کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 4 رای - 4.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
با من تماس بگیر خدایا!
۱۴:۵۰, ۱۴/تیر/۹۲
شماره ارسال: #10
آواتار

در حوالی بساط شیطان

ديروز شيطان را ديدم
در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده ،فريب مي فروخت
مردم دورش جمع شده بودند ،هياهو مي كردند و بيشتر مي خواستند
توي بساطش همه چيز بود:غرور،حرص،دروغ و خيانت ،جاه طلبي و قدرت
هر كس چيزي مي خريد و در ازايش چيزي مي داد
بعضي ها تكه اي از قلبشان را مي دادند و بعضي پاره اي از روحشان
بعضي ها ايمان مي دادند و بعضي ها آزادگي شان را
شيطان مي خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي داد
حالم را بهم مي زد دلم مي خواست همه ي نفرتم را توي صورتش تف كنم
انگارذهنم راخواند موذيانه خنديد و گفت :من كاري با كسي ندارم
فقط گوشه اي بساطم را پهن كرده ام و آرام نجوا مي كنم
نه قيل و قال مي كنم و نه كسي را مجبور مي كنم چيزي از من بخرد ،مي بيني آدم ها خودشان دور من جمع شده اند
جوابش را ندادم آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت :البته تو با اين ها فرق داري
تو زيركي ومومن ، زيركي و ايمان آدم را نجات مي دهد
اين ها ساده اند و گرسنه به جاي هر چيزي فريب مي خورند
از شيطان بدم مي آمد حرف هايش اما شيرين بود
گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت
ساعت ها كنار بساطش نشستم. تا اين كه چشمم به جعبه اي از عبادت افتاد كه لاي چيزهاي ديگر بود
دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم
با خود گفتم:بگذار يك بار هم شده کسی چيزي از شيطان بدزدد .بگذار يك بار هم او فريب بخورد
به خانه آمدم و در كوچك عبادت را باز كردم.توي آن اما چيزي جز غرور نبود
جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت .فريب خورده بودم
دستم را روي قلبم گذاشتم ،نبود.فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتم
تمام راه را دويدم ،تمام راه لعنتش كردم،تمام راه خداخدا كردم
مي خواستم يقه ی نا مردش را بگيرم ،عبادت درو غي اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم
به ميدان رسيدم ،شيطان اما نبود
ان وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم از ته دل
اشك هايم كه تمام شد بلند شدم ،بلند شدم تا بي دلي ام را با خود ببرم ،كه صدايي شنيدم
صداي قلبم بود
پس همانجا بي اختيار به سجده افتادم به شكرا نه ی قلبي كه پيدا شده بود
درها را ببند ،پنجره ها را هم . پرده ها رابكش. درزها را بگير . روزنه ها را هم
او هميشه آنجا ايستاده است . آن طرف خيابان . روبه روي خانه ات
تو را مي پايد . مي روي و مي آيي ،مي خوابي و بيداري و او چشم از تو بر نمي دارد
كمين كرده است و منتظر است
منتظر يك آن ، يك لحظه ،يك فرصت
تا اين در باز بماند و اين پنجره نيم بسته
منتظر است منتظر يك روزن ،يك رخنه،يك سوراخ
مي خواهد تند و گستاخ و بي مهابا داخل شود پيش از آنكه بفهمي و باخبر شوي
پيش از آنكه كاري كني ،جستي بزند و مثل دوال پايي دستش را دور گردنت ببندد و پايش را دور كمرت
مي خواهد سوارت شود آنقدر كوچكت كند ،آن قدر مچاله كه توي مشت او جا شوي
آن وقت تو را توي جيبش مي گذارد و مي رود
اين همه آرزوي اوست
آرزوي شيطان اما واي ،كه بستن درها و گرفتن روزن ها كافي نيست
زيرا او پيري كهنسال است
هزار اسم دارد و هزار نقاب
هر اسمي را كه بخواهد قرض مي گيرد و هر قيافه اي را به عاريت
شيطان دشوار مي شود و دشوارتر و آن وقت كه در مي زند و لبخند،آن وقت كه به زور نمي آيد
آراسته و موجه مي آيد
با لباس دوست ، با نقاب عاشق
دست هايش از شعبده است و چشم هايش از جادو
به رنگ تو در مي آيد و آن مي كند كه تومي خواهي
زشتت را زيبا و بدت را خوب جلوه مي دهد
تحسينت مي كند و تعريفت و تو آرام آرام غرور را مزه مزه مي كني و اين آغاز فروپاشي است
****
پرده را كنار مي زنم هنوز آن جا ايستاده است . طناب هلي وسوسه در دستش است
خدايا ،خدايا،خدايا شمشيري از عشق مي خواهم و جوشني از ايمان
مي خواهم به جنگش بروم كه من كارزار را از پرهيز دوستر دارم
تنهاتو ،تنها تو ياريم كن در روز مصاف ودر آوردگاه دل

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Bahar ، Farzaneh ، enan ilghon ، مجید املشی ، SAViOR ، Tolou ، رهگذر. ، sabrina
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پیام در این موضوع
با من تماس بگیر خدایا! - مهسا110 - ۲۶/اردیبهشت/۹۲, ۱۵:۱۰
RE: با من تماس بگیر خدایا! - مجید املشی - ۲۶/اردیبهشت/۹۲, ۱۵:۲۱
RE: با من تماس بگیر خدایا! - مهسا110 - ۲۶/اردیبهشت/۹۲, ۱۶:۰۳
RE: با من تماس بگیر خدایا! - مهسا110 - ۲۷/اردیبهشت/۹۲, ۱۶:۲۲
RE: با من تماس بگیر خدایا! - میثاق - ۲۷/اردیبهشت/۹۲, ۲۲:۱۰
RE: با من تماس بگیر خدایا! - مهسا110 - ۱۳/خرداد/۹۲, ۱۲:۵۱
RE: با من تماس بگیر خدایا! - enan ilghon - ۱۵/خرداد/۹۲, ۱۱:۳۱
RE: با من تماس بگیر خدایا! - مهسا110 - ۱۴/تیر/۹۲ ۱۴:۵۰

پرش در بین بخشها:


بالا