|
حکایتها و سخنان پندآموز
|
|
۴:۴۸, ۱۶/مهر/۹۱
شماره ارسال: #548
|
|||
|
|||
|
راستش این روزها چیزی بیش از حد ذهنم را به خود مشغول کرده و حتی در این ساعت از شب هم مرا رها نمی کند و مجبورم می کند تا بنویسم.
این روزها هرکس را که می بینی به فکر قیمت آنلاین دلار است و بس!! هیچکس از قیمت اجناس در ساعات آینده مطمئن نیست و از مردم کوچه و خیابان بگیر تا مدیران ذی ربط دنبال مقصر جلوه دادن همدیگر ، و تنها کارشان انداختن توپ در زمین دیگریست. آیا حکومت جهانی عدل بدون تلاش در راه ارزشها و مقاومت در سختیها ممکن است؟ آیا می توان دست روی دست گذاشت و به تماشای اینکه چه خواهد شد نشست؟چگونه می خواهیم پاسخگوی این همه کم لطفی ها باشیم؟ آیا باید همیشه نگاهی انفعالی به پیرامئن خود داشته باشیم؟ این صدا را نمی شنوید؟...آیا یاری دهنده ای هست که مرا یاری کند؟...این پیام هم اکنون نیز به گوش میرسد.آیا نمی شنوید؟آنها که بعد از شهادت امامشان حسین چشمهایشان به حقیقت باز شد انهایی بودند که این ندا به گوششان تمی رسید. چون گوشی برای شنیدن برایشان نبود. آیا اندکی مقاوت در مقابله با تحریمها و فتنه ها و بی کفایتی برخی نمی تواند یاری به امام زمانمان باشد؟ چرا همیشه منتظر کس دیگری هستیم تا اینکه خود شروع کننده باشیم؟ تا از این آزمون ها سربلند بیرون نیائیم خبری از آنچه منتظرش هستیم نخواهد شد. حرفهمان را با اعمالمان مقاسه کرده ایم؟ گاهی فکر می کنم با دست به پیش می کشیم و با پا پس می زنیم!! حکایتی به یاد دارم که بی ارتباط با موضوعمان نیست. آرامش سنگ یا برگ مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود مرد سالخورده ای از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حال پریشانش شدو کنارش نشست مرد جوان بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه چیز در زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟ مرد سالخورده برگی از درختی کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت:به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آب می سپارد وبا آن می رود سپس سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آب کنار بقیه ی سنگ ها قرار گرفت مرد سالخورده گفت: این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد اما امواجی را روی آب ایجاد کرد و بر جریان آب تاثیر گذاشت حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را مرد جوان مات و متحیر به او نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟ لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم مرد سالخورده لبخندی زد و گفت: پس حال که خودت انتخاب کردی چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی ...آرام و قرار خود را از دست مده در عوض از تاثیری که بر جریان زندگی داری خشنود باش مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و از مرد سالخورده پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟ پیرمردلبخندی زد و گفت: من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم من آرامش برگ را می پسندم ولی می دانم که خدایی هست که هم به سنگ توانایی ایستادگی را داده است و هم به برگ توانایی همراه شدن با افت و خیزهای سرنوشت دوست من ....برگ یا سنگ بودن انتخاب با توست صبر نعمت بزرگی است. اما در کار خیر نیز حاجت هیچ استخاره نیست. امیدوارم همه ی ما تعادل را به معنای واقعی در زندگی مان پیاده کنیم. ومثل جوان این حکایت آرامش زندگیمان را بیابیم. یا حق
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| حکایات و سخنان پندآموز 2 | Ramin_Ghn | 56 | 26,481 |
۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱ آخرین ارسال: aboutorab |
|






