|
حکایتها و سخنان پندآموز
|
|
۱۹:۳۶, ۲۰/تیر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/تیر/۹۱ ۱۹:۴۳ توسط میثاق.)
شماره ارسال: #507
|
|||
|
|||
|
به نام خدا
غلامان رو سفید مرد امان اسب را بریده بود، تازیانه می زد و می تاخت. دل در دلش نبود، هر طور بود می خواست خودش خبر را به گوش خلیفه برساند. بالاخره بر در سرای متوکل رسید و به سراغ بلطون، مسئول حفاظت خلیفه رفت. مرد از هولش زبانش بند آمده بود و با لکنت می گفت: پیشکش! پیشکش. حاکم خزر برای خلیفه 50 غلام را پیشکش کرده است. *** این بار هم خلیفه می خواست خودی نشان دهد و به خیالش ترسی به دل امام هادی علیه السلام بیندازد. او مجلسی برپا کرد و امام (علیه السلام) را دعوت کرد.خلیفه ظرفی از شراب را به امام هادی (علیه السلام) تعارف کرد و گفت: پسرعمو جان، می خواهی بخشی از سپاهم را ببینی؟ این را گفت و در قصر باز شد. آن 50 غلام که حالا شده بودند فدایی متوکل وارد شدند. چشمشان که به امام (علیه السلام) افتاد همگی اسلحه هایشان را رها کردند و سر به سجده گذاشتند و شروع کردند به مدح و ستایش امام هادی (علیه السلام). متوکل در حالی که از تعجب خشکش زده بود، رنگش چون لبو سرخ شده بود. کارد می زدند خونش در نمی آمد. از هولش لیوان شراب از دستش بر زمین افتاد. او که نای تکان خوردن نداشت با آن حال کشان کشان از مجلس خارج شد و صدایش در نیامد. امام (علیه السلام) که رفت متوکل بلطون را خواست و گفت: وای به حالت! این بود آن فداییانی که تربیت کردی؟ علت کارشان را بپرس، قانع نشدیم همه شان را از دم تیغ بگذران. بلطون به سراغ سربازان رفت و علت را جویا شد، آنها اشک می ریختند و می گفتند آن مرد خلیفه و وصی پیغمبر خداست. هر سال ده روز نزد ما می آید و مسائل دین را به ما یاد می دهد. آخر بی احترامی به او روا نیست. خلیفه علت را که شنید دستور اعدام را صادر کرد. روزی گذشت بلطون از کنار خانه امام (علیه السلام) رد می شد، خادم امام نگاهی عمیق براو انداخت و گفت: وارد شو مرد وارد خانه که شد امام (علیه السلام) در گوشه ای مشغول عبادت بودند، او را که دیدند فرمودند: ای بلطون! با آن غلامان چه کردند؟ - یا ابن رسول الله طبق دستور خلیفه همه را سر بریدند. - آیا خودت دیدی که سر تمامی آنها را بریدند؟ و همه آنها کشته شدند؟ - بلی به خدا سوگند من خود شاهد بودم. - می خواهی آنها را زنده ببینی؟ -آقا جان مگر می شود؟ - پرده را کنار بزن و داخل شو. بطلون پرده اندرونی را که کنار زد بر چارچوب در خشکش زد. از هولش دست و پایش را گم کرده بود. چیز عجیبی می دید. سربازان همگی دور هم نشسته بودند و مشغول خوردن میوه بودند. منابع: ثاقب فی المناقب، ص 529، حدیث 465 مدینه المعاجز، جلد7، ص 491، حدیث 2483 |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| حکایات و سخنان پندآموز 2 | Ramin_Ghn | 56 | 26,473 |
۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱ آخرین ارسال: aboutorab |
|






