|
بررسی سری Metal Gear Solid
|
|
۱۴:۲۴, ۲۹/آذر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/آذر/۹۲ ۱۴:۳۱ توسط PWLG.)
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
به نام خدا
ادامه داستان: در ادامه داستان و طی ماجراهایی، اسنیک با کلنل ولگین روبرو می شود. اسنیک از ولگین درمورد علت پشت کردنش به شوروی سوال می کند و او ماجرای "میراث فیلسوف" و انگیزه به دست آوردن آن را برای اسنیک شرح می دهد: " اسنیک: میراث فیلسوف چیه؟ ولگین: بسیار خب، قبل از اینکه بکشمت برات توضیح می دم. در مدت جنگ بزرگ، مردان قوی آمریکا، چین و شوروی با هم توافق مخفیانه ای انجام دادن. قرار مخفی اون ها داد درمورد از بین بردن قدرت متفقین و به وجود آوردن دنیایی جدید بود. پیروزی مستحکم در جنگ، سه کشور رو به سمتی سوق داد که اقدام به ساخت سلاح های اتمی، تکنولوژی ساخت راکت و ایجاد گروه ویژه کبری کنند. اون ها برای انجام این پروژه ها مقدار زیادی پول رو در یکجا جمع کردند. این ثروت اونقدر زیاد بود که می شد با اون پنج بار جنگ جهانی راه انداخت و پیروز شد. این ثروت به "میراث فیلسوف" معروف شد. بعد از پیروزی در جنگ، سه کشور تصمیم گرفتند میراث فیلسوف رو بین خودشون تقسیم کنند. اما در این بین کشور ما از رقبای خودش پیشی گرفت. ما دارایی زیادی به دست آوردیم، تکنولوژی های پیشرفته ای تولید کردیم و شکست ناپذیر شدیم. موقعیتی مناسب برای کشور بزرگ ما به وجود اومد. پدر من یکی از افرادی بود که کاربرد مدیریتی میراث فیلسوف رو تغییر داد. اون کاری کرد تا اتحاد جماهیر شوروی بتونه به طور کامل به میراث فیلسوف مسلط بشه و اونو در اختیار خودش بگیره. پول به چند قسمت تقسیم شد و هر قسمت اون به یکی از بانک های کشورهای مختلف از جمله سوئیس، استرالیا، هنگ کنگ و... سپرده شد و اطلاعات مربوط به مکان پول ها توی یه میکروفیلم نگهداری شد. پس از مرگ پدرم، من از این راز آگاه شدم و اون میکروفیلم رو به دست آوردم. با استفاده از اون پول و با حمایت برژنف و متحدانش من این قلعه نظامی و مرکز تحقیقاتی عظیم رو به وجود آوردم. اما از بخت بد دانشمندان احمق ما موفق به ساخت سلاح های جدید نشدند و در کارشون به مشکل برخورد کردند، به همین دلیل من مجبور شدم برای ادامه کار از سگ خورشچوف (ساکالو) و اختراع جدید اون Shagohod استفاده کنم. موقعیت من در GRU کار منو برای حمله به مرکز تحقیقاتی ساکالو سخت تر می کرد. اما شبکه جاسوسانی که به خاطر اون توافق سری به وجود اومده بودند هنوز هم پابرجا بود و کار می کرد. من از اون ها استفاده کردم تا با باس تماس بگیرم و پیشنهاد پیوستن به گروه رو به اون بدم. تو اون موقع دنیا به سمت یکپارچگی پیش می رفت و کم کم معاهده میراث فیلسوف بین دو کشور هم کمرنگتر شده بود. ما (ولگین و باس) می خواستیم که با استفاده از میراث فیلسوف دوباره این آسیب دیدگی رو ترمیم کنیم و یکبار دیگه جهانی یکپارچه به وجود بیاریم. برای انجام این کار ما به قدرت نیاز داشتیم. یه کارت برنده که به اندازه کافی این قدرت رو داشته باشه که دنیا رو تحت تاثیر قرار بده، و اون برگ برنده Shagohod و نیروی کبری بودند. من در این جنگ نیروهای کبری رو از دست دادم، اما هنوز Shagohod رو در اختیار دارم. این چیزیه که آمریکا هم نمی تونه اونو متوقف کنه. " در اینجا از توافق مخفیانه مالی بین سه کشور شوروی، آمریکا و چین صحبت به میان می آید که اصطلاحا آن را "میراث فیلسوف" می نامند. حال ببینیم که در واقعیت هم چنین توافقی بین این سه کشور برقرار شده بود یا نه؟ طبق تحقیقات انجام شده، میزان هزینه مالی صرف شده برای جنگ جهانی دوم، عددی بالای یک تریلیون دلار برآورد شد و مشخص شد که این جنگ از مجموع کل جنگ های دیگر، پر هزینه تر بوده است. طی جنگ جهانی دوم ایالات متحده با341 میلیارد دلار هزینه برآورد شده به علاوه 50 میلیارد دلار وام و اجاره تسلیحاتی بیشترین مخارج را متحمل شد. از 50 میلیارد مذکور، 31 میلیارد به بریتانیا، 11 میلیارد به اتحاد شوروی، 5 میلیارد به چین و 3 میلیارد به 35 کشور دیگر رفت. کشورهای بعدی به ترتیب شامل آلمان با 272 میلیارد، اتحاد شوروی با 192 میلیارد، بریتانیا با 120 میلیارد، ایتالیا با 94 میلیارد و ژاپن با 56 میلیارد دلار متحمل هزینه شدند. با این وجود، به غیر از آمریکا و آن عده از کشورهایی که از لحاظ نظامی کمتر فعال بودند، پولی که توسط کشورهای دیگر خرج شد به رقم واقعی هزینه جنگ حتی نزدیک هم نیست. بنابر محاسبات دولت شوروی، اتحاد جماهیر شوروی 30 درصد از ثروت ملی خود را از دست داد و از طرفی تاراج و اخاذی آلمانی ها در کشورهای اشغال شده نیز به مبالغ بی حد و حسابی بالغ می شود. هزینه کامل خسارت ژاپن 562 میلیارد دلار برآورد شد. با این اوصاف به نظر نمی رسد که سه کشور مذکور (شوروی، آمریکا و چین) توان مالی برای برقراری چنین توافقی را دارا بوده باشند. زیرا آمریکا در آن زمان چیزی حدود 50 میلیارد دلار وام از کشورهای دیگر دریافت کرده بود و با حساب 341 میلیارد هزینه ای که برای جنگ کرده بود، کشوری کاملا مقروض و ورشکسته به حساب می آمد. البته شوروی و چین هم وضعیت بهتری نسبت به آمریکا نداشتند و آن ها هم متحمل خسارات مالی زیادی شده بودند. پس ماجرای توافق مالی سری بین این سه کشور نمی تواند درونمایه ای واقعی داشته باشد و به احتمال زیاد، کوجیما آن را به دلیل ایجاد گره های داستانی لازم برای روایت داستان خود به وجود آورده است. درواقع با توجه به حقایق موجود، میراث جنگ برای این سه کشور چیزی جز بدبختی و بحران مالی و انسانی نبوده و انباشته شدن مبلغ قابل توجهی پول، توسط آن ها تنها آرزویی محال بوده است. ادامه داستان: سرانجام اسنیک طی عملیاتی سخت و پیچیده موفق به شکست باس می شود. در همین بین دیالوگ هایی بین آن دو رد و بدل می شود که قابل تامل هستند: " باس: پایان زندگی... زیبا است، مثل یه تراژدی می مونه. اسنیک، من مدت زیادی منتظر بودم. منتظر تولد تو، رشد کردن تو و کاری که باید امروز انجام بدی. اسنیک: چرا؟ چرا این کار رو کردی؟ باس: چرا می خواستم دنیا رو یکبار دیگه یکپارچه کنم؟ در پایان جنگ جهانی دوم، وارثان فیلسوف با هم وارد جنگ شدند و دنیا یکبار دیگه از یکپارچکی خارج شد. نیروهای کبری، همرزمان من یکبار دیگه در کنار هم جمع شدند تا این دوگانگی رو از بین ببرند و دنیا رو یکپارچه کنند. (چنین اختلافی بر سر مسائل مالی بین این سه کشور وجود نداشت و بیشتر اختلافات به شرایط خاص دوران جنگ سرد مربوط می شد.) ضعف سیاسی و مرور زمان می تونه دوستان رو به دشمن تبدیل کنه، به همون سادگی که باد می تونه جهتش رو تغییر بده. مسخره است، اینطور نیست؟ متحدان دیروز به دشمنان امروز تبدیل میشن. (تاکید کوجیما به این جمله و تکرار مکرر آن جای تامل بسیار دارد. درواقع او با این جمله مستقیما سیاست حاکم بر جهان را به باد انتقاد می گیرد. سیاستی که بر مبنای آن دوستان و دشمنان بر اساس منافع حال حاضر یک کشور تعریف می شوند و چیزی به نام ثبات روابط بی معنی است.) زمانی که من رهبری تیم کبری رو به عهده داشتم، آمریکا و شوروی با هم در جنگ بودند.( به طور حتم منظور باس جنگ نظامی بین دو کشور نیست. بلکه نبرد برای گسترش سلاح های اتمی و پیشی گرفتن از یکدیگر بیشتر مد نظر اوست.) حالا هم در قرن 21 باز هم آمریکا و روسیه دشمن هم محسوب میشن. البته من به نوعی به این موضوع شک دارم. دشمن ها در طول زمان و دوره های مختلف تغییر می کنند و ما سربازها به اجبار باید وارد جنگ با یکدیگه بشیم. (به یاد دارید؟ سربازها ابزار سیاستمداران هستند!) دنیا باید یکبار دیگه یکپارچه بشه. باید اعضای پیمان میراث فیلسوف یکبار دیگه به هم بپیوندند. من همه توانم رو صرف این هدف کردم و با کمک دارایی کلنل ولگین تا حدودی به این هدف دست پیدا کردم. در تاریخ 1 نوامبر 1951، من در یک آزمایش اتمی در صحرای نوادا شرکت کردم. توهم شاهد آزمایش اتمی در Bikini Atoll بودی، درسته؟ یکی از دلایلی که من همیشه همراه تو بودم این بود، من و تو مثل هم هستیم. هر دوی ما به وسیله کارمای دیگران بلعیده شدیم. ما هیچوقت نمی تونیم به طور طبیعی در پیری بمیریم. ما فردایی نداریم. اما می تونیم امید به آینده داشته باشیم. در سال 1960 من تونستم رویایی عالی و کامل از آینده فضا ببینم. سه سال قبل شوروی موفق شد با موفقیت موشکی رو به فضا بفرسته. اولین قمر مصنوعی در طول تاریخ. این یه سرشکستگی بزرگی برای آمریکا بود. به عنوان تلافی، آمریکایی ها همه توانشون رو برای پروژه ای فضایی به نام پروژه Mercury (12) خرج کردند. وقتی که شوروی موفق شد اولین انسان رو به فضا بفرسته، آمریکا هنوز داشت راکتی رو که ساخته بود با شامپانزه آزمایش می کرد. اما دولت آمریکا می خواست که انسانی رو به فضا بفرسته. پس به طور محرمانه تصمیم گرفت که انسانی رو به فضا بفرسته. اون ها فقط یک انتخاب داشتند. به همین دلیل من رو انتخاب کردند. بالاخره بعد از مدت ها می تونستم خودی نشون بدم. البته، تو نمی تونی در این مورد چیزی تو کتاب های تاریخی پیدا کنی. برای اینکه در آخرین لحظات این پروژه متوقف شد، اما از طرف دیگه جنگ پنهانی بین آمریکا و شوروی آغاز شد. (تاکید باس به این نکته که درمورد پروژه فضایی آمریکا نمی توان اطلاعاتی در کتاب ها یافت هم درنوع خود جالب توجه است) یک مسابقه تسلیحاتی بزرگ و بی معنی بین هر دو کشور درگرفت. آمریکا و شوروی بیلیون ها دلار پول برای پروژه های فضایی خودشون خرج کردند تا نسل موشک هاشون به نتیجه یکسان رسید. در قرن 21 مردم جهان متوجه شدند که ما در سیاره بسیار کوچکی به نام زمین قرار داریم و دنیا بزرگتر از اینهاست. دنیایی بدون کمونیسم و کاپیتالیسم... و این جهانیه که من دوست دارم اونو ببینم. اما بالاخره واقعیت من رو به تسلیم وادار کرد. دو سال پیش، من به دنبال سارو - هم رزم قدیمی در جنگ - رفتم. اون دوست من بود. اما یکی از ما باید کشته می شد. من انتخابی نداشتم. سارو جونش رو به من داد. دشمنی ای بین ما وجود نداشت. یکی باید کشته می شد و یکی دیگه زنده می موند. این یه ماموریت بود. در اون زمان اعضای گروه میراث فیلسوف در بدترین حالت دیپلماتیک خود قرار داشتند. این گروه بعدها از هم پاشیده شد و در سال 1930 آخرین نفرات اصلی این قرار داد هم از بین رفتند و وضعیت این گروه به طور کامل تغییر کرد. این ها رو پدرم برای من توضیح داد. پدرم یکی از اون ها بود. می فهمی، من یکی از آخرین بازماندگان میراث فیلسوف هستم. اما اون پس از فاش کردن این راز برای من توسط یه گروه تروریستی کشته شد. اما، پدرم تنها چیزی نبود که میراث فیلسوف از من گرفت. در جولای 1944 به تیم کبری و من ماموریتی در نورماندی داده شد. ما ماموریت داشتیم که تاسیسات راکت های V2 دشمن رو نابود کنیم. من در اون زمان حامله بودم. سارو داشت پدر می شد. من در میدان جنگ، بانی به وجود اومدن یه زندگی شدم. یه پسر زیبا... اما پسر بچه من توسط ماموران گروه میراث فیلسوف ربوده شد. باس بخشی از پیراهنش را باز می کند و ادامه می دهد: باس: به این زخم نگاه کن. این ثابت می کنه که من یکبار مادر بودم. من جسم و فرزندم رو برای کشورم تقدیم کردم. حالا در وجود من هیچ چیزی وجود نداره. هیچ وقت هم وجود نداشته، من نه احساس نفرت و نه احساس پشیمانی می کنم. من هیچوقت راجع به زندگیم با کسی صحبت نکردم. ممنونم که به حرف هام گوش دادی. من تو رو پرورش دادم، دوستت داشتم، بهت اسلحه دادم و تکنیک های نبرد رو یادت دادم. حالا چیز بیشتری ندارم که بهت بدم. یکی باید بمیره و یکی دیگه زنده بمونه. نه پیروزی و نه شکست. برنده باید بار جنگ رو به تنهایی به دوش بکشه... این سرنوشت ماست. (باس، به عنوان یک سرباز کهنه کار رشد یافته در ارتش آمریکا، عاقبت شومی را که دولت این کشور برایش به ناحق رقم زده بخشی از سرنوشت خود می داند و درقبال این همه بی عدالتی هیچگونه کینه و نفرتی احساس نمی کند. به نظر باس- که می توان او را حاصل تفکرات نظامی آمریکا در زمان جنگ جهانی دوم دانست- پایبندی به انجام فرمان صادر شده، بدون هیچ قید و شرطی یک اصل اساسی در زندگی یک سرباز محسوب می شود و در این راه حتی قربانی کردن همسر، فرزند و خود سرباز هم امری جایز و وفادارانه محسوب می شود، حتی اگر این فداکاری در عاقبت به لکه ننگی برای آن سرباز بدل شود!!) کسی که زنده می مونه عنوان باس رو از آن خودش می کنه. اسنیک: باس! باس: تو یه سربازی. ماموریتت رو به پایان برسون و وفاداریت رو ثابت کن. (در اینجا هم به وفاداری و پایبندی به ماموریت تاکید می شود. توجه کنید که در این شرایط باس وفاداری اسنیک را کشتن او و وفاداری خودش را کشته شدن به دست اسنیک می داند و در برابر این خواسته – که درواقع خواست دولت آمریکاست- کاملا تسلیم است)" ادامه داستان: سرانجام پس از کشتن باس و نابودی سلاح مخفی شوروی، ماموریت اسنیک پایان می یابد. در انتهای این ماموریت، ایوا ناغافل اسنیک را ترک می کند و برای او کاستی به جا می گذارد و در آن حقایقی درمورد خودش و باس افشا می کند. حقایقی که پس از فاش شدن، مسیر زندگی اسنیک را برای همیشه تغییر می دهد و سرنوشت جدیدی را برای او رقم می زند. " ایوا: بزرگی می گفت اولین جاسوس تاریخ ماری بود که از اون در کتاب آفرینش صحبت شده. در اون داستان حوا (در زبان انگلیسی حوا به صورت Eve نوشته می شود. نام Eva هم به نوعی اشاره ای به نام حوا دارد) توسط اون مار اغوا شد و فریب خورد. اما تو داستان ما این من هستم که اسنیک (مار) رو با میوه ممنوعه دانش فریب دادم. منو ببخش اسنیک. می خوام اعترافی بکنم، من از طرف خورشچوف فرستاده نشدم. من جاسوس کی. جی. بی نیستم و هیچوقت برای NSA (13) کار نکردم. من جاسوس جمهوری خلق چین هستم... همه حرف های من دروغ بود. من به تو حقه زدم... متاسفم. میراث فیلسوف هنوز در چین فعالیت می کنه. ماموریت من این بود که میراث فیلسوف رو که ولگین از اون ها دزدیه بود پیدا کنم. به همین دلیل من در پوشش کی. جی. بی به مقر اون ها نفوذ کردم. اون دو نفر نفوذی NSA در سال 1960 خودشون رو کنار کشیدن و هر دوی اون ها مرد بودن. ADAM واقعی هیچوقت خودش رو در محل قرار نشون نداد تا من بتونم اون رو نابود کنم. (در اینجا نکته جالبی وجود دارد که اشاره ای به داستان آدم و حوا دارد. در داستان قرار بود که Snake (مار) با ADAM (آدم) ملاقات کند. اما به جای او Eva (حوا) حاضر می شود. منتهی در این داستان حوا موفق به فریب مار می شود!) من خودم رو آدام جا زدم و تو، ساکالو و ولگین رو گول زدم. ما نمی تونستیم اجازه بدیم که شوروی و آمریکا همه چیز رو برای خودشون بردارند. حاکمان چینی هم به اون میراث و هم به موشک های اتمی که قرار بود از طریق Shagohod شلیک بشن نظر داشتند. پنج سال پیش اتحاد جماهیر شوروی تامین تجهیزات اتمی رو به ما قطع کرد. پس از اون، پروژه Liangdan yixing چین – پروژه ساخت بمب های هیدروژنی و راکت های فضا پیما – به حالت تعلیق دراومد. اما کشور ما خودش اقدام به ساخت سلاح های اتمی کرد. ما ارتش مستقل خودمون رو برای مقابله با آمریکا و شوروی تجهیز کردیم. با کمک تو بالاخره همه چیز طبق نقشه پیش رفت، ممنون. پس از جنگ و اتحاد این سه کشور، اون ها اقدام به جمع آوری بچه ها از سراسر دنیا کردند. در نتیجه غیر قابل تشخیص بود که من در آمریکا به دنیا اومدم. به همین دلیل برای من اصلا تعجب آور نبود که تو و ولگین متوجه این تفاوت نشدید. اما اون زن از ابتدا این موضوع رو می دونست. اون می دونست چون خود اون هم قبل از جنگ معلم یکی از مدارس فیلسوف بود. باس تنها کسی بود که من نتونستم اون رو گول بزنم. اون تنها فردی بود که می دونست من جعلی هستم. اون همه چیز رو به من گفت. اسنیک، اون می خواست که تو حقیقت رو بفهمی. اون منو انتخاب کرد که همه چیز رو بهت بگم. من مدت طولانی به تو دروغ گفتم، اما اینبار همه چیز فرق می کنه. ماموریت من این بود که میراث رو به دست بیارم و همه افرادی رو که در این مورد چیزی می دونن از بین ببرم. به عبارت دیگه من ماموریت داشتم تا تو رو بکشم. اما نتونستم این کار رو انجام بدم. برای اینکه ما همدیگه رو دوست داشتیم و تو جون منو نجات داده بودی. و به این دلیل که من به باس قول داده بودم. می خواستم اینو بدونی که چطور زنده ای. اسنیک، خوب گوش کن، باس هیچوقت به آمریکا خیانت نکرد. اون قهرمانی بود که به خاطر کشورش کشته شد. باس به خوبی می دونست که چیکار می کنه. اون خودش رو قربانی کرد... چون ماموریتش این بود. (به ماموریت باس توجه کنید!) موضوع پشت کردن باس به آمریکا حقه ای بود که دولت آمریکا برای رهایی از بحران به کار برد. (اشاره ای انتقادی به سیاست های کثیف آمریکا) باید بدونی که توی این جریان دست واشنگتن با میراث فیلسوف تو یک کاسه بود و باس ستاره این نمایش بود. اون ها این نقشه رو کشیدن تا بتونن هم میراث (ثروت) روبوده شده توسط کلنل ولگین رو به دست بیارن و همزمان Shagohod رو هم نابود کنند. فقط یه قهرمان افسانه ای مثل باس می تونست اعتماد ولگین رو به دست بیاره و بفهمه که میراث در کجا پنهان شده. همه چیز طبق یه نقشه بود. اما یکدفعه اتفاق پیش بینی نشده ای رخ داد. کلنل ولگین به طور اتفاقی یکی از موشک های اتمی ساخت آمریکا رو به پایگاه تحقیقاتی ساکالو شلیک کرد. خورشچوف خواستار این شد که آمریکایی ها بیگناهی خودشون در این ماجرا رو اثبات کنن. اعتبار واشنگتن درحال نابودی بود و باید برای اثبات بیگناهی خودشون کاری می کردند و در نهایت تصمیم به حذف باس در این ماموریت گرفته شد. باس نباید زنده به خونه بر می گشت، زندگی اون باید به دست شاگرد محبوبش خاتمه پیدا می کرد... این چیزی بود که حکومت می خواست، و این ماموریت به باس داده شد. باس هیچ انتخاب دیگه ای نداشت. مرگ اون به دست تو بزرگترین افتخاری بود که بدست آورد. جدای از این افتخار، اون تونست پیش همرزم های قدیمی خودش برگرده. اما این لکه ننگ به وجود اومده با اون حتی تا توی قبرش هم همراه خواهد بود. نسل آینده به اون ناسزا خواهند گفت و در آمریکا از اون به عنوان یک خائن، به دور از هرگونه افتخاری یاد خواهند کرد.( توجه کنید که سرنوشت این سرباز وفادار و میهن پرست در انتها به چه شکل درآمد) و در شوروی اون رو با عنوان هیولایی که فاجعه اتمی به بار آورد خواهند شناخت. اون قربانی این جنگ کثیف شد و هیچکس اینو نخواهد فهمید که آخرین ماموریت اون چی بود. اما من فکر می کنم که اون می خواست تا از طریق تو مردم واقعیت رو بفهمن. اون می خواست که در یاد تو زنده بمونه. اما اون از گفتن این ها به تو منع شده بود و به همین دلیل بود که همه چیز رو به من گفت. اسنیک، تاریخ هرگز نمی فهمه که اون چیکار کرد. هیچ کس چیزی درمورد حقیقت نمی شنوه. زندگی اون، عملکردش، آخرین ماموریتش و هر کاری که برای کشورش انجام داد برای همیشه در ذهن و قلب تو باقی خواهد موند. اون خودش، افتخاراتش و همه چیزش رو برای افتخار کشورش قربانی کرد. اون یه قهرمان واقعی بود. اون یه میهن پرست واقعی بود. " 12- پروژه مرکوری چیست؟ مرکوری، پروژه ای برای کسب اطلاعاتی از تاثیرات پروازهای فضایی بر انسان بود. در این پروژه برای بدست آوردن داده های فیزیکی اولیه و آزمایش سامانه های پرتاب کننده و فضاپیما، یک میمون و یک شامپانزه در دسامبر سال های 1959 و 1960 میلادی به مدارهای پایینی جو زمین ارسال شدند. شامپانزه ای دیگر در نوامبر 1961 میلادی به مدار زمین ارسال شد. 13- آژانس امنیت ملی آمریکا: آژانس امنیت ملی (National Security Agency)، مشهور به NSA، یک آژانس دولتی آمریکا است که به نحوی زیر نظر سازمان دفاع ایالات متحده آمریکا اداره میشود. این سازمان در 4 نوامبر سال 1952 تاسیس شد و وظیفه اصلی آن نظارت بر مخابرات و فعالیتهای ماهوارهای و کشف رمز در ایالات متحده آمریکا بود. این کار مستلزم مقدار زیادی رمز شناسی (cryptanalysis) بود. همچنین این سازمان وظیفه حفاظت از مکالمات دولتی و سیستمهای اطلاعاتی آمریکا را در مقابل سازمان های مشابه بر عهده دارد که این کار نیز مستلزم مقادیر زیادی رمز نویسی (cryptography) است. این آژانس از اعضای کلیدی جامعه اطلاعاتی ایالات متحده آمریکا است و یکی از محرمانهترین سازمانهای جاسوسی در جهان به شمار میآید. البته کار این آژانس محدود به جاسوسی ارتباطات است و جاسوسی انسانی را شامل نمیشود. همچنین طبق قانون، فعالیتهای جاسوسی این آژانس محدود به روابط خارجی است اما در برخی مواقع نظارت های داخل مرزی را هم شامل میشود. این آژانس از اعضای جامعه اطلاعاتی ایالات متحده آمریکا است و یکی از محرمانهترین سازمانهای جاسوسی در جهان به شمار میآید. مرکز این آژانس در ایالت مریلند است. همانطور که مشاهده کردید، کوجیما با نگارش داستان این بازی، به شدت سیاست های آمریکا در قبال سربازان کهنه کار خود و روابط بین الملل را زیر سوال برده و به نوعی انزجار خود را از اینگونه رفتارهای دوگانه آمریکا ابراز می دارد. او به زیبایی تعریف متفاوتی از میهن پرستی آمریکایی را به تصویر می کشد و با ترکیب واقعیت و خیال انتقادهای خود را به چنین برخوردهایی در لایه های زیرین روایت پنهان می کند. کوجیما به معنی واقعی استاد داستان نویسی و کارگردانی است و به راستی باید او را نابغه ای در دنیای بازی های رایانه ای دانست. ادامه دارد... نویسنده: محمود بلالی |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
| پیام در این موضوع |
|
بررسی سری Metal Gear Solid - PWLG - ۱/آذر/۹۲, ۴:۲۱
پاسخ به: نقد جنگ به کمک مار زخمی - تحلیل سری سربازان آهنین - PWLG - ۱/آذر/۹۲, ۱۷:۴۷
پاسخ به: مار زخمی، سفیر صلح - تحلیل سری Metal Gear Solid - PWLG - ۲۹/آذر/۹۲, ۰:۵۸
پاسخ به: مار زخمی، سفیر صلح - تحلیل سری Metal Gear Solid - PWLG - ۲۹/آذر/۹۲ ۱۴:۲۴
پاسخ به: مار زخمی، سفیر صلح - تحلیل سری Metal Gear Solid - PWLG - ۲۹/آذر/۹۲, ۱۸:۰۸
پاسخ به: مار زخمی، سفیر صلح - تحلیل سری Metal Gear Solid - Reza2035 - ۲۹/آذر/۹۲, ۱۹:۳۸
پاسخ به: مار زخمی، سفیر صلح - تحلیل سری Metal Gear Solid - هادی... - ۲۹/آذر/۹۲, ۱۹:۳۸
پاسخ به: مار زخمی، سفیر صلح - تحلیل سری Metal Gear Solid - PWLG - ۲۹/آذر/۹۲, ۲۰:۰۲
پاسخ به: مار زخمی، سفیر صلح - تحلیل سری Metal Gear Solid - PWLG - ۳۰/آذر/۹۲, ۰:۵۶
تحلیل سری Metal Gear Solid: قسمت سوم صفیر صلح - PWLG - ۲۹/آذر/۹۲, ۱۹:۰۹
|







