|
حکایتها و سخنان پندآموز
|
|
۱۷:۲۶, ۱۰/شهریور/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/شهریور/۹۰ ۱۷:۳۶ توسط zohur.)
شماره ارسال: #139
|
|||
|
|||
|
در زمان حضرت سليمان، مردي سادهانديش در حالي كه سخت ترسيده و وحشتكرده بود و چهرهاش زرد و لبهايش كبود شده بود، خود را به حضرت سليمان رسانيد و گفت: اي سليمان به من پناه بده! حضرت سليمان پرسيد چه شده است؟ او گفت عزرائيل با خشم به من نگاه كرد و من وحشت كردهام. حال از شما تقاضاي عاجزانه دارم كه به باد فرمان بدهيد مرا به هندوستان ببرد تا از دست عزرائيل رهايي يابم. حضرت سليمان نيز اين كار را كرد.
روز بعد حضرت سليمان، عزرائيل را ديد و گفت چرا به اين بينوا، خشمآلود نگاه كردي و باعث شدي كه او از وطن خود آواره شده و بيخانمان گردد؟ عزرائيل گفت خداوند فرموده بود كه من قريب همان ساعت، جان او را در هندوستان بگيرم، لذا وقتي او را در اينجا ديدم در فكر فرو رفتم و حيران شدم كه چگونه جان او را در هندوستان بگيرم، در حالي كه او اينجاست. و او از چهره تعجبانگيز من ترسيد و من نگاه غضبآلودي به او نكردم. لحظاتي بعد به هندوستان رفتم و ديدم آنجاست و در نتيجه جانش را گرفتم. * * * آيه 8 سوره جمعه: قل ان الموت الذي تفرون منه فانه ملاقيكم... اي رسول ما، بگو مرگي كه از آن فرار ميكنيد، سرانجام به سراغتان آمده و شما را ملاقات خواهد كرد... برگرفته از كتاب اندرزها و حكايات گویند: وقتی شیطان نزد فرعون آمد دید که او خوشه ای انگور دارد و در حال خوردن است. شیطان به او گفت:آیا هیچ کس میتواند که این خوشه انگور تازه را به خوشه ی مروارید خوشاب تبدیل کند؟! فرعون گفت نه. ابلیس(شیطان) آن خوشه ی انگور را با سحر و جادو به خوشه ی مروارید خوشاب تبدیل کرد فرعون تعجب کرد و گفت : آفرین ! واقعا که مردی استاد هستی! ابلیس یک سیلی به گردن فرعون زد و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند تو با این حماقت چگونه ادعای خدایی می کنی؟! |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| حکایات و سخنان پندآموز 2 | Ramin_Ghn | 56 | 26,474 |
۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱ آخرین ارسال: aboutorab |
|





