کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بخشی هایی از کتاب نور الدین پسر ایران + تصاویر
۱:۲۸, ۲/آبان/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/آبان/۹۳ ۳:۳۳ توسط بچه مثبت.)
شماره ارسال: #5
آواتار
پنج نفری که با هم عهد کردند هر که شهید شد دیگران را شفاعت کند ...

[تصویر: w535]

mehrdadz.blogfa.com/post/601

به نام خدای مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

خواب امیر را دیده بودم که شهید میشود.هرکار کردم آن شب جلوتر نیاید نشد.

خواستم فکرم را از امیر دور کنم ؛ نیرو ها در ستون ایستاده بودند ؛ چهره ها دیدنی بود.

وقتی پیش امیر برگشتم ؛ دیدم او و چهار نفر دیگر شانه به شانه هم ایستاده اند؛ امیر مارالباش ؛ رضا گلولیان ؛ رحیم افتخاری و مهدی محمدی و یک نفر دیگر دست شان را روی دست هم گذاشته بودند.

دلم ریخت ؛ قبلا هم این پیمان ها را دیده بودم ولی با خواب آن شب دیگر ...

مرا دیدند بهم گفتند آقا سید تو هم بیا اینجا ...

گفتم جریان چیه ... گفتند میخواهیم هر کی شهید شد بقیه رو شفاعت کنه ![/i]

بغض گلویم را گرفت با خود گفتم خدایا امشب چه خواهد شد ...

ساعاتی بعد داشتیم به جلو حرکت میکردیم که آتش ناگهانی گلوله مستقیم و خمپاره و توپ بر سرمان باریدن گرفت.

دور و برم را نگاه کردم کسی تکان نمیخورد ؛ دست به هر کدام میزدم آرام می غلتید.

جلوتر امیر را پیدا کردم. او و همپیماناش کنار هم روی زمین افتاده بودند.

سرش را بلند کردم ؛ آه از نهادم برآمد ... چقدر امیر را دوست داشتم...

هی امیر را صدا میکردم ... با همان ناباوری رحیم را دیدم ؛ رضا را و ... فکر کردم آن پنج نفر دیگر نیازی به شفاعت هم ندارند چون همه با هم رفته بودند ...

احساس خفگی میکردم طوری که نمیتوانستم بمانم ؛ سرنازنین امیر را روی خاک گذاشتم .

آمدم عقب.

پیک گروهمان مجید کهتری را دید[b]م 20 تا 30 گلوله خورده بود
و بدنش آتش گرفته بود و میسوخت.

احساس کردم از امیر سیر نشده ام ؛ تنها و بدون سلاح برگشتم پیش امیری که فقط 5 متر با عراقی ها فاصله داشت.

هیچ نفهمیدم پایم کی ترکش خورده بود. رسیدم به امیری که برای همیشه چشم های قشنگش را بسته بود

عراقی ها نارنجک انداختند ؛ یکی از آنها افتاد پیش شهدا ؛ رضا به کمرش خرجی آر پی جی داشت و با انفجار نارنجک یکی از شهدا آتش گرفت.

در آن فضای سنگین بوی گوشت سوخته با بوی خون و باروت قاطی شده بود و من ماندم که چه کنم ؟

زخم پایم عذابم میداد.سرم را روی صورت امیر گذاشتم اشک هایم با خون امیر قاطی شده بود.به خود گفتم بس است ولی بدون امیر کجا بروم ...
کتاب نور الدین پسر ایران صفحه 400/402/405/406

پاسداشت پدیدآورندگان کتاب «نورالدین پسر ایران» در خبرگزاری فارس
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13910217000330

http://www.afsaran.ir/link/729535
http://mehrdadz.blogfa.com/post/599
http://sangariha.com/view/post:6564291
http://hadinet.ir/view/post:8248302
http://razesorkh.com/search/posttag:%23%D8%B4...8%B9%D8%AA
#کتاب_نور_الدین_پسر_ایران_نور_الدین_عافی
#رزمنده_جبهه_جنگ_جانباز_دفاع_مقدس_
#خاطره_گویی_ایثار_بچه_های_تبریز
#غواص_سرما_فک_قفل_شدن_دکتر_گریه

[تصویر: zeinab-2.gif]

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عبدالرحمن ، شهیدطیبه واعظی ، Ali#59 ، مصباح ، عشقم کربلا ، N.Mahdavian ، السا ، mortozpasha
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پیام در این موضوع
پاسخ به: بخشی هایی از کتاب نور الدین پسر ایران + تصاویر - بچه مثبت - ۲/آبان/۹۳ ۱:۲۸

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  گذری بر زندگی شهیدان مهدی و مجید زین الدین یاوران مهدی 1 2,091 ۱۹/آذر/۹۳ ۹:۱۶
آخرین ارسال: Agha sayyed
  حاج بخشی ، عشق سال های جنگ / تصاویر mohammad1369 9 6,917 ۱۵/دی/۹۱ ۱:۳۳
آخرین ارسال: عبدالرحیم
Video حاج بخشی به روایت بی بی سی دیدگاه نوین 0 1,719 ۱۶/دی/۹۰ ۱۱:۵۰
آخرین ارسال: دیدگاه نوین

پرش در بین بخشها:


بالا