|
از عفت مردونه بنویس (خاطره)
|
|
۳:۰۲, ۱۵/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #10
|
|||
|
|||
|
بسم الله
سلام یادمه زمان دانش آموزی یه کلاسی می رفتیم که استادش یه دانشجوی نهایتا سال دومی بود بنده خدا زیادی برادر بود اینجوری ![]() من اصولا عادت ندارم اولین فرد باشم که جواب یک سوال رو میدم ولی اگه کسی ندونه نظر خودم رو میگم سوال که می پرسید کسی بلد نبود یعنی همه ایجوری میشدن ![]() کلاسمونم مختلط بود ایشونم فقط سمت آقایون رو نگا می کرد منم وقتی می خواستم جواب بدم بدون اجازه یه ببخشید میذاشتم تنگش حرفمو میزدم هیچی دیگه بنده خدا برا اینکه کنترل کلاسو حفظ کنه بعد از چنتا سوال و فهمیدن اینکه فقط من ابراز عقیده می کنم بالا سر مارو هم نگاه می کرد که ببینه دست کسی بالا هست یا نه ولی خب من آرایش نظامیم رو عوض نکردم ![]() ******************************************
یادمه پارسال نمایشگاه کتاب تهران که رفتم فقط فرصت کردم غرفه های مذهبیو ببینم و اتفاقا از اون غرفه هایی که من دیدم فقط تو یه غرفه مسئول غرفه بهم اصلا نگاه نکرد غرفه اثار علامه حسن زاده بود خدایا این برادران عفیف را از جامعه نگیر ![]() ![]() |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |











