|
حکایتها و سخنان پندآموز
|
|
۱۶:۲۰, ۴/مهر/۹۰
شماره ارسال: #178
|
|||
|
|||
|
شاخه ای از درخت نبوت يكى از فرزندان امام حسن عليه السلام به نام عمرو با كاروان امام حسين به كربلا آمد و چون كودك بود سال داشت كشته نشد و با كاروان اسرا به مدينه بازگشت . وقتى اسيران كربلا را در شام به كاخ يزيد وارد كردند، چشم يزيد به عمرو پسر امام حسن افتاد و به او گفت : آيا با فرزندم خالد كشتى مى گيرى ؟ عمرو گفت : نه . ولكن يك چاقو به پسرت بده و يك چاقو به من بده كه با هم بجنگيم ، تا بدانى كه كدام يك از ما شجاعتر است . يزيد از شنيدن سخن قهرمانانه ، آن هم از يك كودك اسير، تعجب كرد و گفت : خاندان نبوت چه كوچك و چه بزرگشان همواره با ما دشمنى مى كنند. سپس اين شعر را خواند: اين خويى است كه من از اخزم سراغ دارم آيا از مار جز مار متولد مى شود. منظور يزيد اين بود كه آقازاده ، شاخه اى از درخت نبوت است كه چنين شجاعانه سخن مى گويد. بحار الانوار |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| حکایات و سخنان پندآموز 2 | Ramin_Ghn | 56 | 26,481 |
۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱ آخرین ارسال: aboutorab |
|






