بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
چند وقت پیش توی تاپیک "احساستون در مورد حجاب چیه؟" از خواهران بزرگوار تالار خصوصا خواهرانی که به دلخواه پوشش زیبای چادر رو انتخاب کرده اند درخواست کردم داستان چادری شدنشون رو شرح بدند که انگار لایق ندونستند ما رو. تو این تاپیک قصد دارم داستان چادری شدن چند تن از خواهرای دینی خودمو نقل کنم. امیدوارم خواهرای بزرگوار تالار هم افتخار بدند و تو این تاپیک داستان چادری شدنشون رو تعریف کنند.
هدیه به آنهایی که سیاهی چادر را رنگین تر از سرخی خونشان میدیدند...
چگونه چادری شدم؟
ظاهرم همیشه عادی و معمولی بود ، البته حجابم کامل نبود . به خصوص حالا که فکر می کنم می بینم اصلا کامل نبود (خیلی خجالت می کشم وقتی عکسهای گذشته را می بینم ) .همیشه یک مانتوی معمولی می پوشیدم با یک مقنعه شل و کوتاه که همیشه مقداری از موهام از جلوش زده بود بیرون . گرچه از نظر خیلی ها عادی بود . آرایش هم نمی کردم مگر در مهمونی یا عروسی که اون هم خیلی کم . خانواده ما معمولی بود ولی هیچکس محجبه نبود حتی تو مهمونی های خانوادگی هم کسی حتی یه روسری هم سر نمی کرد .تو گوئی که انگار مقوله حجاب در خاندان ما محلی از اعراب نداشت .
اواخر اردیبهشت 78 (ترم آخر تحصیلم) به یک اردوی فرهنگی – دانشجوئی رفتیم . حال و هوای اون اردو جوری بود که همه دخترها می بایست چادر سر می کردند . البته می شد که سر نکرد اما حکایت ، گر خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو ، اجازه نمی داد که با همون تیپ همیشگی برم . اصل قضیه رفتنم هم به خاطر علی رضا بود(همسر عزیزم که یک سال بعدش ازدواج کردیم ) . علی رضا دانشجوی ارشد بود و یه جورائی با هم دوست بودیم . البته نه مثل دوستی های این روزها . ظاهر ساده ای داشت ، قد بلند و خوش برخورد . مدتی بود که اصرار می کرد بیاد خواستگاریم و من هم در واقع داشتم ناز می کردم . به هر حال با چادر مشکی یکی از دوستام که برام بلند بود و مدام تو پام می پیچید رفتم اردو اونم تو اون هوای گرم .
شاید باورتون نشه اما داستان تحول زندگی من از همون جا شروع شد . در اردو می خندیدیم و چادر و ظاهرمون را مسخره می کردیم . اما وقتی برگشتم یک حس عجیبی داشتم انگار که دلم نمی اومد چادر از سر بردارم . یک حس آرامش و راحتی باهاش داشتم . ولی خوب حتی فکر کردن به اینکه یک روزی چادری بشم هم غیر ممکن بود ، سرم گیج می رفت وقتی بهش فکر می کردم . به هر حال همه چیز از فرداش مثل قبل ادامه یافت . من هم با همون تیپ همیشگی بودم ولی انگار از اون روز یک چیزی کم بود ، انگار لخت بودم یا اینکه یه چیزی یادم رفته که بردارم . جالبه که بدونید یک سال طول کشید تا اینکه برای همیشه چادر سر کردم و محجبه شدم . این یکسال خیلی پیچیده بود و سختی زیاد کشیدم . اما تلاش می کنم خیلی خلاصه تعریف کنم که چه جوری اون دختر بد حجاب در اون خانواده بی توجه به حجاب ، محجبه شد .
پائیز همون سال علیرضا اومد خواستگاریم و نامزد شدیم . قرار شد سال دیگه که درسش تموم میشد تو تابستون 79 ازدواج کنیم . اولین بار که خانوادش را دیدم برام جالب بود که مادرش و خواهرش محجبه بودند آخه بهش نمی اومد که چنین خانواده ای داشته باشه .
هر از گاهی که با مامانم یا زن داداشم تنها بودیم شوخی می کردم که چادر بهم میاد نه؟!! یا مثلا گوشه روسریم را پیچ می دادم ببینم واکنش اونها چیه . اما حتی بهم نمیخندیدند . انگار اصلا متصور نبودند که فاطمه هم می تونه محجبه باشه یا شاید دلش می خواد . یه چند ماهی این شده بود دغدغه ذهنم و از بد روزگار با کسی هم نمی تونستم در این مورد حرف بزنم چون همه دوستام سر و وضعشون بد تر از من بود . تازه به من می گفتند که تو چرا به خودت نمی رسی .
خلاصه کنم ، به هر حال این گذشت تا بهار 79 که دیگه خونه خاله و عمو وغیره می رفتیم با خانواده علیرضا که اونها هم با هم آشنا شن . یه هفته قبل از شبی که قرار بود همه خونه عمه بزرگم جمع شیم با علیرضا بیرون که بودیم ، با کلی مکث و خجالت برگشت گفت که چقدر دلش می خواسته زن آیندش چادری باشه . بیچاره کلی سرخ و سفید شد تا اینو گفت .
حرفش را هنوز تمام نکرده گفت که البته اصلا براش مهم نیست که من چه جوری هستم و همینطوری اینو گفته . انگار یک بمبی تو دلم ترکیده بود ، اونقدر ذوق کرده بودم که دلم می خواست همونجا یه چیزی بگم اما ساکت موندم تا رسیدیم نزدیکی های خونه ما . بدون مقدمه بهش گفتم که من چادر سر می کنم ولی تو باید یه هزینه ای پرداخت کنی اگر که دلت می خواد زنت چادری باشه . اونم اینه که به همه میگم به خاطر تو چادر سر میکنم . حیوونکی گفت که به خدا من منظوری نداشتم و ... شروع کرد به عذرخواهی . حرفش را قطع کردم و گفتم همین که گفتم ، من چادر سر می کنم و تو هم باید پشت من باشی و هوامو نگه داری .
خداحافظی کردم و رفتم خونه . اون شب انگار شوک بودم ، نمی تونستم حرف بزنم . دیگه نمی خواستم به واکنش خانواده فکر کنم . دل زدم به دریا و فرداش رفتم پارچه خریدم و دادم خیاطی برام یک چادر مشکی بدوزه و مقنعه چانه دار بلند و یه مانتو گشاد مشکی تا مچ پا . می خواستم حالا که قراره با سر برم تو آتیش یکهو و کامل برم . به مامان گفتم که برای مهمونی لباس سفارش دادم ولی هیچ چیزی در این مورد که چیه نگفتم ، اونهم خوشحال شد . یکهفته گذشت تا شب مهمونی رسید . همه حاضر بودند و منتظر من که بریم . حتی داداشم و زنش هم اومده بودند خونه ما که همه با هم بریم .
یک ساعت بود که من تو اتاقم حاضر بودم اما نمی دونستم چه جوری باید با اونا رو در رو شم . طفلکی مامانم که نگران شده بود می گفت فاطمه جان چرا حاضر نمیشی . میگفتم الان میام مامان . احساس میکردم فشارم افتاده . به هر حال چشمامو بستم و اومدم بیرون . تصور کنید فاطمه برای اولین بار در 25 سالگی با مقنعه چونه دار و چادر مشکی و ساق دست و کلاه زیر مقنعه جلوی همه اونا سر تا پا مشکی واستاده بود . گفتم بریم من حاضرم . کسی چیزی نمی گفت . همه انگار شوک شده باشن در حالیکه ایستاده بودند فقط به من نگاه می کردند . مامانم با یک لبخند سرداومد جلو و آروم تو گوشم گفت : "این چیه !؟" . بی اختیار داد زدم که من می خوام اینجوری باشم تو رو خدا اذیتم نکنید . یادم اومد که قرار بود همه چیزو بندازم گردن علیرضا . بی اختیار گفتم علیرضا اینجوری می خواد منم قراره زنش شم . کار بدی که نکردم . انگار برق همه را گرفته بود . هیچ کس چیزی نمی گفت . تو راه بابا گفت فاطمه مطمئنی که می خوای ..... وسط حرفش گفتم خواهش میکنم هیچی نگید ، هیچوقت . من این جوری می خوام و این طوری خوشحالم . در سکوت مطلق رسیدیم خونه عمه .
از اینجا دیگه خلاصه میکنم چون اگه بخوام همه اون چیزی که اتفاق افتاد رو بگم مثنوی هفتاد من میشه . فقط اینو بگم کهاون شب دو بار به بهونه دستشوئی رفتم گریه کردم . همه جور حرفی شنیدم حتی نگاهها بدتر از حرفها بود . حیوونکی علیرضا و مادرش که همه کاسه کوزه ها سرشون شکسته بود ، حالشون از من هم بدتر بود . بدتر از همه حرفها و نگاهها اینکه توجه همه فقط به من بود و بس . انگاری کار دیگه ای نداشتند . من هم که لجم گرفته بود ، حتی چادر از سرم بر نداشتم و تا آخر با چادر نشستم . یکی از دختر عمه هام که فهمیده بود چه حالی دارم ، دم گوشم آروم گفت : چادرت را که میتونی برداری . گفتم نه عزیزم می خوام سرم باشه این جوری راحتترم . با همه اون جو سنگین انگار تنها پناهم چادرم بود . تازه آرزو می کردم که ای کاش روبنده هم داشتم که راحت زیرش گریه می کردم و صورت سرخ از خجالتم را کسی نمیدید .
به هر حال الان نه سال و چند ماه از اون شب میگذزه و من حتی یکبار هم بدون چادر و مقنعه مشکی از در خونه بیرون نرفتم .(خودمونیما ، تازه اگه تو ایران جا افتاده بود ، پوشیه هم می بستم . اصلا کاشکی اجباری میشد. شوخی کردما نگید حالا که ارتجاعی یا طالبانی هستم ) . واقعا از صمیم دل میگم که از تصمیم خودم راضی هستم . خیلی از دوستامو از دست دادم . حتی هنوز هم حرفهای تند میشنوم . جالبه ها ! من هیچ وقت به کسی نمیگم چه جوری لباس بپوشه ولی خیلی ها در مورد من نظر میدن . به نظر من قشنگه که هر کسی یه سلیقه ای داشته باشه اما قرار نیست که این سلیقه را به هم تحمیل کنیم که (البته رعایت حدود شرعی و عرف واجبه) .
منبع:http://islamichejab.blogspot.com
شهدا من دیگه اون آدم قبلی نیستم!
من از یه خانواده ی عادی و معمولی هستم. مادرم یه خانوم چادریه، اما مثل اکثر خانوم های دیگه است که دلیل چادر پوشیدنشون رو نمی دونند و از روی عادت چادر می پوشند. پدرم هم یه مرد عادیه که هیچ وقت هیچ خواسته و کاری رو به بچه هاش اجبار نمی کنه و تا حد ممکن به اون ها آزادی عمل و انتخاب می ده. به خاطر همین موضوع ما توی انتخاب پوشش آزادی کامل داریم. و من به دلیل نفرتی که از جنس مخالفم و آزادی که توی عمل و پوشش و... داشتند، تا اون جا که امکانش بود سعی می کردم پوشش آزادتری داشته باشم. اما غافل از این که...!
مهر88 وارد دانشگاه شدم. اسفند همون سال دانشگاه از بچه های مشتاق برای سفر جنوب ثبت نام می کرد. دبیرستان که بودم یکی از دوستانم چند بار بهم پیشنهاد داد که همراهش برم جنوب. اما هیچ وقت فرصتش پیش نیومد که برم. این بار هم اصلا قصد ثبت نام نداشتم، اما به خواهش یکی از دوستان مسئول ثبت نام کردم.
گفتم:" آخه توی عیده. ممکنه خانواده ام اجازه ندن که بیام." گفت:" تو حالا ثبت نام کن شاید اصلا اسمت در نیومد."
بعد از قرعه کشی با تعجب دیدم که اسم نفر اول لیست، اسم منه!
[size=medium]
به هر حال هفتم فروردین89 ما راهی جنوب شدیم. البته قبل از خارج شدن از شهر، به زیارت قبور شهدا رفتیم. با این که مزار شهدا نزدیک شهره اما من تا این سن به جز یکی دو بار بیش تر اون جا نرفته بودم. توی جمعمون که نزدیک 60 نفری می شدیم، تنها فرد مانتویی اونم مانتوی کوتاه، من بودم!
ساعت 11 شب رسیدیم اهواز و یه راست رفتیم خوابگاه. توی اتاق ما 8 تا تخت بود که من سومین تخت و طبقه ی بالا رو انتخاب کردم. بعد ازعوض کردن لباسهام، تا حاضر شدن شام، تصمیم گرفتم که طبق عادت همیشگی ام حرفای توی ذهنم و اتفاقات سفر رو بنویسم.
توی اتاق دوتا پنکه سقفی بود که یکی اش دقیقا بالای تخت های دوم و سوم بود. که به خاطر گرمای زیاد هوا، به محض رسیدن هر دو پنکه رو روشن کردیم. بعد از کمی نوشتن، بلند شدم از تخت برم پایین. ناگهان برخورد چیزی رو با سرم حس کردم و فقط تونستم بگم آخ و دستم رو، روی سرم بگیرم و بشینم. بعد از چند لحظه آروم چشم هامو باز کردم و دیدم خون از لای انگشت هام سرازیر میشه و روی تخت می ریزه. پنکه سرم، کمی بالاتر از گوشم رو پاره کرده بود.
بچه ها دورم جمع شده بودند و با وحشت و هراسون نگام می کردند. با کمکشون از تخت پایین اومدم و مانتو و روسری ام رو پوشیدم و با مسئولین راهی درمونگاه و بعد بیمارستان شدم. از این اتاق به اتاق دیگه؛ اسکن، دکتر، پذیرش و... می رفتیم اما من متوجه چیزی نبودم.
باور نمی کردم این منم که اینجا هستم. دردی نداشتم. یعنی چیزی رو حس نمی کردم. فکر می کردم این یه خوابه و هر آن امکان بیدار شدنم بود. برای همین برام مهم نبود که چه اتفاقی داره می افته! خون روی دستم خشک شده بود، وقتی رفتم بشورمشون، از دیدن صورت خونی ام توی آینه ی روشویی حسابی جا خوردم و ترسیدم. قرار شد سرم رو عمل کنند و بخیه بزنند. روی تخت نشسته بودم و منتظر بودم تا ببینم چی میشه. آه و ناله ی بیمارهای دیگه و سر و صدا و گریه های همراه های بیمارهای تصادفی و پرستارها و... همه وهمه توی سرم می پیچید و من رو گیج تر و منگ تر می کرد. قرار شد اون قسمت از سرم که شکسته بود رو بتراشند و بعد بخیه بزنند. خدای من! من عاشق موهام بودم. عاشق لطافت و عطرشون. روزی حداقل 2 بار شونه اشون می کردم و چه آرامشی بهم می داد شونه کردنشون.حالا این پرستار اون ها رو می تراشید و توی سطل آشغال می ریخت. در حین تراشیدن موهام با کلمات محبت آمیز سعی می کرد آرومم کنه. اما من ناگهان عجیب احساس تنهایی می کردم. نه پدر، نه مادر، نه خواهر و نه برادری؛ هیچ کس همراهم نبود تا حضورش کمی آرومم کنه. در حالی که صورتم به سمت دیوار بود، آروم و بی صدا طوری که کسی متوجه نشه، کمی گریه کردم. دلم نمی خواست کسی اشک هام رو ببینه.
رفتیم اتاق عمل و سرم حدود 11 تا بخیه خورد. دکتر می گفت:" آخه واسه چی اومدین این جا؟ این جایی که هوا و خاکش همه اش آلوده است."
پرستار با دلسوزی می گفت:" تو رو خدا ببین چه بلایی سر دختر مردم آوردن!" با خودم می گفتم:" راست میگن. آخه من این جا چی کار می کنم؟ اصلا برای چی اومدم؟"
موقع باند پیچی پرستار با کلافگی موهامو بلند کرد و گفت:" آخه این همه مو رو می خوای چی کار؟ من چطوری باند رو ببندم؟ " بالاخره با سختی باند رو بست و مرخص شدم.
روی صندلی راهروی بیمارستان نشسته بودم و منتظر بودم تا بقیه هم بیان و به خوابگاه برگردیم. توی اون چند دقیقه چی شد و چه طور شد، نمی دونم. فقط انگار که تازه متوجه شدم این خواب نیست به خودم اومدم و دیدم روسری ام کوتاهه و همه ی موهای آزاد و بلندم رو نمی پوشونه. مانتوم تنگه و کوتاه و به خاطر مدل یقه اش، گردن و قسمتی از بدنم مشخصه. اون دکتر و پرستار خیلی راحت به موهای من دست زده بودند و من اصلا برام مهم نبوده!
نمی دونم، شاید هم به خاطر حضور مستوره بود، اما ناگهان احساس کردم در مقابل هزاران چشم برهنه ام و با همه ی وجود آرزو کردم ای کاش چادر داشتم و چادر می تونست همه ی بدنم رو بپوشونه.
برگشتیم خوابگاه و من فقط تونستم یه ساعت بخوابم. فردا صبح باید به اروند می رفتیم و با خواسته ی من برای موندن تو خوابگاه موافقت نشد. چون همه ی بچه ها چادری بودند و شنیده بودم بعضی مکان ها چادر پوشیدن اجباریه، منم چادر پوشیدم. البته با هد سر برای این که چادر رو راحت تر بتونم سرم کنم.
خیلی خسته و کلافه بودم. از همه چیز این سفر بدم می اومد؛ از هوای گرمش، از همسفرهام، از همه ی آدم های توی اون مناطق. از همه چی بیزار بودم. خستگی و بی خوابی دیوونه ام کرده بود. طوری که وقتی اروند بودیم، زیر سایه ی یه تابلو، نشسته خوابم برده بود و با سوزش سرم بیدار شدم. دیدم سایه حرکت کرده و من زیر تابش مستقیم خورشیدم. از دست خودم عصبی بودم و به زمین و زمان و خودم و همه ی آدم ها بد و بیراه می گفتم. اگه دست خودم بود، یه لحطه ی دیگه اون جا نمی موندم و با اولین اتوبوس به شهرم و خنکای دلپذیر بهاری اش بر می گشتم. اما اونجا بودم و باید می موندم. کاری از دستم برنمی اومد.
احساس می کردم با آدم های اونجا متفاوتم و هیچ ربطی به اونجا و آدمهاش ندارم. و انگار اون ها هم همین طور بودند و من رو نمی خواستند. تنها چیزی که کمی آرومم می کرد، حضور گاه به گاه مستوره بود.
یکی یکی مناطق جنگی رو می رفتیم تا رسیدیم به هویزه. غربت عجیبی توی هوای هویزه بود. کنار اون همه مزار بودم اما با همه اشون غریبه. جمعیت زیادی کنار مزار شهید علم الهدی بودند. شهید علم الهدی رو نه می شناختم و نه حوصله ی جمعیت اطرافش رو داشتم، برای همین اونجا نرفتم و بی هدف بین مزارها شروع به چرخیدن کردم. کنار آخرین مزار ناخودآگاه نشستم و روی مزارش دست کشیدم. فامیلی شهید شباهت هایی با فامیلی خودم داشت. "شهید حمید شاهید" احساس می کردم باهام آشناست. انگار نسبتی باهام داشت. با دست کشیدن روی سنگ مزار شهید، حس آرامش و آشنایی به قلبم سرازیر شد.
آخرین جایی که رفتیم، دو کوهه بود. قرار بود بعد از شام بریم حسینیه ی تخریب. من برای مسواک زدن از خوابگاه اومدم بیرون. اون طرف دستشویی حسینیه ی شهید همت قرار داشت. تصویر همت روی سر در حسینیه توجه آدم رو به خودش جلب می کرد. به اون سمت رفتم. مزار زیبای شهیدی گمنام ابتدای ورودی بود. مثل مزار علم الهدی، افراد زیادی اطرافش بودند.اون جا نموندم و جلوتر رفتم و صحنه ای دیدم که دلم رو عجیب لرزوند! حوض آبی اون جا بود که وسطش یه مزار ساده و معمولی شهیدی گمنام بود. برخلاف مزار اولی، هیچ کس توجهی به این مزار نداشت. در صورتی که فکر می کنم شکوه این مزار رو هیچ مزار دیگه ای نداره.
بی اختیار لبه ی حوض نشستم و دستم رو داخل آب کردم و مزار رو نوازش کردم. چه قدر، چه قدر دوستش داشتم و چه قدر این مزار غریب و مظلوم بود! پا شدم که برگردم خوابگاه پیش بقیه. اما راه سر راست خوابگاه رو گم کردم. دوباره برگشتم حسینیه و پیش حوض آب تا دوباره از اونجا شروع کنم تا برگردم خوابگاه. اما باز نتونستم ساختمونمون رو پیدا کنم. دوباره برگشتم پیش حوض و مزار شهید. گوشی ام همراهم نبود تا با بقیه تماس بگیرم. حس عجیب و تازه ای رو توی وجودم احساس می کردم. هفت بار این رفت و برگشت رو تکرار کردم و هر بار پیش مزار برمی گشتم و طوافش می کردم تا در نهایت همراه یکی از مسئولین حسینیه به خوابگاه برگشتم و ایشون گفتند که مزار توی حوض متعلق به شهیدی از شهدای تشنه ی فکه است. حالا اون شهید، سیراب سیراب بود!
هیچ کس خوابگاه نبود. همه رفته بودند حسینیه تخریب. تنها بودم. رفتم بالکن و لبه ی دیوارش نشستم و خودمو سپردم به هجوم سنگین و طاقت فرسای غربت و دلتنگی دوکوهه که روی وجود کوچک و حقیرم آوار می شد. بالاخره طاقت نیاوردم و بغض چند روزه ام ترکید و اشک هام روی گونه های سردم راهی شدند.
غم دو کوهه آدمو ویرون می کنه! نمی شه با کلمات گفت اون لحظات چه طور بود و چه طور شد و خدا چه قدر نزدیک بود! بهتره بگذریم!
بالاخره برگشتیم به شهر خودمون. از خوشحالی تنفس هوای شهرم داشتم بال در می آوردم. برگشتیم و من متوجه نبودم که شهدا کاری رو که می خواستند با من کردند و من دیگه اون آدم قبل نیستم.
بعد از 13 فروردین، بخیه های سرم رو کشیدم و سرم تقریبا خوب شد.
روز اول بعد از تعطیلات آماده شدم که برم دانشگاه. توی آینه به خودم نگاه کردم. همه چیز مثل قبل بود. اما احساس می کردم که یه چیزی کمه. در رو باز کردم و خواستم برم کوچه، اما نشد. اما نتونستم. توی تموم مدتی که جنوب بودم، یک لحظه هم موهام بیرون نبود. حالا هم نمی تونستم با موهای بیرون از مقنعه ام دانشگاه برم.
برگشتم اتاق و هد سرم رو پوشیدم و بعد با خیال راحت رفتم دانشگاه. تا یک ماه بدون هد از خونه خارج نشدم. دوستانم با تصور این که به خاطر زخم سرم هد می پوشم، با دلسوزی می گفتند:" آخی هنوز سرت خوب نشده؟ چه قدر بد بوده. خدا رو شکر به چشمت نخورده." دلم می خواست بگم:" نه. من به خاطر این که موهام دیده نشه هد می پوشم." اما نمی تونستم بگم. چرا؟ نمی دونم. فقط نمی تونستم. تا این که دیدن اتفاقی یه دیوار نوشته، جرئت گفتن این حرف رو بهم داد.
" خواهرم حجاب تو کوبنده تر از خونسرخ من است. (شهید محمود وهابی)"
از خودم متنفر شدم. من به خاطر چند مشت خون ناقابل خودم، موهام رو توی آشغال ریختم. حالا چه طور می تونستم به خاطر همین مو که می تونست آشغال باشه، از خون با ارزش اون همه فرشته بگذرم!؟ تصمیمم رو گرفتم تا بعد از این اجازه ندم که چشم هیچ نامحرمی موهامو ببینه و با افتخار دلیل هد سر پوشیدنم رو بگم.
یه ماه بعد وقتی با فرشته (یکی از دوستان خوب چادری ام) راجع به ساق دست بحث می کردیم، گفت:" نگاه کن. " دو تا دستش رو که یکی اش ساق داشت و دیگری نداشت، بالا برد تا مثلا مقنعه اش رو درست کنه. گفت:" کدومش بیش تر جلب توجه می کنه؟ " دستی که ساق نداشت، جلوه خاصی داشت و نگاه رو
ناخودآگاه به سمت خودش جذب می کرد. بعد از این بحث، همون روز موقع برگشت به خونه، دیدم که توی یه بوتیکم و دارم ساق دست می خرم. فردا با ساق رفتم دانشگاه.
چند ماهی گذشت. اما باز چیزی کم بود. مهر ماه که دوباره دانشگاه ها باز شدند، شروع کردم به صحبت کردن با افراد چادری. این که چرا چادر پوشیدن و چه احساسی دارند و.... جواب های مختلفی شنیدم اما قانع نمی شدم.
تا این که صحبت های زهرا روم اثر گذاشت. چون هم دختر باهوشیه و هم حرف ها و تردیدهای آدم رو کاملا می فهمه. با این که چادریه اما پر از انرژیه و خیلی هم شیطونه. بهش گفتم:" زهرا تازگیا چیزایی رو حس می کنم که قبلا متوجه اشون نبودم. احساس می کنم بعضی از چشم ها با هر بار نگاه کردن، تکه ای از وجودم رو ازم جدا می کنند. گاهی اوقات اون قدر سنگین میشه که دیگه نمی تونم تحمل کنم و به دنبال یه حصار یا دیواریا جایی می گردم تا بهش پناه ببرم." بعد از کلی بحث آخرین جمله ای که بهم گفت، این بود:" وقتی به این رسیدی که این نگاه ها آزارت می دن و دیگه نمی تونی تحملشون کنی، بدون تنها راه راحت شدن از این نگاه ها پوشیدن چادره!"
اما من! چادر! مگه می شد!؟ وقتی هد سر و ساق دست پوشیدم، کلی باعث تعجب شدم؛
-جو گیر شدی. یه مدت دیگه خودت می زاریش کنار.
[size=medium]
-خوشم می آد که خوب رو مخت کار کردند و...
حالا چه طور می تونستم چادر بپوشم؟
اما یه چیزی توی من عوض شده بود. منی که اصلا مزار شهدا نمی رفتم، حالا یکی از نیازهام این شده بود که هر چند وقت یک بار حتما سری به اون جا بزنم. دیگه باهاشون احساس غریبی نمی کردم بلکه برعکس، حالا با شهر و آدم هاش غریبه شده بودم و آشناهام کسایی شده بودند که اون جا زیر خاک بودند. وقتی دلم از بقیه می گرفت، به اون ها پناه می بردم.
کارم شده بود با حسرت نگاه کردن به دخترا و خانومای چادری. خودمو به جای مردها می ذاشتم و به چادری ها و بی چادرها نگاه می کردم و با هم دیگه مقایسه اشون می کردم. اما هنوز هم نمی تونستم انتخاب کنم و هنوز تردید داشتم. وقتی که دیگه از این دو راهی کلافه شدم، به خدا پناه بردم. ماه محرم داشت از راه می رسید. بهش گفتم:" خدایا اگه با چادر پوشیدنم موافقی، باید خودت بهم بگی و از یه راهی ثابت کنی که موافقی!" گفتم:" از اول محرم تا عاشورا بهت فرصت میدم تا از هر راه و روشی که خودت می دونی، بهم یه چادر هدیه بدی. می خوام اگه قراره چادر بپوشم، خودت بهم داده باشی اش. و باور کن اگر این کار رو نکنی، تا آخر عمرم دیگه هیچ وقت سمت چادر نمیرم.
فرشته وقتی فهمید گفت:" تو کی هستی که بخوای برای خدا شرط تعیین کنی! دیگه نشونه از این بالاتر که حضرت زهرا چادر می پوشیده!؟"
گفتم:" همینه که هست. اگه موافقه، باید نشون بده. "
اول محرم رسید و روزها یکی بعد از دیگری گذشت تا به عاشورا رسیدیم و هیچ اتفاقی نیفتاد. روز عاشورا دلم نمی خواست خونه بمونم و از طرفی هم وقتی یاد پارسال می افتادم که با مانتوی کوتاه رفته بودم هیئت، به این نتیجه می رسیدم که خونه بمونم.
پارسال حس بد و سنگینی داشتم و فکر می کردم دارم به امام حسین توهین می کنم. با خودم تصمیم گرفتم که سال بعد از خونه بیرون نرم. اما حالا عجیب دلم می خواست برم هئیت. فکری به ذهنم رسید. از دختر عموم که چادری بود خواستم اگه چادر اضافی داره، امروز بهم قرض بده. و این طور شد که من با چادر دختر عموم رفتم هیئت.
صدای طبل و سنج و مداحی و سینه زنی، همه و همه عالی بود و مثل همیشه با شکوه. حس فوق العاده ای داشتم. بین مردم و این بار توی شهر خودم، با چادر بودم. دلم می خواست چادر روی سرم رو ببوسم.
احساس مالکیت و حاکم بودن رو داشتم. حالا حاکم سرزمین وجودم بودم و بدن من مال خودم بود. احساس می کردم اون دیوار و پناهگاهی رو که می خواستم، پیدا کردم. یه هفته بعد به دختر عموم گفتم:" شرمنده دیر شد. چادرتو احتیاج نداری؟" گفت:" خب چرا. اگه بدیش، ممنون میشم." گفتم:" چشم. می شورم و پسش میدم." روز بعد شستم و تاش کردم و دادم برادرم تا ببره و به دخترعموم پسش بده.
تازه نماز مغرب رو تموم کرده بودم که برادرم چادر به دست برگشت و گفت:" دختر عمو گفت نمی خوامش. میدمش به تو."
هیجان زده شدم و بهش اس ام اس دادم که منظورش چیه؟ مگه دیروز نگفته بود می خوادش؟
جواب داد:" شرمنده که کهنه است، اما قابل تو رو نداره."
پس خدا با تاخیر به قولش عمل کرد. همون پنج شنبه پوشیدمش و رفتم مزار شهدا. چه قدر اون روز احساس بزرگی و لذت کردم و چه روز خوبی بود اون روز!!!
با همه ی این اتفاق ها هنوز نمی تونستم چادر بپوشم و مثل گذشته دانشگاه می رفتم.
یک ماه از این اتفاق گذشت تا این که باز حضور مستوره باعث شد که به خودم بیام. اون روز از بس به چادر فکر کردم، دیوونه شدم.
یاد پیامبر افتادم که مشرکین بهش گفتند:" اگه بتونی کاری بکنی که اون درخت حرکت کنه و بیاد این جا ما بهت ایمان میاریم." ریشه های درخت به اذن خدا از خاک جدا شدند و به سمت اون ها اومد. باز گفتند:"اگه بهت تعظیم کنه، حتما ایمان میاریم." درخت به اذن خدا تعظیم کرد. باز مشرکین گفتند:" اگه برگرده سر جاش، این دفعه دیگه حتما حتما ایمان میاریم." درخت برگشت و در نهایت مشرکین گفتند:" محمد عجب ساحری هستی تو!" و ایمان نیاوردند.
حالا حکایت من بود. خدا هرچند دیر اما به خواهش من عمل کرد و توی ماه محرم چادر رو به من هدیه داد. من روز عاشورا هم که آخرین فرصت بود چادر رو داشتم پس چرا باز تردید داشتم؟
با دوستم، طیبه حرف زدم و همه ی ماجرا رو گفتم ودر آخر هم گفتم:" تصمیمو گرفتم. می خوام فردا با چادر بیام دانشگاه!" بعد از کلی صحبت، بهم گفت:" بهت تبریک میگم که بلاخره راهتو پیدا کردی!" با همین حرفش بهم کلی اعتماد به نفس داد.
بعد از یه مدت گفت:" یه خواهشی ازت دارم، روم نمیشه بگم."
گفتم:" این چه حرفیه؟ هرچی می خوای بگو."
گفت:" میشه صبر کنی تا منم چادر بخرم و با هم دیگه چادر بپوشیم؟" تعجب و خوشحالی ام یکی شد و گفتم:" چرا نمیشه؟ معلومه که میشه."
و روز شنبه هر دو در مقابل نگاه متعجب بقیه با چادر دانشگاه رفتیم.
اون روز بعد از برگشتن از دانشگاه، موقع خداحافظی، زهرا گفت:" بچه ها من می خوام یه کاری کنم و برام مهم نیست که ممکنه کارم زشت باشه." و زیر نگاه متعجب ما دو تا، توی خیابون خم شد و یه تیکه از چادر من و یه تیکه از چادر طیبه رو توی دستش گرفت و بوسید و روی چشمای پر از اشکش گذاشت و گفت:" این چادرها برای من خیلی با ارزشن. این چادرها با آگاهی و بدون اجبار انتخاب شدن، برای همین خیلی مقدس اند!"
الان نزدیک یک سال از اون روز می گذره و هر دوی ما هر روز بیش تر از روز قبل عاشق چادرمون می شیم و به هیچ وجه حاضر به جدا شدن از اون نیستیم. بعذ از مدتی، خواهر کوچک تر من و خاله ی کوچک تر طیبه هم چادری شدند.
حالا آرومم! دیگه از اون نگاه ها و حرف ها و حرکات زشت خبری نیست. حالا راحت بیرون میرم و توی جاهای شلوغ و پر از چشم، عذاب نمی کشم.
من عید اون سال دوباره جنوب رفتم. اما این بار متفاوت تر از قبل! این بار با چادر می رفتم و برای دیدن و بازگشت به سرزمینی که ازش متنفر بودم، لحظه شماری می کردم. حالا شهدا بخش مهم و بزرگی از زندگی من شدند و الان که دارم اینو می نویسم دیوونه وار دلتنگ اون دیارم و منتظرم عید از راه برسه و من دوباره به اون بهشت خاکی برگردم.
ای کاش می شد همه ی آدم ها رو حداقل یک بار جنوب برد یا جنوب رو به اندازه ی همه ی دنیا وسعت داد!
ای کاش می شد طعم و لذت امنیت و آرامش چادر رو به همه ی زن ها چشوند تا همه با کمال میل و از روی آگاهی چادر رو انتخاب کنند.
منم یه آدم خیلی معمولی بودم ، مانتویی و حجابم کامل نبود . مخصوصا حالا که نگاه میکنم به گذشته میبینم ...
قصه چادر شدن من هم از محرم شروع شد ؛ محرم واسه من یه برکت خاصی داشت .
از روزی که تو حسینیه راجع به نماز اول وقت بحث شد ، خیلی فکر کردم ، به خودم به حرکاتم ، به نماز خوندن هام ، به همه چیز .
اون روزها به خاطر رفت وامد به حسینیه و حرم و .. . معمولا چادر سرم بود و همه اون فکرا یه جورایی دست به دست هم داد .
از تاسوعا به بعد تصمیم گرفتم که نماز اول وقتم ترک نشه و در همین زمان با کسی آشنا شدم که تفکر زیبایی از حجاب و چادر داشت ، تفسیری که او از حجاب و چادر داشت رو تا حالا نشنیده بودم و تا حالا این جوری بهش نگاه نکرده بودم ، اون قدر قشنگ از چادر حرف میزد که دل آدم می رفت ، اون قدر برام جداب بود که وسوسه شده بودم . اما هنوز به خودم میگفتم من همین طوری که هستم خوبم ، با مانتو هم میشه با حجاب بود و یه جورایی خودمو گول می زدم ، اما همیشه چادر و چادری بودن رو دوست داشتم .
از دیدن دخترای با حجاب و چادری لذت می بردم . اما خودم هنوز تصمیم نگرفته بودم .
من نه این وری بودم ، نه اون وری . وسط آسمون و زمین سرگردون بودم .
سر کار ، دانشگاه ، خیابون ، خانواده ، من همیشه همین جوری بودم .
چند وقت بود که با خودم قرار گذاشته بودم که هر هفته برم حرم ، چادر از خونه بر می اشتم و تا میکردمو تو کیفم میذاشتم و جلو در حرم سرم میکردم ، تو حرم حس خیلی خوبی داشتم ولی وقتی میومدم بیرون چادرو در میاوردم و دوباره تاش میکردم و تو کیفم میزاشتم ، از در آوردنش دم حرم خجالت می کشیدم اما تر ک عادت ....
تو اون چند وقت تصمیم گرفتم که دیگه مواهمو کسی نبینه ، واسه همین شروع کرده بودم به هد پوشیدن.
روز اولی که با هد رفتم دانشگاه ، دوستام تعجب کرده بودن ، بهم تیکه مینداختن و فکر میکردن که چی شده .
تمام اون مدت به چادری شدن فکر میکردم اما هنوز مطمئن نبودم ، یکم مطالعه کردم و دنبالش رفتم ، اما ته دلم واقعا دلم میخواست که به پوشیدنش ایمان بیارم.
هد سرم میکردمو دانشگاه میرفتم ، سر کار میرفتم ، راضی بودم ، اما نه کاملا .
ایام امتحانا شدو همچنان من دو دل بودم .
تو اون مدت بی کار تر شده بودم و همزمان با تعطیلی دانشگاه سر کارم هم به طور موقت تعطیل شد و وقت من واسه فکر کردن بیشتر شد و همین طور حرم رفتن .
یه بار که رفتم حرم ، موقع بیرون اومدن گفتم بزار امتحانی چادرم رو در نیارم .
همون جوری برگشتم خونه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
انگار همه به من نگاه میکردن !!!!!!!!!!!!!!!
احساس عجیبی بود !!!!!!!!!!!!!
تو راه از جلو مغازه ها که رد می شدم تو شیشه به چادرم نگاه می کردم ، به خودم و باز می رفتم
خونه که رسیدم رفتم جلو آینه و از دیدن خودم کلی کیف کردم ولی بازم نتونستم تصمیم بگیرم .
از خدا می خواستم که یه راهیو پیش پام بزاره و یه جوری بهم نشون بده ، تا من انتخاب کنم.
با خدا و امام رضا عهد کردم که من انتخابمو کردم ، اما همینجوری چادر نمی پوشم ، به خدا گفتم : خدایا اگه برم کربلا دیگه چادری میشم .
اما خودم هم باور نداشتم ، همش میترسیدم که دروغ باشه.
تا روزی که خاطره چادری شدن دوست عزیزم مریمو تو همین تالار خوندم .
خیلی گریه کردم ، تنم میلرزید ، همونجا با خودم گفتم : تو که می دونی که حجاب یعنی چی ، تو که میدونی این کامل ترینه ، تو که بهش ایمان پیدا کردی ، پس چرا دست دست می کنی و شرط میذاری؟
اونجا فکر کردم که اپه قسمتم نشد برم کربلا باید همین جوری بمونم؟
گفتم خدایا حالا که انتخاب خودمو کرد و از روی شناخت هم انتخاب کردم پس دیگه شرط نمیذارم و ...........
همون شب چادری رو که چند روز پیش واسه شرطم نیت کرده بودم و با گفتن اون نیت به مامانم اونو برام هدیه گرفته بودن رو خودم دوختم و از همون شب چادری شدم
احساس نابی بود
خیلی زیبا بود هنوزم هست
دانشگاه و سر کارم هنوز تعطیل بود و انگار همه چی جور بود تا من به خودم اعتماد بیشتری پیدا کنم
بعد از چند روز وقتی رفتم دانشگاه خیلی دلهره داشتم
اما اون دوسه باری که رفتم دانشگاه هر بار با یه عده خیلی کم مواجه میشدم ، انگار به خاطر من خلوت کرده بودن .
همه نگاهها سمت من بود و من خوشحال که دانشگاه خلوته تا کمتر به سوالها جواب بدم .
برخورد پسرا برام خیلی جالب بود . خیلی با احترام بر خورد می کردن خییییییییییییییییلییییییییییییییییییییی
روزی که رسما دانشگاه شروع شد و رفتم ، خیلی شلوغ بود و همه دوستام دورمو گرقه بودنو بهم تبریک میگفتن و ازم میپرسین که چی شده
در اون بین بعضیا هم میگفتن که با حجاب شدی؟
حاج خانم شدی ؟
اما من برام مهم نبود
انتخاب خودم رو کرده بودم
حالا که چادری شدم میفمم که چه لذتی رو این قدر دیر تجربه کردم .
حالا هر روز دارم بیشتر عاشقش میشم .
سلام به همه.
اول از همه چقدر خوب بود که از با حجاب شدن میگفتیم تا صرفا چادری شدن..

گرچه من خودم به چادرم افتخار میکنم اما نباید مانتویی بودن رو صرفا بد حجاب بودن تلقی کرد..
بگذریم..نقضیه چادری شدن من طی چند سال اتفاق افتاد!ولی سال دوم دبیرستان که بودم بعد از تعیین رشته و بعد از یک سال دگیری ذهنی!
بالاخره تصمیم خودمو گرفتم . باید خودمو برای کلاسهای تابستونی مدرسه آماده میکردم ...خیلی با خودم کلنجار رفتم که از اول مهر شروع میکنم!ولی بالاخره برای اینکه به همه نشون بدم که چقدر تو کارم مصمم هستم از همون تابستون داغ شروع شد...!
البته فقط چادر شالی!وگرنه اصلا نمیتونم..!
خوب .
من خودم خیلی قبلنا چادر گذاشتن رو شروع کردم! خاطره خاصی ندارم. اگر چه نا گفته نماند چادرم رو خیلی دوستش دارم!
ولیکن خاطره خاله خودم رو براتون تعریف می کنم باشد که دوست داشته باشید .
ایشون تعریف می کنند که قبل از انقلاب ، زمانی که کلاس دوم راهنمایی بوده ، شروع به حجاب گرفتن کرده .
از آنجایی که کم سن و سال بوده و راهنمایی درست نشده بوده ، فکر می کرده که دختران باید تمام موهای خودشون رو بپوشونند و موی مژه و ابرو هم در زمره اون هست

بالای مقنعه خودش رو همیشه تا پایین چشم خودش می کشیده !!
به همین ترتیب هم رفته و عکس گرفته و برده مدرسه و تحویل داده ! مدیر مدرسه ، مادر ایشون رو خواسته و
به ایشون گفته باید عکس بی حجاب برای مدرسه ببره و اداره این عکس رو قبول نکرده !
و گفته شده به این طریق ایشون از ادامه تحصیل باید انصراف بدهند !!
خلاصه ایشون تصمیم می گیره روسری خودش رو برنداره و ترک تحصیل کنه!
خلاصه این کش و قوص این قدر ادامه پیدا می کنه تا انقلاب اسلامی اتفاق می افته
و رو سیاهی به ذغال می مونه .

حدود 5 سال پیش بود . یه حاجتی داشتم که برآورده شدنش اون زمان خیلی خیلی برام مهم بود .حاجتم برآورده نشد ولی چیزهایی بدست آوردم و خدا بهم عطا کرد که نمیتونم توصیفشون کنم.
اون خونه رو فروختیم , یه خونه ی 2 طبقه بود. ما توو طبقه ی دومش زندگی می کردیم.طبقه ی بالاتر از ما یه جای خوبی داشت برای عبادت . رفت و آمد خیلی توش کم بود. اولش برای برآورده شدن حاجتم می رفتم و اونجا ذکر می گفتم و با خدا راز و نیاز می کردم . همین جور که پیش میرفت برآورده شدن حاجتم برام خیلی خیلی مهم میشد تا جایی که کارم به گریه و زاری به درگاه خدا هم رسید.
کلاس کنکور میرفتم اون وقت . یه همکلاسی داشتم که اون هم بی حجاب بود ولی خیلی معتقد بود . همنشینی باهاش خیلی چیزها بهم یاد داد . قبلش یه دوستی تابستون همون سال یه کتابی رو بهم معرفی کرده بود به نام " 2001 ختم " . توش کلی دستور نماز و روزه و دعا داشت .یه کتاب سبز رنگی بود .الانم دارمش.البته این رو هم بگم که این کتاب خیلی اتفاقی و معجزه وار دست بنده رسید . بنده یه دایی دارم که ایشون از کودکی برای من داستان هایی از امیرالمؤمنین (علیه السلام) تعریف میکردن.در اصل ایشون پایه ی حب نسبت به حضرت امیر (علیه السلام) رو در دل بنده قرار دادن.من هم هر جا با دوستانم میشستم این داستان ها رو برای اونها هم تعریف میکردم و خیلی استقبال میکردن.این دوستم هم جز اون دوستانم بود که این داستان ها رو گوش میداد.
خلاصه از قبل تر از تابستون اون سال کارم شده بود دعا و نیایش و تضرع به درگاه خدا.کتاب که تابستون به دستم رسید دیگه بدتر هم شده بودم . اصلاً درس خوندن از یادم رفته بود.میرفتم جایگاه عبادتم و تمام دستور های کتاب رو انجام میدادم و جالب این بود که اشکم هم زیاد شده بود.هر چی بیشتر دعا میکردم قلبم بیشتر جلا پیدا میکرد.انگار وارد یه دنیای دیگه شده بودم.
از سال پیشش داشتم راجع به چادر تحقیق و فکر میکردم.اصلاً نمی تونستم تصورش رو هم بکنم که یک روز بخوام چادری بشم یا بدون آرایش برم بیرون , حتی نمیتونستم تصورش رو هم کنم. خیلی چادر رو دوست داشتم ولی خوب ....
از دیدن خانوم های چادری لذت میبردم .اصلاً یه خانوم چادری که میدیدم جذبش میشدم . دوست داشتم بهش خیره بشم و ساعت ها اون رو تماشا کنم . یه چیزی توو درونم بهم میگفت : آیا تو که حجابت رو رعایت نمیکنی و اون که حجابش رو رعایت میکنه با هم یکسانید ؟ آیا خدا راجع به تو و اون یکسان قضاوت خواهد کرد ؟ و خیلی میرفتم توو فکر . اتفاقات عجیبی هم میافتاد که چون کلامم به درازا میکشه از گفتنشون صرف نظر می کنم.
به وسط های سال رسیدیم به اوج دعا و نیایش خودم رسیده بودم.یه روز خیلی دلم گرفت , خیلی دلم گرفته بود.از خودم , از کارام .احساس میکردم اصلاً خدا من رو نمیبینه.یه مقدار صلوات نذری داشتم اون رو ادا کردم بعد رفتم داخل اتاق .به فکرم رسید که نماز شب بخونم.یه بار قبلاً این کار رو کرده بودم .وضو گرفتم و شروع کردم . حالم عجیب بود . یه حال معنوی عجیب .
مامان بنده خواب های صادقه میبینه.امکان نداره خوابی ببینه و تعبیر نشه.غیر ممکنه.
صبح با ناز و نوازش های مادرم از خواب بیدار شدم.به شدت صورت و سر من رو میبوسید.گفتم چی شده ؟ گفت : دیروز چیکار کردی ؟ دیدم خیلی دلت گرفته بود داشتی جلوی تلویزیون صلوات میفرستادی . یه خواب عجیبی دیدم برات .هر چه قدر اصرار کردم نگفت ولی بعد بهم گفت که میگه.
رسیدم به به تقریباً اواخر فروردین . توو کتاب نوشته بود از 24 فروردین تا 24 اردیبهشت رو ماه نیسان میگن.تو این ماه بارانی از آسمان میباره که پیامبر به شدت تأکید کرده بود روی این باران و دعاهایی که تووش خونده میشه و خاصیت درمانی که داره.
مامان بنده یه ناراحتی گوارشی داشتن که هر دکتری میرفتن خوب که نمیشد هیچ , بدتر هم میشدن.ما هم به شدت بابت این موضوع ناراحت و نگران بودیم .تصمیم گرفتم این آب باران رو جمع آوری کنم و دعاهای دستور داده شده رو توش بخونم و بدم به مامانم. حدود 3 ,4 ساعت طول کشید . مامانم خوب شد ! واقعاً خوب شد ! مامانم که نمیتونست روزه بگیره از ما بهتر روزه میگرفت.واقعاً خوب شد ! و این موضوع انقدر برای من عجیب بود که حد نداره . واقعاً خوب شد ؟ این چه چیزی بود که خوبش کرد ؟واقعاً خوب شد !
هنوز به حاجتم نرسیده بودم ولی دیگه برام مهم نبود . خدا خودش رو بهم هدیه داده بود .دیگه حاجتم برام مهم نبود.حاجتم رو فراموش کردم .حالا دیگه خدا رو داشتم . این دعاها و نیایش ها با من چکار کرد ؟ من رو ساخت .من رو دوباره ساخت.دیگه از این به بعد برای حاجتم گریه نمیکردم,برای خدا خودم و اینکه چرا در برابرش اینقدر گناه کردم گریه میکردم.مفاتیح خودم رو بر میداشتم , میرفتم بالا , انقدر دعای کمیل و ابوحمزه ثمالی میخوندم تا سیر میشدم.لازم هم نبود کسی برام نوحه بخونه , خودم گریه میکردم .احساس عجیبی بود.اشکم به شدت زیاد شده بود.من چرا این جوری شده بودم ؟ چم شده بود ؟ من رو داشتن کجا میبردن ؟ توو یه دنیایی سیر میکردم . یه دنیای قشنگ .دنیایی که همه جاش بوی خدا میداد.اینکه میگم بوی خدا میداد واقعاً میگم . یه بویی به مشامم میرسید . بوی خدا , بوی اون عالم. خواب های ملکوتی میدیدم . اصلاً انگار توو این دنیا نبودم . توو یه جای دیگه بودم . توو یه دنیای باشکوه و قشنگ . تصویری از اون دنیا ندارم فقط بوی اون رو استشمام میکردم و آرامشش رو حس میکردم .
فرداش میخواستم برم کلاس.رفتم بیرون .نمیتونستم برم بیرون.خدایا من چرا اینجوری شدم ؟ احساس میکردم باید یه چیزی دورم باشه . نمیتونستم راه برم.داشتم عذاب میکشیدم.بعد از کلاس رسیدم خونه.یه ذره استراحت کردم و دوباره رفتم بالا.با خدای خودم راز و نیاز کردم.خدایا من امروز چم شده بود ؟ چرا نمیتونستم توو خیابون راه برم ؟ فهمیدم چم شده !
فرداش به همه گفتم میخوام چادری بشم.میخواستم حجابم رو رعایت کنم .دیگه از خدا خجالت میکشیدم .همه باهام مخالفت کردن .هر کس بر علیه چادر حرفی میزد.ولی برام مهم نبود.من تصمیم خودم رو گرفته بودم.لبخند خدا رو میدیدم.خدا داشت بهم لبخند میزد.حسش میکردم.
رفتم شهر ری و از بازار منتهی به حرم چادر خریدم,تنهایی.چون همه باهام مخالف بودن.اونم چه مخالفتی.چادرم رو سر کردم و رفتم به اقا یه سلامی دادم و برگشتم.تمام راه لبخند خدا رو حس میکردم.اون بو رو استشمام میکردم.چه آرامشی داشتم.
رسیدم خونه.هر کس بهم یه چیزی گفت.ولی برام مهم نبود.رفتم عبادتگاهم و از خدا تشکر کردم.و من چادری شدم.هر جمعه میرفتم حرم شاه ری , حضرت عبدالعظیم حسنی (علیه السلام).تمام راز دلم رو بهش میگفتم.انقدر گریه میکردم و باهاش درد و دی میکردم که حد نداشت.
عاشق روضه ی سیدالشهدا (علیه السلام) شده بودم.دیگه دوست نداشتم به هیچ آهنگی گوش بدم.دیگه هر موسیقی حرامی رو ممنوع کردم برای خودم. به جاش فقط روضه ی سیدالشهدا (علیه السلام) رو گوش میدادم و تا الان هم همین طور هستم . لذت و آرامشی رو که شنیدن روضه ی سیدالشهدا (علیه السلام) بهم میده هیچ چیز دیگه ای بهم نمیده .
بعد ها حجت الإسلام پناهیان توو یکی از سخنرانی هاش گفت : به این راحتی ها کسی عاشق روضه ی سیدالشهدا (علیه السلام) نمیشه.اگه یه گناهی رو ترک کنی این عشق بهت داده میشه.راست میگفت.من از بی حجابی به سمت حجاب اومده بودم.کسی که فکر نمیکرد یه روز باحجاب بشه چه برسه به چادر.
راستش اون موقع ها بعد از توبه یه عهد نامه ای نوشتم , توش خدا رو قسم داده بودم به سید الشهدا (علیه السلام) که من رو ببخشه و تووش عهد بسته بودم که یه سری از گناه ها رو مرتکب نشم , این عهد نامه رو همراه با یه مقدار خاک کربلا که یکی از اقوام از اونجا اورده بود گذاشته بودمش تو یه کیفی و انداخته بودمش گردنم , هر موقع میرفتم بالا برای عبادت , وقتی به اوج دعا و نیایش خودم میرسیدم , میذاشتمش روی قلبم , انقدر بهم ارامش میداد که قابل توصیف نیست . ولی متأسفانه گمش کردم و انگار نیمی از وجودم رو گم کردم . هنوزم که هنوزه دلم میسوزه.
مامانم خوابش رو برام تعریف کرد.گفت رفته بودیم 2تایی مشهد.توو حیاط حرم ایستاده بودیم که دیدیم امام رضا (علیه السلام) از ضریحش اومد بیرون.داشت به سمت تو میومد.رسید به تو , دستش رو کشید به سرت .وقتی این کا رو کرد همه ی کسانی که دور و برش بودن شفا گرفتن.من هم جزء اینها بودم.من هم شفا گرفتم.
من سر این خواب خیلی شکه شدم.من لیاقت ندارم.ولی آره آقا به من نظر کرده بود که من چنین تحولی تووم ایجاد شد.
بعد از اون توبه اتفاقات زیبای بسیاری افتاد که اعتقاد من رو نسبت به حجاب و چادرم بیشتر و بیشتر کرد .الان چادرم رو به شدت دوست دارم.این یک هدیه به من بود.یه هدیه از طرف خدا و ائمه (علیه السلام) . خدا من رو به سمت خودش دعوت کرده بود و چنان شیرینی رو حس میکردم که حد نداشت.الان هم با اینکه به شدت مسخره میشم حفظش کردم.با تمام وجودم دوسش دارم.کسی هم نمیتونه ازم جداش کنه. راستش اینکه خیلی ها میگن چادر سر کردن توو گرمای هوا خیلی سخته من اصلاً درکش نمیکنم چون از وقتی چادر سر کردم حتی توو گرمای سوزنده ی تابستون , اصلاً گرما رو حس نمیکنم .به خونه که میرسم میبینم از شدت گرما خیس عرقم ولی اصلاً گرمم نبوده .انگار یکی داشته بادم میزده .این قضیه رو به هر کس میگم باور نمیکنه ولی واقعیت داره . وقتی چادرم رو سر میکنم به اون حال و هوا میرم.همون بو رو استشمام میکنم.حرف دیگران هم اصلاً برام اهمیتی نداره.به خدا قسم اگه بند بند وجودم را از هم جدا کنن حاضر نیستم چادر از سر بردارم یا اگه بهم بگن تمام ثروت دنیا یک طرف و چادر یک طرف , چادر و حجاب رو انتخاب میکنم . شاید فکر کنید دارم اغراق میکنم ولی حجاب و چادر چنان شرینی در وجود من قرار داده که هرگز حاضر به تعویضش با هیچ چیز دیگه ای نیستم . حتی بهترین چیزها .
الهی شکر به عدد ما احاط به علمک .
من از 13 سالگی حجابم رو کامل رعایت می کردم. چادری نبودم اما نه بیرون آرایش می کردم و نه موهامو بیرون می گذاشتم. اوایل که نامزد کرده بودم یه روز همسرم با خجالت و حیا بهم گفت اگه چادر سر کنی تو رو بیشتر دوست خواهم داشت. می گفت نمی خوام شبیه زن های بدحجاب باشی. البته نمی خواست منو مجبور کنه و گفت بهش فکر کنم. من بهش گفتم که بعد از عروسیمون چادر سر می کنم.
بعد عروسی من هر از گاهی چادر سر می کردم. البته به انتخاب خودم. تا اینکه شب قدر ماه رمضون پارسال به از خدا خواستم کمکم کنه تا برای همیشه چادری بشم.
از اون موقع به بعد هر وقت از خونه بیرون می رفتم چادر سر می کردم با اینکه برام جمع و جور کردنش خیلی سخت بود اما بهم احساس امنیت شدیدی می داد.
اما متاسفانه پدر ومادرم با چادر سر کردنم مخالفت می کردند. مادرم رو تونستم راضی کنم اما هر وقت با چادر به منزل پدرم می رفتم پدرم خیلی ناراحت می شد و احساس می کردم که دارم آزارش می دم. تصمیم گرفتم وقتی اونجا می رم با مانتو برم یا اینکه بعضی وقتا از خونشون که بیرون می اومدم چادر سرم می کردم.
اما همین مساله باعث شد که من یه کم شل بشم و و یکی در میون حجاب چادر داشته باشم. همسرم هم دیگه هیچ وقت بهم نگفت که چادر سرت کن.
شاید من هنوز اعتقاد راسخ به چادر پیدا نکردم، حالا احساس می کنم حجابی که دارم کامله و چادر یه چیز اضافه است.(چونکه همیشه با روسری کامل موهامو می پوشونم و مانتوهام هم نسبتا گشاده) احساس می کنم وقتی چادر سر میکنم بعدش گردن درد می گیرم!
شاید شما بتونید کمکم کنید تا به چادرم اعتقاد محکم پیدا کنم و هیچ وقت بدون اون از خونه بیرون نرم.
(۹/فروردین/۹۱ ۱۸:۳۶)a123 نوشته است: [ -> ]شاید من هنوز اعتقاد راسخ به چادر پیدا نکردم، حالا احساس می کنم حجابی که دارم کامله و چادر یه چیز اضافه است.(چونکه همیشه با روسری کامل موهامو می پوشونم و مانتوهام هم نسبتا گشاده) احساس می کنم وقتی چادر سر میکنم بعدش گردن درد می گیرم!
شاید شما بتونید کمکم کنید تا به چادرم اعتقاد محکم پیدا کنم و هیچ وقت بدون اون از خونه بیرون نرم.
سلام خدمت شما
عزیز دل ، چادری که ما سر می کنیم قطعا همراه با مسائلی هم هست . طبیعتا سختی هم داره ، خوب نمیشه کتمان کرد .
ولیکن ارزشش رو داره .
چادر هم اصلا چیز اضافه ای نیست و حجاب کامل هستش .
اگر روپوش گشاد باشه ، اونقدر که خاصیت چادر رو داشته باشه ، دیگه از فرم دور میشه ، با این حال باز هم، چادر نمیشه !
چادر رو هم
جهت رضایت خداوند ، باید سر کرد . از خداوند کمک بخواهید
تشکر از شما
باز هم امام رضا (علیه السلام) واسطه فیض شدند
اول بگذارید قدری بیشتر خودم را معرفی کنم؛ خانواده ما متشکل از پدر , مادر , خواهرم و من هست ؛
خواهر بزرگترم یعنی[b] سمانه [/i]خانم دو سال از من بزرگتر هست و من خیلی دوستش دارم ؛ زمانی که بدنیا آمدم پدرم اسمم را سارا انتخاب کرد اما بدلیل اصرار بیش از حد مادرش یعنی [b]مادر بزرگم [/i]اسمم را زهرا گذاشتند و این اسم شناسنامه ای من هست اما همه در خانه و فامیل و نیز دوستانم از اول تا حالا منو با اسم [b]سارا[/i] صدا می کنند .
خانواده ما در حد معمولی هست و از نظر مذهبی بودن هم در حد متوسط هستیم. مادرم و خواهرم از پوشش چادر استفاده نمی کنند اما نسبت به حجابشون نسبتا مقید هستند . پدر و مادرم ما رو دوست دارند و برای بزرگ کردن ما خیلی زحمت کشیده اند .
سال سوم راهنمایی بودم و تقریبا سال تحصیلی به پایان خودش نزدیک میشد و دو , سه هفته ای به آغاز امتحانات نهایی مون مانده بود و طبق قولی که مربی پرورشی و ناظممون بهمون داده بودند قرار بود تعدادی از بچه های مدرسه که مایل باشند به اردوی چند روزه زیارتی مشهد مقدس برویم ؛
چند روزی قبل از سفرمان وقت نمازظهر توی نمازخانه مدرسه خانم صبوری (مربی پرورشیمون که ان شا الله هر جا هستند سلامت باشند) از ما خواست که آنهایی که می خواهند به این سفر بیایند برگه های رضایت نامه را به امضای اولیائ خودشون برسونند و نیز به واسطه روح و جو معنوی این سفر خواهش کرد که حتما با [b]حجاب کامل اسلامی[/i] یعنی [b]چادرمشکی[/i] توی این اردوی تفریحی و فرهنگی شرکت کنیم.
من که خیلی دلم را صابون زده بودم تا قبل از روز های سخت امتحان آنهم امتحان نهایی که ضامن تعیین رشته ام در دبیرستان بود ؛ استراحتی جهت تجدید قوا جهت آمادگی در امتحانات داشته باشم با شنیدن این حرف دلم ریخت پایین و سریع این سئوال برام ایجاد شد که من که تا حالا چادر نزاشتم ؛ چادر از کجا بیارم؟
توی این فکر و خیال ها بودم که خودم را جلوی در خانه مان دیدم , زنگ زدم و مادرم در را باز کرد خیلی سریع رفتم داخل و خودم را به آشپزخانه مقر حکومت مادرم رساندم و تند تند شروع به تعریف ماجرای صحبت های خانم صبوری به مادر نمودم و گفتم که من روی این سفر خیلی حساب کرده بودم و حالا که چادر مشکی ندارم و دو روز دیگه هم باید برویم چیکار باید بکنم؟؟
مادرم که از بی تابیم متعجب شده بود با لبخند گفت : " نگران نباش سارا جان من بلدم چادر بدوزم و امروز عصر برات پارچه میخرم و تا پس فردا که بخواهی بری چادرتو آمادش میکنم ؛ تازه یادم افتاد که ای داد! من چه خنگیم ! چادر نمازامونو مادرم برامون میدوزه و من بی خود نگران بودم.
فردا عصر که خانه آمدم - مادرم صدام کرد و گفت بیا سارا جان بالا کارت دارم ؛ آخه خانه ما در عین کوچکی و نقلی بودنش اون موقع دو طبقه داشت و اتاق خیاطی مادرم هم طبقه دوم بود. رفتم بالا و مادرم گفت چادرت حاضره فقط سرت کن از قدش مطمئن شم و یک کش هم برات بدوزم که از سرت هی نیفته!
چادرو سرم کردم و خوشبختانه بی عیب و نقص بود. رفتم جلوی آیینه و دیدم کلی قیافه ام را عوض می کند و به نظرم آمد که قدری از سن و سالم بزرگتر میزنم اما با این حال بهم میومد ازآنجا که نو بود بوی تر و تازگی میداد (از همون بوهایی که وقتی لباس نو می پوشی) و این خیلی برام جذاب و دلنشین بود .
فردا با قطار به سمت مشهد حرکت کردیم و یک شب مجبور بودیم که در قطار بخوابیم. شب خوابی دیدم که مرا شدیدا منقلب کرد ؛
در خواب اصلا نمی دانستم در اردو هستم اما خود را تنها در حرم اما م رضا (علیه السلام) دیدم که هیچ آشنایی با من درآنجا نبود و حرم خیلی شلوغ بود و من احساس گم شدن و خفگی داشتم و مدام به این سو و آن سو برای پیدا کردن پدر و مادرم می رفتم؛ ترس و اضطراب شدیدی تمام وجودم را فرا گرفته بود , در این شرایط ناگهان مادر بزرگم را دیدم (مادر بزرگم یکسال قبل به رحمت ایزدی رفته بود اما من در خواب چنین حسی که او را از دست داده ام نداشتم) سریع از میان جمعیت بسویش دویدم و خود را در آغوشش انداختم و گفتم مامانی[sup](۱)[/sup] شما اینجایین؟ (مادر بزرگم از زمانی که پدر و مادر باهم ازدواج کردند تا موقعی که زنده بود با ما زندگی می کرد و همانند مادرمون من و سمانه را خیلی تر و خشک می کرد؛ تا زمانی که بود ما از نعمت دو مادر برخوردار بودیم (خدا رحمتش کنه))
گفت: "بله دخترم" ؛ چرا میدویدی؟ بیا بریم داخل حرم و سپس دست کرد داخل ساکی که همراهش بود و چادری را در آورد و گفت بیا سرت کن تا بریم. هنگامی که سرش کردم همون بوی تر و تازگی که از چادر خودم وقتی تازه دوخته شده بود حس کردم از اون چادر هم کاملا در خواب حس می کردم.
مادر بزرگم همینطور که داشتیم به سمت حرم می رفتیم گفت این باشه سوغاتیت و دوست دارم که همیشه سرت کنی.
توی این حال و هوا بودم که دیدم در بین اون همه جمعیت مادر بزرگ کنارم نیست و من با چشم در جستجوی آن بودم که ناگهان دستی را بر پشت خود حس کردم کسی داشت میگفت : سارا پاشو خانم میگه وقته نمازه !! از خواب بیدار شدم هنوز بویی که در خواب حس کرده بودم را داشتم در مشامم حس می کردم.
وضو گرفتم و آمدم سر ساکم و چادرم را در آوردم و سر کردم و رفتم برای نماز؛ همون روز تصمیم گرفتم به احترام مادر بزرگ هدیه اش را حفظ کنم و اینطور شد که من چادری شدم.
هیچ وقت از اینکه پوششم چادر مشکی هست احساس ناخوشایندی نداشتم و در عوض احساس آرامش و اعتماد به نفس داشته ام و کمترین ارزشی هم برای بعضی نگاه ها و قضاوت های نادرست قائل نیستم .
یه درخواستی از همسنگرا خصوصا خواهران گرامی خودم داشتم.
از همتون درخواست میکنم برای خواهر منم دعا کنید یکم به حجابش بیشتر اهمیت بده و عاشق چادرش بشه.
ممنون
یا علی مدد
(۹/فروردین/۹۱ ۱۸:۳۶)a123 نوشته است: [ -> ]شاید من هنوز اعتقاد راسخ به چادر پیدا نکردم، حالا احساس می کنم حجابی که دارم کامله و چادر یه چیز اضافه است.(چونکه همیشه با روسری کامل موهامو می پوشونم و مانتوهام هم نسبتا گشاده) احساس می کنم وقتی چادر سر میکنم بعدش گردن درد می گیرم!
شاید شما بتونید کمکم کنید تا به چادرم اعتقاد محکم پیدا کنم و هیچ وقت بدون اون از خونه بیرون نرم.
سلام دوست عزیزم .

به نظرم اول راجع به چادر تحقیق کن , فلسفش رو درک کن بعد ببین چادر سر کردن چه لذتی داره . ببین چقدر احساس فوق العاده ای پیدا میکنی. احساس آرامش خواهی کرد .
میدونم جمع و جور کردن چادر برای کسی که مانتویی هست خیلی سخته ولی تا حالا دقت کردی بعد ار مدت ها که مانتو میپوشی میری سراغ چادر یه حسّی بهت دست میده ؟ احساس میکنی انگار یه سپر دور خودت بستی ؟ احساس میکنی انگار چادر داره تو رو از یه چیزهایی محافظت میکنه ؟ به نظرم همین حس خودش آدم رو باید به فکر فرو ببره ,درست نمیگم ؟
بعدش مگه توو قرآن خدا نگفته حضرت زهرا (سلام الله علیها) الگو برای تمام عالمن ؟ به این فکر کن که اگه حضرت زهرا (سلام الله علیها) توو دوره ی ما بودن چادر رو انتخاب میکردن یا مانتو رو ؟ خدایی نکرده یه موقع فکر نکنی دارم به پوشش مانتو توهین میکنم , ها ؟ نه . فقط خواستم بهش فکر کنی .
بعدش به نظرم توسل کن به خود حضرت زهرا (سلام الله علیها) و امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) . ببین چطور کمکت میکنن . اینها چراغ هدایت ما هستن . از احوالات ما آگاهن .مطمئن باش خیلی کمکت میکنن.امتحانش ضرری نداره .
