|
نامه ای به ملکوت!
|
|
۲۱:۴۲, ۶/اسفند/۸۹
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۷/فروردین/۹۱ ۲۲:۳۶ توسط rastin.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
ششم اسفند ماه
سالروز شهادت مسعود صادقی بنده حقیر خدا دائی جان سلام شرمنده ام از این که امسال نتوانستم سر قرارمان حاضر شوم. خودت که می دانی ، آمده ام گرگان برای درس خواندن! البته اینها بهانه است. تو که خواهر زاده بدقولت را خوب می شناسی ! می دانم که ناراحت نمی شوی. این خاصیت دائی بودن است دیگر! در عوض امروز صبح پیش رفقایت بودم ، رفقای گمنامت جایی خارج شهر بر روی تپه ای ، که حتما اسمش را هم گذاشته اند تپه نور الشهدا! تعجب کردی ؟ تازه مد شده! شهدا را می برند خارج از شهر ، نوک کوهی ، تپه ای ، چیزی دفن می کنند. یادت هست که؟ آن روز را می گویم، همان روز که می خواستند چندتا از رفقای گمنامت را در دانشگاه دفن کنند ، کدام دانشگاه بود؟ امیر کبیر؟ مهم نیست یادم نمی آید، همان روز که دانشجویان جمع شدند و رفقایت را بیرون کردند، می گفتند مگر دانشگاه گورستان است؟! دانشگاه محل تحصیل علم و دانش است!! دانشگاه محل ... چه گفتی ؟ این حرفها به نظرت آشنا میاید؟ درست حدس زدی ، این حرف همان شیخ اصلاحات خودمان است دیگر ! سیاسی حرف نمی زنم به خدا! تازه هم استانی خودت هم هست! بگذریم کجا بودیم؟ آهان داشتم از صبح می گفتم، هنوز به رفقایت نرسیده بودم که متوجه شدم تعداد زیادی ماشین آنجا هستند. کلی خوشحال شدم. با خودم گفتم حتما دعای ندبه برقرار است. کاش زودتر می آمدم ، نکند جای نشستن گیرم نیاید. البته صدایی نمی آمد ، خدا خیرشان بدهد ، حتما صدای بلندگو را کم کرده اند تا مزاحم دیگران نشوند ! به سرعت خودم را رساندم. حدس بزن چند نفر آنجا بودند؟ درست گفتی ، هیچ کس نبود! از کجا می دانستی؟ حتما رفقایت برایت تعریف کرده اند. پس حتما برایت گفته اند آن همه ماشین از کجا آمده بودند. نگفته اند؟ عیب ندارد ، برایت می گویم. تپه نورالشهدا تبدیل شده به پارکینگ کوه نوردان! من که کلی ناراحت شدم. چرا می خندی؟! البته باید هم بخندی ! بالاخره شما آنور و ما اینور ! خدا هم که کلی بهتان حال داده!!! خودش گفته: (( ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا عند ربهم یرزقون . مپندارید کسانی که در راه خداشهید شدند مرده اند بلکه زنده به حیات ابدی شدند و نزد پروردگارشان منعم خواهند بود )) خلاصه جایت خالی ، حسابی با رفقایت حرف زدم . البته فقط من حرف می زدم و آنها گوش می دادند. راستی دائی جان مگر جواب سلام واجب نیست؟ پس چرا هرچه به رفقایت سلام کردم جوابم را ندادند؟ چی ؟ گوشم کر شده ؟ دست شما درد نکند دیگر!!!! آهان گوش دلم را می گویی!! پس آنها جواب داده اند ! خیالم راحت شد! البته دائی جان این چیز مهمی نیست، این روزها خیلی ها گوش دلشان کر شده، عوضش تا دلت بخواهد گوش سرمان شنواست! هر چه آهنگ است گوش می دهیم ! همه شان هم جدید است ، 2011! می خواهی یکی را برایت بخوانم؟ چرا ناراحت می شوی ؟! منظورم مجاز بود! تازه غیر مجازهایی را هم که گوش می دهم برای دشمن شناسیست!! می خواهم نشانه های صهیونیستیش را پیدا کنم و چشم استکبار را درآورم! تازه کجایش را دیده ای! کلی هم فیلم نگاه می کنم! برای یافتن نشانه های فراماسونری! تمام قسمت های لاست را دیده ام! کلی نشانه و علامت دارد! می خواهی برایت بگویم؟ نمی خواهی ؟ می گویی نگاه نکنم؟ چشم دلم هم کور می شود؟ کدام چشم؟!!! چرا اخم هایت در هم رفت؟ اصلا اگر موافقی از این موضوع بگذریم یادت می آید چند سال پیش که سنگ مقبره تان را عوض کردند. آن سنگ های سیاه خوشگل و شیک جدید را برایتان گذاشتند. همان سنگ هایی که روی دست یکی از آقا زاده ها باد کرده بود! و بعد فروختشان به بنیاد شهید ! بنیاد شهید هم سنگ ها را عوض کرد. من آن سنگهای قدیمی را بیشتر دوست داشتم. هم مال خودت را و هم رفقایت. همان هایی که کنارت هستند. فکر می کردی یادم رفته؟ می خواهی اسم تکتکشان را برایت بگویم؟ شهید ابراهیم اسداللهی ، می شناسیش که ؟ همان فرمانده تان را می گویم . با پسرش چند سال همکلاسی بودم. اسمش قادر بود. چقدر شیطان بود! یادت می آید آن روز که کلی از معلم ریاضی کتک خورد. تازه آن وقت بود که فهمیدم وقتی پدر نداری کسی به دادت نمی رسد. شهید احمد رضا کرمی ، دوست صمیمیت را می گویم. شنیده ام وقتی شهید شده بود خیلی بی تابی می کردی . راستی چند سالش بود ؟ همسن بودید ؟ پس 19 ساله بوده. لابد الان آنور کلی باهم وقت می گذرانید! سلام مرا برسان. حسین رضایی، نمی شناسی؟ پسر شهید احمد رضایی . همان که همکلاسی من بود ، یادت می آید آن روز که در تاکسی کنارم نشسته بود ، می گفت: خیلی دلم می خواهد بابایم را یک بار از نزدیک ببینم ، یعنی ممکن است بابا هنوز زنده باشد؟ نه ، دوستانش دیده اند که تیر خورده، و جنازه اش همان جا روی زمین جا مانده. کاش بابایم را برگردانند. یادت که هست مدتی بعد پدرش را آوردند. نمی دانست خوشحال باشد یا ناراحت، بخندد یا گریه کند، خودش هم که مریض بود. قفسه سینه اش مشکل داشت. آنقدر بیماریش شدید شد که بالاخره یک شب راه تنفسش بند آمد و آرام و بی صدا جان داد. حالا کنار بابایش خاکش کرده اند. می دانم که خیلی خوشحال است. مگر می شود کنار بابا باشی و ناراحت باشی؟ دائی جان می خواهم همرزمانت را پیدا کنم، همانها که موقع شهادتت کنارت بودند. همان هایی که در کوههای سلیمانیه بدن نیمه جانت را تا پای کوه آورده بودند. حتما خیلی درد کشیدی، نه؟ پدرم می گفت گلوله به سینه ات خورده . همان موقع که صدای فرمانده بلند شده بود: آر پی جی زن. همان موقع زیر رگبار گلوله از سنگرت بیرون آمدی . نمی دانم وقتی تیر خوردی برایت سخت تر بود یا زمانی که رفقایت کنارت پرپر می شدند. برای ما که عادی شده، هر روز هزاران نفر را جلویمان سر می برند و ما ککمان هم نمی گزد! دشمن خیلی نامرد است ، سلاح هایش هم نامرد تر از خودش! مثل همان خمپاره 60 های زمان شما ، بی صدا می آید و ناگهان کنارت منفجر می شود. البته امروز اسمش را تغییر داده اند ، به جای خمپاره می گویند دیش ماهواره! می بینی ؟! هم قافیه هم هستند! هر روز در خانه هزاران نفر منفجر می شود ، تازه خودشان هم متوجه نمی شوند! باور کن! هر روز هم کلاسیهایم بدون سر دانشگاه می آیند! البته خودشان می گویند سر دارند ولی مدلش را فشن کرده اند. خیلی هاشان گلوله درست وسط سینه شان خورده! ولی با عکس های مایکل و ... یا آرم های رپ و متال و... رویش را پوشانده اند! یاد جمله مولی علی (علیه السلام) افتادم : هر کس به وقت یاری رهبرش در خواب باشد با لگدمال دشمنش بیدار می شود. دشمن مارا لگدمال کرده و هنوز بیدار نشده ایم! چه بگویم که دلم پر است من که از آتش دل چون خم می در جوشم مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم دائی جان خسته شده ام خیلی خسته دعای ما که به جایی نمی رسد ، لا اقل تو و رفقایت دعا کنید ، شاید آقامان بیاید . آخر من با چه رویی دعا کنم؟ با چه رویی بگویم (( اُین الطالب بدم المقتول کربلا؟)) من که با گناهانم حرمت عاشورایش را هم نگاه نداشته ام؟ چگونه بگویم((اُ ین محیی معالم الدین واهله)) من که از دین چیزی چز ظواهرش نمی دانم؟ چقدر دروغ بگویم که(( انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم)) من که تا جایی کارهایم لنگ می ماند دوست و دشمن را یکجا فدا می کنم! دائی جان همیشه بعد از نماز عصربه این قسمت از دعا که میرسیدم دلم آرام می گرفت(( و درخواست می کنم که توبه ام بپذیری ، توبه این بنده ذلیل پست گدای پریشان روزگار بیچاره ی زمین گیر پناه آورنده به تو...)) که لا اقل خودم را بنده ذلیل خدا می دانستم تا این که امضای پای نامه ات را دیدم. ![]() دلم آتش گرفت . تو که خود را بنده حقیر خدا می دانی پس من چه بگویم . و دوباره و دوباره این سوال در سرم می چرخد که: برای رضای خدا چه کرده ام؟ خودت دعایم کن که سخت محتاجم. خوب دیگر حرفهایم به درازا کشید. سلام مرا به رفقایت برسان . راستی تا یادم نرفته دائی جان، شهادتت مبارک. |
|||
| آغاز صفحه 3 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۹:۱۹, ۶/اسفند/۹۱
شماره ارسال: #21
|
|||
|
|||
|
6 اسفند 1364
سالروز شهادت شهید مسعود صادقی نامه ی اول نامه ی دوم ########################################### نامه ی سوم دایی جان سلام امسال حرفی برای گفتن ندارم. نه گلایه ای نه خاطره ای نه... این بار فقط می خواهم حلالیت بطلم . از همه کسانی که دلشان را شکستم. از همه ی کسانی که حقشان را به جا نیاوردم. از همه ی کسانی که ندیدمشان ، آن جا که باید می دیدم. از همه ی کسانی نشنیدمشان، آن جا که باید می شنیدم. از همه ی کسانی که دست یاریشان را پس زدم. از همه و همه. و از شما دایی جان... از شما که به قول هایی که بهتان دادم پایبند نبودم. شرمنده ام... مرا ببخش شما که ببخشی شاید باقی دوستان هم به خاطر شما ببخشند. دایی جان سفر نزدیک است کوله بارم پر است از حق الناس و خالی از توشه. ببخش تا دوستان هم ببخشند. خدا از حق بندگانش نمی گذرد . دوستان که ببخشند شاید خدا هم ببخشد. خدا که ببخشد... دلم گرم خداوندی ست که با دستان من ، گندم برای یاکریم خانه می ریزد... منتظر نامه ات هستم! دایی جان شهادتت مبارک |
|||
|
|
۱۴:۰۶, ۱۶/بهمن/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۶/بهمن/۹۲ ۱۴:۰۶ توسط soheyl68.)
شماره ارسال: #22
|
|||
|
|||
|
سی سال پیش در چنین روزهایی، زهرای ۹ ساله مکتب انقلاب اسلامی ایران، همه داراییاش را در طبق اخلاص نهاد و به همراه دستخطی عاشقانه برای رزمندگان اسلام فرستاد و هزاران پیام را برای من و تویی که امروز میخوانیم، نوشت تا بدانیم بر کجای این کره خاکی تکیه زدهایم و به خود ببالیم که فرزندان این انقلابیم و اگر لازم باشد همه کودکان ۹ ساله ما همچون زهرا و آرزو خواهند بود. باشد که با خواندن این دو نامه و شناساندن آنها به نسلهای بعد، باور کنیم که بچههای دیروز ما خیلی از بزرگترهای امروزمان جلوترند و چه بسا بچههای امروزمان نیز چنین باشند و ما غافل!
نامه زهرای ۹ ساله به رزمندگان ۸ /۱۱/ ۶۲: با سلام به امام زمان ـ علیهالسلام و درود به امام خمینی سلام به رزمندگان اسلام. اسم من زهرا میباشد. این هدیه را که نان خشک و بادام است برای شما فرستادم. پدرم میخواست جبهه بیاید ولی او با موتور زیر ماشین رفت و کشته شد. من ۹ سال دارم و نصف روز مدرسه و نصف دیگر را قالی بافی میروم. مادرم کار میکند. ما ۵ نفر هستیم. پدرم مُرد و باید کار کنیم و من ۹۲ روز کار کردم تا برای شما رزمندگان توانستم نان بفرستم. از خدا میخواهم که این هدیه را از یک یتیم قبول کنید و پس ندهید و مرا کربلا ببرید. آخر من و مادرم خیلی روزه میگیریم تا خرجی داشته باشیم. مادرم خودم احمد و بتول و تقی برادر کوچک ماست، سلام میرسانیم. خدانگهدار شما پاسداران اسلام باشد. اینجا هوا گرم است. این جمله را شما فقط، میخوانی. خرده نگیر. نگو نشان بده! حال بیشتر نوشتن را ندارم. کاغذ یا دفترچه خاطرات ندارم. این چند جمله را هم حاشیه یک کاغذ کوچک مچاله شده مینویسم، که گوشه راست بالایش هم چرب و چیلی است. یک لکه بزرگ زرد رنگ. گویا آبگوشت روی آن ریخته یا سوپ یا همچین چیزی. تازه با یک مداد کوتاه درپیت بیسر و دستخط خرچنگی. بگذریم. مثل لشکر شکست خورده پاهایمان را روی هم انداخته و دراز به دراز افتاده بودیم. روی علفهای خشکیده. کافی بود دشمن حتی از آن بیدست و پاهاشان پیدا بشود و یک گلوله داغتر از این هوا توی سینههای عرق کرده هر دومان خالی کند. تفنگهایمان را جوری پرت کرده بودیم آن طرف که به زور دست به آن میرسید. کمربندها را باز کرده و انداخته بودیم پایین پا. قمقمهها را هم تا آخرین قطره سر کشیدیم. تازه قار و قور شکممان را هم شنیدیم. هادی دست کرد توی کولهاش و یک کیسه پارچهای سفید را درآورد. نخش را که محکم گره زده شده بود با چاقو برید. ـ جون، ببین عجب چیزیه! کیسه را از دستش کشیدم که گفت: ول کن ببینم این دیگه چیه؟ هادی برگهای که چند تا شده بود از کیسه درآورد و کنجکاو شد ببیند توی کاغذ چیه؟ من هم کیسه را قاپیدم. توی کیسه مقدار زیادی مغز گردو و بادام بود. شروع کردم به خوردن مغزها. هادی تای کاغذ را باز کرده بود و محو نامهای شده بود که میخواند. نامه آرزوی ۹ ساله به رزمندگان: به نام خدا سرباز فداکار ایران سلام! اسم من آرزو است. کلاس سوم دبستان هستم. معلممان گفته اگر میخواهید شما هم با دشمن بجنگید و رزمندهها را خوشحال کنید و امام خمینی (رحمة الله علیه) را خوشحال کنید، باید خوب درس بخوانید. من که نمیدانم چه جوری با درس خواندن میشود به شما کمک کرد اما درسهایم خوب است امسال معدلم هجده و نیم شد. بیست نشد، چون شب امتحان برق نداشتیم و پدرم هم مجبور بود زود بخوابد. چون کارگر اوستا حسن است. همیشه خیلی خسته است. مادر میگوید، شما هم باید زود بخوابید. درس بسه دیگه. بابات خسته است. من شما را خیلی دوست دارم و همیشه سر نمازم برای شما دعا میکنم. دلم راضی نشد و برایتان کمی مغز بادام و گردو فرستادم. داداشم میگوید همهاش غذایمان پنیر شده. به مامانم میگفت برایمان کمی گردو بخر که خنگ نشویم. من سهمم را برای شما فرستادم. شما هم با گردو بخورید. حتماً حتماً. اگه خنگ شوید دشمن گولتان میزند،ها. گفته باشم... اگر پولمان بیشتر بود حتماً برایتان بیشتر میفرستادم ببخشید که کم است. توی زمستان که دبستان میرفتم سهمم فقط ۴۰ گردو شد و مغزهای بادام را هم مادربزرگم به آن اضافه کرد. نوش جان. بخورید و قوی شوید و با دشمن خوب بجنگید. به امید پیروزی حق بر باطل آرزو تقریباً نصف مغزها را خورده بودم. ملچ ملوچی را در گوش هادی راه انداخته بودم. دل ضعفهام را گرفته بود. به هادی گفتم چی نوشته؟ حالا بخور که تمام میشه. ببینم چیه؟! هادی گفت: اگه ببینی شاید نخوری! منبع |
|||
|
|
۱۵:۱۷, ۶/اسفند/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۶/اسفند/۹۲ ۱۵:۲۱ توسط nasimesaba.)
شماره ارسال: #23
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم (وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبيلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاء وَلَكِن لاَّ تَشْعُرُونَ) بقره/ 154 و كساني را كه در راه خدا كشته مي شوند مرده نخوانيد بلكه زندهاند ولي شما در نمي يابيد. ششم اسفند ماه
سالروز شهادت مسعود صادقی بنده حقیر خدا ![]() |
|||
|
|
۱۶:۵۹, ۶/اسفند/۹۲
شماره ارسال: #24
|
|||
|
|||
(۶/اسفند/۹۲ ۱۵:۱۷)nasimesaba نوشته است: بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيم إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى آنها جواناني بودند که به پروردگارشان ايمان آوردند، و ما بر هدايتشان افزوديم. . . سوره مبارک کهف.آیه13
|
|||
|
|
۲۳:۲۶, ۶/اسفند/۹۲
شماره ارسال: #25
|
|||
|
|||
|
ششم اسفند ماه سالروز شهادت مسعود صادقی بنده حقیر خدا ![]() هر آنكه جانب اهل خدا نگه دارد خداش در همه حال از بلا نگه دارد گرت هواست كه معشوق نگسلد پيوند [b]نگه دار سر رشته تا نگه دارد حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست كه آشنا سخن آشنا نگه دارد سر و زر و دل جانم فداي آن محبوب كه حق صحبت مهر و وفا نگه دارد صبا در آن سر زلف اردل مرا بيني ز روي لطف بگويش كه جا نگه دارد دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پاي فرشته ات به دودست دعا نگه دارد چو گفتمش كه دلم را نگه دار چه گفت ز دست بنده چه خيزد، خدا نگه دارد غبار راهگذارت كجاست تا حافظ به يادگار نسيم صبا نگه دارد
|
|||
|
|
۱۷:۰۳, ۷/اسفند/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۷/اسفند/۹۳ ۱۷:۰۵ توسط nasimesaba.)
شماره ارسال: #26
|
|||
|
|||
|
6 اسفند ماه
سالروز شهادت مسعود صادقی ![]() دایی جان شهادتت مبارک بسم الله الرحمن الرحیم [b]"من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا" از مومنان مردانی هستند كه به پیمانی كه با خدا بسته بودند وفا كردند بعضی بر سرپیمان خویش جان باختند و بعضی چشم به راهند و هیچ پیمان خود دگرگون نكرده اند. سوره احزاب آیه23 |
|||
|
|
۱۸:۰۰, ۷/اسفند/۹۳
شماره ارسال: #27
|
|||
|
|||
|
ما که همیشه نسبت به دایی شما ارادت داشتیم. تبریک و تسلیت
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |






![[تصویر: daoyx2ldby46520kx3f.jpg]](http://up.funshad.com/images/daoyx2ldby46520kx3f.jpg)




![[تصویر: masoud.jpg]](http://s3.picofile.com/file/7847357525/masoud.jpg)



