|
اسرار شاهنامه
|
|
۱۸:۰۰, ۲۸/اردیبهشت/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/اردیبهشت/۹۰ ۱۸:۵۸ توسط MAHDI59.)
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
دوستان ببخشید که طولانیه ! ولی این ((خوان هشتم)) سروده مهدی اخوان ثالث
هست و من خیلی خیلی دوستش دارم! پیشنهاد می کنم حوصله کنید و بخونیدش: ...یادم آمد , هان , داشتم می گفتم , آن شب نیز سورت سرمای دی بیدادها می کرد . و چه سرمایی , چه سرمایی ! باد برف و سوز و وحشتناک لیک , خوش بختانه آخر , سرپناهی یافتم جایی گر چه بیرون تیره بود و سرد , هم چون ترس, قهوه خانه گرم و روشن بود , هم چون شرم ... همگنان را خون گرمی بود . قهوه خانه گرم و روشن , مرد نقال آتشین پیغام راستی کانون گرمی بود . مرد نقال -آن صدایش گرم , نایش گرم , آن سکوتش ساکت و گیرا و دمش , چونان حدیث آشنایش گرم- راه می رفت و سخن می گفت . چوب دستی منتشا مانند در دستش , مست شور و گرم گفتن بود صحنه ی میدانک خود را تند و گاه آرام می پیمود . همگنان خاموش , گرد بر گردش , به کردار صدف بر گرد مروارید , پای تاسر گوش -"هفت خوان را زاد سرومرد , یا به قولی "ماخ سالار " آن گرامی مرد آن هریوه ی خوب و پاک آیین - روایت کرد ; خوان هشتم را من روایت می کنم اکنون ,.... من که نامم ماث " هم چنان می رفت و می آمد. هم چنان می گفت و می گفت و قدم می زد "قصه است این , قصه , آری قصه ی درد است شعر نیست . این عیار مهر و کین مرد و نامرد است بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست هیچ -هم چون پوچ - عالی نیست این گلیم تیره بختی هاست خیس خون داغ سهراب و سیاوش ها, روکش تابوت تختی هاست ..." اندکی استاد و خامش ماند پس هماوای خروش خشم, با صدایی مرتعش , لحنی رجز مانند و دردآلود , خواند : آه , دیگر اکنون آن , عماد تکیه و امید ایرانشهر , شیر مرد عرصه ی ناوردهای هول , پور زال زر , جهان پهلو , آن خداوند و سوار رخش بی مانند , آن که هرگز -چون کلید گنج مروارید - گم نمی شد از لبش لبخند , خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان , خواه روز جنگ و خورده بهر کین سوگند آری اکنون شیر ایران شهر تهمتن گرد سجستانی کوه کوهان , مرد مردستان رستم دستان , در تگ تاریک ژرف چاه پهناور , کشته هر سو بر کف و دیواره هایش نیزه و خنجر , چاه غدر ناجوان مردان چاه پستان ,چاه بی دردان , چاه چونان ژرفی و پهنایش , بی شرمیش ناباور و غم انگیز و شگفت آور , آری اکنون تهمتن با رخش غیرت مند , در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان, گم بود پهلوان هفت خوان , اکنون طعمه ی دام و دهان خوان هشتم بود و می اندیشید که نبایستی بگوید , هیچ بس که بی شرمانه و پست است این تزویر . چشم را باید ببندد, تا نبینید , هیچ ... بعد چندی که گشودش چشم رخش خود را دید بس که خونش رفته بود از تن , بس که زهر زخم ها کاریش گویی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می خوابید . او از تن خود - بس بتر از رخش - بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش . رخش را می دید و می پایید . رخش , آن طاق عزیز , آن تای بی همتا رخش رخشنده با هزاران یادهای روشن و زنده ... گفت در دل : " رخش ! طفلک رخش ! آه ! " این نخستین بار شاید بود کان کلید گنج مروارید او گم شد . ناگهان انگار بر لب آن چاه سایه ای را دید او شغاد , آن نابرادر بود که درون چه نگه می کرد و می خندید و صدای شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید ... باز چشم او به رخش افتاد -اما ... وای ! دید ,رخش زیبا , رخش غیرت مند رخش بی مانند , با هزارش یادبود خوب , خوابیده است آن چنان که راستی گویی آن هزاران یاد بود خوب را در خواب می دیده است .... بعد از آن تا مدتی , تا دیر , یال و رویش را هی نوازش کرد ,هی بویید , هی بوسید , رو به یال و چشم او مالید ... مرد نقال از صدایش ضجه می بارید و نگاهش مثل خنجر بود : "و نشست آرام , یال رخش در دستش , باز با آن آخرین اندیشه ها سر گرم جنگ بود این یا شکار ؟ آیا میزبانی بود یا تزویر ؟ قصه می گوید که بی شک می توانست او اگر می خواست که شغاد نابرادر را بدوزد - هم چنان که دوخت - با کمان و تیر بر درختی که به زیرش ایستاده بود , و بر آن بر تکیه داده بود و درون چه نگه می کرد قصه می گوید این برایش سخت آسان بود و ساده بود هم چنان که می توانست او , اگر می خواست , کان کمند شصت خم خویش بگشاید و بیندازد به بالا , بر درختی , گیره ای , سنگی و فراز آید ور بپرسی راست , گویم راست قصه بی شک راست می گوید . می توانست او , اگر می خواست . لیک ..." |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
| پیام در این موضوع |
|
اسرار شاهنامه - خاک - ۲۸/اردیبهشت/۹۰, ۱۲:۲۳
RE: اسرار شاهنامه - Reza2035 - ۲۸/اردیبهشت/۹۰, ۱۲:۵۶
RE: اسرار شاهنامه - وحید110 - ۲۸/اردیبهشت/۹۰, ۱۳:۲۵
RE: اسرار شاهنامه - aramino - ۲۸/اردیبهشت/۹۰, ۱۷:۳۳
RE: اسرار شاهنامه - أین المنتظر - ۲۸/اردیبهشت/۹۰, ۱۷:۳۴
RE: اسرار شاهنامه - MAHDI59 - ۲۸/اردیبهشت/۹۰ ۱۸:۰۰
RE: اسرار شاهنامه - خاک - ۲۸/اردیبهشت/۹۰, ۱۹:۴۰
RE: اسرار شاهنامه - Anti-satanism - ۲۹/اردیبهشت/۹۰, ۱۰:۲۱
RE: اسرار شاهنامه - خاک - ۲۹/اردیبهشت/۹۰, ۱۰:۵۷
RE: اسرار شاهنامه - keivan70 - ۱۵/خرداد/۹۰, ۳:۲۸
RE: اسرار شاهنامه - خاک - ۱۳/تیر/۹۰, ۱۶:۵۲
RE: اسرار شاهنامه - FOADG - ۱۳/تیر/۹۰, ۱۷:۲۳
|








