کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بخشی هایی از کتاب نور الدین پسر ایران + تصاویر
۲:۴۶, ۲۷/مهر/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/مهر/۹۳ ۱۱:۲۱ توسط بچه مثبت.)
شماره ارسال: #3
آواتار
سوختن با عقبه آتش توپ (خاطرات سید نور الدین عافی)

[تصویر: w535]
فندرسکی روی صندلی نشسته بود تا گلوله کالیبر شکلیک کند.
ناگهان آماده شلیک توپ 106 شد. دیدم متوجه حضور من در پشت توپ نیست و یک گلوله توپ هم پیش من است . از طرفی آتش عقبه توپ 10 یا 20 برابر آر پی جی است.

سریع گلوله توپ را بغل کردم تا از آتش عقبه بر دارم و داد زدم نزن اما او دستش را روی گوشش گذاشته بود و با فشار زانو شلیک کرد. [تصویر: 17.gif]

سرعت و فشار آتش عقبه مرا مثل توپ سبکی به هوا پرتاب کرد.فقط یادم است محکم به زمین افتادم.

مخلوطی از بوی گوشت سوخته و باروت و خون وخاک ... [تصویر: 12.gif]

همه لباسهایم سوخته بود ...

در حالی که گردنم لای پاهایم بود و تلاش میکردم آنرا خارج کنم ولی نمیشد !!! ...

همه گریه میکردند ؛ مرا داخل پتویی پیچیدند و با ماشین به عقب برگرداندند.

ماشین مرتب تکان میخورد و زخم هایم تحریک میشد ... پدرم درآمد ... [تصویر: 20.gif] ولی جیک نمیزدم ...

به مهاباد که رسیدیم هر که دید گفت وضعش خرابه ببریدش تبریز !!!

با همان وضع رفتیم تبریز ... حتی پانسمان هم نکردند ...

مرتب از هوش میرفتم.تا رسیدیم بیمارستان تبریز

آنجا هم تا مدتی کسی به دادم نرسید ولی ...

تا چند روز تنها کاری که میتونستند بکنند این بود که خون بهم بزنند و داروی ضد عفونی بزنند و سری تکان بدهند و بروند ... [تصویر: 2.gif]

حتی استخوان هایم هم سوخته بود.

بدنم مرتب از زخم ها و سوختگی ها عفونت و خونریزی میکرد.

هیچ پیشرفتی نداشتم. تا اینکه یک روز پرستاری گفت من علاجش را میدانم...

چاره ای نبود ؛ مرا به حمام بردند و داخل وان کردند.

پرستار مرد دلسوزی بود و برای خودش هم این کار سخت بود ...

دستمال لای دندانم گذاشتم و او کارش را شروع کرد.

انگار همه رگ های بدنم آتش گرفته بود، او مرتب به زخم هایم کیسه میکشید. [تصویر: 20.gif] [تصویر: 43.gif]

بعد از سخت ترین دقایق عمرم به چشم هایم نگاه کرد و گفت دیگه تمام شد.

نای حرف زدن نداشتم و رو به بیهوشی بودم.

در آخرین لحظه ای که مرا از وان حمام بلند کردند تا روی تخت بگذارند نگاهی به وان انداختم و تکه های پوست و چربی تنم را روی آب شناور بودند؛ دیدم. [تصویر: 17.gif] [تصویر: 20.gif] شاید دو سه کیلو از وزنم را همانجا داخل وان آب جا گذاشتم ...

www.afsaran.ir/link/727732
[تصویر: zeinab-2.gif]


http://mehrdadz.blogfa.com/post/598
http://www.afsaran.ir/Link/727732
http://hadinet.ir/view/post:8247630
http://sangariha.com/view/post:6560073
http://razesorkh.com/view/post:4179762
http://forum.bidari-andishe.ir/thread-36506-p...#pid308604
http://qm313.com/forum/showthread.php?tid=101...3#pid18303

منبع: کتاب نور الدین پسر ایران إ صفحه 86 تا92

#کتاب_نور_الدین_پسر_ایران_نور_الدین_عافی


#رزمنده_جبهه_جنگ_جانباز_دفاع_مقدس_


#خاطره_گویی_ایثار_بچه_های_تبریز


#آتش_عقبه_توپ_106
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: سدرة المنتهی ، دل خسته ، عشقم کربلا ، مصباح ، mohammadhadi ، آفتاب ، N.Mahdavian ، عبدالرحمن ، شهیدطیبه واعظی ، Ali#59 ، مجتبی110 ، السا ، mortozpasha
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پیام در این موضوع
سوختن با عقبه آتش توپ (خاطرات سید نور الدین عافی) - بچه مثبت - ۲۷/مهر/۹۳ ۲:۴۶

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  گذری بر زندگی شهیدان مهدی و مجید زین الدین یاوران مهدی 1 2,091 ۱۹/آذر/۹۳ ۹:۱۶
آخرین ارسال: Agha sayyed
  حاج بخشی ، عشق سال های جنگ / تصاویر mohammad1369 9 6,917 ۱۵/دی/۹۱ ۱:۳۳
آخرین ارسال: عبدالرحیم
Video حاج بخشی به روایت بی بی سی دیدگاه نوین 0 1,719 ۱۶/دی/۹۰ ۱۱:۵۰
آخرین ارسال: دیدگاه نوین

پرش در بین بخشها:


بالا