|
برای ابراهــــیم
|
|
۷:۰۰, ۱۱/اسفند/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/اسفند/۹۲ ۷:۱۴ توسط درست پسند.)
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
عجب اسمی... چ... تلفظش من رو یاد یه نفر به اسم «چه» میندازه...
چه گِوارا. آیا اسم این فیلم، «چه» رو در ذهن تداعی نمیکنه؟ عجب تصادف عجیبی! اگر اینطور باشه،(فعلاً تا اثبات مونده) آیا این به معنی وام گرفتن از اون شخصیت نیست؟ اینکه در راه تشریح یک شخصیت، از شخصیت دیگری وام گرفته بشه، معناش چی میشه؟ اگر شخصیتی که ازش وام گرفته میشه از اولیای الهی باشه، این کار نه تنها اشکالی نداره، بلکه به شخصیتی که تشریح میشه ارزش میبخشه. اما اگر شخصیتی که ازش وام گرفته میشه چنان باشه که در موردش بنویسند: نقل قول:مذهب: هیچ(مارکسیست اومانیست)این وام گرفتن، معناش چی میشه؟ اینکه در تشریح شخصیت مسلمون انقلابیای که در راه خدا جنگید، به صرف اینکه چریک بود از یک چریک کمونیست وام گرفته بشه، چه معنایی میده؟ بر فرض که اون چریک نزد خیلیها «نماد چریک انقلابی» هم باشه. آیا انقلاب ایران که جلوی شرق و غرب سر خم نکرد سرفرازتره، یا انقلاب کوبا که برای مقابله با غرب به دامان شرق پناه آورد؟ --------------- فعلاً حاتمیکیا اگر راست میگه توضیح بده چرا شخصیت داستانیاش(داستانی) شب عروسیاش توی داستان(توی داستان) علت آرایش کردنش این بوده که جوونه و آرزو داره؟(جریانش در خط هشتم این ارسال) مگه ارزشها و تأثیرها و ترویجها مسخرهبازیه که حاتمیکیا اینطوری جواب بده؟ مگه مجبوریم بجای روسری یقه اسکی تن بازیگر کنیم؟(همون یقهی لباس عروس منظورمه) چطور میشه ادعای ارزشی بودن کرد و حیا رو لگدمال کرد؟ ( یه بحثی هست دلم میخواد یه اشارهای بکنم. یه دوستی توی یه تاپیکی گفتن شما همش به این مسائل مربوط به پوشش زنان کار داری. البته به مسائل دیگه هم کار دارم. اما علت اینکه با این مسائل زیاد کار دارم اینه که از مهمترین چیزهایی هستن که نقض میشن. علتش هم اینه که نزد برخی افراد خیلی کماهمیت جلوه میکنه. تو شاهنامه، وقتی دختری به نام گردآفرید به نبرد سهراب رفته بود و پس از اینکه به خوبی جنگیده بود و سهراب را برآشفته بود، در نبرد کم آورده بود و لحظهی آخر پیش از اینکه کشته بشه کلاهخود از سر برداشته بود، تا سهراب بفهمه دختر هست و نکشدش و بعد هم سهراب خاطرش رو خواسته بود و اون هم به او رخ نمایانده بود و فریبش داده بود که جوابش مثبته ولی خوب نیست سپاه سهراب بفهمن داشته با یه دختر میجنگیده و نمیشه هم وسط دو صف سپاه دل داد قلوه گرفت، و وعده داده بود که من میرم دژ، تو بعداً که اومدی دژ صحبت میکنیم، دژ الآن دیگه در اختیار توئه، و فریبش داده بود و به دژ برگشته بود، اونجا همه از دستش دلخور بودند که: بگفتند کای نيکدل شيرزن
پر از غم بُد از تو دل انجمن که هم رزم جستی هم افسون و رنگ نيامد ز کار تو بر دوده ننگ شدت زشتی چنین امری حتی هزارسال پیش هم بینهایت زیاد بوده. اینکه بعضی چیزها در نگاه ما کماهمیت جلوه میکنه، اشکال از نگاه ما هست. ) خلاصه، بحث اونجا بود که هر وقت حاتمیکیا اونجاهایی که تیشه میزد رو توضیح داد، بیاد ادعای برادری کنه. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |








