|
طلائیه با من سخن بگو
|
|
۱۷:۲۳, ۱/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #15
|
|||
|
|||
(۱/اسفند/۹۰ ۱۵:۵۹)najmeh نوشته است: توفيق شده بود با دانشگاه بريم مناطق جنگي. شبي از شب ها به بيمارستان صحرايي رسيديم خسته و مونده تقريبا آخرين گروه بوديم، دانشگاه هاي ديگه زودتر رسيده بودن و تمام حرف و حديث ها رو مسئولين گفته بودن و ما از همه چيز بي خبر! اتفاقا اون شب رزم شبانه بود خاطره اي كه هرگز برايم فراموش نشدني است.بنام خدا این خاطره ی شما درست شبیه خاطره ی منه!!!؟ اسم پادگان یادم نیست یادمه پادگانی بود که شهید صیاد شیرازی اونجا بودن، یه اتاق مخصوص داشتن اونجا. آخرین پادگانی بود که شب اونجا بودیم.اونشب اول یکی از همرزمای شهید بابایی که توفیق داشتن واسه مقام معظم رهبری خلبانی کنن اومدن واسه مون چندتا خاطره ازشهید بابایی و مقام معظم رهبری تعریف کردن که مو به تن آدم راست میشد، بعدشم بردنمون واشه خشم شب که فراموش نشدنی بود. ولی خاطره ای که اینجا میخوام بگم مربوط به مناطق عملیاتی غربِ که امسال آبان ماه توفیق نصیبمون شد رفتیم زیارت، دلامونو تو بازی دراز پیش ققنوس فاتح جاگذاشتیمو برگشتیم. امسال ما بهترین شب عرفه ی زندگیمونو داشتیم.شب دومی بود که تو پایگاه بودیم، قراربود شهید گمنام بیارن، همه نشسته بودیم توسالن، راوی داشت برامون صحبت میکرد حرفای قشنگی میزد، یادم نمیاد، ولی آخرین جملاتش اینا بودن بهمون گفت شما فکر میکنید باپاهای خودتون اومدین اینجا؟ با اتوبوس؟ نخیر همچین چیزی نبوده شهدا شمارو روی شونه های خودشون آوردن تااینجا(کم کم چشای بچه ها خیس شد، صدای گریه ی بعضیاشون بلند شد) راوی ادامه داد: ببینید خودشون اومدن استقبالتون!! وبااشاره ی دست درو نشون داد بچه ها همه بلند شدن برگشتن طرف در بعضیا مبهوت مونده بودن،آوردنش تو، شهید گمنام بود! چراغا خاموش شد، تابوتو دادن دست خود بچه ها ودیگه فقط میون صدای هق هق بچه ها یه ذکر بود که به گوش میرسید... یاحسین..... یاحسین..... یاحسین................... |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |







