|
خیلی بی معرفتیم !
|
|
۱۶:۱۵, ۲۸/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #26
|
|||
|
|||
|
به نام خدا
میخوام از(احسان)بگم بچه محل خودمونه توجبهه براخودش یلی بود گاهی میاد شروع میکنه ازتعریف کردن اون دوران چطورسردارقربانی باهاشون بودمیگفتم اون که بچه اصفهانه چطورپیش شمابود؟میگفت فرمانده لشگرمون بود اون عاشق بچه های لشگرمابود همش هم باهمشهریهای مابودنمونه اش هم تو فیلم سرداربصیرهست (قربانی داره با بصیر وداع میکنه) بگذریم اصل داستان یه چیزدیگه است احسان داستان ما که یه روز براخودش یلی بود یه روز شد بیمارجامعه چه بیماری همونی که (جرم نیست وبیماریه!!!) چندشب پیش اومده بودپیشم بحث فیلم سیزده پنجاه ونه شد بهش گفتم دیدی اون بسیجیه چی شد؟گفت تو چه میدونی درد چیه من برات ازکجاش بگم ازاون موقعی که داد میکشیدم یا اونموقعی که زمین رو گازمیگرفتم یااونموقع که زن وبچه ام رومیزدم اوائل مجروحیتمون بهمون مرفین میدادن بعدهم پوکه اش رومیخواستن میبردیم چندتادیگه میدادن تااینم قطع شد بعدش هم که تسکین دردمون روچیزدیگه دیدیم نمیتونست خوب صحبت کنه اینجاشو ولی خداروشکراین یل جبهه الان پاکه نزدیک به دوساله که پاکی داره وتو ان ای هم هست من نمیدونم ازکجا بگم یه سال توشهرمون برنامه گذاشتن تو مصلی شهرقرارشد بچه های جنگ همدیگه رو ببین ازهمه جااومده بودن ولی باعث خجالت بودکه اکثرشون به بیماری احسان دچارشده بودن نتونستن سرشون روبالاکنن وهمدیگه روببینن شمابگین کجای دنیاباقهرمانهاشون اینطوررفتارمیشه ماچه کردیم باهاشون!!؟؟؟ |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |








