|
حاج احمد متوسليان
|
|
۱:۵۳, ۱۵/تیر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/تیر/۹۱ ۲:۰۵ توسط ario65.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله ارحمن الرحيم
14 تيرماه سالروز ربوده شدن حاج احمد متوسليان 14 تيرماه سالروز ربوده شدن چهار ديپلمات ايراني به نامهاي سید محسن موسوی،، احمد متوسلیان، تقی رستگارمقدم و كاظم اخوان توسط رژيم صهيونيستي است . ![]() شهید همت ایشان را می ستود اودرآخر با اشک میگوید: شهید همت از دوستان همیشگی حاج احمد می گفت دفاع مقدس و آزاد سازی بیت المقدس مدیون تلاشهای حاج احمد متوسلیان است. ![]() شادی اسرائیلیها ما هیچ خبری از ایشان نداشتیم وفقط شب رادیو اسرائیل اعلام کرد که ژنرال احمد متوسلیان طراح عملیات فتح المبین و بیت المقدس ربوده شد. رزمندهاي نقل ميكند:«شبي در جوار مرقد مطهر حضرت زينب(سلام الله علیها)تا صبح به گريه و نماز مشغول بود. حوالي سحر با سيمايي بشاش و لبي خندان به سوي همسفرانش آمد و در پاسخ به سؤال دوستانش كه خوشحالي او را جويا شده بودند،گفته بود:از سر شب داشتم در فراق برادران شهيدم ،مخصوصا شهيد محمد توسلي اشك ميريختم به عمه سادات متوسل شدم. تا بلكه ايشان در كارم عنايتي فرمايند. چند لحظه پيش ناگهان ديدم يك پيرمرد نوراني بامحاسني سفيد و لباس بسيجي بر تن،كنارم آمد و ايستاد و گفت پسرم! بيتابي نكن ،لحظه اجابت دعايت نزديك شده است.» ![]() [b]بچه بود که انقلاب را دید.نوجوانیش را در آن گذراند.شاگردی پدر را کرد؛عاشق کارهای فنی بود. وقتی مطهری را شناخت،دلش خواست برود سراغ طلبگی که نرفت.دانشگاه علم و صنعت،دو سال برق خواند؛آن قدر تودار بود که خانوادهاش نمیدانست دانش جو است.حتا وقتی خبر دستگیریش را شنیدند،باورشان نمیشد.دوستانش شاید جسارتش را در کوچه و خیابان دیده بودند، ولی در خانه،داداش احمد مهربان و سخاوت مند بود. حبس کشید.رنج دید،آن قدر که توانست پشت و پناه آدم ها باشد.جنگیدن برایش درس بود. میآموخت و آموزش میداد.و تربیت میکرد.به همان راحتی که توبیخ و تنبیه میکرد،گریه میکرد و حلالیت میطلبید. آن قدر به افق های دور چشم میدوخت که روزی در پس آن ناپدید شد. احمد متوسلیان ت تولد:15 فروردین 1332،تهران ![]() اسارت:14 تیر 1361:جنوب لبنان دانش جوی مهندسی برق،دانشگاه علم و صنعت فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) 1)چهار ماهش بود که رفتم مکه. شبی که برگشتم، دیدم چشمهایش گود رفته و پاهایش مثل چوب خشک شده. نبضش سخت میزد. خیلی ناراحت شدم. وضو گرفتم و چهار بار أمن یجیب خواندم. انگار دوباره زنده شد. به مادرش گفتم «حالا شیرش بده.» 2) سرش توی کار خودش بود. آرام،تنها، یک گوشه مینشست. کم تر با بچه ها بازی میکرد. خیلی لاغر بود. مادر نگران بود. ـ بچهی چهارساله که نباید این قدر آروم باشه. بعدها فهمیدند قلبش ناراحت است.عملش کردند. 3)به بابا گفت«من هم میآم پیشت. میخواهم کمک کنم.» بابا چیزی نگفت. فقط نگاهش لغزید روی کیف و کتاب احمد. احمد این را که دید گفت«بعد از مدرسه میآم. زود هم برمیگردم که درسام رو بخونم.» بابا اول سکوت کرد. بعد گفت«پس باید خوب کار کنی.» 4)سینی های شیرینی را پر میکرد،میگذاشت روی پیش خان. وقتی از مغازه بیرون میرفت، سینی ها خالی بود. آخرهای دبیرستان که بود،دیگر بابا میتوانست خیلی راحت مغازه را دستش بسپارد. 5)دور هم نشسته بودیم و از سال چهل و دو میگفتیم. حرف پانزده خرداد که شد،احمد رفت تو لب. گفت«اون روزها ده سالم بیش تر نبود. از سیاست هم سر در نمیآوردم. ولی وقتی دیدم مردم رو تو خیابون میکشن،فهمیدم که دیگه بچه نیستم؛باید یه کاری کنم.» 6)دلش میخواست برود قم یا نجف درس طلبگی بخواند.حتا توی خانه صدایش میکردند«آشیخ احمد.» ولی نرفت.میگفت«کار بابا تو مغازه زیاده.» 7)هنرستان فنی درس میخواند. برایم یک گردن بند درست کرده بود. ورقه های فلزی را شکل لوزی و دایره بریده بود و کرده بود توی زنجیر.یک قلب هم وسطش که رویش اسمم را نوشته بود. 8)دیپلم فنی گرفته بود و آزمون داده بود که برود و در یک شرکت تأسیساتی کار کند. یک روز من را کشید کنار و گفت«خواهر جون،فریده،من یه امتحانی دادهم. برام دعا کن. اگه قبول شم هرچی بخوای برات میخرم.» یادم افتاد که یک بار برادر بزرگ ترم برای همه همبرگر خریده بود و برای من،چون خواب بودم، نخریده بود. تند گفتم«داداش،همبرگر برام بخر.» امتحان شرکت را که قبول شد،آمد خانه با یک پاکت دستش.همبرگر خریده بود؛برای همه. 9)هم دانشگاه میرفت،هم کار میکرد؛ توی یک شرکت تأسیساتی. اوایل کارش بود که گفت«برای مأموریت باید برم خرم آباد.» خبر آوردند دست گیر شده.با دو نفر دیگر اعلامیه پخش میکردند.آن دوتا زن و بچه داشتند.احمد همه چیز را گردن گرفته بود تا آن ها را خلاص کند. 10)مادر رفته بود ملاقات.دیده بود ضعیف شده.کبودی دست هایش را هم دیده بود. ـ احمد جان،دستات چی شده؟ خندیده بود. ـ تو رو خدا بگو. ـ جای دستبنده. می بندن دو طرف تخت، شلاقه میزنن.تقلا میکنم که طاقت بیارم. ساکت شده بود.بعد باز گفته بود«نگران نباش،خوب میشن.» 11)یک بار ازش پرسیدم«قضیهی زندان رفتنت چی بوده،حاجی؟» جواب نداد.خودش را به کاری مشغول کرد. ـ حاجی،هیفده شهریور چی کار میکردی؟وقتی امام اومد،توی کمیته استقبال بودی؟ اخم هایش رفت توی هم. ـ تو با قبل چی کار داری؟ببین الآن دارم چی کار می کنم. 12)روی رکاب مینی بوس ایستاده بود. بچه ها یکی یکی از کنارش رد میشدند، می رفتند بال.سروصدا و خنده مینی بوس را پر کرده بود.انگار نه انگار که میخواستند بروند جنگ. ـ همه هستن؟ کسی جا نمونه. برادرا چیزی رو که فراموش نکردین؟ غلامرضا خیلی جدی گفت «برادر احمد، ما لیوان آب خوریمون جا مونده. اشکالی نداره؟» دوباره صدای خنده بچه ها رفت هوا. احمد لبخند زد. به راننده گفت «بریم» 13)صدایش شده بود آژیر خطر. ـ ضدانقلاب … بریزید تو سنگرا… سریع… بجنبید… بیرون ساختمان سنگرها پر میشد.کار هر شب بچه ها بود،تا صبح.گاهی وقت ها که نگاهش میکردی،یکی را میدیدی سبزه،کمی جدی،کمی ترسناک حتا.فرمان ده نبود،ولی عین فرمانده ها بود. توی پادگان بانه، دور از شهر بودیم و نمیتوانستیم خارج شویم. دستور بود که بمانیم. نه آذوقه داشتیم،نه مهمات؛نمیدادند بهمان. 14) شب ها بچه ها با هم شوخی میکردند. جشن پتو میگرفتند. حاج احمد یک گوشه می نشست، میرفت تو فکر. شوخی ها که زیاد میشد، یک داد میزد،هرکس میرفت یک گوشه. بعضی وقت ها خودش هم یک چیزی میگفت و با بقیه میخندید. 15)بچه ها از شرایط بدی که توی پادگان داشتیم مریض شده بودند. یک بار حاجی رفت سراغ یکی از خلبان ها و گفت«بچه های مارو ببرید عقب.» اعتنا نکردند یا گفتند«نمیکنیم.» حاجی اشاره کرد،چند نفر دور هلی کوپتر پخش شدند.ضامن نارنجک را کشید و گفت«اگه بچههای ما رو نبرید،هلی کوپتر رو همین جا منفجر میکنیم.» خلبان ها فرار کردند.سرهنگ آمد چیزی بگوید،سیلی حاج احمد کنارش زد. 16)پیشنهاد کرده بود وقت های بی کاری بحث های اعتقادی کنیم. توی یک اتاق کوچک دور هم مینشستیم.خودش شروع میکرد. ـ اصلاَ ببینم،خدا وجود داره یا نه؟من که قبول ندارم.شما اگه قبول دارین،برام اثبات کنین. هر کسی یک دلیلی میآورد.تا سه ـ چهار ساعت مثل یک ماتریالیست واقغی دفاع میکرد.یک بار یکی از بچه ها وسط بحث کم آورد. نزدیک بود با حاجی دست به یقه شود. حاجی گفت«مگه شما مسلمونا تو قرآن نخوندید که جدال باید احسن باشه؟!» 17) کارهاش که تمام شد،رفت لباس هاش را از گوشهی کمد جمع کرد و بغچه اش را بست و رفت بیرون. دلم میخواست میرفتم ازش میگرفتم و خودم میشستم. چه فرق داشت؟ برای خیلی ها کرده بودم، برای او هم میکردم. رفت بیرون. حمام را روشن کردم. وقتی آمد، یک لگن لباس شسته دستش بود.برد پهن کرد. صبح زود بلند شدم لباس ها را جمع کنم.بند خالی بود. 18) برای انجام دادن کارهای سنگر توی مریوان،اولین نفر اسم خودش را مینوشت.هرکجا بود،هرقدر هم کار داشت،وقتی نوبتش میرسید،خودش را می رساند مریوان. 19) با بچه ها توی شهر میرفتیم. لباس پلنگی تنم بود و عینک دودی زده بودم. یکی را دیدم شلوار کردی پاش بود. از بچه ها پرسیدم «کیه؟» گفتند:«متوسلیان.»[url=http://dl.aviny.com/Album/defa-moghadas/Shakhes/ahmad-motevaselian/kamel/01.jpg][/url] به فرمان دهم گفته بود«بهش بگین این لباسو میون کردا نپوشه.ما نیومدهیم این جا مانور بدیم.» 20) پرسید«کجا بودی تا حالا؟» گفتم«داشتم غذا میخوردم.» دست انداخت یقهام را گرفت و با خودش برد. یک پسر هفده ـ هجده ساله روی تخت دراز کشیده بود.مارا که دید،ترسید.دست و پایش را جمع کرد. ـ اینا چیه روی دستای این؟ یقهام هنوز دستش بود.نفسم بالا نمیآمد.گفتم«…خون.» رو کرد به آن پسر،پرسید«از کی این جایی؟» ـ یک هفتهس. دیگه داشت داد میزد. ـ گفتهای دستاتو بشورن؟ ـ گفتم،ولی کسی گوش نداد. یقهام را از لای دستش کشیدم بیرون،دررفتم. من را دید،دوباره شروع کرد به دادوفریاد. با التماس گفتم«حاجی،به خدا من فقط دو ساعته از مرخصی اومدهم.» ـ نه خیر،یک ساعت و نیمه که اومدی،اما به جای این که بیای به مجروحا سربزنی،رفتی به کیف خودت برسی. سرم پایین بود که صدای گریهاش را شنیدم. ـ تو هیچ میدونی اون بچه دست ما امانته؟… میدونی مادرش اونو با چه زحمتی بزرگ کرده؟ 21) وقتی گفتم امر خیر در پیش دارم، نرم تر شد، ولی بازهم میگفت«بیست روز نه.» میگفت«نمیشه.» گفتم«پس چند روز،حاجی؟» گفت«پنج روز.» فقط رفت و برگشتنم پنج روز طول میکشید. برگهی مرخصی را گرفتم و رفتم. 22)مثل یک کابوس بود. فکر میکردیم همه ضدانقلاب ها را بیرون کردهایم. ولی هرشب، از یک جایی که معلوم نبود کجا است، صدای رگ بار مسلسلهاشان میآمد. شهر ریخته بود به هم. مردم به وحشت افتاده بودند. پاسدارها سردرگم بودند. 23)صدایم کرد و آرام گفت«امشب برو کانال فاضلابو مین گذاری کن.» پرسیدم«اون جا چرا،حاجی؟» چیزی نگفت.مثل گیج ها نگاهش کردم.بالاخره گفت«من خودم سه شبانه روز اون جا رو چک کردهم،از اون جا میآن.» یادم نیست.یکی ـ دوشب بعد بود،صدای انفجار شنیدم.صبح رفتم سرزدم.خون روی دیوارها شتک زده بود.جنازه ها را برده بودند. 24)هر وقت میرفتی توی مقر،نبود،مگر ساعت دو ـ سه ی نصفه شب. وقتی میرسید میدید همه خواباند،آن قدر خسته بود که همان جلوی در اسلحهاش را حایل دیوار میکرد، پتو را میکشید روی خودش و می خوابید. 25)همراه ما کشیده بود عقب.باید یک کم استراحت میکردیم و دوباره میرفتیم جلو. قوطی کنسرو را باز کردم و گرفتم طرف حاجی. نگاهم کرد.گفت«شما بخورین.من خوراکی دارم.» دست مالش را باز کرد.نان و پنیری بود که چند روز قبل داده بودند. دوستان عزيز آرامش و امنيت ما مديون حس مسوليت پذيري ايثار و از خودگذشتگي اين عزيزان است وظيفه خودم دانستم کمي اين سردار بزرگ را معرفي کنم . ياعلي ع |
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۸:۴۸, ۱۸/تیر/۹۳
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
|
مادر احمد متوسلیان این روزها چه میکند؟
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، روایت مادران مفقود الاثر روایت صبری توصیف ناشدنی است که در مدار تعریف هیچ واژهای نمیگنجد. همانها که یک ماه پیش امام خامنهای در مقام تقدیرشان چنین پیامی صادر کرد: «سلام و درود خدای توانا و مهربان بر دلهای صبور و پرظرفیت مادرانی که پس از هجرت جگرگوشگان دلبندشان به نشانهای از پیکر پاک آنان دل بستهاند و به آن نیز دست نیافتند و با اینهمه با شکیبایی و صبوری خود نقش بینظیر و استثنایی از خود بر جای نهادند. پاداش این صبر بزرگ، روشنی چشم آنان به مژده رحمت الهی خواهد بود انشاءالله» اما در میان صدها مادر مفقود الاثر هشت سال دفاع مقدس، که اکنون اکثر قریب به اتفاقشان مادران مفقود الجسد هستند، کسی همچون «بی بی معصومه حسینی زاده» مادر فرمانده جاوید الاثر احمد متوسلیان هنوز نمیداند باید منتظر بازگشت فرزندش باشد یا منتظر خبر شهادتش. ![]() احمد متوسلیان فرمانده قوای محمد رسول الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) چند روز بعد از فتح خرمشهر با قوایش به سوریه اعزام شد تا در مقابل تهدیدات رژیم صهیونیستی بایستند. 32 سال پیش دقیقا همزمان باچهاردهم تیر 1361 برابر با چهارم ژوئیه 1982، چهار تن از اتباع ایرانی به نامهای سیدمحسن موسوی(رایزن و کاردار سفارت جمهوری اسلامی ایران در بیروت)، احمد متوسلیان(وابسته سفارت جمهوری اسلامی ایران در بیروت)، تقی رستگار مقدم(راننده و مشاور فنی سفارت جمهوری اسلامی ایران در بیروت) و کاظم اخوان(خبرنگار و عکاس خبرگزاری جمهوری اسلامی) هنگام بازگشت از سوریه به محل سفارت واقع در بیروت غربی، به دست شبه نظامیان مسیحی موسوم به نیروهای فالانژیست که تحت کنترل و فرماندهی ارتش رژیم صهیونیستی عمل میکردند، متوقف و دستگیر شدند. دقایقی بعد از ربوده شدن احمد متوسلیان و همراهانش، رادیو اسرائیل اعلام میکند: ژنرال احمد متوسلیان، طراح عملیات فتح المبین و بیت المقدس، در پست بازرسی «برباره» به اسارت گرفته شد. این نشان میدهد که او را خوب میشناختند. مغز متفکر آزادسازی خرمشهر و فرمانده نیروهایی که عراق را به خاک سیاه نشاندند و داغ «محمره» را بر دلش گذاشتند؛ وضعیت روشن بود برای اثبات اینکه همه چیز حساب شده، عمل میشد. ![]() این تمام داستانی است که کسی همچون مادر حاج احمد متوسلیان از فرزندش در این 32 سال مرور میکند. 32 سال است که سناریوهای مختلفی برای این دیپلماتها مطرح شده و عنوان میشود ولی به واقع هنوز کسی نمیداند که شهید شدهاند یا در اسارت رژیم صهیونیستی به سر میبرند. فریده متوسلیان: یک ماه بعد از اسارت برادر از ربودنش مطلع شدیم فریده متوسلیان خواهر کوچکتر جاوید الاثر احمد متوسلیان 14 سال از برادرش کوچکتر است. او تیرماه سال 61 و نحوه اطلاع یافتن از خبر اسارت احمد را به خاطر دارد. او در روایت آن روزها در گفتگو با تسنیم میگوید: «اول که برادرم اسیر شد ما چیزی نمیدانستیم من آن موقع 14 یا 15 سالم بود. مسئولین که خبری از اسارتش برای ما نیاوردند. برادرهایم اما جریان را فهمیده بودند اما به ما نگفته بودند. گاهی میدیدم برادربزرگم در قنوت نمازهایش گریه میکند. وقتی علت را از او جویا میشدم، چیزی نمیگفت. تا اینکه یک ماه بعد از ربوده شدن احمد تازه جریان را از برادرانم شنیدم.» ![]() مادر نمیتواند مصاحبه کند. او این روزها مانند خیلی از سالمندان دیگر مشکلات عدیده جسمی دارد که او را خانه نشین کرده است و حالا فرزندانند که مانند پروانه گرداگرد او میچرخند. و همین فرزندان این روزها از حال و روز مادر روایت میکنند. محمد متوسلیان برادر بزرگتر احمد، که تنها 3 سال با او تفاوت سنی دارد در گفتگو با تسنیم از احوالات مادر میگوید: «مادرم دیگر پا به سن گذاشته است. او 83 ساله است. و درگیر مشکلات کهولت سن شده.» در خانهاش عکسهای مختلفی از احمد 29 ساله دارد که همه خاطراتش را در آنها مرور میکند. محمد متوسلیان میگوید: «وقتی خانهاش هستیم، نگاهش به عکس احمد است. میشنویم که با عکس حاج احمد سخن میگوید: انشا الله اگر سلامت هستی، برگردی و اگر هم شهید شدهای، جایت در بهشت خوب باشد.» سالهای انتظار و مقاومت مادر را ساخته است او معتقد است مادر مقاوم تر از این حرفهاست که کسی بی قراریش را ببیند. این سالهای انتظار و مقاومت او را ساخته است. دیگر سراغی از احمد نمیگیرد. اما این بدان معنا نیست که ناامید شده است. به خوبی میداند اگر خبری از فرزندش شود بچهها به او میگویند. اما نمیخواهد دیگران این انتظار لحظه به لحظهاش را حس کنند. متوسلیان میگوید: «مادرم آدم تو دار و آرامی است، بی قراریهایش را نشان نمیدهد. ظرفیتش از اول زیاد بوده. پنهان گریه میکرد و پنهان با او حرف میزد. حتما درد دلش حرف هایی با فرزند دارد و دعایی را دائما زیر لب تکرار میکند اما از این خلوتهایش چیزی برای ما نمیگوید.» ![]() هر وقت زنگ در خانه را میزدند، مادر میگفت: احمد آمد فریده متوسلیان نیز از صبر و مقاومت مادر سخن میگوید. از رنجی که در این سالها متحمل شده است: «مادر از همان ابتدا این صبر آهنین را نداشت. کم کم آن را در خود تقویت کرد و خودش را با شرایط موجودی که پیش آمد وفق داد. همان اوائل در سال 61 وقتی از مدرسه به خانه میآمدم و کلید را انداخته و وارد خانه میشدم، جای خالی مادر باعث میشد در اتاقها به دنبالش بگردم. گاهی او را از لابلای در نیمه باز اتاقی میدیدم که عکس احمد را در بغل گرفته و گریه میکند. مادرم بعد از شنیدن خبر ربوده شدن احمد تا یکسال در خانه آشپزی نمیکرد و من بیشتر در خانه نان و کره میخوردم. هر وقت زنگ در خانه را میزدند میگفت احمد آمد. بارها پیش می آمد که خواب میدید زنگ در خانه را زدهاند. ناگهان از خواب میپرید و بلند میشد و میگفت: احمد آمد.» دعای متداول مادر احمد متوسلیان در نمازها «اللهم فک کل اسیر» دعای متداولی در هیئات و مساجد است. اما آمین گوهای این دعا شاید کمتر به معنای درد ناک آن پی بردهاند. فریده متوسلیان که این روزها به خوبی از مادر پرستاری میکند، از دعاهایش در مورد احمد نیز بیشتر خبر دارد. او میگوید: «مادر وقتی دلتنگ احمد میشود با عکسش صحبت میکند. در نمازش نیز همیشه دعا میکند که «خدایا اسیرها را آزاد کن.» احمد و دوستانش را هم اگر اسیرند آزاد کن. اگر هم شهید شدهاند که گناهانشان را ببخش و ما را از شفاعتشان محروم نکن.» فریده متوسلیان معتقد است مادر هنوز هم منتظر است و امید به بازگشت احمد دارد. او میگوید: «مادری که خبری از فرزندش ندارد همیشه منتظر است. به قول یزدیها مزاری هم برای او ندارد که نزدش برود و به اصطلاح خاک او را سرد کند، بنابراین همیشه چشم انتظار است. تا وقتی که مشخص نشده احمد زنده است یا شهید مادرم امیدوار است.» ![]() مادر فرماندهای که لرزه بر اندام رژیم صهیونیستی انداخت بی بی معصومه حسینی زاده اما میداند فرزندش را به میدان جهاد فرستاده و ایستادگی او اثر دارد. میداند چه فرزندی را در دامنش پرورانده که توانست با سخنان و فتح و ظفرهایی که آفرید لرزه بر اندام رژیم صهیونیستی بیندازد تا جایی که حضورش را خطری برای خود احساس کنند. مادر میداند که صبر او نیز همچون جهاد فرزندش اجری عظیم دارد. مادر جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان، با 32 سال انتظار لحظه به لحظه حالا به نماد استقامت مادران مفقود الاثر مبدل شده که اسوه مقاومت است. و داستان انتظار شیرزنان این دیار که به واقع هشت سال حماسه دفاع مقدس را با مادرانههایشان آفریدند همچنان ادامه دارد. همچنان مانند کوه استوارند و در مقابل دریایی از مشکلات خم به ابرو نمیآورند زیرا که عزیزانشان را از دست رفته نمیانگارند. فرزندان را در راهی هدایت کردند که عاقبتش رضای خدا و شکوه پیروزی در جهاد را رقم زده است. گزارش از : نجمه السادات مولایی پينوشت : نميدونم اين مسائل رو از نزديك ديدين يا نه. خيلي درد آور و سخته. يكي از بستگان كه پسرش مفقود بود تا سال 81 واقعا اين اواخر مانند ديوانه ها شده بود و با هر زنگ تلفن و هر زنگ دري رعشه ميگرفت و اسم پسرش را بلند صدا ميزد... تا پيكر مطهرش را آوردند و مادر آرام گرفت... |
|||
|
|
۱۰:۴۲, ۱۵/تیر/۹۴
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
|
كسي از سرنوشت فاتح خرمشهر خبر دارد؟
با وجود گذشت 33 سال از ربودن حاج احمد متوسلیان و سه دیپلمات ایرانی توسط فالانژهای لبنانی، هم چنان سرنوشت مبهمی در مورد این سردار ایرانی مطرح است. آن روز خانه پدر احمد به پاتوق بسیجی ها تبدیل شده بود، بسیجی هایی که برای ابراز همدردی ودلداری نزد خانواده او آمده و مرتبا به پدر و مادرش نوید پیدا شدنش را می دادند، اما با وجود گذشت سی و سه سال از آن زمان هم چنان نه از احمد خبری آمده و نه از هم رزمانش. ![]() 14 تیر 1361 یادآور حادثه ای تلخ برای دوست داران انقلاب اسلامی است، واقعه ای که در آن چهار دیپلمات ایرانی در لبنان توسط فالانژهای لبنانی ربوده شد و به مکان نامعلومی منتقل گردیده اند. حضور سردار جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان در میان چهار فرد ایرانی اهمیت مسئله را برای علاقه مندان به جمهوری اسلامی بیش از پیش نموده است، از این رو بر آن شدیم در سال روز واقعه ناگوار فوق ضمن اشاره ای کوتاه به زندگی ایشان و اقدامات گران قدرش به آخرین رویدادها نسبت به سرنوشت شان بپردازیم. پسری آرام و گوشه گیر احمد در سال 1332 در خانواده ای فقیر در محله امام زاده اسماعیل مولوی دیده به جهان گشود. خانواده احمد در همان بدو تولدش متوجه بیماری او شدند، آری احمد دچار مشکل قلبی بود، لذا خانواده در همان کودکی اش تن به عمل قلب او دادند. ![]() در زمستان سال 1358 به او ماموریت داده شد تا جاده پاوه - کرمانشاه را که در تصرف ضدانقلاب بود، آزاد کند. عملیات با فرماندهی او و همکاری سپاه پاوه شروع و با موفقیت کامل به انجام رسید. وی چندی بعد با حکم شهید بروجردی، به فرماندهی سپاه پاوه منصوب شد. بنیان گذار لشکر 27 محمد رسول الله (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) خرداد 1359 به احمد متوسلیان ماموریت داده می شود که جهت مقابله با تروریست های کومله و دموکرات که مریوان را به تصرف خود درآورده اند برخواسته و عازم این شهر شود. وی با موفقیت هر چه تمام تر مریوان را آزاد ساخته و فرماندهی این شهر را عهده دار می شود. با برکناری ابوالحسن بنی صدر از ریاست جمهوری، جبهه های نبرد در غرب فعال تر از گذشته به فعالیت می پردازند، احمد متوسلیان به همراه شهید همت طرح حمله ای به نام محمد رسول الله را در دی ماه 1360 طرح ریزی می کنند، طرحی که می بایست از دو سوی پاوه و مریوان مبادرت به حمله به منطقه ی خرمال نمایند. این عملیات در حقیقت سنگ بنای تاسیس تیپ 27 حضرت رسول(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به شمار میرود. این تیپ بعدها و پیش از عملیات بیتالمقدس به لشکر تبدیل شد. ![]() احمد در سال سوم دبستان و با طرح موضوع مخالفت های مکرر با درخواست کاپیتولاسیون از سوی آمریکایی ها با نام امام خمینی آشنا گردید. از همین رو در سال های بعد مبارزه خویش علیه رژیم را آغاز نمود. پسر گوشه گیر و آرام محله مولوی در خلال اتمام تحصیلات متوسطه اش مبادرت به آموزش نظامی دید. مشارکت منظم در کلاس های مذهبی و قرآن بر بینش احمد در آشنایی با مظالم رژیم حاکم افزود، از همین رو شاهد آنیم که ایشان در سال های حضور در سربازی نیز به آگاهی بخشی به هم دوره هایش می پردازد و بر فعالیت های خویش می افزاید. پس از آزادی از زندان در شروع قیامهای خونین قم و تبریز در سال 1356، نقش رابط و هماهنگ کننده تظاهرات را در محلات جنوبی تهران عهدهدار شد و رابطهای تنگاتنگ با حرکتهای مکتبی محافل دانشجویی و روحانیت مبارز تهران داشت. با شدت یافتن روند نهضت اسلامی و رویارویی مردم با مزدوران طاغوت، بارها تا پای شهادت پیش رفت و در روزهای 21 و 22 بهمن ماه 1357 تلاش و ایثار چشمگیری از خود نشان داد. از تاسیس کمیته تا فتح سنندج با پیروزی انقلاب اسلامی، احمد متوسلیان در اولین اقدام مبادرت به تاسیس کمیته های انقلاب اسلامی در محله خویش نموده و پس از تاسیس سپاه پاسداران به این نهاد انقلابی می پیوندد. اعزام متوسلیان به لبنان پس از حمله رژیم صهیونیستی به لبنان در ژوئن 1982، «الیاس سرکیس» رئیسجمهور لبنان در پیامی به همه دولتها و مجامع جهانی درخواست امداد نظامی، غذایی و دارویی نمود. در این شرایط جز جمهوری اسلامی ایران، کشور دیگری به درخواست لبنان، پاسخ نداد. رهبر معظم انقلاب که در آن زمان رئیس جمهور و رئیس شورای عالی دفاع بودند پیغام دادند که حاج احمد متوسلیان خدمتشان برود. احمد متوسلیان همراه با محسن رضایی میروند به دیدار حضرت آیتالله خامنهای. رئیسجمهور وقت به احمد میگویند که باید به لبنان بروید. محسن رضایی میگوید: «آقا تاکنون بارها آن جملاتی راکه احمد در آن ملاقات به کار برده نقل کردهاند.» حاج احمد در ملاقات با آقا میگوید: «یعنی خداوند متعال ما را انتخاب کرده که برویم با اسرائیلیها بجنگیم؟ آقا فرمودند: بله! شما نماینده نظام هستید، بروید آنجا و جلوی آنها را سد کنید…» ابهام در مورد سرنوشت حاج احمد متوسلیان با وجود گذشت 33 سال از زمان دستگیری چهار دیپلمات ایرانی تا کنون اظهارات ضد و نقیضی در رابطه با سرنوشت آن ها بیان شده است. نیروهای فالانژ می گویند که پس از دستگیری، آن ها را به شهادت رسانده اند، با این وجود مدرکی قطعی در این باره ارائه نداده اند. سید حسن نصرالله دبیر کل حزب الله بارها خواستار ارائه اسنادی متقن در این زمینه از سوی حزب کتائب لبنان و رژیم صهیونیستی شده است. هاشمی رفسنجانی در خاطرات سال ۱۳۶۷ خود مینویسد: فرستاده رئیس جمهور کنیا آمد. اطلاع داد که گروگانهای ما در لبنان همان سال ۶۲ شهید شدهاند و خواستار مبادله گروگانهای انگلیسی و سه اسرائیلی با ۹۰ اسیر شیعه در اسرائیل شد. گفتم اسامی اسرای مورد نظر و آثار گروگانهای ما را بیاورند. وی در خاطرات سال ۱۳۶۹ در جریان کمک به آزاد سازی گروگانهای آمریکایی در لبنان به پیامی از جرج بوش -رئیس جمهور وقت ایالات متحده- اشاره میکند و مینویسد: «اطلاعات آمریکا میگوید گروگانهای ایرانی در دست مارونیها در همان روزهای اول کشته شدهاند ولی باز هم آنها آمادگی دارند که پیگیری مساله آن گروگانها را ادامه دهند.» به گفته ی مرکز اسناد انقلاب اسلامی: «اگرچه ابتدا گفته می شد که سید محسن موسوی کاردار جمهوری اسلامی ایران در بیروت و همراهانش کشته شدهاند؛ اما شواهد و مدارک موجود، حاکی از آن است که آنها در اسارت رژیم صهیونیستی میباشند.» عباس برقی از فرماندهان دفاع مقدس در اظهاراتی به بیان دیدار فرماندهان فاتح خرمشهر با امام خمینی (رحمة الله علیه) اشاره می کند و می گوید: « ...از بیت امام که خارج شدیم، هر کدام از بچه ها چیزی میگفت. یکی از نورانیت حضرت امام صحبت میکرد و دیگری از خلوص معنوی او میگفت. در این بین، ناگهان چشمم به حاج احمد افتاد که عصا به دست با پای زخمی و ترکش خورده از بیت خارج میشد. همین که پایش را از بیت بیرون گذاشت، با عصبانیت عصا را به سمتی پرت کرد و با صدای بلند بدون این که کسی را مخاطب قرار دهد، گفت: «به خدا قسم دیگر عصا را به دست نمیگیرم. میخواهم بدون عصا راه بروم.» ![]() جمعی که آنجا بودیم، با نگرانی به او که به سختی راه میرفت، نگاه انداختیم. همانطور که راه میرفت، زیر لب چیزی را زمزمه میکرد. همه میدانستیم که حاج احمد با حضرت امام ملاقات خصوصی داشته؛ ولی این که در آنجا چه گذشته، کسی خبر نداشت. ![]() سرانجام طاقت نیاوردم. به همراه چند نفر از بچهها به سراغ او رفتیم و جریان را پرسیدیم. گفت: «پیش امام که بودم، ایشان دستی روی پایم کشید و با لحن پدرانه پرسید: آقای متوسلیان، پایت چه شده؟ در جواب گفتم: زخمی شده. بعد هم ساکت شدم. آن وقت امام با همان مهربانی دستی روی پایم کشید و گفت: انشاءالله خوب میشود و شما به دنبال عملیات میروی.» مردی که همیشه آماده شهادت است سخن در رابطه با مجاهدت های سردار جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان بی شمار است، حاج احمد متوسلیان برای رهبر معظم انقلاب اسلامی، مدتها قبل از اعزام به سوریه شناخته شده بود. رهبر معظم انقلاب در بهار 1360( هنوز رئیسجمهور نشده بودند) در خطبه دوم نمازجمعه درباره حاج احمد متوسلیان فرمودند: «… جوان پاسداری را در مریوان دیدم که با 180 نفر از تهران بلند شده، دو سال قبل رفته جبهه، امروز از آن 180نفر، فقط او و دو نفر دیگر زندهاند. بقیه شهید شدهاند. او هم هر لحظه آماده شهادت است.» |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |





![[تصویر: 525630.jpg]](http://gjmk.ir/attachment/525630.jpg)
![[تصویر: 30631.jpg]](http://rajanews.com/Files_Upload/30631.jpg)
![[تصویر: 30614.jpg]](http://rajanews.com/Files_Upload/30614.jpg)
![[تصویر: nf00011750-2.jpg]](http://www.rezaee.ir/images/docs/files/000011/nf00011750-2.jpg)



![[تصویر: 139303192152321902958425.jpg]](http://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim//Uploaded/Image/1393/03/19/139303192152321902958425.jpg)
![[تصویر: 139304141611322083143664.jpg]](http://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim//Uploaded/Image/1393/04/14/139304141611322083143664.jpg)
![[تصویر: 139304151144548053147704.jpg]](http://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim//Uploaded/Image/1393/04/15/139304151144548053147704.jpg)
![[تصویر: 139304141130227733140634.jpg]](http://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim//Uploaded/Image/1393/04/14/139304141130227733140634.jpg)
![[تصویر: 139304141131146613140644.jpg]](http://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim//Uploaded/Image/1393/04/14/139304141131146613140644.jpg)

![[تصویر: farhangnews_133478-380808-1436084867.jpg]](http://www.farhangnews.ir/sites/default/files/content/images/story/94-04/14/farhangnews_133478-380808-1436084867.jpg)
![[تصویر: farhangnews_133478-380814-1436084867.jpg]](http://www.farhangnews.ir/sites/default/files/content/images/story/94-04/14/farhangnews_133478-380814-1436084867.jpg)
![[تصویر: farhangnews_133478-380816-1436084867.jpg]](http://www.farhangnews.ir/sites/default/files/content/images/story/94-04/14/farhangnews_133478-380816-1436084867.jpg)
![[تصویر: farhangnews_133478-381239-1436084867.jpg]](http://www.farhangnews.ir/sites/default/files/content/images/story/94-04/14/farhangnews_133478-381239-1436084867.jpg)
![[تصویر: farhangnews_133478-381166-1436084867.jpg]](http://www.farhangnews.ir/sites/default/files/content/images/story/94-04/14/farhangnews_133478-381166-1436084867.jpg)