|
حکایتها و سخنان پندآموز
|
|
۱۰:۳۳, ۲۶/بهمن/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۶/بهمن/۹۰ ۱۰:۳۶ توسط peimane.)
شماره ارسال: #343
|
|||
|
|||
|
داستان از این قرار است که یک روز جناب کافکا ، در حال قدم زدن در پارک ، چشمش به دختربچهای می افتد که داشت گریه می کرد. کافکا جلو میرود و علت گریه ی دخترک را جویا می شود...
دخترک همانطور که گریه می کرد پاسخ میدهد : عروسکم گم شده ! کافکا با حالتی کلافه پاسخ میدهد : امان از این حواس پرت گم نشده ! رفته مسافرت!! دخترک دست از گریه میکشد و بهت زده میپرسد : از کجا میدونی؟ کافکا هم می گوید : برات نامه نوشته و اون نامه پیش منه ! دخترک ذوق زده از او می پرسد که آیا آن نامه را همراه خودش دارد یا نه که کافکا میگوید : نه .تو خونهست. فردا همینجا باش تا برات بیارمش ... کافکا سریعاً به خانهاش بازمیگردد و مشغول نوشتنِ نامه میشود و چنان با دقت که انگار در حال نوشتن کتابی مهم است ! و این نامه نویسی از زبان عروسک را به مدت سه هفته هر روز ادامه میدهد ؛ و دخترک در تمام اين مدت فکر میکرده آن نامه ها به راستی نوشته عروسکش هستند ...و در نهایت کافکا داستان نامهها را با این بهانه عروسک که «دارم عروسی می کنم» به پایان میرساند... این نامه ها داستان کتاب “کافکا و عروسک مسافر” شد. اینکه مردی مانند فرانتس کافکا سه هفته از روزهای سخت عمرش را صرف شاد کردن دل کودکی کند و نامهها را – به گفتهی همسرش دورا – با دقتی حتی بیشتر از کتابها و داستانهایش بنویسد؛ واقعا تأثیرگذار است...او واقعا باورش شده بود. اما باورپذیری بزرگترین دروغ هم بستگی به صداقتی دارد که به آن بیان میشود |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| حکایات و سخنان پندآموز 2 | Ramin_Ghn | 56 | 26,473 |
۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱ آخرین ارسال: aboutorab |
|







