|
حکایتها و سخنان پندآموز
|
|
۱:۵۴, ۳۰/فروردین/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۳۰/فروردین/۹۰ ۲:۱۷ توسط رضا1357.)
شماره ارسال: #40
|
|||
|
|||
|
می گویند روزی موسی کلیم الله در حال گذر از راهی ، کرمی ناچیز دید. از ذهنش گذشت که خدا این جانور را برای چه آفریده و به چه دردی می خورد؟ این گذشت و موسی علیه السلام به میقات رسید و به عبادت مشغول شد. خداوند به او فرمود ای موسی آن کرم حقیر را به یاد داری؟ گفت آری. فرمود آن کرم تاکنون چندین بار از من پرسیده که خداوندا این موسی را برای چه آفریده ای و به چه کار می آید؟!!!
می گویند در روزگار فرعون رود نیل سراسر خشک شد. مردم به نزد او آمدند و گفتند تو که می گویی خدایی پس رود را جاری کن. فرعون گفت چنین خواهم کرد، با من بیایید تا رود را جاری کنم. و سوار بر مرکبش از شهر بیرون رفت تا به بیابان رسید و مردم همراه او بودند. تا اینکه به جمعیت گفت همینجا بمانید تا بروم و رود را جاری کنم و باز گردم. و با اسبش به بیابان تاخت تا آنجا که از نظرها دور شد. بعد از اسب به پایین آمد و تاج خود به خاک افکند و جامه هایش را کند و بر خاک افتاد و گفت خداوندا می دانم که دروغ می گویم و پروردگار عالم تویی ، اما من دنیا را می خواهم و آخرت نمی خواهم! ... و رود جاری شد... (۹/آذر/۸۹ ۲۰:۴۶)Ramin_Ghn نوشته است: شکایت از روزگار :انصافا تکان دهنده بود.... |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| حکایات و سخنان پندآموز 2 | Ramin_Ghn | 56 | 26,473 |
۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱ آخرین ارسال: aboutorab |
|






