کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام

نظرسنجی: خاطره یا داستانی که نوشته ام با اسم خودم منتشر شود
بله
خیر
 توجه: این نظرسنجی عمومی است و سایر کاربران می توانند گزینه منتخب شما را مشاهده کنند. [نمایش جزئیات آرا]
     


ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تقاضای همکاری و انتشار خاطرات در مورد حجاب ***
۱۲:۰۲, ۱۸/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #6
آواتار
بنام خداوند بخشاینده بخشایشگر
درخیمه امن مادر
روزهای زمستان فرارسیده بود باز چشمان مادر خیس بود جلوی عکس پدر که درست در کنار آینه شمعدان یادگاری عروسی بود ایستاده بود و دور ازچشمان من و زهرا اشک می ریخت خوب میدانستیم که این طور وقتها نباید مزاحم خلوتش باشیم از دیروز صبح که مادر بزرگ از شهر به خانه ما آمده بود باید می فهمیدیم که دوباره پدر راهی جبهه است همیشه مادر بزرگ این وقتها از صبح می آمد و چند روزی را میهمان خانه ما می شد حالا که خوب فکر میکنم می بینم آن روزها من و خواهرم زهرا ازمعنای رفتن پدر به جبهه چیزی متوجه نمیشدیم و شاید حتی به خاطر سوغاتی های جورواجوری که پدر هنگام بازگشت برایمان می آورد خوشحال هم میشدیم اما هیچ وقت در دنیای بچه گانه مان نمیدانستیم که جنگ شده جنگ یعنی خرابی یعنی ویرانی هروقت بابا ازجبهه میامد با دست پر می آمد هربار یک هدیه می آورد ولی بارآخر سوغاتش با همیشه فرق داشت او برای من و خواهرم زهرا یکی یک قواره پارچه چادری آورده بود آه که چقدر خوشحال بودیم از اینکه ماهم قرار بود هرکدام چادرخودمان را داشته باشیم و باقی مانده پارچه های چادری مادر برایمان چادرهای کوتاه نباشد مادرم خیاط خوبی است هیچ وقت یادم نمی رود که موقع دوخت چادرها چقدر بی تاب بودیم پارچه چادرها سفید بود با گلهای صورتی و نارنجی و برگهای ریز سبز کم رنگ که سرتاسر پارچه را گلباران کرده بود مادر میگفت:این چادر نماز است نباید با آن بازی کنی نباید کثیف شود باید از آن مراقبت کنید تا موقع نماز تمیز و زیبا باشد و خدا از آن خوشش بیاید هردو قول دادیم ولی مگر میشد باید با آن چادر مادر کوچک عروسکهایی میشدیم که منتظر خاله بازی ما بودند من خاله عروسکهای خواهرم میشدم او خاله عروسکهای من چه روزهایی داشتیم مثل روضه های خانه مادربزرگ همدیگر را دعوت میکردیم دعا می خواندیم و چای درست میکردیم گاهی پدر مهربان به میهمانی ما می آمد برایمان از جبهه می گفت و ما مثل بزرگترها از او سوال می پرسیدیم سوالهایی که نمیدانستیم یعنی چه مثلا چندروز اندیمشک بودید از آبادان چه خبر کجاهارا زده بودند الهی صدام بمیره و ذلیل بشه تمام حواسمان به مهمانمان بود که به او بد نگذرد گاهی از اینکه پدر اول به خانه خواهرم میرفت عصبانی میشدم و با هم دعوا میکردیم و پدر میانجی میشد چه روزهایی بود آن روزها حالا که خوب فکر میکنم میبینم اصلا چیزی که مهم نبود صدای آژیر قرمز بود آن روز زمستانی رفتن پدر را ندیدیم نه من و نه خواهرم شب قبلش هردو روی زانوهایش نشسته بودیم و او قصه شکست غول بزرگی را برایمان گفت موقع خواب وقتی پلکهایم هنوز سنگین نشده بود ازشکاف دراتاق اورا دیدم که با مادر صحبت میکرد :خدا بزرگ است ان شاءالله که خداوند کمک میکند و ما پیروز میشویم شما مراقب باش من که نباشم شما مرد خانه میشوی اشکهای مادر را صبح جلوی عکس پدر دیدیم شب به آهستگی فرامی رسید و ما به همراه مادربزرگ کنار حوض کاشی خانه وضو میگرفتیم خوشحال و سرمست از اینکه قراربود با چادر نماز خودمان نماز بخوانیم چادری به رنگ سفید که با گلهای صورتی و نارنجی گلباران شده بود مادر برایمان جانماز دوخته بود و روی آنرا از گلهای چادرمان گلدوزی کرده بود مادر گفت :خوب حواستان را جمع کنید و هرچه من میگویم تکرار کنید ما به هم خیره شدیم خندیدیم و منتظر ماندیم مادر شروع کرد به خواندن اذان و اقامه دستانش زیر آن چادر سفید و بلند بالا رفت و تا نزدیک گوشهایی که زیر مقنعه از جنس چادرش پنهان شده بود بالارفت صدای الله اکبر او با خاموش شدن ناگهانی لامپ وسط اتاق همراه شد صدای آژیر قرمز بلند شدو کسی گفت :این صدایی که میشنوید به معنی وضعیت قرمز است هرچه سریعتر محل فعلی خود را ترک کرده و به پناهگاه بروید ترسیده بودم خیلی زیاد اصلا یادم رفته بود که درحال نمازم جیغ زدم صدای بمباران می آمد چشمهایم جایی را نمی دید همیشه این وقتها مادر بغلم می کرد و مرا تا پناهگاه مسجد می برد پس به دنبال مادر سر گرداندم مادر را از روی قامت بلند و سفید چادر و صدای مهربانش که به نماز ادامه می داد شناختم او اصلا متوجه من نبود با خود اندیشیدم شاید چون چادر مادر بزرگ است حتما او نمی ترسد زیر چادر او خزیدم گرمای وجود او قلب پرتپشم را تسکین میداد صدای بمباران دوباره بلند شد انگار پشت خانه را می زدند شیشه های چسب زده خانه می لرزید دوباره جیغ کشیدم و اینبار اشک امانم نداد و فریاد زدم :مامان من میترسم دستانم راروی گوشهایم گذاشتم و چشمانم را بستم دستهای گرمی به نرمی روی دستان یخ زده ام را پوشاند سرم را بالا آوردم مادر به من خیره شده بود لبخندی روی لبهایش بود چشمانش ستاره باران شده بود مرا در آغوش گرفت و گفت :مگه نگفتم نباید موقع نماز ازجات جم بخوری خدا حرمت داره دختر خوب با ترس گفتم :مگه نمی بینی بمبارون شده بامهر اشکهای روی گونه ام را گرفت صدای آژیر سفید بلند شد مادر با خنده گفت :پس چادرت کو دخترم بابا با هزار زحمت اونو ازجبهه برات آورده تو نباید حتی موقع بمباران اونو جا بذاری مرا بوسید نفسهایش بوی عطریاس می داد زهرا جلو آمدو گفت :مامان من نترسیدم مادر بزرگ در حالیکه لیوان آب قند را هم میزد جلو آمد و گفت :عیبی نداره نجمه هم دیگه نمی ترسه اصلا هرکی نماز میخوونه که نباید بترسه مادر چادرم را دوباره سرم کرد و گفت:دیگه هیچ وقت نمازت را بخاطر ترس از بمبارون دشمن ترک نکن قول بده نگاهم به صورت زیبای مادر بود چشمهای مهربانش پراز مردانگی بود و مرا یاد پدر می انداخت خودم را در آغوشش انداختم و گفتم :چشم هیچ وقت چادرم را به خاطر بمباران رها نمیکنم مادر خندید وگفت:من چی گفتم زهرا جان ؟زهرا گفت :شما گفتی هیچ وقت نمازت را بخاطر بمباران ترک نکن مادر گفت :آفرین دختر خوب من با ناراحتی گفتم :خب چه فرقی داره مادر با مهر گفت :آخه نماز باعث میشه تو چادرتو رها نکنی شربت قند مادربزرگ شیرین بود اما نه به شیرینی آغوش مادر وقتی که درسجاده نشسته و ذکر میگوید هنوز هم دلم برای آن آغوش مهربان پر میزند امروز بمباران ها قلبهایی را نشانه میگیرد که نه چادری میشناسد و نه نمازی و نه چادرنمازی به امید روزهای زیبای ظهورونماز دسته جمعی زیر گنبد کبود به اقامت امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف)باچادرنمازهایی از جنس سفیدی اعتقاد شیعیان که با گلهایی به رنگ عشق گلباران شده باشد .
این خاطره را من باکمی دخل و تصرف نوشتم شاید که خوشتان بیاید .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: جویای حقیقت ، فاطمه خانم ، Farzaneh ، zryy ، وحید110 ، مجنون الحسین ، آرین (الهه.ع)
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پیام در این موضوع
RE: تقاضای همکاری و انتشار خاطرات در مورد حجاب *** - N2376DIR - ۱۸/فروردین/۹۲ ۱۲:۰۲

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  نیاز به همکاری در مورد مستند قربانی کردن انسان بیداری اندیشه 9 7,586 ۱۹/آبان/۹۱ ۱۳:۰۵
آخرین ارسال: سرود پیروزی
  تقاضای همکاری (2) مهم وحید110 27 9,648 ۹/مرداد/۹۰ ۲۰:۲۳
آخرین ارسال: Gryffen

پرش در بین بخشها:


بالا