|
منصور حلاج
|
|
۱۷:۳۳, ۴/شهریور/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۴/شهریور/۹۳ ۱۷:۳۴ توسط حوریه سادات.)
شماره ارسال: #18
|
|||
|
|||
|
داشتم کتاب مهدی موعود (ترجمه جلد13 بحارالانوار) رو ورق میزدم که تو باب بیست و دوم (کسانیکه بدروغ ادعای بابیت و سفارت کردند) اسم حسین بن منصور حلاج رو دیدم..
خیلی برام عجیب بود.. چون همیشه تعریف این شخصو شنیده بودم.. بهر حال گفتم یه تاپیک بزنم که دیدم قبلا راجع بهش گفته شده.. منم همون قسمت کتاب مهدی موعود رو براتون نوشتم تا شبهه ای نمونه.. زیاده ولی خوندنش خالی از لطف نیست.. :حسین بن ابراهیم از ابوالعباس احمد بن علی بن نوح از ابونصر هبه الله بن محمد بن کاتب دختر زاده ی ام کلثوم دختر محمد بن عثمان، برای من (شیخ طوسی) نقل کرد که: چون خداوند خواست اعمال حلاج را آشکار سازد و او را رسوا و خوار گرداند، اینطور پیشامد کرد که حلاج خیال کرد ابوسهل بن اسماعیل بن علی نوبختی هم از کسانی است که فریب دوز و کلک او را می خورد و نیرنگ او در وی موثر واقع میشود؛ لذا فرستاد نزد وی و او را باطاعت خود دعوت نمود.
او با کمال نادانی چنین پنداشته بود که ابوسهل هم در اینخصوص مانندسایر افراد ضعیف الایمان است، و فریفته ی وی میشود، از این رو پیوسته او را بسوی خود دعوت میکرد و بآرامی نیرنگهای خود را برای جلب وی برخ او می کشید، زیرا موقعیت علم و ادب ابوسهل در میان مردم مشهور بود. حلاج در نامه های خود با بوسهل مینوشت: من وکیل صاحب الزمان (علیه السلام) هستم. او نخست با این مطلب میخواست ابوسهل را بسوی خود بکشاند، سپس ادعای خود را بالا برد و نوشت که: من مامورم بتو بنویسم که هرگونه نصرت و یاری خواسته باشی برایت آشکار سازم تا دلت قوت گیرد و در نیابت من تردید نکنی!
ابوسهل هم به وی پیغام داد که من در مقابل آن همه معجزات و کرامات که (بادعای تو) از تو بظهور رسیده، فقط موضوع مختصری پیشنهاد کرده از تو میخواهم! و آن اینست که من مردی زن دوست هستم، و مایل به معاشرت با آنها میباشم. چندین کنیز دارم که پیری مرا از نزدیکی با ایشان دور کرده است و ناچارم هر جمعه محاسن خود را حنا بگیرم و متحمل رنج زیاد شوم تا موهای سفید خود را بپوشانم وگرنه کنیزان خواهند دانست که من پیر شده ام و بمن رغبت نشان نخواهند داد و نزدیکی ما به دوری میگراید و وصال به جدایی میکشد.
از اینرو از تو میخواهم کاری کنی که مرا از حنا بستن بی نیاز نمایی و زحمت آن را از من برطرف سازی و موی ریشم را سیاه گردانی. اگر چنین کنی هر چه بگوئی اطاعت میکنم و گفته ی تو را می پذیرم و به طریقه ی تو میگروم. زیرا که این معنی موجب بصیرت من میشود و از کمک بتو دریغ نخواهم داشت!
چون حلاج سخن او را شنید و نتیجه دسیسه ها و جواب خود را بدینگونه شنید دانست در نامه های خود که پر از ادعا و اظهار کرامات و معجزات بوده، خطا کرده و طریقه ی خود را بنادانی برخ او کشیده است. بدین لحاظ خودداری کرد و جواب ابوسهل را نداد و دیگر کسی نزد وی نفرستاد.
ابوسهل هم این ماجرا را اتفاقی خوش و باعث تفریح و خنده قرار داده بود و نزد همه کس بازگو میکرد، و حلاج را ریشخند مینمود. بدینگونه نزد بزرگ و کوچک شهرت یافت و همین باعث شد که کار حلاج برملا گردد، و مردم از دور وی پراکنده شوند.
جمعی از دانشمندان از حسین بن علی بابویه قمی (برادر شیخ صدوق) نقل کرده اند که وی گفت: پسر حلاج به قم آمد و نامه ای به خویشان ابوالحسن (کنیه ی علی بن بابویه) نوشت و آنها و ابوالحسن را بسوی خود دعوت نمود و میگفت: من فرستاده ی امام زمان و وکیل او هستم. چون نامه ی او بدست پدرم (علی بن بابویه) رسید، آن را پاره کرد و به آورنده ی نامه فرمود: چه چیز تو را به نادانی واداشته است؟ آورنده ی نامه – که گمان میکنم، گفت: پسرعمه یا پسرعموی حلاج هستم- به پدرم گفت: حلاج نامه ای به ما نوشته و ما را دعوت کرده است، چرا نامه ی او را پاره کردی؟ حضار به وی خندیدند و او را مسخره کردند.
سپس پدرم برخاست و در حالیکه جماعتی از اصحابش و غلامانش همراه او بودند، به حجره ی تجارت خود رفت. موقعیکه به در خانه ای رسید که حجره اش در آنجا واقع بود، کسانیکه آنجا نشسته بودند، به احترامش برخاستند، فقط یکنفر که پدرم او را نمیشناخت از جا برنخاست. موقعیکه پدرم در حجره نشست و دفتر حساب و قلم و دوات خود را چنان که معمول تجار است درآورد، رو کرد به جانب شخصی که حاضر بود و پرسید: این مرد ناشناس کیست؟ آن شخص هم جواب پدرم را گفت. مرد ناشناس که شنید از هویت وی سوال میکند، برخاست و نزد پدرم آمد و گفت با اینکه من حاضر هستم احوال مرا از دیگری میپرسی؟
پدرم فرمود:ای مرد! احترام تو را نگاه داشتم و تو را بزرگ شمردم و از خودت نپرسیدم. گفت: وقتی تو نامه ی مرا پاره میکردی من میدیدم.
پدرم فرمود: تو پسر حلاج هستی؟ خدا تو را لعنت کند، ادعای اظهار معجزه میکنی؟ پس پدرم به غلام خود گفت: پاها و گردن او را بگیر و از خانه بیرون کن!
و از آن روز دیگر او را در قم ندیدیم.
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
| پیام در این موضوع |
|
منصور حلاج - عبدالرحمن - ۲۳/شهریور/۹۱, ۲۲:۳۳
RE: منصور حلاج - islamnab - ۲۳/شهریور/۹۱, ۲۳:۵۸
RE: منصور حلاج - وحید110 - ۲۴/شهریور/۹۱, ۰:۰۱
RE: منصور حلاج - hooman-za - ۲۴/شهریور/۹۱, ۲:۲۱
RE: منصور حلاج - عبدالرحمن - ۲۴/شهریور/۹۱, ۱۰:۲۰
RE: منصور حلاج - میثاق - ۲۴/شهریور/۹۱, ۹:۴۱
RE: منصور حلاج - وحید110 - ۲۴/شهریور/۹۱, ۱۰:۵۲
RE: منصور حلاج - حسن.س. - ۲۴/شهریور/۹۱, ۱۲:۰۷
RE: منصور حلاج - عبدالرحمن - ۲۴/شهریور/۹۱, ۲۲:۱۸
RE: منصور حلاج - حسن.س. - ۲۵/شهریور/۹۱, ۲۰:۵۲
RE: منصور حلاج - فانوس *7* - ۲۴/شهریور/۹۱, ۲۳:۴۷
RE: منصور حلاج - mahdy30na - ۲۵/شهریور/۹۱, ۰:۳۵
RE: منصور حلاج - medad.sefid - ۲۵/شهریور/۹۱, ۱۱:۳۵
RE: منصور حلاج - عبدالرحمن - ۲۶/شهریور/۹۱, ۹:۲۹
RE: منصور حلاج - شیدا - ۲۶/شهریور/۹۱, ۱۲:۰۶
RE: منصور حلاج - desperanish - ۱۱/مهر/۹۱, ۲۰:۵۶
RE: منصور حلاج - داداش کایکو - ۲۱/آبان/۹۱, ۱۹:۱۸
پاسخ به: منصور حلاج - حوریه سادات - ۴/شهریور/۹۳ ۱۷:۳۳
|






:

