|
علامت قرمز
|
|
۲۲:۳۲, ۲۹/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم پرده اول توجه توجه ، علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن اینست که حمله هوایی صورت خواهد گرفت . یک آژیر ممتد و دلهره آور . وقتی صدای آژیر بلند میشد همه بسمت یک پناهگاه میدویدند . صدای "وَ جَعَلنا مِن بَینِ اَیدیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفِهِم سَدّاً فَاغشَینهُم فَهُم لا یُبصِرون" مادر و ذکر " والله خیر حافضا" و " و ان یکاد الذین کفروا .." پدر آروممون میکرد ، ولی ، صدای گلوله های ضد هوایی صدای مهیبی را نوید میداد ، صدای انفجار و آوار و بوی باروت و خاک و سوختن . خدا خدا میکردیم سقف خونمون آسمانی نشه و بمب و موشکها بجای خراب شدن رو سر ما یا همسایه هامون ، تو کانال آب و یا بیابون بیافتن ، ولی .. انفجار صورت میگرفت و تلی از خاک تمام حول و حوش محل انفجار رو غبار آلود میکرد . فرزند کوچکی که در آغوش مادر ابتدایی ترین نفسهایش با عدم همراه شده بود و پدری که خود را حایل بر فرزندانش نموده بود تا که او برود و آنها بمانند . پس از دقایقی رنگ سفید طنین رادیوها میشد و همه منتظر بودند تا بدانند که کجای شهر اینبار قربانی این وحشیگری شده است . حال پس از سه دهه بازهم این نوا بصورت ممتد نواخته میشود ، اما اینبار در هیاهوی بسیار برای هیچ صدایش خفه شده و هیچکس آنرا جدی نمیگیرد . صدای صوت بمب و موشکها از طریق کابلهای مخابراتی و فرکانسهای تلویزیونی خانه ها را خراب مینماید ولی هیچکس باور ندارد و اصلا برایش مهم نیست . بجای پناه بردن به قرآن و ذکر و دعا ، به قرصهای فضانوردی و مواد آنچنانی پناه برده ایم . وخوشحالیم که زنده ایم ... پرده دوم شناسناممون رو دستکاری میکردیم تا سنمون را بالا ببریم تا بتونیم بریم جبهه . قیافمون داد میزد که سیزده نهایت چهارده بهار رو پشت سر گذاشتیم ،ولی اصرار داشتیم که اگر نوزده سالمون نباشه ،هجده رو دیگه داریم . همه خوشحال بودن که دارن میرن تا جونشون رو واسه دین و خاکشون بدن ، تا ولایت مداریشون رو ثابت کنن . رقابت برای شهادت ؛ رنگ چهرها رو نورانی میکرد . هر کی سرعتش بیش نورش بیشتر . وقتی به یکی مسولیت دسته میدادند افتاده تر میشد و هرکس سراغ فرمانده دسته ، گروهان ، گردان ... و لشگر رو میگرفت باید سراغ افتاده ترین فرد دسته ، گروهان ، گردان ... ویا لشگر میرفت . عروسیمون رو توی مسجد میگرفتیم و با یک جعبه شیرینی و میوه همه رو تو شادیمون مهمون میکردیم . یک پیراهن سفید با اورکت خاکی ، عروس خانوم هم یک چادر سفید عین یک فرشته ، بعدش هم سوار موتور هوندای 125 میشدیم و با عروس خانوم میرفتیم حرم حضرت عبدالعظیم حسنی (علیه السلام) تا زندیگیمون رو خدایی شروع کنیم . حالا بعد جنگ افتادیم به جون هم . مدرک جعل میکنیم تا پست و مقام بگیریم ، زمین و مال و اموال جمع میکنیم ، مسافرت کربلا و حج جاشون رو به جزایر بالی و قناری دادند . بجای مشهد شب عید به آنتالیا سفر میکنیم . ماشینمون باید بالای 2000 باشه وگرنه افت داره واسمون . هر جنس لوکسی تو بازار میاد یکیش تو خونمون جا میگیره . عروسی پسرمون رو تو گرونترین تالار میگیریم ، با چند میلیون بریز و بپاش . پسرمون کراوات به گردن زده و عروسمون بجای چادر ،نیمه برهنه است و عین یک عروسک و نه یک فرشته بزکش کردیم . واسشون بلیط پاریس گرفتیم تا ماه عسلشون رو با آزادی کامل خوش باشن . یاد دوستهای جبهه هم که هیچ ، بچه های قطع نخاعی روی ویلچر توی آسایشگاه ، بچه های شیمیایی تو بیمارستان ، بچه های موجی توی ... و خوشحالیم که زنده ایم ... پرده سوم اونقده چادری تو خیابون بود که وقتی یکنفر با روسری میومد بیرون تابلو میشد و خودش خجالت میکشید و دائم روسریش رو جلو میکشید . پسرها هم موهاشون را فرق بغل میزدند تا شبیه فلان شهید بشن . تا خبر شهادت یکی از بچه محل ها داده میشد همه میریختن خونشون و واسه دلداری و پُرکردن جاش همه کارها رو باهم بدست میگرفتند . همه چی بوی خدایی میداد . همه هم رو دست داشتند و بهم کمک میکردند ، واسه دلشون ؛نـــــه ، واسه رضای خدا . حالا اونقده چادری کم شده که همه بهش چپ چپ نگاه میکنن و بهش میگن اُمُّـل . پسرها موهاشون رو شبیه فلان اَستَـر خارجی میکنن و اصلا معلوم نیست که پسرن یا دختر ، حداقل صورتشون که اینو میگه . خواهر از برادر خبر نداره ، کسی خونه کسی نمیره که مبادا بیان خونش . یواشکی میره مسافرت که مجبور نشده سوغاتی بیاره . خدا دیگه رنگ و بویی نداره . همه واسه هم میزنن تا بتونن خودشون رو بالا بکشن و کمکهاشون هم شد فیلم . فقط هفته آخر شهریور و هفته اخر اسفند و بقیه سال تعطیل . چه خوبه که داریم پیشرفت میکنیم ، اونم با سرعت تموم ؛ رو بکجا ،نمیدونم ؟؟؟ و خوشحالیم که زنده ایم ... پرده چهارم آن مرد آمد ، آن مرد خدایی آمد ، آن مرد با ذوالفقار حیدری آمد ، آن مرد آمد تا خدایی شدن را در دلهایمان جای دهد ، آن مرد آمد تا یادمان آید که راه ولایی شدن فراموش شده و او بیادمان می آورد ، آن مرد آمد تا یادمان آورد که فکه و شلمچه و طلائیه تکه های بهشتند بر روی زمین ، آن مرد آمد تا یادمان آورد حماسه خرمشهر و هویزه و بستان و مهران را که در راه حماسه کرببلایند آنها . او می آید ، چه آماده باشیم و چه نباشیم ، و وای بر آنان که تنها زبانشان او را میخواند و نه دلشان و چه بد عاقبتند آنان . اللهم عجل لولیک الفرج موفق باشید و خدایی . |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
| پیام در این موضوع |
|
علامت قرمز - Agha sayyed - ۲۹/شهریور/۹۱ ۲۲:۳۲
RE: علامت قرمز - Agha sayyed - ۳۱/شهریور/۹۱, ۱۵:۲۴
RE: علامت قرمز - Agha sayyed - ۶/مهر/۹۱, ۲۳:۳۱
RE: علامت قرمز - مفقود الاثر - ۷/مهر/۹۱, ۰:۱۱
RE: علامت قرمز - Agha sayyed - ۸/مهر/۹۱, ۱۱:۰۱
RE: علامت قرمز - saloomeh - ۸/مهر/۹۱, ۱۵:۲۱
|







