|
حکایتها و سخنان پندآموز
|
|
۲۱:۰۰, ۱۹/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #112
|
|||
|
|||
|
به نام خدا شبی شیخ بهایی قصد خریدن کباب کرد.در همین لحظه متوجه شد که هوای نفس بر وی غالب شده است.بین دو راهی مانده بود که چه بکند.بالاخره راهی بازار شد.نزدیک کبابی که رسید دید مردی بر عصایش تکیه زده و خوابیده.از لباس های مرد مشخص بود که شخصی بزرگ است.شیخ با خود فکر کرد که عصای مرد را بکشم تا مرد از خواب بیدار شود و چون شخص بزرگی است مرا دستگیر می کنند و از شر هوای نفس رها میشوم.شیخ عصای مرد را کشید.مرد از خواب بیدار شد و به شیخ گفت:تو میخوای با هوای نفس مبارزه کنی چرا من را از خواب بیدار کردی؟ |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| حکایات و سخنان پندآموز 2 | Ramin_Ghn | 56 | 26,527 |
۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱ آخرین ارسال: aboutorab |
|






