کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام

نظرسنجی: خاطره یا داستانی که نوشته ام با اسم خودم منتشر شود
بله
خیر
 توجه: این نظرسنجی عمومی است و سایر کاربران می توانند گزینه منتخب شما را مشاهده کنند. [نمایش جزئیات آرا]
     


ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تقاضای همکاری و انتشار خاطرات در مورد حجاب ***
۱۵:۵۳, ۱۸/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #7
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام دوستان خاطره ای که ملاحظه می کنید متعلق به یکی از آشنایان است که در خانواده ای غیر مذهبی چشم باز کرد و بزرگ شد اما هیچ گاه عقاید و افکار آنها نتوانست او را از مسیری که برای زندگی اش انتخاب کرده منحرف کند، و انشاالله بعد از این هم بتواند حرکت در مسیر بندگی رب مهربان را حفظ کند.
من توی یه خانواده مذهبی بزرگ نشدم، حتی الان که 32 سالمه هنوز هم از این مطلب رنج میبرم. هنوز هم نمیتونم برای چاق کردن روحیه اسلامی پای منبر برم تا احساس زنده بودن کنم. همیشه حسرت داشتن یه خانواده همراه و هم دل رو داشتم.خانواده ای که بتوانم در کنار آنها محرم ها و رمضان ها، کمیل ها و ندبه های به یاد ماندنی را در فضایی روحانی تجربه کنم.
همیشه دوست داشتم بتونم راحت و بی دروغ برم نمازجمعه یا جاهایی که میتونست حداقل چند صباحی خودمو از خودم راضی نگه داره. همیشه توی خونه ای که همه چیز بود جز خدا احساس کمبود میکردم. جای چیزی تو زندگیم خالی بود. تا اینکه یه روز فهمیدم اونی که جاش خالیه خداست.
[b]اولین باری که چادر پوشیدم سال چهارم دبستان بودم تق و لق میپوشیدم خانواده هم جدی نگرفتن فکر میکردن یه احساس کودکانست تمام میشه میره پی کارش، تا سال اول راهنمایی که پا کردم تو یه کفشو به دروغ گفتم مدرسه گفته چادر اجباریه و باید حتما بپوشید. البته مجلس اون روزا یه طرحی داده بود که دانش آموزان و آموزش پرورشیها باید چادر بپوشند اما تصویب نشد. اینقدر اصرار کردم تا پدر اجازه داد مادر برام چادر بدوزه. دیگه مرتب چادر سرم بود در هیچ شرایطی هم حاضر به در آوردنش نبودم. من تو یه خانواده پرجمعیت مردسالار بزرگ شدم، پدر و چند برادر که هر کدام برای خود فرهنگ لغتی داشت و ما مجبور به اطاعت.
برای کنار گذاشتن چادر خیلی تحقیر شدم، خیلی کتک خوردم، خیلی عذاب کشیدم. دوره دبیرستان را تقریبا هر روز با سر و صورت چنگ انداخته مدرسه میرفتم مدرسه شده بود برام ایمن ترین جا. زنگ آخر دلم پر از غصه میشد که باید دوباره برگردم تو خونه ای که هیچ کس منتظرم نبود یا اگر هم منتظر بودن دلیلش زخم زبان و توهین کردن به چادرم و اشخاصی بود که من دوستشان میداشتم و میدارم. هیچ وقت اجازه نداده بودم توی مدرسه کسی بفهمد مشکل دارم. [/b]
یک روز دبیر عربیمان که خیلی دوستش داشتم کنار حیاط مدرسه تنها گیرم آورد و گفت: مدرسه میخواد برات یه چادر بخره و اشاره کرد به چادرم که از روی بازوی دست راستم به شکل بدی با اتو سوخته بود "جنس چادرای اون موقع مثل الان نبود زود چروک میشد و باید حتما اتو میشد" و برای کسی با آن حجاب محکم بسیار جلب توجه میکرد. گفت خوب نیست با این چادر تردد کنم. و مدرسه تصمیم دارد مثل بقیه ی بچه های فقیر مدرسه برای من هم چادر تهیه کند.
دلم عجیب شکست. دنیا روی سرم خراب شد. بی اختیار اشک قلمبه قلمبه از چشم هایم فرو می افتاد. خانواده ی من ندار نبود، اما برای اینکه چادر را کنار بگذارم برایم تهیه نمی کردند، اما مدرسه فکر میکرد فقیرم. داغون شده بودم، نفسم بالا نمی یومد. حتی دیگه توی مدرسه هم احساس آرامش نمی کردم.
[b]به مادرم قضیه را نگفتم تا همین چند سال پیش. اون موقع میگفتم فایده نداشت، فقط جو خونه بدتر از قبل میشد و مادرم به دردسر میفتاد.
اون روزا با تمام سختی هایی که داشت برام احترام برانگیزه. اون روزا خدارو با تمام وجود احساس میکردم. باهاش حرف میزدم، درددل میکردم، نامه مینوشتم، گریه میکردم. گریه گفتم،هر شب بالشم از اشک خیس خیس بود واسه این که کسی صدای گریمو نشنوه ملحفه رو تا جایی که میشد تو حلقم فرو میکردم. هر چند زیاد طول نکشید بی صدا گریه کردن رو یاد بگیرم. [/b]
هر روز کبود و خونی بودم، خیلی موقع ها چادرمو پنهان میکردن تا بی چادر بیرون برم ، وقتی میدیدن فایده نداره و من مدرسه نمیرم، دوباره پسش میدادن. خوبی اون روزا این بود که، خدا تو تمام لحظات باهام بود. حسش میکردم با تمام وجود. به خاطر اعتقاد به پوشیدن چادر خیلی عذاب کشیدم و تمام زندگیم تحت الشعاع این قضیه قرار گرفت، اما پشیمون نیستم چون چادر سیاست، دیانت و اعتقادم بود و باعث نزدیکی بیشترم به خدا.
[b]خانوادم الان دیگه اونقدر مخالف نیست خیلی تلاش کردم تا تونستم اوضاع خونه رو تغییر بدم الان سه تا خواهر دیگم هم چادر میپوشند با حجاب کامل و مردای خونه اعتقاداتشون بهتر شده. نماز می خونن و روزه میگیرن. خیلی طول کشید اما شد. تو تمام این سالها تنها دوستم خدا بوده. اصلا خودش ارتباط مستقیم با تربیت اسلامی من داشت، منی که توی خونه خودمون از همه جا غریب تر بودم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یاســین ، فاطمه خانم ، وحید110 ، yektasepas ، مجنون الحسین ، آرین (الهه.ع) ، بیداری12 ، Asma
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پیام در این موضوع
RE: تقاضای همکاری و انتشار خاطرات در مورد حجاب *** - عماره - ۱۸/فروردین/۹۲ ۱۵:۵۳

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  نیاز به همکاری در مورد مستند قربانی کردن انسان بیداری اندیشه 9 7,588 ۱۹/آبان/۹۱ ۱۳:۰۵
آخرین ارسال: سرود پیروزی
  تقاضای همکاری (2) مهم وحید110 27 9,654 ۹/مرداد/۹۰ ۲۰:۲۳
آخرین ارسال: Gryffen

پرش در بین بخشها:


بالا