهی به حرم چادر خریدم,تنهایی.چون همه باهام مخالف بودن.اونم چه مخالفتی.چادرم رو سر کردم و رفتم به اقا یه سلامی دادم و برگشتم.تمام راه لبخند خدا رو حس میکردم.اون بو رو استشمام میکردم.چه آرامشی داشتم.
رسیدم خونه.هر کس بهم یه چیزی گفت.ولی برام مهم نبود.رفتم عبادتگاهم و از خدا تشکر کردم.و من چادری شدم.هر جمعه میرفتم حرم شاه ری , حضرت عبدالعظیم حسنی (علیه السلام).تمام راز دلم رو بهش میگفتم.انقدر گریه میکردم و باهاش درد و دی میکردم که حد نداشت.
عاشق روضه ی سیدالشهدا (علیه السلام) شده بودم.دیگه دوست نداشتم به هیچ آهنگی گوش بدم.دیگه هر موسیقی حرامی رو ممنوع کردم برای خودم. به جاش فقط روضه ی سیدالشهدا (علیه السلام) رو گوش میدادم و تا الان هم همین طور هستم . لذت و آرامشی رو که شنیدن روضه ی سیدالشهدا (علیه السلام) بهم میده هیچ چیز دیگه ای بهم نمیده .
بعد ها حجت الإسلام پناهیان توو یکی از سخنرانی هاش گفت : به این راحتی ها کسی عاشق روضه ی سیدالشهدا (علیه السلام) نمیشه.اگه یه گناهی رو ترک کنی این عشق بهت داده میشه.راست میگفت.من از بی حجابی به سمت حجاب اومده بودم.کسی که فکر نمیکرد یه روز باحجاب بشه چه برسه به چادر.
راستش اون موقع ها بعد از توبه یه عهد نامه ای نوشتم , توش خدا رو قسم داده بودم به سید الشهدا (علیه السلام) که من رو ببخشه و تووش عهد بسته بودم که یه سری از گناه ها رو مرتکب نشم , این عهد نامه رو همراه با یه مقدار خاک کربلا که یکی از اقوام از اونجا اورده بود گذاشته بودمش تو یه کیفی و انداخته بودمش گردنم , هر موقع میرفتم بالا برای عبادت , وقتی به اوج دعا و نیایش خودم میرسیدم , میذاشتمش روی قلبم , انقدر بهم ارامش میداد که قابل توصیف نیست . ولی متأسفانه گمش کردم و انگار نیمی از وجودم رو گم کردم . هنوزم که هنوزه دلم میسوزه.
مامانم خوابش رو برام تعریف کرد.گفت رفته بودیم 2تایی مشهد.توو حیاط حرم ایستاده بودیم که دیدیم امام رضا (علیه السلام) از ضریحش اومد بیرون.داشت به سمت تو میومد.رسید به تو , دستش رو کشید به سرت .وقتی این کا رو کرد همه ی کسانی که دور و برش بودن شفا گرفتن.من هم جزء اینها بودم.من هم شفا گرفتم.
من سر این خواب خیلی شکه شدم.من لیاقت ندارم.ولی آره آقا به من نظر کرده بود که من چنین تحولی تووم ایجاد شد.
بعد از اون توبه اتفاقات زیبای بسیاری افتاد که اعتقاد من رو نسبت به حجاب و چادرم بیشتر و بیشتر کرد .الان چادرم رو به شدت دوست دارم.این یک هدیه به من بود.یه هدیه از طرف خدا و ائمه (علیه السلام) . خدا من رو به سمت خودش دعوت کرده بود و چنان شیرینی رو حس میکردم که حد نداشت.الان هم با اینکه به شدت مسخره میشم حفظش کردم.با تمام وجودم دوسش دارم.کسی هم نمیتونه ازم جداش کنه. راستش اینکه خیلی ها میگن چادر سر کردن توو گرمای هوا خیلی سخته من اصلاً درکش نمیکنم چون از وقتی چادر سر کردم حتی توو گرمای سوزنده ی تابستون , اصلاً گرما رو حس نمیکنم .به خونه که میرسم میبینم از شدت گرما خیس عرقم ولی اصلاً گرمم نبوده .انگار یکی داشته بادم میزده .این قضیه رو به هر کس میگم باور نمیکنه ولی واقعیت داره . وقتی چادرم رو سر میکنم به اون حال و هوا میرم.همون بو رو استشمام میکنم.حرف دیگران هم اصلاً برام اهمیتی نداره.به خدا قسم اگه بند بند وجودم را از هم جدا کنن حاضر نیستم چادر از سر بردارم یا اگه بهم بگن تمام ثروت دنیا یک طرف و چادر یک طرف , چادر و حجاب رو انتخاب میکنم . شاید فکر کنید دارم اغراق میکنم ولی حجاب و چادر چنان شرینی در وجود من قرار داده که هرگز حاضر به تعویضش با هیچ چیز دیگه ای نیستم . حتی بهترین چیزها .

الهی شکر به عدد ما احاط به علمک .




ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: أین المنتظر ، Admirer ، یاران مهدی ، N.Mahdavian ، فدايي ولايت ، paradise ، فدک زهرا ، ali.khm ، soldier ، وحید110 ، nasimesaba ، گل مرداب ، saloomeh ، ELENOR ، نسیم ، YARA ، tiyam ، ztb ، zizi ، ريحانه ، kohnavard ، mahdi14 ، amir80 ، maryamm ، مهسا110 ، maryam 135 ، بیداری اندیشه ، omidman ، bahman6307 ، آرین (الهه.ع) ، ساقی ، Asma ، Islam ، یا زهرا ، صهبا
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پیام در این موضوع
...آنگاه چادری شدم! - soldier - ۲/فروردین/۹۱, ۳:۰۵
RE: ...آنگاه چادری شدم! - soldier - ۸/فروردین/۹۱, ۶:۰۸
RE: ...آنگاه چادری شدم! - nasimesaba - ۸/فروردین/۹۱, ۷:۲۹
RE: ...آنگاه چادری شدم! - springly - ۸/فروردین/۹۱, ۱۲:۰۸
RE: ...آنگاه چادری شدم! - فاطمه خانم - ۹/فروردین/۹۱, ۲:۱۲
RE: ...آنگاه چادری شدم! - یا صاحب الزمان - ۹/فروردین/۹۱ ۱۲:۰۲
RE: ...آنگاه چادری شدم! - a123 - ۹/فروردین/۹۱, ۱۸:۳۶
RE: ...آنگاه چادری شدم! - فاطمه خانم - ۱۰/فروردین/۹۱, ۲:۲۰
RE: ...آنگاه چادری شدم! - مهسا110 - ۴/اردیبهشت/۹۱, ۱۵:۲۰
RE: ...آنگاه چادری شدم! - فرمیسک - ۲۷/تیر/۹۲, ۱۹:۲۲
RE: ...آنگاه چادری شدم! - soldier - ۱۱/فروردین/۹۱, ۲:۱۱
RE: ...آنگاه چادری شدم! - soldier - ۱۰/فروردین/۹۱, ۴:۳۷
RE: ...آنگاه چادری شدم! - نجف آبادی - ۱۷/فروردین/۹۱, ۶:۵۱
RE: ...آنگاه چادری شدم! - soldier - ۱۵/فروردین/۹۱, ۰:۴۸
RE: ...آنگاه چادری شدم! - soldier - ۱۷/فروردین/۹۱, ۲:۱۶
RE: ...آنگاه چادری شدم! - soldier - ۲۲/فروردین/۹۱, ۰:۵۴
RE: ...آنگاه چادری شدم! - Mohammad Trust - ۲۲/فروردین/۹۱, ۱:۵۷
RE: ...آنگاه چادری شدم! - نگار - ۳/اردیبهشت/۹۱, ۲۰:۲۰
RE: ...آنگاه چادری شدم! - tiyam - ۳/اردیبهشت/۹۱, ۲۰:۳۳
RE: ...آنگاه چادری شدم! - نگار - ۳/اردیبهشت/۹۱, ۲۲:۱۱
RE: ...آنگاه چادری شدم! - tiyam - ۴/اردیبهشت/۹۱, ۱۲:۳۶
RE: ...آنگاه چادری شدم! - نگار - ۴/اردیبهشت/۹۱, ۱۷:۲۹
RE: ...آنگاه چادری شدم! - روشنک جون - ۳/اردیبهشت/۹۱, ۲۲:۴۱
RE: ...آنگاه چادری شدم! - N.Mahdavian - ۶/اردیبهشت/۹۱, ۰:۰۴
RE: ...آنگاه چادری شدم! - sevenmoons - ۶/اردیبهشت/۹۱, ۱:۰۵
RE: ...آنگاه چادری شدم! - shinay - ۶/اردیبهشت/۹۱, ۲۰:۳۸
RE: ...آنگاه چادری شدم! - ztb - ۸/اردیبهشت/۹۱, ۱۰:۳۵
RE: ...آنگاه چادری شدم! - نگار - ۸/اردیبهشت/۹۱, ۲۳:۳۶
RE: ...آنگاه چادری شدم! - ats - ۹/اردیبهشت/۹۱, ۲:۱۹
RE: ...آنگاه چادری شدم! - 872325 - ۱۰/اردیبهشت/۹۱, ۱۸:۵۹
RE: ...آنگاه چادری شدم! - زینت - ۱۱/اردیبهشت/۹۱, ۱۱:۲۸
RE: ...آنگاه چادری شدم! - soldier - ۱۲/اردیبهشت/۹۱, ۰:۱۰
RE: ...آنگاه چادری شدم! - نگار - ۲۳/اردیبهشت/۹۱, ۱۷:۰۴
RE: ...آنگاه چادری شدم! - بی نام - ۱۸/مرداد/۹۱, ۱۵:۵۴
RE: ...آنگاه چادری شدم! - ZaHrA110M - ۲۱/شهریور/۹۱, ۱۸:۲۸
RE: ...آنگاه چادری شدم! - فاطمه خانم - ۹/اردیبهشت/۹۲, ۱:۴۲
RE: ...آنگاه چادری شدم! - ساقی - ۹/اردیبهشت/۹۲, ۴:۰۶
RE: ...آنگاه چادری شدم! - medad.sefid - ۲۴/اردیبهشت/۹۲, ۲۰:۵۳
RE: ...آنگاه چادری شدم! - DRiVeR - ۲۴/اردیبهشت/۹۲, ۲۱:۳۷
RE: ...آنگاه چادری شدم! - Jim.m - ۲۴/اردیبهشت/۹۲, ۲۳:۰۸
RE: ...آنگاه چادری شدم! - Bahar - ۲۴/اردیبهشت/۹۲, ۲۳:۵۶
RE: ...آنگاه چادری شدم! - فاطمه خانم - ۲۵/اردیبهشت/۹۲, ۱:۰۴
RE: ...آنگاه چادری شدم! - عبدالرحمن - ۲۵/اردیبهشت/۹۲, ۱:۵۹
RE: ...آنگاه چادری شدم! - Bahar - ۲۵/اردیبهشت/۹۲, ۲۰:۵۵
RE: ...آنگاه چادری شدم! - مبينا - ۱۰/تیر/۹۲, ۱:۱۴
RE: ...آنگاه چادری شدم! - فرمیسک - ۱۰/تیر/۹۲, ۱۰:۲۲
RE: ...آنگاه چادری شدم! - Asma - ۱۰/تیر/۹۲, ۱۳:۱۷
RE: ...آنگاه چادری شدم! - مبينا - ۱۳/تیر/۹۲, ۱۲:۳۲
RE: ...آنگاه چادری شدم! - Asma - ۱۳/تیر/۹۲, ۱۳:۴۵
RE: ...آنگاه چادری شدم! - مبينا - ۱۶/تیر/۹۲, ۱۴:۱۴
RE: ...آنگاه چادری شدم! - Asma - ۱۶/تیر/۹۲, ۱۵:۲۷
RE: ...آنگاه چادری شدم! - yektasepas - ۲۱/تیر/۹۲, ۱۷:۱۳
RE: ...آنگاه چادری شدم! - zohur - ۲۱/تیر/۹۲, ۲۰:۰۸
RE: ...آنگاه چادری شدم! - خیبر110 - ۲۱/تیر/۹۲, ۲۱:۱۱
RE: ...آنگاه چادری شدم! - ats - ۱۲/مرداد/۹۲, ۲:۴۶
RE: ...آنگاه چادری شدم! - Arian md - ۲۹/تیر/۹۲, ۱۵:۱۶
RE: ...آنگاه چادری شدم! - لبخند خدا - ۱۰/مرداد/۹۲, ۱۴:۴۳
RE: ...آنگاه چادری شدم! - عماره - ۶/شهریور/۹۲, ۲۲:۰۶

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  وقتی باربی‌ام به دست من چادری شد! reyhaneh.sh 5 3,189 ۳/شهریور/۹۳ ۱۸:۲۲
آخرین ارسال: r.mehraban212
Exclamation چادری های بدحجاب عبدالرحمن 17 7,960 ۲۷/اردیبهشت/۹۳ ۱۳:۵۴
آخرین ارسال: Bidel.s
Information نسل جدید چادری ها؟!!! بید مجنون 1 1,960 ۱۹/شهریور/۹۰ ۱۶:۵۶
آخرین ارسال: حسن عزتي

پرش در بین بخشها:


بالا