|
...آنگاه چادری شدم!
|
|
۲۰:۲۰, ۳/اردیبهشت/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/خرداد/۹۱ ۱۶:۰۶ توسط نگار.)
شماره ارسال: #17
|
|||
|
|||
|
خیلی جالب بود دوستان...خیلی...مرسی...
من الآن 18سالمه و دارم برای کنکور آماده میشم...ما یه خانواده ی متوسط هستیم...من و خواهرم و مامانم و بابام...خانواده ی پدریم کلا خیلی بازن...تو معمولی ترین مهمونیا و دور هم بودناشون مشروب و بزن برقص به راهه...البته پرجمعیتم هستن ماشالله!!!خلاصه که منم چون همیشه با دخترعمو و پسر عموهام بودمو با اونا بازی میکردم همونجوری بود تیپ و قیافم...وقتی تکلیف شدم مامانم که محجبه هستش(البته مامانمم محجبه نبوده و من که کوچیک بودم طی یه اتفاق تصمیم میگیره محجبه بشه!البته چادری نیست!)باهام صحبت کرد که روسری سر کنم...مانتو و روسری هم برام خریده بود...بدمم نمیومد که بیرون روسری سر کنم...احساس بزرگی میکردم...چون درشتم بودم همه فکر میکردن راهنمایی ام به جای دبستان!!!بالاخره یه چندروزی سرم کردم تا اینکه اولین مهمونی خانواده ی پدری بعد از روسری سر کردن من پیش اومد...چقدر همه بیخودی بهم خندیدن بماند!خودم دیدم نمیتونم اینطوری بازی کنم!گفتم بیخیال بابا!روسریو درآوردمو رفتم پی بازیم! مامانمم که اینو دید گفت دیگه نمیذارم جایی میریم روسری سرت کنی!من از شل کن سفت کن خوشم نمیاد!همون بیرون فقط میتونی سرت کنی!(آخه خودم خوشم میومد روسری سرم کنم ولی خب دست و پاگیر بود برام و خب اعتقادی هم نداشتم!نمیفهمیدم!فقط خوشم میومد!) گذشت تا رسید به ماه رمضون...کلی با مامانم کلنجار رفتم که بذاره ماه رمضون چادر سرم کنم!منم در عوض روزه هامو میگیرم! تا دوم راهنمایی به همین منوال گذشت...من با مانتوی کوتاه و دامن و روسری های توری و شال های کوتاه و صندل و آرایش و اینا بیرون میرفتم...از سنمم که بزرگتر میزدم...پس مشکلی نبود!خوش میگذشت!فقط ماه رمضونو محرم و صفر روسری و چادر سر میکردم و آرایش نمیکردم!دوم راهنمایی بودم که3تا از دوستام به طور همزمان مریض شدند!یکی مشکل قلبی پیدا کرده بود...یکی آسم...یکی هم ریه هاش مشکل پیدا کرده بود!!!نزدیک محرم بود که مریضیه هر3تاشون اوج گرفته بود و ما هم کارمون شده بود گریه و زاری تو مدرسه!!!منم نشستم با خدا حرف زدن!گفتم اگه این3تا خوب بشن...تو این محرم که روسری سر میکنم جلو نامحرم دیگه برش نمیدارم!خب اون موقع نمیدونستم امور واجب رو نمیشه نذر کرد!به هرحال خدا اجابتم کرد...منم بعد اون محرم روسریمو درنیاوردم دیگه!!همه ی فامیل منتظر بودن من اینبارم مثه دفعات قبل خسته شم و بیرون بیام از این به قول خودشون جوزدگی!!! ولی خب من کلا اهل بدقولی نیستم...من بخاطر این روسری سلامتیه3تا دوستمو پس گرفته بودم!!پس باید سر قولم وایمیسادم! روزا میگذشت...روسری سرم بود ولی فقط روسری!!آرایش میکردم...لباسای جورواجور میپوشیدم...ولی موهامو بدنم پوشیده بود!اگه یکی وایمیساد در خونه و کشیک میداد!تو طول روز 4مدل تیپ و قیافه از من میدید!!1دفعه با دستمال سر و شال میرفتم بیرون 1دفعه روسری لبنانی میبستم 1دفعه چادر سر میکردم...تا اینکه رفتم اول دبیرستان...اونجا یه خانم جعفری نامی بود(هنوزم هست و من بیشتر از اون چیزی که تصور کنید دوسش دارم و براش احترام قائلم!!!)که دبیر فلسفه و منطق و دینی و آمادگی دفاعی بود...مسئول بسیج مدرسه هم بود...برای اینکه خودش به همه کارا نمیرسید یکی از شاگردای قدیمی ترش به اسم خانم موسوی رو که فاصله سنیشون با ما کمتر بود و جوونتر بودن و درعین حال احاطه ی کامل به مسائل اعتقادی داشت رو آوردن که کارای بسیج و انجام بده...یادمه تو جلسه ی معارفه با خانم موسوی...وقتی ایشون اسم بچه هارو پرسیدن...گفتن: چقدر اسم فاطمه و زهرا بینتون کمه!من گفتم: به نظر من که خیلی خوبه! گفتن:چرا؟؟ گفتم خب خوبه که مردم یاد بگیرن وقتی اسم معصومین رو روی بچه هاشون بذارن که به تربیتی که میکنن اطمینان داشته باشن!!بفهمن وقتی اسم دخترشونو میذارن زهرا نباید طوری تربیتش کنن که پس فردا رقاص بشه!یا وقتی اسم پسرشون میشه حسین نباید پس فردا سرکوچه وایسه مزاحم ناموس مردم بشه!باید حرمت اسمشو بفهمه!باید طوری تربیتش کنن که لیاقت هم نام بودن با معصومین رو داشته باشه!البته این نظر شخصی منه! خانم موسوی از این طرز فکر من خیلی خوشش اومد و همین باعث دوستی و صمیمیت بینمون شد...یه روز که من و فرزانه(صمیمی ترین دوستم که از پیش دبستانی تا حالا باهم هستیم) کلاسمونو پیچونده بودیم و تو دفتر بسیج پیش خانم موسوی نشسته بودیم و حرف میزدیم...حرف چادر پیش اومد...من گفتم چادرو خیلی دوست دارم ولی همیشه سر نمیکنم!!!یعنی یه موقع سر میکنم یه موقع نه!ولی حجابمو دارم همیشه! خانم موسوی یه جمله ی عجیب تو حرفاش گفت که هیچوقت نشنیده بودم...و طبیعتا بهش فکرم نکرده بودم!!!...گفت:ببین نگارجان...من حجاب معمولی و مانتو رو منع نمیکنم...ولی چادر ارثیه ی حضرت زهرا(سلام الله علیها)ست...اولین کسی که چادرو به این شکل سر کردن خانم فاطمه ی زهرا(سلام الله علیها) بودن...پس حرمتش خیلی بیشتر از چیزیه که فکرشو بکنی!!باهاش بازی نکن!!یا بذار و درست نگهش دار...یا برش دار و جور دیگه ای حجابتو حفظ کن!! از اون روز که رفتم خونه هرچی چادر داشتم جمع کردم و گذاشتم کنار!میخواستم یه هفته اصلا چادر سر نکنم!فقط فکر کنم!به اینکه میخوامش یا نه!میتونم یا نه!خب ترسم داشتم دیگه...اینکه شرایطم فرق میکنه...تابستونا چجوری دووم بیارم؟اونم من گرمایی!!خلاصه یه هفته حسابی کلنجار رفتم با خودم!!بعد از یه هفته تصمیممو گرفته بودم...میخواستم وارث حضرت زهرا(سلام الله علیها) باشم...و چون میخواستم محال بود که نتونم!!!نباید به نتونستن فکر میکردم!چون میخواستم!!!! حالا4ساله که چادرم سرمه...نه!چادر حضرت زهرا(سلام الله علیها)سرمه...و با تموم وجود سعی کردم که حرمتشو نگه دارم...یه جایی خوندم چادر زن محجبه مثل ناموسش میمونه!!!منم از اون روز با همه ی غیرتم پای چادرم وایسادم...همه جوره براش جنگیدم...مخصوصا با خانواده ی پدریم!!!!!!!!!!!! تو یکی از پست های همین تاپیک یه دوستی گفته بودن حتی گرمای تابستونم اذیتم نمیکنه!!!عرق میکنم اما اصلا احساس گرما نمیکنم!راست گفتن...منم با اینکه خیلی گرمایی هستم و همیشه در حال گر گرفتنم اما تو تابستون...زیر آفتاب...تو گرما...با چادر مشکی...ذره ای احساس گرما و کلافگی نمیکنم!!! واقعا دوسش دارم و از ته دلم دعا میکنم خداوند به حق حضرت زهرا(سلام الله علیها) مهر و معرفت چادر رو به دل هرکی که لیاقت نگهداری و وارث خانم(سلام الله علیها) بودن روداره بندازه و لیاقت نگهداریش رو هم به ما بده...آمین یا رب العالمین...به حق امیرالمومنین(علیه السلام)... ببخشید که طولانی شد.....
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| وقتی باربیام به دست من چادری شد! | reyhaneh.sh | 5 | 3,189 |
۳/شهریور/۹۳ ۱۸:۲۲ آخرین ارسال: r.mehraban212 |
|
| چادری های بدحجاب | عبدالرحمن | 17 | 7,960 |
۲۷/اردیبهشت/۹۳ ۱۳:۵۴ آخرین ارسال: Bidel.s |
|
| نسل جدید چادری ها؟!!! | بید مجنون | 1 | 1,960 |
۱۹/شهریور/۹۰ ۱۶:۵۶ آخرین ارسال: حسن عزتي |
|











