|
حکایتها و سخنان پندآموز
|
|
۱۹:۱۹, ۶/تیر/۹۰
شماره ارسال: #72
|
|||
|
|||
|
بُشر حافى و امام كاظم علیه السلام
روزى امام از كوچههاى بغداد عبور می کرد. از خانهاى صداى رقص و پایکوبی بلند بود. اتفاقاً در همان زمان خادمه اى از منزل بیرون آمد در حالى كه آشغال هایى همراهش بود و گویا مىخواست بیرون بریزد. امام به او فرمود: صاحب این خانه آزاد است یا بنده؟ خادمه گفت: این جا خانه « بشر» یكى از رجال، اشراف و اعیان است؛ همانا كه آزاد است. امام فرمود: بله، آزاد است؛ اگر بنده بود كه این سر و صداها از خانهاش بلند نبود.امام این سخن را فرمود و رفت. خادمه به منزل بازگشت. چون غیبتش طولانی شده بود، بشر از او پرسید چرا معطل كردى؟ خادمه گفت: مردى مرا به حرف گرفت و سؤال عجیبى از من پرسید. بشر گفت چه سوالی؟ از من پرسید كه صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟ گفتم البته كه آزاد است. بعد هم گفت: بله، آزاد است، اگر بنده مىبود كه این سر و صداها از خانه اش بیرون نمی آمد. بشر گفت: آن مرد چه نشانه هایى داشت؟ وقتی خادمه علائم و نشانه ها را گفت، بشر فهمید كه موسى بن جعفر است. پرسید: از كدام سمت رفت؟ بشر در حالی که پایش برهنه بود، به خود فرصت نداد كه برود كفشهایش را بپوشد، براى این كه ممكن بود امام را پیدا نكند. با پاى برهنه بیرون دوید و خودش را به موسی بن جعفر رسانید. سپس خود را به پای امام انداخت و عرض كرد: شما چه گفتید؟ امام فرمود: من این را گفتم. بشر فهمید كه مقصود چیست. گفت: آقا! من از همین ساعت مىخواهم بنده خدا باشم؛ و واقعاً هم راست گفت. از آن ساعت دیگر بنده خدا شد. و به این علت که پابرهنه به دنبال حضرت دوید به بشر حافی - بشر پا برهنه- مشهور گشت. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| حکایات و سخنان پندآموز 2 | Ramin_Ghn | 56 | 26,476 |
۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱ آخرین ارسال: aboutorab |
|






