میدونین پارسال تو دانشگاه سیستان و بلوپستان یک شهید گمنام دفن
شد دفن این شهید 5 بهمن پارسال و مصادف با روز اربعین انجام شد خاک سپاری این شهید عزیز
در ایام امتحانات انجام شد به همین علت تعداد زیادی از دانشجویان در مراسم شرکت نکردند
اما جالب اینجا بود که وقتی جنازه شهید از جلوی کتابخونه رد شد خیلیها اومدن و عرض ادب کردن
نمی دونم شرایط زاهدان رو خبر دارین وقتی امنیتی میشه چه جوریه یا نه
هلی کوپترها مرتبا بالای سر ما می رفتن و می اومدن شرایط دانشگاه کاملا امنیتی بود و هر کس وارد دانشگاه می شد
کاملا بازرسی میشد تا اتفاقی نیوفته
نمی دونم تشییع جنازه یک شهید گمنام تا حالا رفتی یا نه ؟
ولی می دونم چه رفته باشی و چه نرفته باشی دوست داری تشییع یک شهید
گمنام خوب و باشکوه باشه دوست داری جای خواهر و برادرش یا پدر و مادرش براش ضجه بزنی
دوست داری جمعیت کثیری باشن ، دوست داری مسئولین شهر باشن، مردم باشن

ولی اون روز اصلا تو زاهدان اعلام نشده بود که می خواد یک شهید گمنام دفن بشه
اون روز تقریبا هیچ کدوم از مسئولای شهر زاهدان نبودن
خیلی از دانشجوها نبودن

اون روز ما شهید گمنامی رو غریبانه غریبانه غریبانه دفن کردیم



و خیلی عذاب آور بود دیدن جای خالی مدیرانی که باید می بودن بزرگانی که باید می بودن
و تمام کسایی که موقعیت امروزشون رو از دیروز این شهید داشتن

برادرم عذاب آورتر اون روزی بود که توی مسجد دانشگاه شریف چهارتا شهید گمنام آوردن و این قرتی ها نمیذاشتن دفنشون کنن بعد از چند ساعت سخنرانی و ... آخرش با یا حسین بچه ها و در گیری شاخه گل ها رو دفن کردیم.
بسیجی های بی بخار می گفتند که مهمون رو از در خونه بر نمی گردونند و اون شمر زاده ها می گفتند دانشگاه رو سیاسی نکنید.
یکی نبود بگه، احمق ها اینها مردنشون سیاسی نبود؟ شما از سیاست چی حالیتونه؟ اینها اون روز که داشتن می رفتند جلوی تیر دوشکا پرسیدند که آیا این اقدام سیاسیه یا نه؟
23 سال از پایان جنگ می گذرد , اما حالا باید ببینیم افرادی را که آن روز رشادت ها و جانفشانی ها کردند امروز در پیچ و خم زندگی کمرشان خم شود...!
ماجرا , ماجرای احمد سلامی هست . از روز اول تاسیس سپاه پاسداران عضو سپاه شد . در ماجرای کردستان و در دفاع مقدس هم حضور داشته است . البته در دفاع مقدس تا سال 61 و عملیات مسلم بن عقیل هم بوده , بعد ماجرا شروع می شود .حالا احمد 9 بار مجروح شده و هشت بار موج انفجار او را گرفته است .دو سال به خاطر موجی شدن خانه نشین می شود . بعد به خاطر ناتوانی از سپاه بیرون می آید و او را به صنایع هوایی معرفی می کنند . باز هم از کار ناتوان است . موج انفجار شوخی نیست . آخر سر هم در آموزش و پرورش در هنرستان مشغول می شود . اول انقلاب مدرکش فوق دیپلم بوده است . در آموزش و پرورش تنها می تواند سوال طراحی کند . البته دیگر نمی تواند , الان شش ماهی است که نتوانسته از خانه بیرون رود ...
او خود می گوید :"فرماندهان سپاه مجروحیت و مشکلات مرا تایید کرده اند , اما مدارکم که به بنیاد رفت , تایید نشد ! و فقط 15 درصد جانبازی برایم زده اند . در حالی که من موجی شده ام , مدارک , آسیب کمر مرا تایید می کند , البته خود آن ها هم گفته اند . حالا فقط با بیمه خدمات درمانی کارکنان دولت سر می کنم . داروهایم قیمتش سر به فلک می کشد . ترکش هنوز در کتفم هست , اگر در بیاورم , کتفم آسیب جدی می بیند . تنها حقوقی هم که می گیرم از آموزش و پرورش است . بنیاد جانبازان هم هیچ کمکی نمی کند . اگر ارث پدری هم نبود , حتی خانه هم نداشتم . قبلا که می توانستم شب ها دست فروشی می کردم حالا دیگر کاملا از کار افتاده شدم ...
... عید پارسال چون پولی نداشتیم که پذیرایی کنیم , شرمنده میهمانان بودیم . ما بقی مسائل را هم نگویم بهتر است ...
آیا رواست سلامی و امثال او که زیادند رها شوند ؟ اینان حافظان شرف و ناموس ما بودند . به قول خود آقای سلامی , نامه فلان هنرپیشه زن برای برخی مسولان معتبرتر است از نامه جانبازان ...
نقل قول: هشت بار موج انفجار او را گرفته است
نقل قول:قبلا که می توانستم شب ها دست فروشی می کردم حالا دیگر کاملا از کار افتاده شدم ...
برای چه کسی هشت بار موج انفجار را تحمل کردی؟
برای من؟ که امروز تو را نبینم؟
از دین خدا دفاع کردی که چه بشود؟
که این بشود ...
من برای تو چه کردم؟؟؟؟
من برای دین خدا چه کردم؟؟؟؟
تو کجا هستی؟
من کجا هستم؟
اگر تو را ببینم چه بگویم؟
شرمنده ام؟ نه!!!! فایده ندارد. میدانی که چه می گویم. شرمندگی فایده ندارد.
تو با جانت از شرف و آبرو و غیرت من دفاع کردی و من همه را به هیچ فروختم.
تو جلوی توپ و تانک از ناموس ما دفاع کردی و ما جلوی دوست و رفیق از ناموسمان دفاع نکردیم.
تو جلوی گلوله ایستادی که چشم نامحرم به خواهر ما نرسد و ما جلوی چشم هرزه خودمان را نگرفتیم.
پس نگویم شرمنده بهتر است.
هیچ نگویم بهتر است.
ما نفهميديم اين پولاي ممكلت چي ميشه اخر....
برا من و امثال من كه خرج نميشه... به اين دوستان هم كه با اين تفاسير كمكي نميشه... پس كجا ميره؟
من يه زمان ميگفتم(راهنمايي بودم) چرا به بابام فلان قد سال از عمر و بهترين سالهاي جوونيش رو تو اين راه گذاشت با اينكه ميتونست كاراشو رديف كنه و بره خارج برا ادامه تحصيل مبلغي رو پرداخت نميكنن كه لااقل جبراني كرده باشند كه لااقل بتونه تو كاراش جلو بيوفته. اما الان ميبينم ته مهايه ديگم به امثال پدر من قرار نبوده برسه و نخواهد رسيد!
میدونید چیه
همیشه ما از این دسته اخبار میخونیم و میشنویم و نهایت لطفمون اینه که دلمون بسوزه و به خودمون بگیم چرا؟؟؟؟
تا کی میخوایم شاهد اینجور چیزا باشیم.والله به خدا مقاله نوشتنو اظهار همدردی پول یه وعده غذای کسی نمیشه.ژاپن هنوز که هنوزه برای سربازاش مراسم آنچنانی میگیره مکانهایی که تو جنگ خراب شد رو گذاشته واسه بازدید با چه مراسم و تشرفاتی که کودکانش بهش افتخار میکنن فرانسه برای کشته های جنگ هاش چه پلها و چه مراسم گرامیداشتی برگزار میکنه اون وقت ما چکار کردیم؟ ما که برای دفاع از حق خون دادیم جوون دادیم چه میکنیم. کدوم یکی از دوستان تا به حال به خونه یه شهید یا جانباز سر زده تا اگر کاری داشتن براشون انجام بده ؟ وقتش نیست کاری بکنیم باور کنید اون دنیاازمون میپرسن واسه فلان جانباز و فلان شهید چه کردی که راضی باش؟ واسه خانوادهاشون چه کردی که جبران فداکاریشون باشه؟؟؟؟ بیاید همین جا یه تصمیم بگیریم. یه برنامه ریزی کنیم. تو یه روز خاص یه کار درست برای این عزیزان اجام بدیم. از هیچ چیزی هم نترسیم و خجالت نکشیم. هر کسی در این زمینه ایده خاصی داره اعلام کنه تا بهترینشو انتخاب کنیم وانجام بدیم
.
رحیم مخدومی: در سال 1390، اتفاقهاي زیادی در ایران رخ داد که منجر به صدرنشینی نام کشور عزیزمان در لیست خبرهای مهم جهان شد. در این میان دو خبر به خاطر ویژگی منحصر به فرد و وجوه اشتراک متعدد، قابل تأمل و درس و عبرت است.
خبر اول: اصغر فرهادی با ساخت فیلم جدایی نادر از سیمین برای اولین بار در تاریخ سینمای ایران مفتخر به دریافت جایزهی اسکار شد.
خبر دوم: مصطفی احمدی روشن به عنوان جوان ترین دانشمند نسل سوم انقلاب، مفتخر به دریافت مدال شهادت شد.
تأمل اول: هم اصغر هدفمند پیش رفت تا به این مقام نائل شد، هم مصطفی. هدفمندی اصغر که از اهداف ذاتی هر فیلمساز بی توجه به دو فریضه ی تولّی و تبرّی است، نیازی به اثبات ندارد. رؤیای اسکار برای این تیپ فیلمسازان آن قدر جذابیت دارد که برای پرکردن چشم سیاستگذاران اسکار هرگونه خوش رقصی را مباح بدانند.
شاید در هدفمندی مصطفی برای بعضی خواننده ها جای تردید باشد. که آن هم دست کم با دو دلیل محکم عقلی و نقلی قابل رفع است. دلیل عقلی این است که مصطفی مسلّح بود. پس می دانست قدم در راهی گذاشته که احتمال ترورش قریب به یقین است. و دلیل نقلی این که وی از استاد اخلاق خود (حضرت آیت الله خوشوقت) تقاضای ذکری برای نیل به مقام شهادت کرده بود.
تأمل دوم: دو ایرانی با اراده، با دو آرمان کاملاً متفاوت از هم به قدری در مسیر خود عزم داشتند که هر دو خیلی زود به قلهی رؤیایی خویش صعود کردند.
آرمان این دو کاملاً مشهود و قابل مطالعه است. اصغر در قالب فیلم، حرف هایش را زده و مصطفی نیز در قالب شهادت، حرف هایش را عمل کرده است.
تأمل سوم: اصغر سر سفرهی این ملت جلوس کرد و با نان و نمک مردم سکوی مرتفعی ساخت تا روی آن بایستد و فریاد بزند كه؛
در ایران همه دروغ می گویند. زن، شوهر، پدر، مادر، فرزند، کارگر، کارمند، معلم،...
لذا سرزمین ایران محیط مناسبی برای تربیت فرزندان ایده آل اصغر فرهادی نیست.
در ایران کرسی قضاوت فشل است. نه عدالت دارد و نه فراست.
اسلام ایران، اسلام خرافاتی است.
نسل سوم انقلاب زیر یوغ خودرأیی و استبداد پیشینیان خود می سوزند و تحمل می کنند، اما در آخر طاقت آن ها سر آمده، حصار را می شکنند و با نسلی که از گذشتهی خود پشیمان شده و راه نجات را غلتیدن در دامن امريكا می داند، همراه می شود.
این ها دروغ های فیلم جدایی نادر از سیمین است!
تأمل چهارم: مصطفی که نمایندهی نسل سومی هاست با خون خود بر ادعای واهی افتراق نسل سوم خط بطلان کشید و در عین حال واقعیت های تلخی را فریاد زد که "جدایی..." آن را انکار کرده بود. از جمله:
ثروتی که با بلوکه کردن اموال ایران و دزدی نفت کشورهای مسلمان و کشت و قاچاق مواد مخدر از افغانستان و فروش سلاحهای کشتار جمعی و دهها جنایت دیگر به دست می آید، نامشروع است. این لقمه ها در نگاهی خوش بینانه فرزندانی تربیت می کند وطن فروش و خیانتکار به ملت. مثل میرزا ملکم دیروز و الي ماشاء الله امروز!
دولتی که با پرچم استیفای حقوق بشر و محو تروریزم، خون میلیون ها مسلمان بی گناه فلسطینی، ایرانی، عراقی، افغانی و بحرینی را مکیده، دولتی دروغگوست و هنرمندی که قادر به بيان این دروغ بزرگ نباشد یا جاهل است یا خائن.
صدق شعار مبارزه با تولید سلاح های هسته ای و کشتار جمعی از دماغ پینوکیویی کرهی زمین که با انفجار ناکازاکی و هیروشیما شکل گرفت، پیداست.
تأمل پنجم: اصغر و مصطفی - هر دو- توسط سرویس های جاسوسی امريكا و اسراییل شکار شدند. اصغر شکار شد تا با تزریق حمایت های مادی و معنوی، جانی دوباره بگیرد و همچنان از دلیل جدایی ها بگوید. مصطفی شکار شد تا با تزریق گلوله، دیگر وجودی نداشته باشد دال بر وصال نسل سوم با ارزش های انقلاب.
تأمل ششم: اصغر در اوج صعود به قلهی توفیقهاي هنری مفتخر شد دست نامحرم آنجلینا جولی را در دست خود بفشارد و این اتفاق شیرین را در کارنامه افتخارات حرفه ای اش ثبت كند. مصطفی در اوج غیرت و شرف و مردانگی، وقتی به خون خود آغشته شد، فرشته های الهی را به تعظیم و تکریم واداشت.
تأمل هفتم: در نظر امريكا و اسراییل، اصغر فرهادی با جایزهی اسکار و تبریک وزیر امور خارجه این کشور و اکران فیلم در سرزمین های اشغالی و حمایت های پیدا و پنهان استکبار، زنده شد و در مقابل؛ مصطفی احمدی روشن با یک بمب مغناطیسی مُرد!
اما در نظر ملت غیرتمند و شریف ایران، هر که به طمع وجیزهی بی ارزش دنیا، ارزش های بی همتای این ملت بی نظیر را پای میز معامله ببرد، در همان قدم اول، مرگ ارزش و اعتبار خود را امضا کرده و به پایان تاریخ مصرف خود خواهد رسید.
زندهی واقعی کسی است که جان خود را سپر جان مردم بی دفاع کرده، با خون پاک و صادق خود، دروغگویان بین المللی را رسوا می کند و مردهی واقعی کسی است که آبروی ملتی را سپر مطامع بی ارزش خود کرده، مستبدانه برّهها را به جرم خطا و اشتباه، به کام گرگهای جنایتکار می سپارد.
تأمل هشتم: نظام جمهوری اسلامی آزاد اندیشترین نظام دنیاست. در هیچ نظامی نمی توان اینچنین اساس باورها و ارزشهای یک ملت را زیر سؤال برد و دشمن درجه یک نظام را تکریم کرد. این نجابت نظام قابل تحمل است، اما این که هزینه دشمنی با ملت از جیب خود ملت برود، با هیچ منطقی قابل توجیه نیست. نمی دانم چرا نمایندگان مردم تاکنون از وزیر ارشاد نپرسیده اند چرا جشنواره فجر به دشمن فجر جایزه داد و آن را به نمایندگی از سینمای جمهوری اسلامی به جشنواره های بین المللی فرستاد!
تأمل آخر: امروز بنده به عنوان یک شهروند ایرانی وقتی اسم "مصطفی" را می شنوم، سر بالا می گیرم، بر غیرت و مردانگی جوان ایرانی می بالم، اما نام "جدایی نادر از سیمین" و سازندهی آن که یک گل طلایی به دروازهی خودی زده، عرق شرم و زبونی ناشی از خیانت و وادادگی را بر پیشانیام می نشاند.
بالاخره یکی پیدا شد و حرف دل ما ررو زد.
خیلی خوب بود ممنون