|
با من تماس بگیر خدایا!
|
|
۱۵:۱۰, ۲۶/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
هرروز
شیطان لعنتی خط های ذهن مرا اشغال میکند هی با شماره های غلط زنگ میزندآن وقت من اشتباه میکنم و او با اشتباه های دلم حال میکند ****** دیروز یک فرشته به من میگفت: تو گوشی دل خود را بد گذاشتی آن وقت ها که خدا به تو میزد زنگ آخر چرا جواب ندادی چرا برنداشتی؟ ****** یادش بخیر آن روزها مکالمه با خورشید دفترچه های کوچک ذهنم را سرشار خاطره میکرد امروز اما پاره است آن سیم ها که دلم را تا آسمان مخابره میکرد ****** اما با من تماس بگیر خدایا حتی هزار بار وقتی که نیستم لطفا پیام خودت را روی پیامگیر دلم بگذار |
|||
|
|
۱۵:۲۱, ۲۶/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
وقتی دچار روزمرگی شده باشیم بی شک بی تفاوت از کنار پیامهایی که می تواند هرکدامشان آیه ای باشد برایمان گذشته ایم! |
|||
|
|
۱۶:۰۳, ۲۶/اردیبهشت/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۶/اردیبهشت/۹۲ ۱۶:۱۰ توسط مهسا110.)
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
ایستگاه استجابت دعا
یک نفر دلش شکسته بود توی ایستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود منتظر،ولی دعای او دیر کرده بود ********* ![]() او نشست و باز هم نشست روزها یکی یکی از کنار او گذشت روی هیچ چیز و هیچ جا از دعای او اثر نبود هیچ کس از مسیر رفت و آمد دعای او با خبر نبود با خودش،فکر کرد پس دعای من کجاست؟ او چرا نمیرسد؟ ************* ![]() شاید این دعا راه را اشتباه رفته است! پس بلند شد رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد رفت تا که پیش از آمدن برای او دست دوستی تکان دهد ************ ![]() رفت پس چراغ چار راه آسمان سبز شد رفت و با صدای رفتنش کوچه های خاکی زمین جاده های کهکشان سبز شد او از این طرف ، دعا از آن طرف در میان راه با هم آن دو رو برو شدند از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند وای که چقدر حرف داشتند.... ************ ![]() برف ها کم کم آب میشود شب ذره ذره آفتاب میشود و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب میشود... التماس دعا دارم در شب آرزوها.![]() |
|||
|
|
۱۶:۲۲, ۲۷/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
خدایا تو قلب مرا میخری؟
دلم را سپردم به بنگاه دنیا وهی آگهی دادم اینجا و آنجا و هر روز برای دلم مشتری آمدو رفت وهی این و آن سرسری آمدو رفت ****** ![]() ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد ******* یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است یکی گفت : چه دیوارهایش سیاه است ! یکی گفت: چرا نور اینجا کم است وآن دیگری گفت: و انگارهر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است ! ***** ![]() و رفتندو بعدش دلم ماند بی مشتری و من تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا میخری؟ ****** و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست. و من روی آن در نوشتم: ببخشید دیگر برای شما جا نداریم از این پس به جز او کسی را نداریم. |
|||
|
|
۲۲:۱۰, ۲۷/اردیبهشت/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/اردیبهشت/۹۲ ۹:۱۸ توسط میثاق.)
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم * کد تماس با خدا... * تنها خطی که همیشه آزاد است و به هیچ وجه اشغال نمی شود، خط ارتباطی با خداست. طرف دیگر این خط، همیشه یکی، چشم به راه ماست. او همیشه گوش به زنگ است، مشکل از ماست که گاهی کد تماس با خدا را از یاد می بریم، و گرنه این کد همیشه آزاد است. در عصر ارتباطات، «انزوا» پذیرفتنی نیست و زندگی بی رابطه، مرگ روح است. عرش الهی، مرکز بی نهایت شمارهای اتصال با آفریدههاست. هر کس از هر جا و هر زمان و به هر زبان میتواند با این مرکز، گفتگو کند. بی آنکه خطی روی خطی بیفتد. خدا در مرکز ملکوتی دعا، هر لحظه آماده دریافت پیام «نیـــاز» است. هفده رکعت نماز در پنج نوبت، کد تماس با خداست که در عدد «17 – 24434 » خلاصه میشود. کسی که روزی پنج بار با او تکلم میکند، از تنهائی در میآید، کلیم خدا میشود و احساس بی پناهی نمیکند. خدا که آن سوی خط تماس است، دوست دارد در خوشیها هم سراغ از او بگیریم، نه فقط وقتی که گرفتار میشویم و به دردسر میافتیم. بی معرفتی است که وقتی «مضطر» میشویم از اورژانس «دعـــــــــا» استمداد کنیم و انتظار کمک فوری داشته باشیم. نمــــــــاز او همیشه گوش به زنگ ماست. مائیم که گاهی حوصله حرف زدن با او را نداریم. یا تماس و دعوت او را بی جواب میگذاریم. شیطان سعی میکند در جبهه معنوی، رابطه ما با خدا را قیچی کند، یا روی خط نیایش «پارازیت ریا» بیندازد. مکالمه ما با مرکز، نباید قطع و وصل شود، یا صدایش خش خش داشته باشد. باید «دیش» رحمت گیر را بر بام بلند نیایش نصب کنیم و دریافت کننده دل را روی طول موج «اجــــابت» تنظیم کنیم، تا صدای استجابت دعا به گوش دلمان برسد. اگر «امن یجیب» که رمز اجابت است نتوانست خط ما را با خدا مرتبط سازد، باید دید کدام گناه و غفلت موجب قطع تماس شده است؟ گاهی قساوت دل و غذاهای حرام و دوستان بد، در سیستم ارتباطی ما با خدا اختلال ایجاد میکنند و خطوط تماس را میپوسانند و صدایمان به خدا نمیرسد. برای وصل مجدد خط، هم پرداخت هزینه لازم است و هم تعهد. هزینهاش، توبه و استغفار و اصلاح و عمل صالح است، تعهدش هم آن است که قول بدهیم از حلم صبر و ستاریت خدا سوء استفاده نکنیم، والا همیشه در معرض خطر اختلال و قطع ارتباطیم. گاهی تنها یک «یا رب» خالصانه، یک آه برخاسته از دل، یک قطره اشک ندامت، یک دل شکسته و یک توسل بی ریا، ما را به خدا وصل میکند. پیش شماره ارتباط با خدا، حمد و ثناء و صلوات است. اگر محبت و معرفت «اهل بیت» را داشته باشیم «آل محمد» به ما خط میدهند، آنگاه میتوانیم یا چهارده خط مستقیم با خدا مرتبط شویم. «ولایت» تلفن همراه ما برای تماس با شبکه ملکوتی خداست. حیف است که در عصر ارتباطات، با خدا و رسول و اهل بیت، رابطه نداشته باشیم... (به قلم استاد ارجمند، حجت السلام جواد محدثی)
* * * * * التـــــــــــــــــــــتماس دعا... |
|||
|
|
۱۲:۵۱, ۱۳/خرداد/۹۲
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
معرکه
دنگ دنگ آی بیا پهلوان وارد میدان بشو نوبتت آخر رسید معرکه است معرکه کشتی تو با خداست ************* ![]() این طرف گود منم یک تنه آن طرف گود خدا با همه زور خدا از همه کس بیشتر زور من از مورچه هم کمتر است آخرش او می برد او که خودش داور است ************** ![]() بازوی من را گرفت برد هوا ،زد زمین خرد شدم زیر خمش این چنین آخر بازی ولی گفت: بیا جایزه ی بازی و بازندگی یک دل محکم تر است یک زره آهنی پاشو تنت کن ولی باز نبینم که زود زیر غمم بشکنی... |
|||
|
|
۰:۳۵, ۱۴/خرداد/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/خرداد/۹۲ ۱:۰۴ توسط مهسا110.)
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
راز
![]() راز راه رفتن است راز رودخانه پل رازآسمان ستاره است راز خاک گل راز اشکها چکیدن است راز جوی ، آب راز بالها پریدن است راز صبح آفتاب رازهای واقعی برملاست مثل روز ،روشن است راز این جهان ،خداست... ![]() خدااااااا دوست دااااااریم![]() |
|||
|
|
۱۱:۳۱, ۱۵/خرداد/۹۲
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
یه شماره ای هست واسه تلفن همراه که اگه اونو بزنیم دیگه پیام تبلیغاتی نمیاد برامون. بعضی از ماها این شماره رو گاهی وقتا واسه پیامای تبلیغاتی خدا میزنیمو اصلاً اجازه نمیدیم به گوشمون برسن. ![]() |
|||
|
|
۲۳:۵۱, ۱۲/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۳/تیر/۹۲ ۱:۲۲ توسط مهسا110.)
شماره ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است! پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است پشت سر هر آنچه که دوستش می داری و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی بهتر است بالاتر را نگاه نکنی زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح خدا چندان کاری به کارَت ندارد اجازه می دهد که عاشقی کنی تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . . اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی خدا با تو سختگیرتر می شود هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر بیشتر باید از خدا بترسی زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری خدا هم گامی در غیرت برمی دارد تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد معشوقت ، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است ناامیدی از اینجا و آنجا ناامیدی از این کس و آن کس ناامیدی از این چیز و آن چیز تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست و بر آنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت حتی قطره ای هم هدر نرفته است خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای پس به پاس این ؛ قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر راستی : اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است! عرفان نظرآهاری شیطان اندازه یک حبّه قند است گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما حل می شود آرام آرام بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم و روحمان سر می کشد آن را آن چای شیرین را شیطان زهرآگین ِدیرین را آن وقت او خون می شود در خانه تن می چرخد و می گردد و می ماند آنجا او می شود من |
|||
|
|
۱۴:۵۰, ۱۴/تیر/۹۲
شماره ارسال: #10
|
|||
|
|||
|
در حوالی بساط شیطان
ديروز شيطان را ديدم در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده ،فريب مي فروخت مردم دورش جمع شده بودند ،هياهو مي كردند و بيشتر مي خواستند توي بساطش همه چيز بود:غرور،حرص،دروغ و خيانت ،جاه طلبي و قدرت
هر كس چيزي مي خريد و در ازايش چيزي مي داد بعضي ها تكه اي از قلبشان را مي دادند و بعضي پاره اي از روحشان بعضي ها ايمان مي دادند و بعضي ها آزادگي شان را شيطان مي خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي داد
حالم را بهم مي زد دلم مي خواست همه ي نفرتم را توي صورتش تف كنم انگارذهنم راخواند موذيانه خنديد و گفت :من كاري با كسي ندارم فقط گوشه اي بساطم را پهن كرده ام و آرام نجوا مي كنم نه قيل و قال مي كنم و نه كسي را مجبور مي كنم چيزي از من بخرد ،مي بيني آدم ها خودشان دور من جمع شده اند
جوابش را ندادم آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت :البته تو با اين ها فرق داري تو زيركي ومومن ، زيركي و ايمان آدم را نجات مي دهد اين ها ساده اند و گرسنه به جاي هر چيزي فريب مي خورند از شيطان بدم مي آمد حرف هايش اما شيرين بود گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت ساعت ها كنار بساطش نشستم. تا اين كه چشمم به جعبه اي از عبادت افتاد كه لاي چيزهاي ديگر بود
دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم با خود گفتم:بگذار يك بار هم شده کسی چيزي از شيطان بدزدد .بگذار يك بار هم او فريب بخورد به خانه آمدم و در كوچك عبادت را باز كردم.توي آن اما چيزي جز غرور نبود جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت .فريب خورده بودم دستم را روي قلبم گذاشتم ،نبود.فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتم تمام راه را دويدم ،تمام راه لعنتش كردم،تمام راه خداخدا كردم مي خواستم يقه ی نا مردش را بگيرم ،عبادت درو غي اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم به ميدان رسيدم ،شيطان اما نبود ان وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم از ته دل اشك هايم كه تمام شد بلند شدم ،بلند شدم تا بي دلي ام را با خود ببرم ،كه صدايي شنيدم صداي قلبم بود پس همانجا بي اختيار به سجده افتادم به شكرا نه ی قلبي كه پيدا شده بود درها را ببند ،پنجره ها را هم . پرده ها رابكش. درزها را بگير . روزنه ها را هم او هميشه آنجا ايستاده است . آن طرف خيابان . روبه روي خانه ات تو را مي پايد . مي روي و مي آيي ،مي خوابي و بيداري و او چشم از تو بر نمي دارد كمين كرده است و منتظر است منتظر يك آن ، يك لحظه ،يك فرصت تا اين در باز بماند و اين پنجره نيم بسته منتظر است منتظر يك روزن ،يك رخنه،يك سوراخ مي خواهد تند و گستاخ و بي مهابا داخل شود پيش از آنكه بفهمي و باخبر شوي پيش از آنكه كاري كني ،جستي بزند و مثل دوال پايي دستش را دور گردنت ببندد و پايش را دور كمرت مي خواهد سوارت شود آنقدر كوچكت كند ،آن قدر مچاله كه توي مشت او جا شوي آن وقت تو را توي جيبش مي گذارد و مي رود اين همه آرزوي اوست آرزوي شيطان اما واي ،كه بستن درها و گرفتن روزن ها كافي نيست زيرا او پيري كهنسال است هزار اسم دارد و هزار نقاب هر اسمي را كه بخواهد قرض مي گيرد و هر قيافه اي را به عاريت شيطان دشوار مي شود و دشوارتر و آن وقت كه در مي زند و لبخند،آن وقت كه به زور نمي آيد آراسته و موجه مي آيد با لباس دوست ، با نقاب عاشق دست هايش از شعبده است و چشم هايش از جادو به رنگ تو در مي آيد و آن مي كند كه تومي خواهي زشتت را زيبا و بدت را خوب جلوه مي دهد تحسينت مي كند و تعريفت و تو آرام آرام غرور را مزه مزه مي كني و اين آغاز فروپاشي است **** پرده را كنار مي زنم هنوز آن جا ايستاده است . طناب هلي وسوسه در دستش است خدايا ،خدايا،خدايا شمشيري از عشق مي خواهم و جوشني از ايمان مي خواهم به جنگش بروم كه من كارزار را از پرهيز دوستر دارم تنهاتو ،تنها تو ياريم كن در روز مصاف ودر آوردگاه دل |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |















![[تصویر: -25-.gif]](http://www.forum.98ia.com/images/smilies/-25-.gif)