کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 13 رای - 4.92 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
طلائیه با من سخن بگو
۱۷:۲۳, ۱/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #15
آواتار
(۱/اسفند/۹۰ ۱۵:۵۹)najmeh نوشته است:  توفيق شده بود با دانشگاه بريم مناطق جنگي. شبي از شب ها به بيمارستان صحرايي رسيديم خسته و مونده تقريبا آخرين گروه بوديم، دانشگاه هاي ديگه زودتر رسيده بودن و تمام حرف و حديث ها رو مسئولين گفته بودن و ما از همه چيز بي خبر! اتفاقا اون شب رزم شبانه بود خاطره اي كه هرگز برايم فراموش نشدني است.
همه با " به صف صف" صف شديم و با " به رو رو" حركت آهسته را شروع كرديم .
در حين راه خادم ها با حرف هاشون ما را مي بردن به حال و هواي جبهه، مي گفتن: "فرمانده ها مواظب بچه هاشون باشن، رزمنده ها ساكت! دشمن كمين است، مواظب باشيد عمليات لو نره ، نيم خيز شين و راه بريد، ..."
رفته بوديم تو حال و هواي جبهه ولي هنوز نمي دونستيم چه خبره. دانشگاه هاي ديگه مي خنديدن و مسخره بازي در مي آوردن.
يك دفعه تيربار به صدا دراومد همه سرجاشون خشكشون زد! فرمان دادن " بشينيد، سرهاتون را پايين بگيريد دشمن تيربار زده!" آروم كه شده دوباره يكي فرياد زد " نيم خيز بدويد .." همه مي دويديم تيراندازي و ... شروع شد تاريك و ما فقط نور تفنگ ها و تيربارها رو مي ديديم يك فضايي ايجاد شده بود كه نگو!
خيلي ها از جمله خود من ناخود آگاه فقط اشك مي ريختيم اصلا نمي تونستيم قدم از قدم برداريم! اشتباه نكنيد از ترس نبود
نمي دونيد چه حالي بود حال جبهه، حال شهدا كه چه جوري اينقدر ايمانشون قوي بود چه طور تونستن از همه چيز بگذرن تو اين سختي ها ...
ماها از خاطرات شهدا شوخي هاشون، جشن پتوهاشون و ... را بلديم. ولي هيچ وقت تصور نكرديم اگر تو يك منطقه عملياتي باشيم و از راست و چپ و بالا فقط تير مثل بارون بباره اون وقت چي؟ آيا بازم مي خوايم شهيد بشيم؟
خوبيش اين بود كه برخلاف رزم شبانه ي دوكوهه، خيلي به واقعيت نزديك تر بود چون ميان تپه ها بود.
بعد از تموم شدن مراسم رزم شبانه تو همون دامنه ي كوهي همه را جمع كردن تو اون تاريكي اي كه چشم كار نمي كرد برامون گفتن، از ايثار شهدا از سختيهاشون از ايمانشون و از عشقشون به شهادت، گفتن و گفتن تا جايي كه بچه ها حال گريه داشتن! كمتر كسي بود كه تحت تاثير قرار نگرفته بود!
و پس از اون با يك سكوت عجيبي همه به اردوگاه برگشتيم. همه داشتن تو راه فكر مي كردن، به خودشون به شهدا قول و قرار مي گذاشتن و عهد مي بستن ....
بنام خدا

این خاطره ی شما درست شبیه خاطره ی منه!!!؟ اسم پادگان یادم نیست یادمه پادگانی بود که شهید صیاد شیرازی اونجا بودن، یه اتاق مخصوص داشتن اونجا. آخرین پادگانی بود که شب اونجا بودیم.اونشب اول یکی از همرزمای شهید بابایی که توفیق داشتن واسه مقام معظم رهبری خلبانی کنن اومدن واسه مون چندتا خاطره ازشهید بابایی و مقام معظم رهبری تعریف کردن که مو به تن آدم راست میشد، بعدشم بردنمون واشه خشم شب که فراموش نشدنی بود. ولی خاطره ای که اینجا میخوام بگم مربوط به مناطق عملیاتی غربِ که امسال آبان ماه توفیق نصیبمون شد رفتیم زیارت، دلامونو تو بازی دراز پیش ققنوس فاتح جاگذاشتیمو برگشتیم. امسال ما بهترین شب عرفه ی زندگیمونو داشتیم.شب دومی بود که تو پایگاه بودیم، قراربود شهید گمنام بیارن، همه نشسته بودیم توسالن، راوی داشت برامون صحبت میکرد حرفای قشنگی میزد، یادم نمیاد، ولی آخرین جملاتش اینا بودن بهمون گفت شما فکر میکنید باپاهای خودتون اومدین اینجا؟ با اتوبوس؟ نخیر همچین چیزی نبوده شهدا شمارو روی شونه های خودشون آوردن تااینجا(کم کم چشای بچه ها خیس شد، صدای گریه ی بعضیاشون بلند شد) راوی ادامه داد: ببینید خودشون اومدن استقبالتون!! وبااشاره ی دست درو نشون داد بچه ها همه بلند شدن برگشتن طرف در بعضیا مبهوت مونده بودن،آوردنش تو، شهید گمنام بود! چراغا خاموش شد، تابوتو دادن دست خود بچه ها ودیگه فقط میون صدای هق هق بچه ها یه ذکر بود که به گوش میرسید...

یاحسین..... یاحسین..... یاحسین...................
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: سید ابراهیم ، najmeh ، hosein.kh ، r_bashiri89 ، میلاد.م ، وحید110 ، عبداللهی ، نسیم ، MohammadMeraj ، meshkat ، nasimesaba ، سرباز سید علی ، MAHDI59 ، yamin ، Farzaneh ، soheyl68 ، شهیدطیبه واعظی
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پیام در این موضوع
طلائیه با من سخن بگو - sayed reza - ۱۱/مهر/۹۰, ۱۳:۵۹
RE: طلائیه با من سخن بگو - یاران مهدی - ۲۲/فروردین/۹۱, ۲۰:۴۰
RE: طلائیه با من سخن بگو - seyed313 - ۲۹/اردیبهشت/۹۱, ۱۶:۲۳
RE: طلائیه با من سخن بگو - taleb - ۲۳/مرداد/۹۱, ۲۲:۴۰
اردوي راهيان نور - najmeh - ۳۰/بهمن/۹۰, ۱۹:۵۳
RE: اردوي راهيان نور - وحید110 - ۳۰/بهمن/۹۰, ۲۰:۳۵
RE: اردوي راهيان نور - nasimesaba - ۳۰/بهمن/۹۰, ۲۳:۳۲
RE: اردوي راهيان نور - najmeh - ۱/اسفند/۹۰, ۱۵:۵۹
RE: اردوي راهيان نور - rastin - ۱/اسفند/۹۰, ۱۶:۲۸
RE: اردوي راهيان نور - گل مرداب - ۱/اسفند/۹۰ ۱۷:۲۳
RE: اردوي راهيان نور - نسیم - ۲/اسفند/۹۰, ۹:۲۸
RE: اردوي راهيان نور - ساجد - ۲/اسفند/۹۰, ۱۲:۲۳
RE: اردوي راهيان نور - Mahdi-MH - ۲/اسفند/۹۰, ۱۵:۰۹
RE: اردوي راهيان نور - SARV - ۲/اسفند/۹۰, ۱۷:۴۳
RE: اردوي راهيان نور - nasimesaba - ۴/اسفند/۹۰, ۱۱:۲۹
RE: اردوي راهيان نور - najmeh - ۶/اسفند/۹۰, ۲۱:۵۲
RE: اردوي راهيان نور - باهتول - ۷/اسفند/۹۰, ۲:۱۸
RE: اردوي راهيان نور - نجات - ۱۰/اسفند/۹۰, ۱۲:۵۱
RE: اردوي راهيان نور - nasimesaba - ۱۰/اسفند/۹۰, ۲۰:۰۸
RE: اردوي راهيان نور - Detector - ۱۰/اسفند/۹۰, ۲۲:۲۱
RE: اردوي راهيان نور - Mahdi-MH - ۱۱/اسفند/۹۰, ۰:۳۶
RE: اردوي راهيان نور - nasimesaba - ۱۱/اسفند/۹۰, ۱۰:۳۳
RE: اردوي راهيان نور - حلما - ۱۱/اسفند/۹۰, ۱۹:۰۹
RE: اردوي راهيان نور - Marziyeh - ۱۱/اسفند/۹۰, ۲۱:۳۳
RE: اردوي راهيان نور - Marziyeh - ۲۳/اسفند/۹۰, ۰:۲۰
RE: اردوي راهيان نور - حسن عزتي - ۲۳/اسفند/۹۰, ۱۲:۰۱

پرش در بین بخشها:


بالا