|
خیلی بی معرفتیم !
|
|
۱۵:۵۹, ۱۴/خرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/خرداد/۹۱ ۱۶:۰۸ توسط فانوس *7*.)
شماره ارسال: #40
|
|||
|
|||
|
گاهی چه قدر به خودم می خندم
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() یه روزی یه مردی رفت یه جایی اسمش جبهه بود رفت ...... آدم بدای قصه یه بمب زدن اسمش بود شیمیایی مرد قصه ی ما پرید رو بمب با خودش گفت که اگر نپره بچه های زیادی باید بی بابابشن خودش پرید مرد قصه ی ما سوخت سوخت سوخت اما خندید روزای زیادی گذشت خیلی گذشت بچه ی اون مرد بزرگ شد بی بابا بی بابا میخواست بره یه جایی که بش میگن دانشگاه بهش گفتن تو راحت تر میره . . من اومدم گفتم راحت تر ؟ اون ؟ چرا ؟ چرا اون باید راحت تر بره ؟ من سخت تر برم چرا آخه ؟ . . اما من تو اون روزای حتی یه بار هم نگفتم چرا اون باید بی بابا باشه چرا من نباشم همه ی ارزش یک شهادت رفت زیر ترازوی سهمیه اون هم سهمیه ی دانشگاه این روزا اون دلش بابا میخاد تا یه روز پدر داشته باشه من دارم روز پدر رو اما اون حق نداره بگه چرا تو داری من میگم بابات میخاست نره میخواست نره زیر تانک و اون نباید حرفی بزنه زیر نگاه های سنگین و تنفر زای من و اون باید مث فرشته ها باشه زیر میکروسکوپ عیب گیری من . . من حق ندارم بخندم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راستی آدم بد قصه کی بود !!!
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |








