|
حکایتها و سخنان پندآموز
|
|
۱۲:۲۹, ۲/بهمن/۸۹
شماره ارسال: #25
|
|||
|
|||
|
بسم الله
نقل است که امام صادق (ع ) روزی با موالی خود نشسته بود... ایشان را گفت بیایید بیعت کنیم و عهد بندیم که هرکه از مطان ما در روز قیامت رستگاری یابد همه را شفاعت کند. ایشان گفتند یابن رسول الله تو را به شفاعت ما چه حاجت که جدّ تو شفیع جمله خلایق است... صادق (علیه السلام) گفت: من بدین افعال خود شرم دارم که به قیامت در روی جدّ خود نگرم....! تذکره الاولیا نقل است که زر از یکی برده بودند. آنکس در صادق (علیه السلام) آویخت که تو بردی، و او را نشناخت... صادق(ع ) گفت : چند بود؟ گفت: هزار دینار. اورا به خانه برد و هزار دینار به وی داد. پس از آن آن مرد زر خود بازیافت. زر صادق (علیه السلام) باز برد و گفت : غلط کرده بودم... صادق (علیه السلام) گفت ما هرچه دادیم باز پس نگیریم. پس از آن مرد از یکی پرسید: او کیست؟ گفت : صادق علیه السلام... آن مرد خجل شد و برفت... تذکره الاولیا یا الله |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| حکایات و سخنان پندآموز 2 | Ramin_Ghn | 56 | 26,486 |
۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱ آخرین ارسال: aboutorab |
|





