|
حکایتها و سخنان پندآموز
|
|
۱۷:۵۹, ۱۶/مرداد/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۶/مرداد/۹۰ ۱۸:۰۰ توسط ريحانه الرسول.)
شماره ارسال: #108
|
|||
|
|||
|
اين حكايت گلستان خيلي برام شيرين و دلچسب بود اميوارم شما هم لذت ببريد.
سعدي حكايت ميكنه كه روزي از كنار دريا ميگذشتم به درويشي رسيدم كه زخمي كاري برداشته بود و در بستر بيماري بود و اميدي به بهبودش نبود . نزديك رفتم و از احوالش جويا شدم گفت خدا را شكر پرسيدم تو با اين همه مريضي علت شكرت چيست. گفت شكر ميكنم كه به مصيبتي گرفتارم نه معصيتي """"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" روزي توانگر زاده و فقيري بر سر گور پدر هايشان نشسته بودند. تواتگر زاده گفت : قبر پدر مرا ببين كه سنگش رخام است و مقبره آن را از آبنوس ساخته اند و ديواره هايش فلانند و سنگ زيرينش بهمان و در اين باب سخنها گفت. پسر فقير گفت تا پدر تو از زير اين همه سنگ به خود بجنبد پدر من به بهشت رسيده باشد ![]() :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: عابدي به مهماني پادشاه رفت در انجا نماز را بيش از آنچه معمول بود اقامه كرد و در هنگام طعام به كمتر از انچه معمول بود قناعت كرد تا ارادت سلطان در حق او زياد شود. چون به خانه رسيد پسر را خواند و گفت سفره اي مهيا كن پسر گفت تو كه به مهماني سلطان رفته بودي گفت چيزي نخوردم كه به كار ايد پسر گفت :پس نماز را هم قضا كن كه چيزي نخواندي كه به كار آيد
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| حکایات و سخنان پندآموز 2 | Ramin_Ghn | 56 | 26,483 |
۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱ آخرین ارسال: aboutorab |
|







