|
سردار بدر ، شهید مهدی باکری
|
|
۱۷:۲۵, ۲۵/بهمن/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۶/فروردین/۹۱ ۲۲:۴۱ توسط rastin.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بـــــســم رب الـــــشــهدا و الــــصدیـــقـــیـــن ![]() (25 بهمن سالروز شهادت سردار بدر ، شهید مهدی باکری) مرتب میرفت به محلههای پایین شهر، مثل علیآباد و حسینآباد و کوچههای خاکی و گلی آن را آسفالت میکرد. مینشست با کارگرها چای میخورد، غذا میخورد، حرف میزد، شوخی میکرد، تا کارها سریعتر و با رغبتتر انجام شود. اصلا هم بلد نبود ریاست کند. اما اداره کردن چرا. نه منشی داشت و نه اجازه میداد نفسش بلند پروازی کند. در اتاقش هم همیشه باز بود. ***** فکر کردم از خودمان است. یکی بهش گفت: «آره. اون بیل رو بردار بیار از اینجا مشغول شو!» رفت بیل را برداشت و شروع کرد به کار. دو سه نفر آمدند گفتند: «آقای شهردار! شما چرا؟» گفت: «من و اونها نداره. کار نباید زمین بمونه.» بیل میزد عینهو کارگرها، عرق میریخت عینهو کار کارگرها! ***** برادرم هر دویمان را خوب میشناخت. آمد به من گفت: «زندگی کردن با مهدی خیلی سختهها، صفیه» گفتم: «میدونم» گفت: «مطمئنی پشیمان نمیشوی؟» با اطمینان کامل گفتم: «بله» شاید فکر مهریه هم از همینجا توی ذهنم شکل گرفت که باید ساده باشد. آنقدر ساده که هیچکس نتواند فکرش را بکند. مهدی هم به همین فکر میکرد، وقتی گفت: «یک جلد کلامالله و یک قبضه کلت» شادی در چشمهای هر دویمان و در سکوتی که پیش آمد، موج زد. ***** رفتم گفتم: «ممکن است حمید جا بمونه، بذار برن بیارنش!» گفت: «حمید دیگه شهید شده، باید بمونه، اون جوانی باید برگرده که زخمی شده و میتونه زنده بمونه، هر موقع شهدای دیگه رو آوردید عقب، اون وقت حمید رو هم بیارید!» دستوره، دستور، ریاست بلد نبود، اما اداره میکرد. ***** دست آخر متوسل شدند به احمد کاظمی که رابطهاش با مهدی نزدیکتر بود. من وسط بودم و پیامها را میشنیدم. احمد گفت: «مهدی کجایی؟» مهدی گفت: «اگر بدونی، اگر بدونی کجا نشستم و پیش کیها نشستم.» احمد گفت: «پاشو بیا مهدی!» مهدی میگفت: «اگر بدونی دارم چه چیزها میبینم.» احمد گفت: «میدونم، میدونم. ولی دلیل نمیشه که بلند نشی بیایی.» مهدی گفت: «اگر این چیزها را که من میبینم تو هم میدیدی، یه لحظه اونجا نمیموندی.» احمد گفت: «یعنی نمیخواهی بلند...» مهدی میگفت: «احمد! پاشو بیا! بیا اینجا تا همیشه با هم باشیم.» احمد گفت: «فعلا خداحافظ.» شاید ربع ساعت بیشتر طول نکشید که دیدم احمد کاظمی آمد، از همانجایی که اسکله بود. رفتم گفتم: «کجا؟» گفت: «میخوام برم پیش مهدی.» گفتم: «از اینجا نه! بیا از این رو با هم بریم!» گفت: «مگه جای دیگه هم اسکله هست؟» گفتم: «بیا حالا!...» کشیدم بردمش یک جای امن نشاندمش. گفت: «چی شده، مطمئنی؟ چرا نمیذاری برم پیش مهدی؟» سعی کردم خودم را کنترل کنم، به کیسهای نگاه کردم و گفتم: «دیگه لازم نیست.» احمد همانجا زانو زد و بغضش ترکید. ***** 25 بهمن 63 بود. هور العظیم، کنار دجله... . یادش به خیر، تکیه کلامش بود: الله بندهسی! (بنده ی خدا...! ) منبع:مجله امتداد
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
| پیام در این موضوع |
|
سردار بدر ، شهید مهدی باکری - N.Mahdavian - ۲۵/بهمن/۹۰ ۱۷:۲۵
RE: الله بنده سی!!! - black - ۲۵/بهمن/۹۰, ۲۰:۵۸
بايد استقامت كرد - فدايي ولايت - ۲۹/فروردین/۹۱, ۱۷:۲۴
[جداشده] سردار بدر ، شهید مهدی باکری - فانوس *7* - ۲۹/فروردین/۹۱, ۱۸:۰۳
[جداشده] بیایید بسیجی باشیم - ema1392 - ۲۲/خرداد/۹۱, ۱۳:۱۰
|
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| پادشاه بدون تاج و تخت، شهید دکتر (مهدی) ادواردو آنیلی | paradise | 36 | 30,264 |
۲۶/آبان/۹۴ ۱۲:۳۸ آخرین ارسال: غریب |
|
| روایت سردار باقرزاده از حقایق تفحص ۱۷۵ شهید غواص | مرتضی اقبالی | 0 | 1,400 |
۱۸/خرداد/۹۴ ۱۳:۲۶ آخرین ارسال: مرتضی اقبالی |
|
| به بهانه سالگرد شهید سردار سرلشکر حسن باقری | Anti-satanism | 22 | 15,190 |
۳۰/بهمن/۹۳ ۱۷:۳۲ آخرین ارسال: آفتاب |
|
| سردار سلیمانی از کدام شهید حزبالله سخن گفت؟ | عبدالرحمن | 2 | 2,202 |
۳۰/اردیبهشت/۹۳ ۱۵:۳۴ آخرین ارسال: Ali#59 |
|
| سردار راز 21 شهید سیدعلی دوامی | ali0077 | 2 | 3,177 |
۷/مرداد/۹۲ ۲۰:۲۹ آخرین ارسال: شیدا |
|
| ***دانشجوی پیرو خط امام شهید مهندس مهدی رجب بیگی*** | عبدالرحیم | 2 | 2,121 |
۲۹/تیر/۹۲ ۱۹:۱۲ آخرین ارسال: عبدالرحیم |
|





![[تصویر: 30657463-1885939.jpg]](http://img.irna.ir/1390/13900820/30657463/30657463-1885939.jpg)


