|
حکایتها و سخنان پندآموز
|
|
۱۴:۵۲, ۲۱/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #424
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم السلام علیکِ یا بنت رسول الله یا فاطمة الزهرا حکایت سلطان ، وزیر و غلام سلطانی را وزیری بود بی کفایت ؛ پس بر آن شد تا او را عزل نماید . روزی او را فرا خواند و به او گفت : "وزیر ، سه سؤال از تو میپرسم ، اگر جواب گفتی وزیر باقی خواهی ماند و گرنه تو را عزل می نمایم." وزیر که از گفتۀ سلطان متعجب گشته بود گفت : "هرچه سلطان امر نمایند همان خواهد شد ." پس سلطان سؤالات خود را مطرح نمود . "اول آنکه خداوند چه میخورد ، دوم آنکه چه میپوشد و سوم چه میکند . تا فردا وقت داری که پاسخ گویی ." وزیر از سؤالات سلطان متعجب بود و با حالی پریشان به سرای خود آمد . دائم در اتاق خود از این سوی به آن سوی قدم میزد تا اینکه غلامش ازو پرسید : "سرورم ، ساعتی است که شما را مشوش و متفکر میبینم ، مطلبی است که وزیر را اینگونه پریشانحال نموده است؟" وزیر به او نگاه کرد و گفت : "سلطان سه سؤال از من پرسیده که اگر تا فردا پاسخی برایشان نیابم مرا عزل خواهد نمود ." غلام رو به وزیر کرد و گفت : "سرورم ، این چه سؤالاتی است که یافتن پاسخشان تا این حد برایتان دشوار است ؟" وزیر گفت : "میدانم که نمی توانی پاسخ گویی ولی برایت میگویم ." و سه سؤال را مطرح نمود . غلام به وزیر گفت : "سرورم ، من اتفاقا جواب سؤالات را میدانم ، اما دو تا را الان و دیگری را فردا پاسخ گویم ." وزیر که هم متعجب و هم خوشحال شده بود گفت : "پاسخ آنها چیست ؟" غلام جواب داد : "جواب سؤال اول این است که خداوند غم بندگانش را میخورد و لاغیر . جواب سؤال دوم هم این است که خداوند عیب بندگانش را میپوشاند." وزیر خرسند از پاسخهای داده شده توسط غلامش منتظر فردا بود تا خدمت سلطان رسیده و جواب گوید . فردا وقتی نزد سلطان رسید ، سلطان او را خوشحال دید و ازو پرسید : "ای وزیر ، آیا پاسخ سؤالات ما را یافتی ؟" و وزیر جوابها را گفت . سلطان از او پرسید : "آیا تو خود به تنهایی به این جوابها رسیدی یا کسی بتو کمک کرد؟" وزیر غلام را که همراه خود آورده بود نشان داد و گفت : "این غلام من بود که جوابها را یافت." سلطان بلافاصله دستور داد تا وزیر قبای وزارت از تن بدر آورد و به تن غلام بپوشاند که غلام بیشتر از او لیاقت مقام وزارت را دارد. وزیر پس از اجرای دستور سلطان ، از غلامش پرسید : "اما تو جواب سؤال سوم را نگفتی ؟" غلام جواب داد : "همین که خداوند وزیری را به غلام و غلامی را به وزارت میرساند پاسخ آخرین سؤال است." آری ، خداوند غم بندگانش را میخورد که چرا از او غافل میشوند ، اویی که آنان را آفریده و قبل آنکه از او طلب نمایند حاجاتشان را برآورده و آنان را بیش از آنها دوست میدارد . خداوندی که به لحاظ ستار العیوبیتش هیچ بنده ای را با خبر از اعمال دیگران نمیکند که اگر غیر این بود هیچکس دیگری را دفن نمی نمود . و در انتها اینکه خواست خداوند بالاتر از تمام خواستهاست ، یَدُ اللهَ فَوقَ اَیدیکُم . ربّنا ! حوّل حالنا الی احسن الحال اللهم عجل لولیک الفرج موفق باشید و خدایی . |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| حکایات و سخنان پندآموز 2 | Ramin_Ghn | 56 | 26,473 |
۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱ آخرین ارسال: aboutorab |
|






