|
اندر حکایت جِرم صغیری که جُرمش کبیر است+ قصه ی شیرین غیبت های ما
|
|
۱۷:۰۴, ۲۶/آبان/۹۲
شماره ارسال: #39
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرّحمن الرّحیم
سلام نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده یا نه کنار یک عزیزی نشستید که حداقل 30 سال از شما بزرگتره.(بغیر از خانواده و کسانی که باهاشون احساس راحتی می کنید و قادرید خیلی رک باهاشون صحبت کنید.) فوق العاده برای این فرد احترام قائلید و نمیخواین ذره ای ازتون برنجه. یک بحث معمولی پیش میاد و این بحث منتهی میشه به درد و دل کردن. این درد و دل که با اشک و بغض اون عزیز همراهه منجر میشه به غیبت از کسیکه ایشون رو رنجونده بهیچوجه شرایط جوری نیست که بشه اتاق رو ترک کرد (بدلیل رنجش اون فرد از شما) . از طرفی هرچی سعی میکنید آرومش کنید یا خصوصیات خوب فرد مورد غیبت قرار گرفته رو ذکر کنید یا بحث رو عوض کنید به نتیجه نمیرسید.... شرایط خیلی سختیه که این روزها برام زیاد پیش میاد حتی یک بار جلوی همین عزیز در مورد اثرات سوء غیبت توضیح دادم و حرفم رو هم قبول داره ولی دوباره کافیه یک اتفاقی بیوفته که یاد خاطرات تلخ زندگیش بیوفته و شروع کنه به غییت.. احساس گناه میکنم از اینکه قدرت اینکه حتی وسط حرفش بپرم رو ندارم چه برسه به اینکه وسط ناراحتیش بهش بگم "نمی خوام چیزی بشنوم چون غیبته" و شاید با این حرف غمش رو بیشتر کنم... دوستان ببخشید که سرتون رو درد آوردم. راهکاری در این زمینه دارید؟ |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |






