کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
غرب و مهدویت
۱۳:۴۳, ۲۱/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #1
آواتار
گفتگو با پروفسور حمید مولانا


س: آقای مولانا با توجه به حضور در آمریکا و سکونت 50 ساله شما در آنجا کمی در مورد منجی گرایی در غرب صحبت بفرمایید؟

ج: در غرب منجی گرایی خیلی وقت است که شروع شده و مسأله تازه ای نیست و خیلی وسعت پیدا کرده. از جنبه مذهبی خودشان و هم از جنبه عرفی، اصلاً تمام کارهای آقای بوش براساس منجی گرایی است(البته با تحریف و مدل خاص خودشان)؛ وغرب در این باره فعالیت های زیادی می کند.

س: اقدامات غرب و دولت آمریکا به چه صورت است؟

ج: منجی گرایی در امریکا هم در سطح عرفی و هم در سطح دولتی و هم در سطح غیر دینی و هم در سطوح دینی وجود دارد دولت همیشه مردم را دعوت می کند به یک افق بزرگی که در آینده به وجود می آید، موعود و منجی گرای هم در دیانت مسیح هست و هم در دیانت یهود، ولی از جنبه غیر دینی نیز، یک نهضت منجی گرایی مسیحیت در غرب وجود دارد، کارل مارکس هم منجی گرا بود؛ او افق روشنی را نشان می داد و می گفت: که ما به این افق خواهیم رسید، این منجی گرایی است یعنی در انتظار یک چیز، که در آینده خواهد آمد .چون مردم آمریکا مسیحی و حتی یهودی هستند . بحث منجی گرایی از پایین به بالا است و بحث موعود از طریق پایین شروع می شود یعنی بین عموم مردم ،شیوع بیشتری دارد ،تا در خواص آنان، بر خلاف ایران، شما کانال تلویزیونی آن‌ها را که نگاه بکنید، چند کانال درباره موعود و منجی گرایی وجود دارد و صحبت می کنند، روز یک شنبه، دعای آن‌ها، بیشتر ا مربوط به موعود و منجی است که حضرت عیسی می آید و ما را نجات خواهد داد.
خوب است از جنبه تطبیقی بدانیم که در جهان چه اتفاقی می افتد، خیلی خوب است برای مراکز مهدوی که بدانند غرب در این زمینه چه کار می کند و همچنین برای مسلمانان امریکایی که الان 10 میلیون نفر هستند و به جمعیت آن‌ها اضافه می شود، حدود 25 میلیون مسلمان در اروپا داریم که همه این ها مخاطبان ما هستند.

س : برای نهادینه کردن فرهنگ مهدویت چه کار باید کرد؟

ج :ما عرفی فکر نمی کنیم ، وقتی به یک نظریه برسیم که مهدویت یک چیز ذاتی هست، و یک چیز فطری است، موضوع فقط راجع به اسلام نیست، راجع به یهودیت و مسیحیت تنها نیست، یک چیز می خواهیم پیدا کنیم، در آینده یک کسی را یک منبعی را، یک نوری را می خواهیم ببینیم، که مسائل ما را حل کند، این واقعیت دارد، این عقلانی است؛و قابل پذیرش.
یک جایی ما می بینیم که این دروس و فرضیه های تاریخی مهدویت می رسد به یک موضوع قرآنی و کاملاً فلسفی که این موضوع خیلی ظاهر نیست، موضوع فطری است. این جاست که می توان ما این مباحث را عرفی کنیم وتلطیف کنیم ؛ و این جاست که مردم عادی علاقه پیدا می کنند.

س : روش کلیسا در غرب برای دینی کردن افراد چیست؟

ج :در آمریکا ، کشیش ها بحث های اجتماعی و روانشناسی را یاد گرفتند؛ آن ها از طریق دینی وارد نمی شوند ، بلکه از طریق احتیاجات و نیاز های مردم وارد می شوند و مردم خودشان می بینند که این نیازها یک چیز ذاتی و فطری است، بعد مردم یواش یواش گرایش پیدا می کنند، به آن چیزها،و متوجه می شوند که این چارچوب دین است، یعنی اول به آن¬ها نمی گویند، که باید ترن سوار شوید، بلکه ،می گویند شما چه می خواهید و کجا می خواهید بروید، و بعد خودشان را در ترن پیدا می کنند؛ ولی ما در ایران به یک جوان می گوییم که یک ترن داریم، که به آنجا می رسد ؛او می گوید که من ترن نمی خواهم سوارم شوم، من هواپیما می خواهم، هواپیما برایش تهیه می کنیم. می گوید من هواپیما نمی خواهم، اصلاً نمی خواهم با شما بیایم، و موضوعات مختلفی است که ما باید به آن‌ها توجه کنیم و در مورد آن‌ها راه حل پیدا کنیم.
جامعه ما با گذشته خیلی فرق کرده، ما نباید به ظاهر نگاه کنیم ، به ظاهر که نگاه کنیم، می بینیم که همه چیز درهم برهم است و ابتذال همه جا را گرفته، ولی در باطن همین ها، احتیاجاتی است که افراد به آن فکر نکردند، سوالاتی دارند که نمی توانند خودشان به آن جواب بدهند، اگر ما بتوانیم از آن دید ببینیم و از دید آن افراد و از درون آن افراد، نگاه کنیم ما می توانیم تئوری های مهدویت را خیلی بهتر و شفاتر مطرح کنیم.

س: راه حل شما برای انتقال آموزه مهدویت و گسترش آن چیست؟

ج : می توان این متون مهدویت را به صورت ساده و همه فهم آنجا مطرح کرد و فعالیت را فراسوی مرزها برد، فراتر از قم و حوزه علمیه و این جریان چگونه محقق می شود، یه وسیله توزیع، مشکل در ایران مشکل توزیع است . قدرت امروز قدرت توزیع است و نه تولید، وقتی تولید باشد و نتوانیم توزیع کنیم به هیچ دردی نمی خورد.
توزیع در اذهان مردم مشکلترین شکل توزیع است، حتی زیر ساخت توزیع انتشارات در ایران خیلی ضعیف است. تا چه رسد به توزیع افکار، باید یک سیستم یک پارچه ایجاد کرد که هدف اول آن توزیع باشد و این مشکل بزرگ ماست، موضوع توزیع، پایه قدرت بین الملل است.
ما همین الان اطلاعات زیادی داریم، ولی مشکل از این جا شروع می شود. و آن توزیع است. کجا توزیع کنیم، چطوری توزیع کنیم، غرب تمام توانش را برای توزیع گذاشته . 80% نیرو برای توزیع است، ما باید از اذهان مردم شروع کنیم و در ایران هیچ کس چنین کاری نکرد، همه توانایی خودمان را صرف می کنیم، که حرف نو بزنیم، بعد کتاب می شود و چاپ می شود، ولی توزیع که ناقص باشد، هیچ کاری نکرده ایم، وقتی شما بتوانید توزیع بکنید تاثیر گذار هستید، وقتی توانستید در اذهان مردم جهان تأثیر بگذارید، و این اندیشه ها را به صورت ساده و روان منتقل کنید، آن وقت شما موفق خواهید بود، من اگر بتوانم به صورت ساده بنویسم،موفق خواهم بود. باید در موضوعات، ساده برای مردم بنویسیم. باید از ذهن مردم استفاده کنیم، موضوع مهدویت را باید فکر کرد، چگونه بین مردم همه گیر بشود و مردم نسبت به آن کنجکاو بشوند . تا ذهنیت حاصل نشود، نمی شود کاری کرد، ما حتی جوی نداریم که آب زلال معارف را در آن بریزیم، موضوع توزیع خیلی مهم است.

س :انگیزه شما از این که تصمیم گرفتید بیشتر ایران باشید تا آمریکا چیست؟

ج :من تمایلی داشته ام از همان ابتدا، از اول انقلاب، برای اسلامی کردن ، رشته ای که خودم در آن تخصص دارم ، روابط بین الملل و ارتباطات، و ارتباطات نه فقط از جنبه رسانه ای آن، بلکه به صورت کلی، چون بدون ارتباطات ما هیچی نمی توانیم داشته باشیم ، جامعه ای وجود ندارد ، اقتصادی نمی تواند باشد، اصلاً دین نمی تواند وجود داشته باشد، بنابراین چطور می شود یک چیز خیلی بزرگ را آورد و تئوریزه کرد و یک دیدگاه اسلامی به آن داد، چون بالاخره اگر ما به آن )دیدگاه اسلامی( ندهیم، چون راجع ارتباطات صحبت می کنیم، گرایش پیدا می کنیم به افکار کسانی دیگر و کسانی خواهند آمد و کارها خواهند کرد، که شاید پشیمان شویم.
من به کشورهای دیگر اسلامی هم سفر کرده مصر، اندونزی و… صحبت کردم دراین زمینه حتی با اهل تسنن، ولی خوب دوست دارم من این پروژه را در ایران دنبال کنم . چون درباره نظریات بین¬الملل و ارتباطات، ما در غرب به بن¬بست رسیدیم، در غرب ،ارتباطات و روابط بین¬الملل بیشتر از جنبه اقتصاد، سیاست، روان شناسی، مردم شناسی، تاریخ و ... مطالعه شده ولی از جنبه معنوی، و عرفان و اسلام ، کمتر به آن پرداخته شده و اسلام هم قطعاً برای آن جواب دارد.
من می خواهم ارتباطات را از دید قرآن و روایات بیان کنم، و چون قطعا قرآن برای آن‌ها جواب دارد، به عنوان مثال امروز همه می گویند رسانه ها مهم هستند ، این الگوی رسانه ها که اسلامی نیست، پس اگر کسی بگوید، الگوی رسانه اسلامی چیست و چه مشخصاتی دارد، ما چیزی نداریم بگوییم، مشکل این است که ما نه فرمول آن ها را خوب بلد هستیم و نه خودمان فرمول داریم.
همان طوری که شما می خواهید مهدویت را در بین مردم زنده کنید، من هم می خواهم ارتباطات اسلامی را در بین خودمان زنده بکنم. این یکی از پروژه¬های من است یعنی اسلامی کردن ارتباطات، پروژه دیگری هم هست و آن اینکه من 50 سال است که در آمریکا بودم، من دانشجو بودم، دکترا گرفتم بعد دانشکده تأسیس کردم، استاد تربیت کردم، در وسط امپراطوری آمریکا، حال اگر کسی از من پرسید که در این پنجاه سال چی یاد گرفتی از آمریکا، و آمریکا چطوری کار می کند و چگونه اداره می شود. شما یک کتاب 500 صفحه ای نیاز دارید تا به این پرسش ها جواب بدهد، اگر من بتوانم این این را بکنم شاید خدمت بزرگی به جهان اسلام کرده باشم، و حتی به خود آمریکایی ها، و یکی از وظایف ما است، که باید انجام دهیم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: sadegh-a ، مسافر ، وحید110 ، gabriel40 ، paradise ، navid-313 ، saloomeh ، Detector

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۲۲:۰۴, ۷/اسفند/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۷/اسفند/۹۰ ۲۲:۰۸ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #11
آواتار
هالیوود و فرجام جهان


در سال‌های دهه‌های 1930 و 1940 در سینمای آمریکا گاهی حضور پیدا و ناپیدای ذات الهی را شاهد هستیم که مثلاً در فیلم «جبرییل بر فراز کاخ سفید» (1933) جبرئیل به کمک رئیس‌جمهور آمریکا می‌شتابد و مسائل مملکت را حل و فصل می‌کند و در فیلم «صدای بعدی که می‌شنوید» (1949) خداوند به کمک انسان آمده و زندگی‌اش را تغییر می‌دهد.
مسئلة پایان کار دنیا بر اثر نابودی کرة زمین و از میان رفتن حیات از همان دوران در فیلم‌های سینمایی و در گونة علمی ـ تخیلی مطرح بود و تا اواخر سال‌های دهة 1970 این مسئله ناشی از پرداختن به دانش و فناوری انرژی هسته‌ای و استفاده از بمب اتم بود که در نهایت امری خطرناک و نابودکننده محسوب می‌شد و به جز کشورهای بسیار پیشرفته و شاخص (منظور آمریکا و تاحدی هم انگلستان و فرانسه) ، هیچ کشوری را برای پیگیری این مسائل مجاز نمی‌دانست.
پایان دنیا یا تهدید به این رویداد برای بشر همواره مسئله‌ای هولناک به صورت تصویری یا مکتوب مطرح شده است. و برای فیلم‌سازان تا سال‌های اواخر دهة 1970 مسئله‌ای پیچیده و با نگرش‌های متفاوت بوده است. بعضی‌ها آن را به خاطر دخالت یک پیشوا یا برگزیدة دینی برای نجات بشر یا نفوذ بر انسان‌ها نگریسته‌اند که در داستان جنبة نشانه‌ها و علایم الهی بوده است، و گروهی از فیلم‌سازان نیز این رویداد را امری محتمل دانسته‌اند و با کمک تمهیدات ویژه و فیلم‌های مستندی که از مصائب طبیعی گرفته شده بود فیلمی را با درون‌مایه‌ای جذاب ارائه کرده‌اند. از همان سال‌ها سینمای علمی ـ تخیلی به مسائل مذهبی و الهی نیز نگاهی ویژه داشت. پایان دنیا در این فیلم‌ها گاهی به واسطة وجود هیولاهای ساختة دست بشر، در افتادن انسان با طبیعت، انفجارهای اتمی شدید، کشف مناطق ناشناخته و مسائل نظیر آن بود. گاهی ریشة مصیبت پایان یافتن دنیا به خارج از زمین مربوط می‌شد ولی چنانچه اشاره شد در بعضی‌ فیلم‌ها گاهی مشیت الهی بر آن قرار می‌گرفت که کرة زمین به طور کامل در معرض نابودی قرار گرفته و گاهی هم در لحظة آخر نجات می‌یافت. در اکثر فیلم‌های علمی ـ تخیلی، پایان دنیا و داوری نهایی یا روز قیامت عباراتی مترادف یکدیگر بودند.
نخستین استفاده از این درون‌مایه در فیلم تجربی «مرگ خورشید» (ژرمن دولاک ـ 1920) دیده می‌شود. فیلم‌های مذهبی مانند «کشتی نوح» (مایکل کورتیز ـ 1929) و فیلم‌های مذهبی بعدی به صورت مستقیم و غیرمستقیم حضور خداوند را در زندگی بشر ارائه دادند.
در سال‌های دهه‌های 1930 و 1940 در سینمای آمریکا گاهی حضور پیدا و ناپیدای ذات الهی را شاهد هستیم که مثلاً در فیلم «جبرییل بر فراز کاخ سفید» (1933) جبرئیل به کمک رئیس‌جمهور آمریکا می‌شتابد و مسائل مملکت را حل و فصل می‌کند و در فیلم «صدای بعدی که می‌شنوید» (1949) خداوند به کمک انسان آمده و زندگی‌اش را تغییر می‌دهد.

دهة پنجاه

دهة 1950 با نوعی تضاد در مسائل اجتماعی ایالات متحده آغاز شد. در حالی که همة کشورهای غربی صلح را مطرح می‌کردند جنگ کره آغاز شد و به مدت 3 سال ادامه یافت. از یک طرف برای اقشاری از اجتماع ثروت و امکانات فراوانی وجود داشت و از سوی دیگر فقر و محرومیت بی‌داد می‌کرد.
همه به بیان آزادی می‌پرداختند در حالی که تبعیض نژادی عده‌ای زیاد را به ستوه آورده بود و در حالی که آرامش نسبی بر همه جا حاکم بود ولی ترس از جنگ اتمی، آن هم از سوی شوروی سابق مردم را به شدت تحت تأثیر قرار داده بود. در دبستان‌ها یا دبیرستان‌ها درساعاتی معین کودکان و نوجوانان مقابله با بمباران اتمی را تمرین می‌کردند. آن‌ها به زیر میز یا نیمکت پناه می‌بردند و در فضای باز از کف زمین و کنار ساختمان‌ها استفاده می‌کردند. در آن سال‌ها که در واقع آغاز جنگ سرد بین دو ابر قدرت شرق و غرب به شمار می‌رفت، جامعه آمریکا و اروپا دست‌خوش مسائل جدیدی مانند جنبش حقوق شهروندان، زندگی در اطراف شهرها، نسل جدید جوانان سرکش و موسیقی پاپ ویژه آن‌ها، فرهنگ اشتراکی، رقص راک اندرول و ظهور تلویزیون شده بود و این‌ها همه علائم دهة پنجاه بودند. پس از پایان جنگ جهانی دوم آمریکا و شوروی نسبت به هم مظنون شدند و در واقع از هم می‌ترسیدند. هر یک از آن‌ها دربارة پیشرفت آیندة دنیا عقاید مخصوصی داشتند. رهبران کمونیست ظاهراً مبارزات طبقاتی و اصل برابری تمام انسان‌ها سهیم بودن در مالکیت و عدم تمرکز قدرت در حکومت مرکزی را دنبال می‌کردند و می‌خواستند که انقلاب و نظام کمونیستی همه‌جاگیر شود. در حالی که آمریکاییان که پیرو نظام سرمایه‌داری بودند، کشورهای کمونیستی را زندان بزرگی می‌دانستند و هدف آن‌ها جلوگیری از گسترش کمونیسم بود. آن‌ها از حملة دیگری واهمه داشتند و همین، طرز تفکر جنگ سرد را به وجود آورد. ارتش آمریکا به بهانة جلوگیری از پیشروی‌های روسیه در اروپای غربی ماندگار شد. آمریکا ثروتمندترین قدرت جهانی بود و می‌توانست سلاح و لشکر برای دفاع از کشورهای اروپای غربی در اختیار آن‌ها بگذارد و مهم‌تر از همة آن‌ها تنها کشوری بود که قوی‌ترین سلاح شناخته شده یعنی بمب اتم را در اختیار داشت. گرچه روسیة شوروی سربازان بیشتری در اختیار داشت ولی هیچ‌گاه جرأت حمله به خود نمی‌داد چون آمریکا مدعی بود که می‌تواند تمام شهرهای روسیه را به وسیلة این بمب با خاک یکسان کند.
«هاری ترومن» رئیس‌جمهور آمریکا نیز کمونیسم را نیروی اهریمنی می‌دانست که قادر بود آزادی فردی را سرکوب کند. او در سخنرانی‌هایش به مردم قول می‌داد که در همه جا از «مردم آزاد جهان» حمایت کند و این خود یک شگرد سیاسی آمریکا به شمار می‌رفت. طرح مارشال نیز که توسط وزیر خارجة آمریکا اعلام شد، نیز همچون کمربندی تعدادی کشور غیرکمونیستی را که جزء پرده آهنین کمونیسم نبودند، در برگرفت بعد هم ناتو یا پیمان آتلانتیک شمالی را تشکیل دادند که مرکز آن فرانسه بود. قبل از سال 1951 جنگ کره پیش آمد که آمریکا به نفع کرة جنوبی در برابر کرة شمالی ظاهراً برای جلوگیری از تسلط کامل کمونیست‌ها بر تمام خاک کره به عنوان نیروهای سازمان ملل وارد جنگ شد و حتی تا مرز چین پیش رفت. فرماندة آمریکایی نیروهای سازمان ملل که ژنرال مک آرتور قهرمان جنگ جهانی دوم بود قصد داشت پایگاه‌های جنگی چین را در منچوری بمباران کند. اوضاع بسیار بحرانی شد و مجدداً بحث درگیری با شوروی و استفاده از بمب اتم مطرح شد اما به دستور «ترومن» ژنرال مک آرتور را اخراج کردند و مذاکرات صلح در سال 1952 آغاز شد.
آمریکایی‌ها توانستند از جنگ سرد آسیا، برای خود کشورهای دوست به دست آورند و در برابر گسترش کمونیسم از منطقه دفاع کنند به این اتحاد عنوان سازمان پیمان جنوب شرقی آسیا یا «سیتو» اطلاق شد و آمریکا‌یی‌ها با کشورهای خاورمیانه در این مورد متحد شدند. منظور اصلی آن بود که دور مرزهای جنوبی شوروی یک سلسله پایگاه‌های نظامی ساخته شود تا از گسترش کمونیسم به جنوب جلوگیری کنند و از مخازن نفت که مورد نیاز کشورهای غربی بود، حفاظت کنند.

سینمای علمی ـ تخیلی در دهة 1950

سینمای علمی ـ تخیلی در دهة 1950 از رونق خاصی برخوردار بود. این گونة سینمایی که از ابتدای پیدایش سینما ساخته می‌شد به دلیل هزینة اندک و تمهیدات سینمایی ارزان تا سال‌های 1970 فیلم‌های درجه دوم سینما یا فیلم‌های رتبة (ب) محسوب می‌شد و تهیه‌کنندگان برای تولید آن‌ها بر یکدیگر پیش‌دستی می‌کردند. این فیلم‌ها در سال‌های دهة 1950 چند مضمون ثابت را دنبال می‌کرد: یکی مسافرت فضایی بود که در دنیای واقعی با موشک ساخته شده توسط «ورنر فن براون» در جنگ جهانی دوم، امکان آن ایجاد گردید.
دومین مضمون به رسمیت شناختن اهمیت انسان در جهان، و بالاخره پایان کار دنیا و نابودی دنیا در صورتی که بشر به طریقی از جمله آزمایش‌های اتمی، در تخریب آن بکوشد. البته قضیة مک‌کارتیسم و جنگ سرد بین شرق و غرب هم در این گونة سینمایی تأثیر خود را باقی گذاشته بود. ترس از بمباران به وسیلة شوروی‌ها دائماً به عنوان یک اهرم تهدیدکننده از طریق مطبوعات، رادیو و اختراع جدید آن سال‌ها یعنی تلویزیون تکرار می‌شد. فیلم‌های علمی ـ تخیلی نیز با داستان‌هایی از حملة بیگانگانی فضایی به کرة زمین فضای جامعه را دچار وحشت می‌کردند. در فیلمی به نام «مریخ، سیارة سرخ» (1952) یک دانشمند با تحقیقات خود به کشف جامعه متمدن و پیشرفته‌ای بر روی کرة مریخ نائل می‌شود. و پی می‌برد این سیاره به وسیله شخص خداوند اداره می‌شود. ضمناً در این فیلم می‌بینیم که کرة زمین به خاطر نوعی تجدید حیات مذهبی از میان رفته است و مردم شوروی دولت کمونیست و ملحد خود را سرنگون ساخته‌اند. ولی چنانچه اشاره شد درون‌مایه اصلی فیلم‌های علمی ـ تخیلی در آن دوره یکی پایان کار دنیا و دیگری فاجعة انفجار بمب اتم بود.
ارائة تصویری از آینده با شکلی داستانی و جذاب از آینده یکی از شگردهای غرب به ویژه آمریکاست. آن‌ها با استفاده از عناصر تخیل و هیجان و شگفتی می‌خواهند به خواننده و تماشاگر بقبولانند که آینده آن‌گونه که آن‌ها ترسیم می‌کنند، خواهد بود. در کلیة آثار مکتوب یا تصویری علمی ـ تخیلی همواره گفته می‌شود که علم و فن‌آوری در آینده به چنان پیشرفت‌های حیرت‌انگیزی می‌رسد که می‌تواند به همه چیز مسلط شود. در این راه معارضه و مبارزه با انسان‌ها مسئله‌ای حل شده است. آن‌ها همواره گفته‌اند که بشر غربی سفید پوست در آینده یکی با عوامل طبیعی و دیگری با مواد و ماشین‌هایی که خود ساخته است مبارزه کرده و درگیر خواهد شد.
طرح و تبلیغات فراوان دربارة جنگ جهانی آینده، خطر بمباران هسته‌ای، انفجار جمعیت، فاجعة گرسنگی، آلودگی محیط زیست و بیماری‌های همه‌گیر و مهلک، در واقع صرفاً برای ترساندن بشر و تحمیل راه‌حل‌های از پیش ساخته و محکم کردن بندهای بندگی و اسارت است. یکی از بحث‌های فرآیند ساختن دنیای جدید از نظر نویسندگان علمی ـ تخیلی، آن بوده که ابتدا باید از شرّ دنیای قدیم خلاص شد و سپس دنیای جدید را به وجود آورد. بنابراین از ابتدا تلاش می‌شد تا از طریق داستان‌پردازی به خلق فاجعه‌های مختلف در ناپایداری منظومة شمسی،‌ لکه‌های سرخ بر روی سیارة مشتری، بازگشت کرة زمین به عصر یخ‌بندان (مانند کتاب دنیا در زمستان، اثر جان کریستوفر) گازهای سمی در فضا، و پرتاب سنگ‌های آسمانی رادیواکتیویته از نقطة نامعلوم به سوی زمین با هدف ایجاد بلاهای زمینی، آزمایش‌های مخرب، ناهنجاری‌های زیست‌محیطی و بالاخره جنگ‌های هسته‌ای ایجاد گردد و بعد تنها اندیشه و فن‌آروی نجات‌دهنده از سوی انسان سفیدپوست غربی ارائه گردد.
پرداختن به نابودی دنیا و بازسازی آن ریشه در سال‌های قبل دارد. یکی از باشکوه‌ترین فیلم‌های علمی ـ تخیلی در دهة 1930 فیلم «چیزهای آینده» به تهیه‌کنندگی الکساندر کوردا است که در سال 1936 با اقتباس از کتابی به همین نام نوشته «هربرت جرج ولز» نویسنده معروف رمان‌های علمی ـ تخیلی توسط «ویلیام کامرون منزیز» در انگلستان ساخته شده است. این فیلم در واقع نوعی پیش‌بینی آینده محسوب می‌شود. هزینه این فیلم اروپایی یک و نیم میلیون دلار بود که در آن زمان رقم بسیار بالایی محسوب می‌شد. داستان فیلم از این قرار است که در ایام کریسمس سال 1940 جنگ جهانی دیگری آغاز می‌شود و به زودی هواپیماها شهر «اوری تاون» را بمباران و ویران می‌کنند. خلبان به نام «جان» نیز به خدمت احضار می‌شود. جنگ سال‌ها ادامه می‌یابد. از سال 1966 بیماری مهلکی شیوع پیدا می‌کند و چهار سال بعد نیمی از سکنة زمین تلف می‌شوند. سپس ویرانه‌های شهر زیر سلطة مرد خبیثی معروف به رئیس قرار می‌گیرد که گه‌گاه مردان تحت فرمانش را برای شکار معدود بازماندگان به تپه‌های اطراف شهر می‌فرستد و امیدوار است که روزی ناوگان هواپیماهای از کار افتادة در اختیارش را به پرواز درآورد و به سرزمین‌های نفت‌خیز دست پیدا کند. روزی هواپیمای عجیبی فرود می‌آید و نمایندة تشکیلاتی از دانشمندان و مهندسان از آن پیاده می‌شود. آن‌ها در نظر دارند جنگ را پایان داده و تمدنی نوین بر پایة فن‌آروی برپا کنند اما رئیس دستور می‌دهد آن را زندانی کنند و بلافاصله نیروی هوایی تشکیلات با بمب‌های گاز صلح سر می‌رسند و ماجرا همچنان ادامه می‌یابد. در این فیلم که حدوداً دو دهه قبل از دهه 1950 ساخته شده فروپاشی جامعه و نتایج حاصله از آن تعریف می‌شود. رئیس بر اثر استعمال زیاد گاز صلح کشته می‌شود و فرد جدیدی که نمایندة دانشمندان است جای او را می‌گیرد و پس از او نیز دیکتاتور دیگری معرفی می‌شود.
در فیلم «پنج» (1951) به کارگردانی «آرک اوبولر» یک بمب اتمی در سال‌های آینده دنیا را به نابودی می‌کشاند. در این میان تنها پنج نفر از ساکنان کرة زمین زنده مانده و تمامی موجودات دنیا سوخته و نابود می‌شوند ولی می‌بینیم که حتی این جامعة کوچک انسانی به خاطر حفظ بقای خود و دیگران نمی‌تواند پایدار بماند. در میان افراد بی‌اعتمادی، تعصب نژادی، حسادت و ویژگی‌های ناشایست دیگری وجود دارد. در پایان داستان تنها یک زن و مرد زنده می‌مانند. این فیلم در آن زمان تأثیر ناراحتی‌های روانی ناشی از نابودی محیط زیست به دلیل بروز یک فاجعة اتمی و ایجاد زندگی دوباره را از بعد روان‌شناسی بررسی می‌کند ولی ضمناً می‌خواهد بگوید که دست به کار شدن کشورهای مختلف در تولید سلاح‌های هسته‌ای موجب بروز چنین فجایعی شده است.
در فیلم «وقتی دنیاها با هم تصادف می‌کنند» (1951 ـ رودولف ماته) که از رمانی علمی ـ تخیلی به همین نام نوشته «فیلیپ وایلی» و «ادوین پالمر» اقتباس شده است، داستان فیلم از آنجا آغاز می‌شود که ستاره‌شناسان کشورهای مختلف حرکات مشکوک و اسرارآمیزی را در میان ستارگان آسمان مشاهده می‌کنند. به خلبان جوانی مأموریت داده می‌شود که تعدادی عکس از پایگاهی در آفریقای جنوبی تا مرکز ستاره‌شناسی آمریکا حمل کند. وی طی این پرواز متوجه می‌شود که یک ستارة سرگردان به زودی با کرة زمین برخورد کرده و آن را نابود خواهد ساخت. تنها امید افراد بشر آن است که گروهی از دانشمندان بتوانند در یک ماهواره مربوط به آن سیاره که بی‌خطر بوده و شرایط زیست‌محیطی مانند کرة زمین را داراست، فرود بیایند. انتخاب افراد و آماده شدن هواپیمای مخصوص بیشتر زمان فیلم را در بر می‌گیرد. در این‌جا نیز تبعیض نژادی، فرماندهی سفیدپوست غربی، و رهبری قهرمان آمریکایی به شدت بر داستان فیلم حاکم است، در حالی که تقریباً نیمی از نمایندگان کشورها و نژادهای مختلف جزء مسافران هواپیما هستند. این هواپیما در واقع حکم کشتی نوح را دارد و از هر موجود زنده‌ای یک زوج انتخاب می‌شود تا با آن همسفر باشد. ولی در هر حال همه باید بپذیرند که تحت سرپرستی یک فرمانده آمریکایی هستند.
فیلم معروف دیگری در سال 1951 به کارگردانی رابرت وایز ساخته می‌شود که در حال حاضر جزو کلاسیک‌های سینمای علمی ـ تخیلی محسوب می‌گردد. این فیلم با عنوان «روزی که زمین از حرکت ایستاد» در تاریخ سینما به دلیل مضامین صلح‌طلب و ضد آزمایش‌های هسته‌ای‌اش شهرت زیادی یافت. بر اساس داستان فیلم یک فدراسیون سیاره‌ای، نماینده‌ای را به همراه روبات بزرگی به زمین می‌فرستد تا به مردم زمین دربارة آزمایش‌های هسته‌ای ویرانگرشان هشدار دهند. سرباز آمریکایی به وحشت می‌افتد و به طرف نمایندة مذکور شلیک می‌کند. روبات تعدادی از سربازان را می‌کشد ولی نمایندة فدراسیون مانع از آن می‌شود که وی، زمین را نابود کند. نماینده که زخمی شده است از بیمارستان نظامی گریخته و در خانة اجاره‌ای زنی پناه می‌گیرد. در آن‌جا به تدریج متوجه می‌شود که تمام مردم زمین بدکردار نیستند. به هر حال چون نمی‌تواند با دولت‌های زمینی ارتباط برقرار کند با متوقف کردن گردش زمین، قدرتش را به آن‌ها ثابت می‌کند. قهرمان داستان در واقع یک موجود برتر فضایی با هوش فوق‌العاده است او مأموریت دارد اهالی کرة زمین را به اخلاق سیاسی و همزیستی مسالمت‌آمیز دعوت کند. او از قدرت فوق‌العاده‌ای نیز برخوردار است مثلاً نیروی برق را در کرة زمین می‌تواند متوقف کند. ولی قدرت اصلی او آن است که سبب شود سیاستمداران و قدرتمندان از درگیری هسته‌ای بپرهیزند و موجب نابودی مردم و کرة زمین نشوند و حتی در صحنه‌ای از فیلم اشاره به مشورت با بزرگ‌ترها دارد و در این‌جا مردی موسفید را که آمریکایی است، نشان می‌دهد و او را مظهر اندیشه و درایت می‌داند.
فیلم «حمله به ایالات متحده آمریکا» (1952 ـ آلفرد ئی.گرین) از جمله فیلم‌هایی است که مانند فیلم «پنج» در خصوص بازماندگان فاجعه‌ای اتمی صحبت می‌کند. این اثر، فیلمی است سیاسی و هدفمند که آغازداستان آن از گفت‌وگوی میان گروهی از اقشار مختلف در خصوص جنگ سرد آغاز می‌شود. بحث آن‌ها به آنجا می‌کشد که اگر قرار باشد یک حملة اتمی از سوی اتحاد جماهیر شوروی سابق به ایالات متحده صورت پذیرد چه باید کرد. هر یک از آن‌ها طرح و برنامه‌ای دارند و تصمیم می‌گیرند تا با یکدیگر حرکت کنند و متحد باشند. ولی جاسوسان شوروی همه‌چیز را متوجه شده و برای نابودی آن‌ها توطئه‌ای طراحی می‌کنند. هر یک از این افراد طی حادثه‌ای در معرض خطر قرار گرفته و بعضی از آن‌ها کشته می‌شوند ولی بعد آشکار می‌شود که همه این‌ها به واسطه تأثیرات هیپنوتیزم بوده و قرار نیست حمله‌ای صورت بگیرد ولی مردم، با هم متحد شده، سعی می‌کنند برای هر جنگی در آینده آماده شوند. آن‌ها با به کار انداختن کارخانجات اسلحه و مهمات‌سازی، جمع‌آوری امکانات و مراجعه به مراکز انتقال خون برای نبرد با دشمن آماده می‌شوند.
این فیلم به وضوح می‌خواهد وحشتی فراگیر را از احتمال حملة اتمی شوروی (سابق) به آمریکا، ایجاد کند. هرچند هدف اصلی آن است که یک زمینة داخلی را برای افزایش بودجه‌های نظامی، بالابردن توان ارتش و انبار کردن اسلحه و مهمات و مهم‌تر از همه آمادگی برای استفاده از سلاح هسته‌ای برای دولت آمریکا هموار گرداند. وگرنه در آن سال‌ها، شوروی سابق حتی اندیشه حملة اتمی به ایالات متحده را نیز در سر نداشت.
در فیلم دیگری به نام «زنان اسیر» (1952) که داستان آن در شهر نیویورک در سال 3000 میلادی اتفاق می‌افتد، ملاحظه می‌کنیم که فاجعة اتمی موجب تغییر شکل موجودات زنده و تبدیل آن‌ها به هیولاهایی دهشتناک شده و آن‌ها به زنان جوان و دختران حمله می‌کنند. این فیلم در واقع نوعی سرگرمی هیجان‌آور ویژة جوانان محسوب می‌شود و قالب طنزآمیزش آن را فیلمی سطحی و غیرجدی نشان می‌دهد
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱:۰۶, ۹/اسفند/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۹/اسفند/۹۰ ۱:۰۸ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #12
آواتار
مهدویّت از دیدگاه مستشرقان


اشاره
از دو قرن پیش. مستشرقان با انگیزه‏های تبشیری و استعماری و در برخی موارد عملی، راهی مشرق زمین گشتند؛ و به جهت ناآشنایی و عدم دسترسی به منابع اولیه، چهره ناقص و نادرستی از تعالیم اسلام ارائه دادند.
برخورد آنان با مهدویت نیز، به دنبال ظهور متمهدیانی چون مهدی سودانی یا مطالعه کتبی مانند مقدمه ابن خلدون بوده، که احادیث مهدویت را مجعول و نادرست می‏شمرد.
البته کسانی چون پروفسور هازی کربن، به جهت آشنایی با مرحوم علامه طباطبایی، به حقایقی در این زمینه است یافته‏اند.



مقدّمه

استشراق، شرق‏شناسی یا خاورشناسی، معادل کلمه Orientalism، از ماده Orient، به معنای شرق. بر اعمالِ مستشرقان در قبال فرهنگِ مشرق زمین اطلاق می‏شود؛ که عناصر زبان. ادبیات، هنر، آداب و رسوم، افکار و عقاید و دیگر عادات و سنن را در بر می‏گیرد.
(1)
اهدافِ مستشرقان متفاوت بوده است: برخی با انگیزه‏های تبشیری و تبلیغ مسیحیّت، برخی با اغراضِ استعماری و به منظور استیلای سیاسی ـ فرهنگی، و گروهی نیز صرفا با انگیزه‏های علمی و به منظور فرونشاندن عطش دانایی، عازم دیار شرق گشته‏اند.
(2)
عمده‏ترین موضوع تحقیق مستشرقان درباره اسلام، قرآن کریم و موضوعات مربوط به آن؛ همچون ترتیب نزول، نحوه جمع آوری و کتابت، ترجمه و تفسیر قرآن بوده است و بیشتر نوشته‏های آنان در این زمینه می‏باشد. چنانکه مهم‏ترین کتاب گلدزیهر، مستشرقِ یهودی الاصلِ آلمانی، «مذاهب تفسیری در میان مسلمانان» است. نولد که، دیگر مستشرق آلمانی، با نگارشِ رساله «تاریخ قرآن» به درجه دکترا نایل آمد و رژی بلاشر، مستشرقِ فرانسوی، اقدام به ترجمه قرآن به این زبان نمود، و کتابِ «در آستانه قرآن» را به نگارش در آورد؛ که توسّط مرحوم دکتر رامیار به فارسی ترجمه شده است.
(3)
از آنجا که عموم مستشرقان، غیر مسلمان و اکثرا مسیحسی یا یهودی بوده‏اند، برخورد آنان با فرهنگِ دینی شرق، یعنی اسلام، واقع بینانه نبوده و در مقالات و کتبی که در زمینه معرفی اسلام و قرآن به نگارش در آورده‏اند، چهره ناقص، نادرست و نازیبایی ارائه کرده‏اند. این پژوهش‏های مکتوب، امروزه در دانشگاههای مختلف اروپا، به عنوانِ مرجع اصلی آموزش و پژوهش، در کرسی‏های اسلام‏شناسی مورد پذیرش واقع شده است.
دانشمندان مسلمان، در برابر جریان استشراق دو موضع متفاوت اتخاذ کرده‏اند: گروهی از سر افراط فعالیت‏های آنان را ستوده و آنان را پایه گذار روش‏های صحیح تحقیق در متون دینی و احیاگر میراثِ بر باد رفته شرق به غرب می‏دانند. در مقابل، گروهی دیگری از دانشمندان، این فعالیت را به شدّت نکوهیده و معتقدند: شرق‏شناسی، طبق یک نقشه از پیش تعیین شده و با هدفِ توهین به مقدسات و تضعیف عقاید مسلمانان، پا به عرصه گذارده است.
امّا انصاف اقتضا دارد که همه را به یک چوب نرانیم و خدمتِ برخی را به واسطه خیانتِ گروهی دیگر، نادیده نیانگاریم. خدماتِ خاورشناسان را در شناسایی، گردآوری، فهرست نگاری و انتشار برخی نسخه‏های خطی اسلامی و خصوصا معجم نگاری الفاظ قرآن، پی‏ریزی شیوه‏های نوینِ پژوهش در متون دینی، که محصولِ تجاربِ آنان در پژوهش‏های علوم انسانی است، بپذیریم و از خیانت برخی از آنان در تحریف، تدلیس، تأویل، رستکاری، زشت‏سازیِ تعالیم قرآنی و استناد به روایات ضعیف، افسانه‏ها، خرافه‏ها، جعلیّات، شایعات و گفته‏های احبار و رهبان، غافل نباشیم.
(4)
در نهمین کنگره بین المللی خاورشناسان، که در سال 1893 میلادی در لندن برگزار گردید، اندیشه تدوینِ دائرة المعارف اسلام به تصویب رسید و گلدزیهر، سرپرستی یک هیأت دوازده نفری را برای انجام این امر به عهده گرفت. اولین مجلّد این مجموعه در سال 1913 م منتشر گردید و چاپ دوم آن، با اصلاح، تکمیل و افزوده‏های بی‏شمار، از سال 1960 م. آغاز شده و در ده جلد کامل می‏شود.
نقص عمده این دایرة المعارف، نادیده گرفتن فرهنگ تشیع و ایران است؛ به گونه‏ای که درباره امام صادق (علیه‏السلام) تنها هجده سطر، درباره ابوذر غفاری، چهار سطر و درباره شیخ طوسی، از بزرگان علمیِ جهان تشیع، سخنی به میان نیامده است.
ترجمه دائرة المعارف اسلام به زبان فارسی، توسط «بنگاه ترجمه و نشر کتاب» آغاز و نخستین دفتر آن در سال 1354 شمسی منتشر گردیدگ امّا پس از انتشار ده دفتر، در سال 1361 متوقف گردید.
(5)

ضرورت پژوهش

در میان تعالیم جاودانی و جهانی اسلام، هیچ یک به اندازه حکومت فراگیر مهدوی، قابلیت ارائه به جهان پر غوغای امروزی را ندارد. حکومتی که حتی برای غیر مسلمانان نیز عدالت و امنیت را به همراه دارد.
امّا جای بسی تألیف است که این اندیشه والا و گیرای مکتب اسلام، کمتر از دیگر موضوعات دینی، به اندیشمندان امروزی معرفی گردیده است؛ البته آن هم به شکلی ناقص یا نادرست؛ زیرا آشنایی جهان غرب با اسلام، عموما به واسطه مقالات یا کتب مستشرقان بوده است؛ که خود اطلاع درستی از این مکتب آسمانی نداشته‏اند. با توجه به ضرورت عرضه اندیشه مهدوی در جهان معاصر، هدفِ این مقاله، باز کاوی دیدگاه مستشرقان در این موضوع است؛ تا آنان که قدم در این مسیر می‏گذارند، با نگاه درستی به گذشته، آینده را رقم زنند.

مدخل

موضوع مهدویت، از زوایای مختلف مورد کاوش پژوهشگران غربی قرار گرفته است. برخی از آنان در بررسی تاریخ مسلمانان، از صدر اسلام تاکنون، به کسانی برخورده‏اند که با نام مهدی قیام کرده و حکومت تشکیل داده‏اند؛ همچون حکومت فاطمیون در مصر، که سر سلسله آن المهدی باللّه است یا قیامِ مهدی سودانی در قرن نوزدهم میلادی، در برابر سلطه انگلیس بر این کشور.
برخی دیگر در بررسی عقاید شیعه، به موضوع غیبت امام مهدی (علیه‏السلام) و انتظار ظهور او برخورده و این موضوع را از جنبه‏های مختلف مورد بررسی قرار داده‏اند؛ مانند پروفسور کُربُن، که بخشی از پرسش‏های او از مرحوم علامّه طباطبایی در این باره است.
برخی نیز در مقام مقایسه میان ادیان آسمانی، موعود گرایی را یکی از وجوه مشترک ادیان دانسته و از این زاویه به بیان تفاوت‏های موعودِ اسلام با موعود دیگر ادیان پرداخته‏اند.
بررسی همه موارد فوق، با توجه به اندک بودن منابع در دسترس، کاری دشوار است. در زبان فارسی تنها یک کتابِ صد صفحه‏ای به تحقیق در این باره پرداخته است؛ که متأسفانه نیمه اوّل آن هم، ربطی به موضوع ندارد.
(6)
نویسنده این سطور قصد دارد در حدّ توان و بضاعتِ خود، راهی گشوده و گوشه‏هایی از دیدگاه مستشرقان درباره مهدویت را برای خوانندگان عزیز باز نماید.

قیام مهدی سودانی

در سال 1834 م. فردی به نام محمداحمد سودانی، خود را مهدی موعود خواند و با ارتش انگلیس و مصر، که کشور سودان را به اشغال خود در آورده بودند، به جنگ و مبارزه برخاست. حرکت او نظر جهانیان را به خود جلب کرد و نام او را به اروپا و دیگر نقاط غرب رسانید.
«دار مستتر»(7)، شرق‏شناسی یهودی الاصل فرانسوی، این حرکت را موضوع پژوهش خود قرار داد و اعتقاد به مهدویت در اسلام را بررسی نمود. او حاصل کار خود را طی کنفرانس‏هایی که در تالار سور بن پاریس، در حضور جمع کثیری از مردم فرانسه برگزار گردید، عرضه داشت. بعدها گفتارهای او به شکل کتابی مستقل با نام «مهدی از صدر اسلام تا قرن سیزدهم» منتشر شد، که به فارسی نیز ترجمه شده است.
(8)
او می‏گوید:
«آیا می‏دانید که محمّد (صلّی‏الله‏علیه‏وآله‏وسّلم)، شریعت خود را چگونه بنیان نهاد؟ هنگامی که او ظهور کرد، در عربستان، علاوه بر شرک ملی باستانی، سه دیانت بیگانه موجود بود: آیین یهود، دیانت عیسوی و کیش زردشت.
نکته مشترکی که در این سه دیانت یافت می‏شد. عبارت از اعتقاد به یک وجود مافوق الطبیعه بود، که بایستی در آخر الزمان ظهور کند و نظم و عدالت از دست رفته را به جهان باز گرداند و مقدمه خلود و سعادتِ دائم انسان را فراهم سازد.»
(9)
وی اضافه می‏کند:
«این اعتقاد که نخست در دیانت یهود بوده و عیسویت را به وجود آورده است، فقط وقتی در دیانت یهودان و عیسویان به صورت نهایی درآمد که تحت تأثیر اساطیر ایرانی واقع شد... مسلمانان در خصوص اعتقاد به ظهور منجی، اصول عیسویان را پذیرفته‏اند.»
(10)
دار مستتر در مورد تولد این موعود می‏گوید:
«حسن (علیه‏السلام) که امام یازدهم بود، پس از مرگ خود پسری شش ساله باقی گذاشت، به نام محمد. خلیفه آن پسر را در شهر حلّه، نزدیک خود، به زندان افکنده بود، وی در 12 سالگی غایب شد. چون او تنها باقیمانده نسب مستقیم پیامبر بود، عامّه چنین نتیجه گرفتند که این کودک در ساعتی که بخواهد ظهور خواهد کرد.»
(11)
این عبارات بیانگر آن است که از دیدگاه این مستشرق فرانسوی، مهدویت و موعودگرایی، افسانه و اسطوره‏ای است که از آیین یهود و مسیحیت دارد. اسلام شده و شیعیان ایرانی، آن را با اساطیر ایرانی بال و پر داده و بزرگ کرده‏اند.
در حالی که امثال مهدی سودانی، که در این کشور ادعای مهدویت داشته‏اند، نه شیعه بوده‏اند و نه ایرانی! بلکه روایاتی از رسول خدا (صلّی‏الله‏علیه‏وآله‏وسّلم) در باره ظهور فردی که در آخرالزمان، به مبارزه با ظلم و ستم برخیزد و قسط و عدل را بر جهان حاکم گرداند، به قدری در کتب روایی اهل سنّت وارد شده است، که حتّی متعصّب‏ترین گروه‏های سنّی در برابر شیعه، یعنی وهّابیّت، روایات در این باره را غیر قابل انکار می‏دانند.
شیخ عبدالعزیز بن باز، مفتی اعظم عربستان، در یک سخنرانی که متن ان در مجلّه الجامعة الاسلامیة به چاپ رسیده است، به دنبال سخنرانیِ شیخ عبدالمحسن العباد، قائم مقام ریاست دانشگاه اسلامی مدینه، در موضوع مهدویّت، چنین می‏گوید:
«همان طور که اهل علم تبیین کرده‏اند، مسأله مهدی، آشکار و روشن و احادیث درباره آن، فراوان، بلکه متواتر و مستحکم است و از اهل علم افراد زیادی تواتر آن را بازگو کرده‏اند، به تواتر معنوی، که دلالت دارد این شخصِ موعود، مسأله‏اش ثابت و خروجش حقّ است. او از الطاف خدای عزوجل به این امّت در آخر الزمان است، که ظهور می‏کند و داد و حقّ را بر پا می‏دارد و از ظلم و بیداد جلوگیری می‏کند؛ و خداوند به وسیله او سایه لوای حق را بر این امّت، در راه عدالت. هدایت و راهنمایی مردمان، می‏گسترد.»
(12)
البته بن باز در مورد اینکه مهدی (علیه‏السلام) یکی از دوازده خلیفه پیامبر باشد، تردید کرده و می‏گوید:
«در مورد گفته حافظ اسماعیل بن کثیر، در تفسیر خود در سوره مائدة، هنگام بیان اسامی نُقَبا، و اینکه مهدی می‏تواند یکی از امامان دوازده‏گانه باشد، جای تأمل وجود دارد؛ زیرا پیامبر (صلّی‏الله‏علیه‏وآله‏وسّلم) فرمود: این امّت مادام که دوازده خلیفه بر آنان حکومت دارند، که همگی شان از قریش هستند، همچنان پایدار خواهد بود.
این فرموده او دلالت دارد که دین در زمان آنان استوار و احکام خدا جاری و حق فائق است و این امر، فقط بیش از انقراضِ دولت امویان بود و پس از آنان اختلافاتی بروز کرد که مردم دچار دو دستگی شدند و مصیبت بر سر مسلمانان فرود آمد...
به نظر من مراد از دوازده خلیفه، خلفای چهارگانه، معاویه و فرزندش یزید و سپس عبدالملک مروان و چهار فرزندش و عمر بن عبدالعزیز می‏باشد؛ که اسلام در زمان آنان گسترش یافت و دین پایدار گردید و حق آشکار شد.»
(13)
با وجود این، شاید مستشرقانی همچون دار مستتر در این قضاوت خود معذور باشند؛ زیرا وقتی افرادی چون ابن خلدون، مهدویت را زیر سؤال برده و در صحّت روایات آن شکّ می‏کنند، دیگر از پژوهشگران غربی غیرمسلمان چه انتظار!
ابن خلدون در فصل پنجاه و دوّم از کتاب مقدمه خود، ذیل عنوانِ «فی امر الفاطمی و ما یذهب الیه الناس فی شأنه» ابتدا چنین می‏گوید:
«اعلم انّ فی المشهور بین الکافة من اهل الاسلام علی ممّر الاعصار انّه لابدّ فی آخر الزّمان من ظهور رجل من اهل البیت یؤیّد الدّین ویظهر العدل ویتبعه المسلمون ویستولی علی الممالک الاسلامیّه ویسمّی بالمهدیّ ویکون خروج الدّجال وما بعده من اشراط السّاعة الثابته فی الصحیح علی اثره وانّ عیسی ینزل من بعده فیَقتل الدّجال او ینزل معه فیساعده علی قتله ویَأتمّ بالمهدیّ فی صلاته...
(14)


بدان که مشهور در میان عموم مسلمانان در طول زمان این بوده که در آخر الزمان، مردی از اهل بیت ظهور می‏کند که دین را تأیید و عدالت را حاکم می‏گرداند؛ مسلمانان از او پیروی می‏کنند و او بر همه کشورهای اسلامی مستولی می‏شود.
نام او مهدی است و از شرایط ظهور او قیام دجّال است، که در روایات، صحیحه مطرح شده است و عیسی نیز پس از او نازل می‏شود و دجّال را می‏کشد و یا در کشتن او مساعدت می‏کند؛ و در نماز به مهدی اقتدا خواهد کرد.»
ابن خلدون، سپس روایات مربوط به مهدی (علیه‏السلام) را از کتب بزرگان اهل سنّت نقل نموده و یک یک آنها را مودر نقد و طعن قرار می‏دهد؛ از مهم‏ترین دلایل طرد و ردّ روایت نزد او، حضور یکی از رجال شیعه در سلسله سند روایت است.
البته کسانی مانند احمد کسروی نیز مهدویت را زیر سؤال برده‏اند. او در دو کتابِ «شیعی‏گری» و «بهایی‏گری» در این باره می‏نویسد:
«مهدی‏گری افسانه است... اگر در ادیان دیگر هم منتظر منجی هستند؛ آنها نیز افسانه است.»، «بی‏گمان در زمان بنیان گزار اسلام، سخنی از مهدی در میان نبوده و نباید می‏بود.» «مهدویت را ایرانیان بین مسلمانان انداخته‏اند.» و «امام حسن عسکری (علیه‏السلام) فرزندی نداشته؛ و چگونه می‏شود کسی فرزندی داشته باشد، و کسی از آن آگاه نباشد.»
(15).
گلدزیهر
(16) نیز. که از بنیان‏گذارانِ استشراق و بزرگان این امر است، در کتابِ «العقیدة والشریعة فی الاسلام»، که مبنای بسیاری از نوشته‏های مستشرقان پس از او قرار گرفته، چنین می‏نویسد:
«اندیشه مهدی، که در اصل به عناصر یهودی و مسیحی بر می‏گردد، بعضی ویژگی‏های سائوشیانت زردشتی به آن اضافه شد. چنانکه اذهان خیال پردازان نیز به آن مطالبی افزود؛ و عقیده به مهدی، مجموعه‏ای از اساطیر شد...
آنان احادیثی را به پیامبر (صلّی‏الله‏علیه‏وآله‏وسّلم) نسبت دادند که اوصافِ دقیق مهدی (علیه‏السلام) در آن تصویر شده بود؛ در حالی که این احادیث به هیچ وجه در تألیفاتی که احادیث صحیح را جمع‏آوری کرده، نیامده است.»
(17)
مارگلی یوت
(18) نیز در مقاله‏ای تحت عنوانِ «مهدی»، در یکی از دائرة المعارف‏های غربی(19)، چنین می‏نویسد:
«احادیث را هر گونه هم تفسیر کنند، دلیل قانع کننده در دست نیست که تصور کنیم پیامبر اسلام، ظهور یک مهدی را برای احیا، تحقق، اکمال و تقویت اسلام، لازم و حتمی شمرده باشد.»
(20).
در مقابل این گروه از مستشرقان، که مهدویت را اسطوره و افسانه پنداشته‏اند، برخی دیگر از مستشرقان، با نگاه مثبت به آن نظر کرده‏اند و نه تنها آن را اسطوره نمی‏خوانند، بلکه از نقاط مثبت تفکر اسلامی و خصوصا شیعی می‏دانند؛ که به دو نمونه از این دیدگاه اشاره می‏کنیم:
ماربین، مستشرق آلمانی، در کتاب خود «سیاست اسلامی»، در پایان فصل هفتم، در مورد فلسفه مذهبِ شیعه می‏گوید:
«از جمله مسائل بسیار مهم اجتماعی که همواره می‏تواند موجب امیدواری و رستگاری گردد، همانا اعتقاد به وجود یک حجّت در هر عصر و انتظار ظهور اوست.
شیعه عقیده دارد که انسان چون به هنگام شب در بستر می‏رود، باید به این امید بخوابد که صبح هنگام، چون از خواب برخیزد و ببیند که حجت عصر ظهور کرده است، در تأیید او آماده باشد؛ و عقیده دارند که همه مردم و دولت‏های روی زمین تابع او و تحت حکومت آنها خواهند بود.
گویا فرد فرد شیعه، به امید ترقی و عالم‏گیری و اقتدار مذهب خود، هر صبح از خواب بر می‏خیزد. شیعه، مجتهدین را نوّاب عام حجّت عصر می‏دانند. و البته بر دانشمندان علوم اجتماعی روشن است که اگر همچو عقیده‏ای در میان فرد فرد ملّتی گسترش یافته و رسوخ کند، ناچار روزی اسباب طبیعی آن، برای آنان فراهم خواهد آمد.
یأس و حرمان، عامل همه گونه نکبت و ذلّت است و ضدّ آن، پشت‏گرمی. امیدواری و قوّت قلب از روی اعتقاد، مایه فلاح و نجات می‏گردد.»
این مستشرق آلمانی، در ادامه نوشته خود، پیشکویی جالبی کرده و می‏گوید:
اعتقادات مذهبی در ملل مشرق زمین، تا دو قرن دیگر کاملاً اثرات خود را خواهد بخشید؛ و می‏توان گفت که در این مدت و با این همه جمعیت و اسباب طبیعی. شیعه پیشرفت محیّر العقولی نموده و از حیث عدّه، نیرو و قدرت، مقام اول را حائز خواهد شد؛ و حتی اگر آثار اعتقادات مذهبی را از بین برود. شیعه دارای آن سرمایه‏ای خواهد بود که ماورای قوای طبیعی، شوکت، اقتدار، قوت و حکومت خود را در عالم نگه دارد.»
(21)
علاوه بر ماربین، دیگر مستشرقِ بزرگ آلمانی، فان فلوتن، در کتاب خود، تحت عنوان «تاریخ شیعه و علل سقوط بنی‏امیّه» در این باره می‏گوید:
«مسیح ناجی، در میان شیعیان معروف و مشهور است. او ملقّب به مهدیّ است. البته این لقب، در آغاز یکی از القاب شَرف بود؛ ولی دیری نپایید که مخصوصِ آن ناجی از اهل بیت گردید؛ چنانکه اعتقاد به ظهور مهدی و انتظار او، در بدو امر مختص به آل بیت نبود و فکر مهدیِ منتظر چنان در میان اهل سنّت شیوع یافت که فکر مهدی‏های دیگر را به کلّی از ذهن آنان خارج ساخت؛ و بدون شک، پیشگویی راجع به این امر و انتظار ظهور ایشان. از نفوس مسلمانان بیرون نرفته است.»
(22)
اکنون با نگاهی به مباحثاتِ پروفسور هانری کربن، مستشرق بزرگ فرانسوی و استاد دانشگاه سور بن پاریس، با مرحوم علامه طباطبایی، با دیدگاه این استاد فلسفه و کلام مسیحی در موضوع مهدویت آشناتر می‏شویم. البته این دیدگاه محصول سالها مراوده علمی و مجالست او با مرحوم علامه می‏باشد؛ چنانکه دکتر سید حسین نصر در مقدمه کتابِ «شیعه در اسلام»، تألیف مرحوم علامه، می‏نویسد:
«سالیان دراز، هر پاییز، بین ایشان و استاد هنری کربی، مجالسی با حضور جمعی از فضلا و دانشمندان تشکیل می‏شد؛ که در آن مباحثی حیاتی درباره دین و فلسفه و مسائلی که در جهان امروز با آن روبرو می‏شود، مطرح می‏شد و این جلسات نتایج بسیار مهمی به بار آورده است... حتی می‏توان گفت که از دوره قرون وسطی، که تماس فکری و معنوی اصیل بین اسلام و مسیحیت قطع شد، چنین تماسی بین شرق اسلامی و غرب حاصل نشده است.»
(23)
و در بخش دیگری از این مقدمه می‏افزاید:
«غرب، تاکنون دو بار با اسلام تماس مستقیم داشته است؛ با اعراب در اندلس و با اَتراک در شرق اروپا؛ و در هر دو مورد، تماس با اسلام سنّی بوده است در برخی مواردِ محدود، با اسلام شیعی؛ آن هم از نوع اسماعیلی! مغرب زمین هیچ گاه با عالم تشیع، بخصوص ایران شیعی، تماسی نداشته است... و تشیّع، چنانکه هست، در خارج از جهان پیروان آن، شناخته شده نیست. از این رو مستشرقان همواره تشیع را یک «بدعت» در اسلام و حتی برخی آن را اختراع عده‏ای از دشمنان اسلام دانسته‏اند.»
(24)
مشروح مذاکراتِ دکتر کربن و مرحوم علامّه طباطبایی، هم در سالنامه مکتب تشیع سال 1339 به چاپ رسیده و هم به طور مستقل، تحت عنوانِ «ظهور شیعه»، منتشر گردیده است.
البته باید توجه داشت که پروفسور کربن، بیشتر به عرفان و حکمت اسلامی نظر کرده و موضوع مهدویت را نیز از دیدگاه معنوی آن مورد پرسش قرار داده است. از این رو پرسش خود را از مرحوم علامه چنین مطرح می‏کند:
«تصوّر امام غایب، چه اثری در تفکر فلسفی و اخلاق و روی هم رفته زندگانی معنوی انسان دارد؟ آیا با تعمقی جدید در این تصور اساسی، مذهب تشیّع نمی‏تواند به دنیای امروز یک غذای جدید روحی، برای احیای فلسفه و مبدأ نیرومندی برای زندگی معنوی و اخلاقی ببخشد؟ نیرویی که تاکنون در تقدیر مانده است.»
(25)
مرحوم علامه طباطبایی در پاسخ به چنین سؤالی، پاسخی مبسوط ارائه می‏کنند، که مقدمه آن بسیار جالب است. ایشان در ابتدا می‏فرمایند:
«استفاده معنوی از «مهدی» (علیه‏السلام) پس از گذشت دو قرن و نیم از هجرت پیامبر (صلّی‏الله‏علیه‏وآله‏وسّلم) آغاز نمی‏شود؛ بلکه پیامبر اسلام با بیان صریح و اخبار قطعی به آمدن مهدی موعود، آن حالت معنوی را که با اعتقاد به «مهدی» در باطن یک مسلمان واقع بین جلوه‏گر می‏شود، در نفوس عموم اهل اسلام به وجود آورده است.
تصور ظهور مهدی، در ردیف تصور وقوع قیامت می‏باشد. چنانکه اعتقاد به پاداش عمل، یک نگهبان داخلی است؛ که به هر نیکی امر و از هر بدی نهی می‏کند. همچنین اعتقاد به ظهور مهدی، نگهبان دیگری است. که برای حفاظتِ حیات درونی پیروان واقع بین اسلام گماشته شده است.»
(26)
پروفسور هانری کربن، در کتاب خود تحت عنوان «تاریخ فلسفه اسلامی»، به این مباحثاث و مذاکرات اشاره نموده و دریافت‏های خود را از نوع تفکر و فلسفه شیعه بیان داشته است.
او در باره فلسفه غیبت امام زمان (علیه‏السلام) چنین می‏نویسد:
«جلوه ظهور او بر مردم، همان مفهوم تهذیب و تجدید عالم روحانی آنان است و در نتیجه همان مفهوم عمیق اندیشه‏ای است که شیعه از غیبت و ظهور امام دارد.
مردم شایستگی خود را برای دیدن امام از دست می‏دهند؛ آنگاه خود بین امام و خویشتن حجاب می‏گردند؛ ز یرا وسیله تجلّی و مشاهده را؛ یعنی معرفتی که از راه قلب حاصل می‏شود، از دست می‏دهند، یا آن را فلج ساخته و از کار می‏اندازند. پس تا وقتی که مردم مستعدّ شناسایی و معرفت امام نگردند، سخن گفتن از ظهور امام غایب، هیچ معنی نخواهد داشت.»
(27)
این فیلسوف فرانسوی، اعتقاد شیعه به مهدویت و تفاوت آن از دیگر موعود گرایی‏ها در مکاتب دیگر را چنین بیان می‏دارد:
«به عقیده من، مذهب تشیع تنها مذهبی است که رابطه هدایت الهی را میان خدا و خلق همیشه زنده نگه داشته و به طور مستمر و پیوسته ولایت را زنده و پا بر جا می‏گذارد. مذهب یهود، نبوت را، که رابطه‏ای است واقعی میان خدا و عالم انسانی، در حضرت کلیم ختم کرده و پس از آن به نبوت حضرت مسیح و حضرت محمّد (صلّی‏الله‏علیه‏وآله‏وسّلم) اذعان ننموده و رابطه مزبور را قطع می‏کند و نیز مسیحیان در حضرت عیسی متوقف شدند و اهل سنّت از مسلمانان نیز در حضرت محمّد (صلّی‏الله‏علیه‏وآله‏وسّلم) توقف نموده و با ختم نبوت در ایشان، دیگر رابطه‏ای میان خالق و خلق، موجود نمی‏دانند.
تنها مذهب تشیع است که نبوت را با حضرت محمد (صلّی‏الله‏علیه‏وآله‏وسّلم) ختم شده می‏داند؛ ولی ولایت را، که همان رابطه هدایت و تکمیل می‏باشد، بعد از آن حضرت و برای همیشه زنده می‏داند؛ رابطه‏ای که از اتصال عالم انسانی به عالم الوهی حکایت می‏کند؛ به واسطه دعوت‏های دینی قبل از موسی و دعوت دینی موسی و عیسی و محمّد (صلوات‏اللّه‏علیهم‏اجمعین)؛ و بعد از حضرت محمّد (صلّی‏الله‏علیه‏وآله‏وسّلم) به واسطه همین رابطه ولایت، جانشین وی (به عقیده شیعه) زنده بوده و هست و خواهد بود و این حقیقتی است زنده؛ که هرگز نظر علمی نمی‏تواند آن را از خرافات شمرده و از لیست حقایق حذف نماید.
به عقیده من، همه ادیان بر حق بوده و یک حقیقت زنده را دنبال می‏کنند و همه ادیان در اثبات وجود این حقیقت زنده مشترکند. اری! تنها مذهب تشیع است که به زندگی این حقیقت، لباس دوام و استمرارپوشانده است.»
(28)
شاید مهم‏ترین انتقاد به تحقیقات کربن، عدم توجه او به بُعد اجتماعی ظهور حضرت حجّت (علیه‏السلام) و قرار گرفتنِ دوران، غیبت میان دو حادثه بزرگ عاشورا و ظهور و قیام بالسیّف مهدی (علیه‏السلام) است. بی‏تردید نمی‏توان در کنار عروج عرفانی شیعیان، که کربن بدرستی از آن به عنوان یکی از شروط اساسی توفیق دیدار معصوم یاد می‏کند، از وجه اجتماعی و مبارزه فراگیر آن امام با ظلم سیاسی، اقتصادی و فرهنگی صاحبان، زور و زر و تزویر چشم پوشید و خروج عاشقانه ابا عبداللّه (علیه‏السلام) را برای اصلاح اجتماعی امّت جدّش، که فرهنگی فاسد در کالبد آن دمیده شده بود، به فراموشی سپرد و از عنصر سیاسی این هر دو قیام صدور ذیل اسلام، چشم به غفلت پوشید.
(29)

پی نوشتها:

1. بهاء الدّین خرمشاهی، دانشنامه قرآن و قرآن پژوهی، ج 2، ص 2046، چاپ اول، تهران، 1377.
2. محمد ابراهیم روشن ضمیر، درآمدی بر معرفی مستشرقان و قرآن‏پژوهی، مجلّه پژوهش‏ها، شماره ـ ص 191.
3. دانشنامه قرآن و قرآن پژوهی، ج 2، ص 2048.
4. مجلّه پژوهش‏ها، شماره ـ، ص 197.
5. دائرة المعارف تشیع، مقدمه ج 1، ص 15، تهران بنیاد طاهر، 1366. (به نقل از مجله پژوهش‏ها، ص 205).
6. عنوان این کتاب، «ذهنیّت مستشرقین، پژوهش در اصالت اندیشه مهدویت و نقد گفتار شرق شناسان» می‏باشد، که پیش از انقلاب، با نام مستعار «حسین منتظر» و پس از انقلاب. با نام عبدالحسین فخّاری، توسط نشر آفاق منتشر گردیده است.
7. .Darmesteter
8. ترجمه محسن جهانسوز، کتاب‏فروشی ادب، خرداد 1317.
9. مهدی در سیزده قرن، تألیف‏دار مستتر، ترجمه محسن جهانسوز، صص 5 و 6. (به نقل از مصلح جهانی، تألیف سید هادی خسروشاهی، ص 58).
10. همان، ص 6، (به نقل از کتاب ذهنیت مستشرقین، ص 58).
11. همان، ص 37.
12. سیدهادی خسروشاهی، مصلح جهانی و مهدی موعود از دیدگاه اهل سنّت، ص 151، انتشارات اطلاعات، چاپ دوم، 1374.
13. همان، ص 154.
14. ابن خلدون، مقدمه، ص 311، دارالکتب العلمیّه، چاپ چهارم، بیروت.
15. ذهنیت مستشرقین، ص 55.
16. Goldziher، (1921 ـ 1850).
17. گلدزیهر، العقیدة و الشریعة فی الاسلام، ترجمه محمد یوسف موسی، علی حسن عبدالقادر، عبدالعزیز عبدالحق، چاپ دوم، 1959، مصر، دارالکتب الحدیثه و بغداد، مکتبة المثنّی، ص 93. (به نقل از ذهنیت مستشرقین، ص 60).
18. .Margoliought
19. Encyclo Paedia of Reliqion and Ethies, Vol. VIII Edit by: S.Hasting. Latest edit, Edinbougn, New York, 1964, P337.
20. ذهنیت مستشرقین، ص 59.
21. مصلح جهانی، ص 77.
22. همان، ص 65.
23. شیعه در اسلام، علامه سیدمحمد حسین طباطبایی، دارالکتب الاسلامیه، 1348، ص ز.
24. همان، ص ب.
25. مجله مکتب تشیع، سالانه 2، ص 72.
26. همان، ص 88.
27. امین میزرایی، امام عصر از منظر پروفسور هانری کربن، موعود شماره 14، ص 40.
28. ظهور شیعه، مجموعه مصاحبه‏های استاد علامه طباطبایی و پروفسور هانری کربن، ص 7.
29. موعود شماره 14، ص 41.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۳:۲۲, ۱۰/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #13
آواتار
نگاه غرب به معنا و مهدویت


شمار بی‏سابقه‏ای از مردم انگلیس که اکثریت آنان را زنان تشکیل می‏دهند در نتیجه شکاف عمیق میان کلیساهای کاتولیک و پروتستان، هر روزه به اسلام می‏گرایند. تعداد چشم‏گیر افرادی که هر روزه به اسلام روی می‏آورند سبب شده تا این دین به‏طور سریعی به عنوان مکتب عقیدتی حائز اهمیتی در این کشور به شمار آید. به عقیده «رز کندریک»، یک معلم تعلیمات دینی دبیرستان «هال» در انگلیس و نویسنده کتاب تحلیلی بر قرآن کریم در بیست سال آینده تعداد افرادی که به اسلام گرایش پیدا می‏کنند مساوی و یا بالغ بر تعداد مسلمانان مهاجر به کشور انگلیس خواهد بود. وی هم‏چنین بر این عقیده است که: «اسلام همانند مسیحیت، یک دین جهانی است و هیچ ملیتی نمی‏تواند ادعا کند که اسلام منحصر به اوست».
موج گرویدن به دین اسلام علی‏رغم ارائه تصویر و تبلیغات سوء در رسانه‏های غربی، روز به روز در حال افزایش است. در حقیقت گرایش به دین اسلام، از زمان انتشار کتاب سلمان رشدی، جنگ خلیج‏فارس و کشتار مسلمانان در بوسنی، شدت بیشتری پیدا کرده است و گرچه در تبلیغات غرب این‏گونه وانمود می‏شود که دین اسلام حقی را برای زنان قایل نشده و همواره آنان را در محرومیت قرار داده است، تعداد زنانی که روز به روز به اسلام می‏گروند نسبت به تعداد مردان، از افزایش بیشتری برخوردار است. به عنوان مثال در ایالات متحده آمریکا، تعداد زنانی که به اسلام گرویده‏اند چهار برابر مردانی است که در این کشور اسلام را دین خود قرار داده‏اند. بسیاری از تازه مسلمانان انگلیسی از طبقه متوسط جامعه هستند.
تحقیقی که مؤسسه اسلامی شهر «لیستر» انگلستان انجام داده، نشان می‏دهد که اغلب افرادی که به اسلام گرویده‏اند، حدود 30 تا 50 سال سن دارند. البته تعدادی از دانشجویان این کشور نیز به اسلام گرویده‏اند که این خود نشان از عقلانیت دین اسلام دارد. «محمد» یکی از تازه مسلمانان انگلیس می‏گوید: «خورشید اسلام در غرب طلوع خواهند نمود». «عالیه حائری» روان‏شناس آمریکایی که 15 سال پیش به اسلام گرویده است بر این عقیده است که طلوع این خورشید آغاز شده است. وی که مشاور یک مؤسسه انتشاراتی ادبیات مذهبی است، تصریح می‏کند: «غربیان با تحقیق و با چشمان باز به اسلام گرایش پیدا می‏کنند». به عقیده برخی افراد، در نتیجه تقابل و تعامل میان تعالیم مذاهب، افراد در کشورهای غربی با اسلام و آموزه‏های ناب آن آشنایی پیدا کرده و به اسلام روی می‏آورند برخی دیگر، موج تبلیغات منفی علیه اسلام در رسانه‏های غربی را سبب گرایش غربیان به دین اسلام و هر چه کامل‏تر نمودن اطلاعات خود نسبت به این دین می‏دانند.
از طرف دیگر غربیانی که از وضعیت جامعه خود به ستوه آمده‏اند - روی آوردن افراد به جرم و جنایت، اختلافات خانوادگی، مواد مخدر و مصرف مشروبات الکلی - اصول و قوانین مدنی اسلام را سرلوحه زندگی خود قرار می‏دهند. برخی از مستبصرین که قبلاً مسیحی بودند و در نتیجه اختلاف و شکاف میان کلیساهای مسیحیت و نامفهوم بودن واژه‏های تثلیث و مسیح به عنوان پسر خدا، دچار سرخوردگی شده‏اند.
برخی از این افراد نیز از طریق تحقیق و عقل‏گرایی به دین اسلام مشرف شده‏اند. «رز کندرلیک» در این زمینه می‏گوید: «زمانی که در دانشگاه دانشجوی رشته الهیات بودم، بحثهای زیادی در رابطه با ادیان الهی مطرح می‏شد که این خود عامل گرایش من به اسلام بود». «مایمونا» که در یک خانواده مسیحی پرورش یافته است، در سن پانزده سالگی به اسلام مشرف شد. وی پس از بحث و تبادل نظر با زنان راهبه کلیسا و تحقیق درباره آموزه‏های دین مسیحیت، یهودیت، اسلام و آئین بودا و غیره، دین اسلام را به عنوان مکتب عقیدتی خود پذیرفت. «هدی خطاب» نویسنده کتاب زنان مسلمان که ده سال پیش در زمان تحصیل خود در رشته ادبیات عرب به اسلام گرویده است می‏گوید: «مبانی دین مسیحیت همواره در تغییر است و برخی نظرات آن پایه منطقی ندارد؛ اما اسلام همواره در اصول خود همانند به جا آوردن نمازهای پنج‏گانه و یومیه، استوار و قاطع است. نماز سبب می‏شود که مادام خداوند را در نظر داشته باشیم و ارتباط خود را با او قطع نکنیم»
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۹:۰۷, ۱۲/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #14
آواتار
مهدویت ، موضوع بازیهای رایانه‌ای در مغرب زمین


او همان کسی که شیعیان او را مهدی، مسیحیان او را عیسی، زرتشتیان او را سوشیانت و قوم‏های دیگر او را با نام‏های دیگر می‏خوانند. تمامی منتظران ظهور، به مرحله‏ای معتقدند که یک ضد منجی که عصاره تمام شرارت‏هاست و تمامی نیروهای شیطانی را به همراه خود دارد و مهم‏ترین مانع منجی موعود است، ظهور کند و در نبرد نهایی، میان این دو که جنگی بسیار بزرگ و خونین است، منجی موعود به همراه یارانش، به کمک امدادهای الهی، بر لشکر شیطان پیروز می‏شوند. سربازان و یاران منجی، انسان‏هایی با ایمان و نیرومند هستند که خود را از قبل برای چنین روزی آماده کرده‏اند.
کشیش پت رابرتسون (Pat Robertson)، یکی از رهبران صهیونسیم مسیحی می‏گوید: «اکنون آمریکا نماینده خداست در روی زمین؛ برای ظهور مسیح». آری، به اعتقاد آنان، آمریکا یا لااقل رهبران این کشور، پیامبران معصومی هستند که به دنیای پر از گناه فرستاده شده‏اند تا جهان را به سرمنزل مقصود برسانند. جرج بوش اول روز 6 مارس 1992م. در نشست مشترک سنا و مجلس نمایندگان کنگره آمریکا (که بی‏شباهت به سخنرانی جرج بوش دوم در 20 مارس 2001 نبود)، خطابه معروفی ایراد کرد که ضمن آن، سیاست نظم نوین جهانی را اعلام کرد؛ سیاستی که طبق آن نمی‏توان پذیرفت گوشه‏ای از کره زمین از اصول آمریکایی در مورد آزادی‏های فردی و حکومت دموکراتیک معاف باشد؛ سیاستی که طبق آن، برای پیروزی در جنگ علیه تروریسم بین‏المللی، جنگ ایده‏ها و عقاید باید راه انداخت. این نظم نوین جهانی، به قول «فوکویاما» پایان تاریخ اسلام و دریایی فاشیستی برای شنای تروریست‏هاست و به قول «توماس فردمن» تحلیل‏گر سیاسی آمریکایی، اسلام، بزرگ‏ترین دشمن غرب است و جنگ با این دشمن، تنها با ارتش ممکن نیست؛ بلکه باید در مدارس ،کلیساها، مساجد و معابد، به رویارویی با آن پرداخت.
هم اکنون سیر محصولات فرهنگی غرب، برای تحقق بخشیدن به آرمان فوق، راهی بازارهای کشورهای مسلمان شده است؛ محصولاتی که پس از استفاده از آنها، شخص از هویت و فرهنگ خود دل‏زده می‏شود و آمریکا را به عنوان امپراتور صالح دنیای جدید می‏پذیرد و او را عصاره نیروهای خیر عالم تصور می‏کند. یکی از این محصولات فرهنگی که بسیار تأثیرگذار است، بازی‏های رایانه‏ای است که بیشتر سرمایه‏های اجتماعی جهان اسلام را هدف گرفته است.
بیش از دو دهه است که بازی‏های رایانه‏ای وارد بازار شده‏اند. اولین آنها، بازی‏های شرکت آتاری (دستگاه TV GAME)، مانند بازی PONG بود که تنها شامل دو خط، یک توپ و یک زمین، مانند زمین تنیس بود. پس از آن، بازی‏های ویدئویی، سیر تکاملی خود را طی کردند و در اواسط دهه هشتاد، بازی‏ها بیشتر به سمت جنگی (WAR GAME) سوق پیدا کردند که علت آن هم علاوه بر مسائل فنی، جوّ متشنج اواخر دهه 80 آمریکا بود که ناشی از جنگ سرد با شوروی و دیگر برنامه‏های رئیس‏جمهور وقت (ریگان) بود.
پس از پایان جنگ سرد و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، ایالات متحده که خود را بی‏رقیب در جهان یافت، تصور امپراتوری بر دنیا را در سر پروراند و از هر وسیله‏ای برای اثبات و جا انداختن این هدف استفاده کرده است. بازی‏های رایانه‏ای، یکی از این ابزار و وسایل است. در این بازی‏ها، آمریکا، مدینه فاضله و آرمان شهر و نهایت رفاه، صلح و امنیت معرفی می‏شود و نظام فرهنگی آن، تنها سیستمی است که جهان را از خطرات گوناگون حفظ می‏کند. تفکر حاکم بر این بازی‏ها، نشئت گرفته از منجیان متنوع آخر الزمان است که دارای ویژگی‏های منحصر به فردی می‏باشند.

آخر الزمان تکنولوژیک‏

در آخر الزمان تکنولوژیکی، ربات‏ها و ساخته‏های دست بشر به مرحله‏ای از تکامل و هوش می‏رسند که علیه انسان‏ها دست به شورش زده، قصد نابودی نسل بشر را دارند و انسان‏ها نیز توانایی مبازه با آنها را ندارند. در این زمان، یک منجی شجاع که دارای قدرت عشق و ایمان است (خصیصه‏ای که ماشین‏ها از آن بی‏بهره‏اند)، با آنها به مبارزه بر می‏خیزد و پس از نبردهای طولانی و سخت، نسل بشر را نجات می‏دهد؛ مثلاً شما در بازی «ماتریکس» (ENTER THE MATRIX) به همراه یک گروه از آرمان شهری به نام زایون (ZION)، وظیفه نجات جهان را از دست انسان‏نماها بر عهده می‏گیرید و در حین بازی، باید با شجاعت بی‏نظیر خود، جهان را از دست ماشین‏های دیوصفت نجات دهید.

آخر الزمان طبیعی‏

در آخر الزمان طبیعی، طبیعت سر به شورش برمی‏دارد و بشر را با حربه‏هایی مانند زلزله، گرد باد، طوفان، آتشفشان، سیل و... تهدید می‏کند و یا دخالت‏های بی‏جای انسان در ساختارهای ژنتیک، باعث پیدایش غول‏ها و حیوانات ناشناخته عظیم‏الجثه‏ای می‏شود؛ به عنوان مثال، در بازی «جزیره سایه‏ها»، شما برای نجات بشریت از دست آلن و اوبد مورتون که پدر خود را که یک دانشمند ژنتیک بوده، کشته‏اند و قصد دارند به وسیله تحقیقات پدرشان بر جهان مسلط شوند، وارد جزیره می‏شوید.

آخر الزمان تخیلی ‏

در آخر الزمان تخیلی، موجودات ناشناخته فضایی، زمین و نسل بشریت را به مخاطره انداخته، این بار یک منجی بسیار دانا، با قدرت ماورای انسانی به مبارزه با این موجودات می‏پردازد؛ به عنوان مثال، در بازی «سام ماجراجو»، شما به عنوان یک منجی و در نقش سام استون ظاهر می‏شوید. سام به خاطر شجاعت فوق‏العاده‏اش در مبارزه با این موجودات، به اسطوره‏ای تبدیل شده، به کمک ماشین زمان، به گذشته برمی‏گردد تا جنگ بر علیه این یاغیان را به نفع بشریت تمام کند.

آخر الزمان اسطوره‌‏ای‏

در آخر الزمان اسطوره‏ای، یک ضدمنجی از دل افسانه‏ها و اسطوره‏های باستانی پا به دنیای ما گذاشته، قصد نابودی بشر را دارد که در این حال، یک منجی آگاه به دنیای اسطوره‏ها و مجهز به جادو و سحر، ظهور می‏کند و به مبارزه با این دشمنان می‏پردازد؛ مثلاً در بازی «نفرین شدگان»، شما به عنوان یک منجی و در نقش یک دختر یا پسر 15 ساله یک کشاورز، بازی را آغاز می‏کنید. در این بازی، متجاوزان کراگ، به فرمان یک موجود اهریمنی، در جست‏وجوی جادو و سحرهایی برای حکمرانی بر تمام دنیا هستند. این اهریمن، می‏خواهد با استفاده از این جادوها، تمام موجودات خوب دنیا از جمله شما را به اسارت در آورد و شما به عنوان یک ماجراجوی سرسخت، مبارزه با این شیطان را بر عهده می‏گیرید. شما برای این کار، باید از جنگل‏های انبوه و ژرف، دره‏های خشک، بیابان‏ها، سیاه‏چال‏های مرطوب، گورستان‏های قدیمی، کوه‏های پر از برف، غارهای یخی و از عمق غارهای پر از مواد مذاب عبور کنید تا از این فاجعه جلوگیری کنید.

یکی دیگر از ایده‏های حاکم بر بازی‏های رایانه‏ای، جنگ هسته‏ای است که از آن با عنوان آرماگدون (armageddon) یا نبرد نهایی حق علیه باطل یاد می‏شود که استفاده از سلاح اتمی در آن، قابل پیش‏گیری نیست و ظهور حضرت مسیح، بدون وقوع این حادثه، ممکن نیست. در بازی‏های مختلف، به این پدیده پرداخته شده است؛ به عنوان مثال، شما در بازی مأمور مخفی 2، در نقش یک جاسوس خبره (کیت آرچر) ظاهر می‏شوید که می‏باید از وقوع جنگ هسته‏ای و نابودی نسل بشر توسط تروریست‏ها جلوگیری کنید.

آخر الزمان دینی‏

در میان آخر الزمان‏های مختلف، آخر الزمان دینی، مورد توجه خاص قرار گرفته است. در این آخرالزمان، انسان‏های شیطان‏صفت در قالب گروه‏های تروریستی و... قصد به دست گرفتن قدرت و نابودی تمامی عناصر پاک و خدایی را دارند و شما به عنوان منجی و در نقش جاسوس خبره و باایمان و یا سربازان ماهر و معتقد (عمدتاً سربازانی از ارتش آمریکا و انگلیس) به عنوان پلیس صلح جهانی ظاهر شده، به مبارزه با دشمنان بشریت می‏پردازید. حال ممکن است این دشمن قبلاً در زمین به جنایت پرداخته باشد و شما مجدداً به مبارزه با آن می‏پردازید و یا دشمنانی که در آینده پا به عرصه جهان خواهند گذاشت. بازی‏هایی همچون «اسلحه مرگبار»، «گروه ضربت» و «بازگشت به قلعه ولفن‏اشتاین»، از این قبیل هستند. در بازی اسلحه مرگبار، شما در نقش یک گروه ضدتروریستی، باید 11 مأموریت مختلف و پرهیجان را پشت سر بگذارید و در طی عملیات، علاوه بر ناکام گذاشتن تروریست‏ها در فعالیت‏هایشان، اسناد و مدارک مختلفی را جمع‏آوری کنید و به برنامه‏های آینده تروریست‏ها پی ببرید. در ضمن باید گروگان‏ها را نجات دهید و هر گونه خطا، باعث به خطر افتادن جان گروگان‏ها می‏شود. در بازی گروه ضربت، در سال 2008م. به مبارزه با میهن‏پرستان افراطی مسکو می‏روید که قصد آنها، تأسیس مجدد امپراتوری اتحاد جماهیر شوروی است. تاجیکستان، اوکراین، بلاروس و دیگر کشورهای استقلال یافته، یکی پس از دیگری در شرف پیوستن به این امپراطوری هستند و شما کماندوهای دلاوری هستید که خود را گروه ضربت می‏نامید و یا در بازی معروف بازگشت به قلعه ولفن اشتاین، مجدداً به مبارزه با نازی‏ها می‏روید. در این بازی، تعدادی از فرماندهان ارشد اس.اس از جمله هیملر (فرمانده کل نیروهای اس.اس) قصد دارند تا با توسل به تکنولوژی پیشرفته و با استفاده از قدرت‏های مافوق طبیعی، به جنگ علیه بشریت بیایند و شما در نقش مأمورانی از ستاد ضداطلاعات ارتش، باید از اجرای اهداف فوق جلوگیری کنید و جهان را از نابودی نجات دهید و یا در بازی «call of duty» شما در نقش سربازان انگلیسی، آمریکایی و روسی، آموزش می‏بینید و برای مبارزه با آلمانی‏ها به منطقه اعزام می‏شوید و پس از طی کردن مراحل مختلف، وارد برلین پایتخت آلمان شده، پرچم آزادی! را بالای ساختمان‏ها به اهتزاز درمی‏آورید.
علاوه بر بازی‏های ذکر شده که به دشمنان بشریت در گذشته یا آینده پرداخت شده است، غرب سعی دارد سیاست‏های تجاوزرانه کنونی خود را در عرصه بین‏الملل توجیه کند؛ اهدافی همچون مبارزه با تروریسم بین‏المللی، مبارزه با گروه‏های تروریستی، همچون القاعده و یا مبارزه با دیکتاتورهای جهان، همچون صدام و... . این روند، پس از 11 سپتامبر، با شتاب بیشتری پی‏گیری شد؛ به عنوان مثال، در بازی نیروی دلتا (DELTA FORCE) شما به عنوان یک گروه ضدتروریستی، مأمور می‏شوید تا با تروریست‏ها در هر کجای دنیا که از سوی آمریکا معرفی می‏شوند، مبارزه کنید. در قسمتی از این بازی، شما وقتی وارد اردوگاه تروریست‏ها می‏شوید، تصویر شیخ یاسین، رهبر حماس را (که چندی پیش به دست دولت تروریستی اسراییل به شهادت رسید) بر دیوار می‏بینید یا در بازی (DELTA FORCE 2)، برای مبارزه با تروریست‏ها وارد خوزستان می‏شوید و با تروریست‏هایی مواجه می‏شوید که با چهره‏ای کریه، خشن و بدذات ترسیم شده‏اند. آنها لباس عربی بر تن دارند و با صورت‏های نتراشیده، ظاهر می‏شوند. از بازی‏های دیگری که در این زمینه می‏توان به آنها اشاره کرد، بازی «جنگ ژنرال‏ها» و «طوفان صحرا» می‏باشد. در جنگ ژنرال‏ها، شما به عنوان سربازان آمریکایی، مأموریت مبارزه و سرکوب تروریست‏ها و دشمنان بشریت را دارید. در این نبرد، شما به عراق برای مبارزه با رژیم صدام می‏روید و یا به افغانستان برای مبارزه با گروه القاعده می‏روید. نکات جالب توجه‏ای در این بازی به چشم می‏خورد؛ مثلاً در ابتدای بازی، فیلمی پخش می‏شود که هواپیما و هلی‏کوپترهای آمریکایی در حال گشت‏زنی هستند و توسط دشمن مورد حمله قرار می‏گیرند و سقوط می‏کنند و پس از آن است که شما وظیفه دارید متجاوزان را سرکوب کنید و این، نشان می‏دهد که آمریکا هیچ‏گاه اولین گلوله را شلیک نمی‏کند و فقط برای دفاع از خود، دست به تجاوز و حمله می‏زند. همچنین در عملیات عراق و افغانستان، به هر نحو ممکن، از نمادها و سمبل‏های اسلامی استفاده شده است و به کسی که این بازی را انجام می‏دهد، القا می‏کند که اسلام، علت این خشونت‏هاست. در عراق، نیروهای صدام، در جلوی مسجد استقرار دارند و در مزارشریف، مناره‏های مسجد دیده می‏شود. در هر دو عملیات عراق و افغانستان، بعثی‏ها و گروه القاعده (دشمن) به رنگ سبز نشان داده می‏شوند (کلاه‏ها، تانک‏ها، نفربرها و نیروهایی که نشانه آنها رنگ سبز است) به نظر می‏رسد که این انتخاب رنگ نیز بدون دلیل نیست؛ همان‏طور که در بازی‏های قدیمی‏تر که آمریکا به نبرد با دشمن می‏رفت، تروریست‏ها و دشمنان، به رنگ قرمز (نماد شوروی) نشان داده می‏شدند.
یکی دیگر از این بازی‏ها که شاید بهتر و جذاب‏تر از همه بازی‏های فوق طراحی شده، طوفان صحرا (DESERT STORM) است. داستان این بازی، مربوط به زمان جنگ خلیج فارس و حمله عراق به کویت است که شما در آن، ابتدا در ارتش آمریکا تمامی دوره‏های آموزشی لازم را گذرانده، سپس به عراق اعزام می‏شوید و وظیفه دارید مأموریت‏های محوله (در مرز عراق و کویت، داخل کویت، شمال عراق، مرز عربستان و...) را انجام دهید و اهداف از قبل پیش‏بینی شده را نابود کنید؛ اهدافی همچون فرودگاه‏های نظامی، سایت‏های موشکی، مراکز رادار، سایت‏های ضدهوایی و...
با مطالب عنوان شده، دیگر نمی‏توان به بازی‏های رایانه‏ای، تنها به عنوان ابزار جذاب برای تفریح و سرگرمی کودکان نگاه کرد؛ بلکه باید به آنها از دید دشمنان تفکر اسلامی نگریست و در مقابل، با تولید جانشین‏های مناسب برای این‏گونه بازی‏ها - با توجه به عمق منابع ملی و مذهبی - به مبارزه با این تجاوز پرداخت. آیا زمان آن نرسیده تا با منابع غنی ملی و باستانی ایران، بازی‏هایی همچون رستم و سهراب تولید شوند و یا با نگاهی به 8 سال دفاع مقدس، بازی‏هایی با محتوای عملیات‏ها، برای زنده نگه داشتن تاریخ جنگ تولید شوند و یا بازی‏هایی با عنوان انتفاضه، برای بیان جنایت‏های رژیم غاصب اسراییل و فداکاری‏های مسلمانان آن کشور، تولید و به بازار عرضه شوند؟


منابع و مآخذ:

روزنامه همشهری.
سایت دارینوس.
سایت NP GAME.
کتاب پیش‏گویی‏های آخر الزمان.
کتاب دشمن خود را بشناس.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۲:۱۱, ۲۰/اسفند/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/اسفند/۹۰ ۲۲:۱۳ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #15
آواتار
مهدویت از دیدگاه دین‏شناسان و اسلام‏شناسان غربی


مقدمه
مقاله حاضر به تبیین مسیحاباوری در سنت‏یهود می‏پردازد

مسیحاباوری در یهودیت

اصطلاح مسیحا باوری بر نهضت، یا نظامی از عقاید و نظرات دلالت می‏کند که محور آن انتظار ظهور یک مسیح (برگرفته از ، یعنی "خود تدهین شده") است . فعل عبری مشاح (mashah) یعنی تدهین اشیاء یا افراد با روغن در موقع مناسب برای اهداف مقدس و علاوه بر آن برای اهداف معمول دنیوی . شکل فاعلی این واژه در مورد هر کسی که رسالت‏خاصی از سوی خدا داشته به کار رفته است (یعنی، فقط شامل پادشاهان یا کشیشهای والا مقام نبوده)، گر چه واژه‏ی تدهین شده صرفا استعاری است (پیامبران، اسقفهای اعظم) و در نهایت، مفهوم ضمنی ناجی یا نجات دهنده‏ای را که در آخر زمان ظهور خواهد کرد و سلطنت‏خداوند، بازگشت اسرائیل، یا هر حاکمیتی را که وضعیتی آرمانی برای جهان تلقی شده است‏با خود خواهد آورد، یافته است . (به معادشناسی مراجعه کنید ).
این گسترش معنایی خاص ناشی از این اعتقاد یهود بود که نجات نهایی اسرائیل، اگر چه ساخته و پرداخته خداوند است اما، به عهده‏ی سلاله‏ای از خاندان سلطنتی داوود بوده، به وسیله‏ی او تحقق خواهد یافت . او . "پسر داوود"، بهترین فرد تدهین شده پروردگار خواهد بود . به این ترتیب، واژه‏ی مشیاح (mashiah) از بافت‏یهودی اولیه‏ی خود، خارج شده کاربردی عمومی یافت و به گرایش‏ها یا امیدهایی نسبت‏به شخصیتی آرمانی یا از جهاتی دیگر نسبت‏به نجات جامعه و جهان دلالت می‏کرد . به نظر می‏رسد که واژه‏ی مسیحا باور (messianic) که گاه خصلت‏بازگشتی دارد (نشانه بهشت گمشده یا بهشت‏بازیافته)، بدین معنا که بازگشت گذشته و عصر طلایی گمشده را مجسم می‏کند . این واژه در موارد دیگر آرمانی‏تر به نظر می‏رسد، به این معنا که وضعیتی تکاملی را به تصویر می‏کشد که نظیر آن قبلا هرگز نبوده است ("آسمانی جدید و زمین جدید") ; مسیحا فقط روزهای گذشته را احیا نمی‏کند بلکه "عصر جدید"ی را به همراه می‏آورد .
اصطلاح مشیاح (mashiah) در این مفهوم خاص معادشناختی در کتب مقدس عبری یافت نمی‏شود . کتاب اشعیای نبی باب 45، آیه 1; کوروش دوم پادشاه ایران را "تدهین شده‏ی" خداوند می‏خواند زیرا به وضوح وسیله‏ای برگزیده از جانب خداوند بود که اجازه داد تبعیدیان بنی‏اسرائیل از امپراطوری بابل به بیت المقدس باز گردند . چه بسا فرد با به کارگیری اصطلاحات متاخرتر، از لحاظ فنی، در انتساب تاریخی رویدادها، دچار خطا شده، و متون مقدسی را که عصری طلایی در آینده، گرد هم آمدن تبعیدیان، بازگشت‏خاندان داوود، بازسازی بیت المقدس و معبد حضرت سلیمان، دوره‏ی صلح که در آن گرگ و بره کنار هم قرار می‏گیرند و غیره را پیش بینی می‏کنند به عنوان "مسیحا باوری" توصیف کند .
این گونه است که ماهیت مسیحا باوری در دوره‏های رنج و نامیدی شکل می‏گیرد و شکوفا می‏شود . وضعیت موجود مطلوب، نیازمند منجی نیست اما باید تداوم یافته یا تجدید شود (مثلا با آیینهای تجدید کننده‏ی دوره‏ای یا چرخه‏ای) . هنگامی که وضعیت موجود کاملا نامطلوب باشد، مسیحا باوری به عنوان یکی از پاسخهای ممکن مطرح می‏شود: اطمینان به یک نظم مطلوب طبیعی، اجتماعی، و تاریخی (و این اطمینان در اسرائیل بسیار قوی بود، زیرا مبتنی بر وعده‏ی خداوند بود که در زمره‏ی تعهدات ازلی وی جای گرفته بود) که در افق آینده‏ای آرمانی خود را نشان می‏دهد . همان طور که در شرحهای انجیل به وفور یافت می‏شو، قبلا در دورانهای مذکور در انجیل وضعیت موجود عموما نامطلوب تلقی می‏شد (پادشاهان ظالم و گناهکار، تجاوزات دشمن، شکست‏ها) و در نتیجه اندیشه‏های مربوط به نظم آرمانی تحت فرمانروایی آرمانی خاندان داوود شروع به تبلور کرد .
با ویران شدن نخستین معبد سلیمان (587/586 پیش از میلاد)، تبعید بابلیها، و بازگشت متعاقب به سرزمین اسرائیل تحت فرمانروایی کورش، که "اشعیای دوم" آن واقعه را به عنوان نظام مسیحایی گرامی داشته است، گرایش به نگاه به سوی کامیابی آینده شدت یافت . اما این نجات "مسیحایی" به یاس غم‏انگیزی تبدیل شد . آزار و اذیت‏شدید تحت‏حکومت آنتیوخس
(1) چهارم (از 175 تا 163 پیش از میلاد) فرمانروای سلوکیه در سوریه نیز منجر به ظهور امیدهای مسیحایی مربوط به آخرت گردید، همانگونه که کتاب دانیال که تدوین آن عموما به همان زمان بر می‏گردد گواه بر آن است . اما نجات بزرگ ناشی از پیروزی مکابیان نیز، در دراز مدت، به یاسی غم‏انگیز تبدیل شد . شورش علیه "سلطنت‏بی‏رحم" ظالم، یعنی حکومت رم، در سال 65 - 70 میلادی (که به ویرانی بیت المقدس و معبد دوم سلیمان منتهی گردید) و شورشی مجدد در سال 132 - 135 میلادی (شورش بارکوخبا (2) که منجر به نابودی واقعی یهودیت در فلسطین گردید)، بدون شک حاوی عناصر مسیحایی بود . از آن پس، مسیحا باوری ترکیبی از امید راسخ و تزلزل‏ناپذیر به رستگاری نهایی، از یک سو، و از سوی دیگر، ترس از خطرات و عواقب فجیع شورشهای مسیحاباوری مانند "فعال‏گرایی مسیحایی"، به اصطلاح مورخین، یا "مسیحا باوری نا به هنگام" به اصطلاح متکلمان بود .
آموزه‏های مسیحا باوری که طی نیمه دوم دوره‏ی معبد دوم سلیمان از حدود 220 پیش از میلاد تا 70 پس از میلاد شکل گرفت (که دوره‏ی "بین دو عهد" نامیده می‏شود) دارای انواع مختلفی بود و از دغدغه‏های ذهنی و معنوی محافل مختلف حکایت می‏کرد . آموزه‏ها از امیدهای سیاسی دنیوی همچون شکستن یوغ حکومت‏بیگانه، احیای حکومت‏خاندان داوود (پادشاه مسیحا) و پس از سال 70 پس از میلاد، گرد هم آمدن تبعیدیان و بازسازی معبد سلیمان گرفته تا مفاهیم مکاشفه‏ای، از قبیل پایان خارق‏العاده و فاجعه‏آمیز "این عصر" (از جمله روز قیامت)، بوجود آمدن عصر جدید، ظهور سلطنت آسمانی، احیای مردگان، آسمان جدید و زمین جدید را در بر می‏گیرند . قهرمان اصلی می‏تواند رهبری نظامی باشد، یا "پسر داوود"، فردی سلطنتی، یا شخصیتی فوق طبیعی مانند "پسر انسان" که به نوعی مرموز بوده در برخی متون مقدس عبری و نیز در متون مکاشفه‏ای جعلی ذکر شده است . (به مدخل (Apocalypse مکاشفه) مراجعه کنید ). بسیاری از علما معتقدند عیسی به خاطر بار سیاسی اصطلاح مسیحا تعمدا از به کارگیری آن خودداری کرد (به ویژه اینکه از سلطنتی خبر می‏داد که این جهانی نبود) و اصطلاح غیر سیاسی "پسر انسان" را ترجیح داد . از سوی دیگر، کسانی که مسؤول تحریر نهایی انجیل متی بودند لازم دانستند شجره‏ی خانوادگی برای مسیح قائل شوند که ثابت کنند از تبار داوود است تا به موقعیت مسیحایی او مشروعیت‏بخشند، زیرا مشیاح (mashiah) و به زبان یونانی کریستوس (Christos) باید "پسر داوود" شناخته می‏شد .
ضمنا، این مثالها نشان می‏دهند که ریشه‏های مسیحیت را باید در بافت ناآرامی مسیحایی فلسطین یهودی در همان مقطع زمانی یافت . اندیشه‏های مسیحایی نه تنها از طریق تفسیر متون انجیل (مانند پشر در
(3) میان امت قمران و بعدها میدراش (4) متعلق به یهودیت پیرو خاخامها) بلکه با "الهام" به افراد رؤیابین و برخوردار از قدرت مکاشفه به وجود آمد . سنت اخیر در آخرین کتاب عهد جدید، کتاب وحی، به خوبی ترسیم شده است .
اما اندیشه‏ها و امیدهای مسیحایی می‏توانند براساس نگرشهای "عقلانی" (یعنی غیر رؤیائی) نیز باشند، به ویژه هنگامی که پیش‏گوئی‏های کتب مقدس شکل محاسبه و برآورد تاریخهایی را که ادعا می‏شد در نمادگرایی مبهم متون به آنها اشاره شده است، به خود گرفت . شیفتگان مسیحا در یهودیت اغلب براساس کتاب دانیال، محاسبات خود را انجام می‏دادند (درست همان‏طور که که منجی‏گرایان مسیحی آخرالزمان را از روی "تعداد چهارپایان" که در کتاب وحی باب 13، آیه 18 ذکر شده محاسبه می‏کردند) . چون امیدهای فراوان ناشی از این محاسبات اغلب منجر به فاجعه (یا در بهترین حالت، سرخوردگی شدید) می‏شد، خاخامهای تلمود عبارات تندی در خصوص "کسانی که آخر الزمان (مسیحائی) را محاسبه می‏کنند" داشتند .
یک سنت که احتمالا تحت تاثیر کتاب زکریا بابهای 3 و 4 است، ظاهرا معتقد به آموزه‏ی دو چهره‏ی مسیحایی بوده است، یکی فرد " تدهین شده‏ی" بسیار روحانی از خاندان هارون، و دیگری مسیحایی سلطنتی از خاندان داوود . این عقیده که مورد قبول امت قمران (که به فرقه‏ی بحر الحیت نیز مشهورند) بود، ظاهرا حاکی از آن است که این چهره‏های مسیحایی مکمل به اندازه‏ی نمونه‏های نمادین که در راس نظم اجتماعی آرمانی و رهایی‏بخش قرار دارند ناجی و رهائی‏بخش نیستند . به نظر می‏رسد که بازتاب‏های این آموزه در تاکید (ظاهرا بحث‏انگیز) نامه‏ای به عبریان در عهد جدید مبنی بر اینکه عیسی هم پادشاه بود و هم کشیش عالی مقام به چشم می‏خورد . ظاهرا این آموزه از قرون وسطی بر جای مانده (کاملا معلوم نیست از طریق چه کانالهایی)، زیرا در بین قرائیمی‏ها نیز یافت می‏شود .
تعبیر دیگر از "مسیحای دوگانه" در قرن دوم میلادی و احتمالا به صورت واکنشی در برابر شکست فجیع شورش بار کخبا به وجود آمد . مسیحای خاندان یوسف (یا افرایم)
(5) - بازتاب احتمالی مضمون ده قبیله‏ی گمشده - در جنگ با نیروهای یاجوج و ماجوج شهید می‏شود (مشابه یهودی برای، نبرد نهایی (6) بین نیکی و بدی در روز قیامت) پس او مسیحای درد و رنج نیست‏بلکه مسیحای جنگجویی است که مثل یک قهرمان می‏میرد و به دنبال او مسیحای پیروز خاندان داوود می‏آید . این نگرش مسیحای دوگانه بیانگر دوگانگی بنیادی در مسیحا باوری یهودیت نیز هست (اما فقط به یهودیت محدود نمی‏شود) . قبل از ظهور مسیحا، بلایای کیهانی، طبیعی، و آشوبهای اجتماعی رخ می‏دهد . این مضمون یهودی، در مسیحیت‏به این اندیشه تغییر می‏یابد که دجال، آزاد گذاشته می‏شود تا پیش از بازگشت مسیح و شکست نهائی، بر جهان حکومت کند . بنابراین، هر گاه دردها و مصائب شدید در بین مردم یهود مشاهده می‏شد، ممکن بود به عنوان فاجعه‏ی قبل از ظهور مسیح تلقی گردد . و اغلب هم همین گونه تلقی می‏شد (و در زبان تلمود "درد تولد" عصر مسیحا نام داشت) . و خبر از وصال قریب الوقوع مسیحائی می‏داد .
مفهوم وسیع‏تر مسیحاباوری به معنای آینده‏ای آرمانی لازم نیست که به معنی اعتقاد به یک ناجی خاص یا چهره‏ای رهائی بخش باشد . هر چند کتاب اشعیای نبی باب 11 و با ب 2 آیات 2 - 4 دنیایی آرام و آرمانی تحت‏حکومت‏خاندان داوود را مجسم می‏کند . متن نظیر آن کتاب میکاه نبی باب 4، آیه 4 حتی حاوی عناصر معجزه‏آسای کمتری است و از سعادت زمینی سخن می‏گوید که در آن هر کس در زیر زیر درخت انجیر خود زندگی می‏کند . اگر چه نگرش ارمیای نبی به آینده بر ابعاد اخلاقی نیز تاکید می‏کند - کتاب ارمیای نبی باب 31، آیات 30 و آیات بعد; باب 32، آیات 36 - 44 را مقایسه کنید با "قلب جدید" و "قلب گوشتی" حزقیال نبی به جای قلب سنگی سابق (کتاب حرقیال نبی باب 2 آیه 4، باب 11 آیه 19، باب 18 آیه 31، باب 32 آیه 9، باب 36 آیه 26) - اما از نظر او موهبت موعود این است که "از دروازه‏های این شهر (بیت المقدس) شاهان و شاهزادگانی وارد خواهند شد که بر تخت پادشاهی داوود نشسته‏اند و ارابه‏هاو اسبها آنها را به حرکت در می‏آورند" (کتاب حزقیال نبی باب 17 آیه 25) . آنچه در این متن قابل توجه است نه تنها آرمان این جهانی مطرح شده در آن و طرح بیت المقدس بعنوان شهر پر جنب و جوش سلطنتی است، بلکه اشاره‏ای است که در آن به پادشاهان به صورت جمع صورت گرفته است . اندیشه یک پادشاه ناجی مسیحایی هنوز شکل نگرفته است .
در تعابیر بعدی و به ویژه تعابیر مدرن و سکولار مسیحاباوری، اندیشه مسیحای شخصی به طور فزاینده جای خود را به عقیده‏ی " عصر مسیحایی" حاوی صلح، عدالت اجتماعی و عشق همگانی داده است . مفاهیمی که به راحتی می‏توانند بعنوان تحولات پیش رونده، لیبرالی، سوسیالیستی، آرمانی و حتی انقلابی مسیحاباوری سنتی، ایفای نقش کنند . از این رو طرح یهودیت اصلاح طلب امریکا در فیلا دلفیا (1869) به جای اعتقاد به مسیحای شخصی، ایمان خوش‏بینانه به ظهور یک دوره‏ی مسیحایی را جایگزین نمود که ویژگی آن "یکپارچگی همه‏ی انسانها به عنوان فرزندان خدا در اعتراف به یک خدای واحد" بود و "در تریبون پیتزبورگ"
(7) (1885)، از ایجاد "سلطنت راستی، عدالت، و صلح" سخن به میان آمد . به نظر می‏رسد ناامیدی قرن بیستم از اندیشه پیشرفت، حیات تازه‏ای به اشکال افراطی‏تر و آرمانی مسیحاباوری داده است .
در دوره‏ی بین دو عهد، همان طور که شاهد بوده‏ایم عقاید و آموزه‏های مسیحایی به اشکال مختلف شکل گرفت . مسیحا باوری به طور فزاینده‏ای با معادشناسی ارتباط یافت و معادشناسی قاطعانه تحت تاثیر مکاشفه‏گرائی واقع شد . در عین حال، امیدهای مسیحایی به طور فزاینده‏ای بر شخصیت‏یک منجی منفرد متمرکز گردید . در مواقع تنش و بحران، مدعیان مسیحا (یا طلایه‏داران و منادیانی که خبر از ظهور آنها می‏دادند) اغلب به صورت رهبران شورش ظاهر می‏شدند . علاوه بر نویسنده‏ی کتاب اعمال (رسولان) باب 5، جوزفوس فلاویوس
(8) نیز چند نمونه از این افراد را نام می‏برد . علاوه بر این، مسیحا دیگر نماد آمدن عصر جدید نبود، بلکه به نوعی انتظار می‏رفت که آن را تحقق بخشد . از این رو "تدهین شده‏ی خداوند" به "ناجی و رهائی‏بخش" و کانون آموزه‏ها و امیدهای پرشورتر، و حتی کانون "الهیات مسیحایی" تبدیل شد . برای مثال، مقایسه کنید با معانی ضمنی تفسیر پولس مقدس از کتاب اشعیای نبی باب 52، آیه 20 "و نجات‏دهنده (یعنی خدا) بر سرزمین اسرائیل وارد می‏شود" و "نجات‏دهنده (یعنی مسیح) از سرزمین اسرائیل بر می‏خیزد" (کتاب رومیان، باب 11 آیه 26) .
نظر به اینکه بسیاری از یهودیان آواره تحت‏سلطه مسیحیان زندگی می‏کردند که آن‏هم به معنی آزار و شکنجه از سوی مسیحیان و فشار مبلغین مذهبی بود، مجادله‏های الهیاتی ناگزیر بر محور موضوعات مسیح‏شناسی - یعنی مسیحایی - متمرکز بود . (آیا عیسی مسیح، مسیحای موعود است؟ چرا یهودیان از پذیرش او خودداری می‏کنند؟ آیا علت آن کوری نفسانی است‏یا شرارت اهریمنی؟) چون در هر دو دین، تورات کتابی مقدس تلقی می‏شد، مجادله اغلب شکلی تفسیری به خود می‏گرفت (یعنی هر کدام مدعی تفسیر صحیح پیش‏گوئیهای مربوط به مسیحا در کتاب مقدس بود) . (به مجادلات، مقاله‏ای در باب مجادلات بین یهود و مسیحیت مراجعه کنید ). علی القاعده مسیحاباوری یهودی هرگز امیدهای واقعی، تاریخی، ملی، و اجتماعی خود را رها نکرد و چندان تحت تاثیر ماهیت "معنوی" آموزه‏های مسیحیت قرار نگرفت .
مجادله‏گران مسیحی، از نخستین پدران کلیسا گرفته تا قرون وسطی و پس از آن، یهودیان را متهم به ماده‏گرایی پست و خشنی می‏نمودند که باعث‏شده بود کتابهای مقدس کاتا سارکا
(9) را با چشم ظاهر بخوانند تا چشم باطن . شگفت اینکه، یهودیان این انتقاد را تمجید می‏دانستند، زیرا از نظر آنها، در دنیایی رهایی نیافته که گرفتار جنگ، بی‏عدالتی، ظلم، بیماری، گناه، و شونت‏بود این ادعا که مسیحا آمده، کاملا بی‏معنی بود . در مناظره‏ی معروف بارسلونا (1263)، که به وسیله‏ی مبلغین مذهبی دومینیکن بر یهودیان تحمیل شد و در حضور جیمز اول، پادشاه آراگون، برگزار گردید، سخنگوی یهودی، تلمودی و قبالی بر جسته، (موسی ابن نحمن (10) ، (حدود 1194 - حدود 1270)، صرفا کتاب اشعیای نبی باب 2 آیه 4، را قرائت کرد و گفت که برای اعلیحضرت مسیحی، علیرغم اعتقاد ایشان به اینکه مسیحا آمده، احتمالا امر دشواری است که ارتش خود را منحل کند و تمام جنگجویان خود را به خانه بفرستد تا شمشیرهای خود را به تیغه‏ی گاوآهن و نیزه‏ها را به داس بزنند .


در طول تاریخ یهودیت، بین دو نوع مسیحاباوری که قبلا به اختصار مطرح شد تنش وجود داشته است: نوع مکاشفه‏ای، با عناصر معجزه‏آسا و خارق‏العاده‏ی آن، و نوع "خردگرا"تر . در طول قرون وسطا مکاشفه‏های قدیمی و معمولا انتسابی و تفاسیر مسیحایی کتب مقدس استنساخ شدند و نمونه‏های جدیدی توسط رؤیابینان و شیفتگان مسیحا خلق شد . نگرش خاخامها، حداقل نگرش رسمی آنان، معقول‏تر و سنجیده‏تر بود چرا که تعداد زیادی از طغیانهای مسیحایی به فاجعه یعنی سرکوبی بی‏رحمانه به وسیله‏ی حاکمان غیریهودی منتهی شده بود . مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می‏ترسد و تردیدهای خاخامها (که احتمالا ناشی از تجربه تلخ شورش بارکوخبا بود) در تفسیر وعظ گونه کتاب غزل غزلها باب 2 آیه‏ی 7، نمودی روشن یافت: "من از شما، شما دختران بیت المقدس می‏خواهم عشق مرا تحریک نکرده و او را بیدار نکنید تا اینکه او بخواهد" - این آیه حاوی شش دستور برای اسرائیل است: علیه حکومتهای این جهان شورش نکنند، به زور بر پایان روزها تاکید نکنند . . . و برای بازگشت‏به سرزمین اسرائیل به زور متوسل نشوند . " در سطح بسیار نظری‏تر، قبلا یکی از بزرگان تلمود این چنین اظهر نظر نموده بود که "هیچ تفاوتی بین این عصر و عصر مسیحا وجود ندارد جز ظلم حکومتهای کافر نسبت‏به اسرائیل (که پس از آنکه اسرائیل مجددا آزادی خود را به وسیله‏ی یک پادشاه مسیحا به دست آورد، به پایان خواهد رسید ). "
موسی بن میمون
(11) (113518 - 1204)، مرجع بزرگ قرون وسطا و فیلسوف و متاله، هر چند که در مجموعه‏ی اصول دین، ایمان به ظهور مسیحا را نیز بر شمرده است، اما همانگونه که در زیر می‏آید، در اصول قانونی خود با احتیاط حکم کرده است: "نگذارید کسی تصور کند که پادشاه مسیحا باید علائم یا معجزاتی را نشان دهد و نگذارید کسی تصور کند که در دوره‏ی مسیحا روند عادی امور تغییر می‏کند یا نظام طبیعت دگرگون می‏شود . . . آنچه که کتاب مقدس در این خصوص می‏گوید بسیار مبهم است، و فرزانگان ما (نیز) هیچ روایت روشن و صریحی در خصوص این مسائل ندارند . بیشتر (پیش‏بینی‏ها و روایتها) حکایت و داستان است، که مفهوم واقعی آنها فقط پس از وقوع حادثه آشکار می‏شود . پس این جزئیات، جزء اصول دین نیست و نباید وقت‏خود را بر سر تفسیر آنها یا محاسبه‏ی تاریخ ظهور مسیحا تلف کرد، زیرا این مسائل نه ما را به عشق الهی رهنمون می‏شوند و نه باعث ترس از او" . (تورات میشنه، باب پادشاهان آیات 11 و 12) .
در زمان زندگی خود ابن میمون جنبشهایی مسیحایی در نقاطی از دیاسپورا
(12) رخ داد و او به عنوان رهبر آگاه نسل خویش باید نهایت تلاش خود را بکار می‏بست تا بدون جریحه‏دار کردن احساسات مسیحایی مؤمنین، با تبلیغ دقیق روش عاقلانه‏تر خود (مثل آنچه در رساله‏ی یمن و رساله‏ی احیای مردگان بیان شده است)، مانع از وقوع فجایع و شورشها گردد . با وجود این، آرزوی مسیحا و تصورات مکاشفه‏ای که در اثر آزارها و رنجها برانگیخته می‏شد، همچنان گسترش می‏یافت و باعث مشتعل شدن شورشهای مسیحایی می‏گردید . در خصوص مدعیان مسیحا . "شبه مسیحا" یا پیام‏آورانی که خبر از ظهور نجات دهنده می‏دادند . هیچ کمبودی وجود نداشت، به شرط آنکه مردم با روشهای مناسب (مانند ریاضتهای ناشی از ندامت) خود را آماده می‏کردند .
مهم نیست که عقاید و امیدهای مسیحایی، مکاشفه‏ای بودند یا معقول‏تر، مربوط به آشوب پرهیجان بودند یا تعصب خداشناسانه، به هر حال به بخش اساسی دین یهود و تجربه‏ی حیات و تاریخ یهود تبدیل شده بودند . ممکن است‏برخی متون مکاشفه‏ای را بسیار خیالی دانسته، رد کنند، اما میراث پیشگوئی مسیحایی مورد قبول همگان بود - نه تنها در شکل مذکور آن در تورات بلکه حتی به طور قطعی‏تر در شکل‏گیری متعاقب آن در قالب خاخامها .
شاید بتوان گفت مؤثرترین عامل، تاکید مداوم بر عقاید مسیحایی (گردهم آمدن تبعیدیان، احیای سلطنت‏خاندان داوود، بازسازی بیت المقدس و معبد سلیمان) در آداب دینی روزمره، در شکرانه‏ای که پس از هر غذا خوانده می‏شد و به ویژه در دعاهای روز سبت و روزهای مقدس بود . این تنها مورد در تاریخ ادیان نیست که نشان می‏دهد چگونه کتاب دعا و آداب دینی می‏تواند بیش از رساله‏های خداشناسی تاثیر یا نفوذ داشته باشد .
جنبشهای مسیحایی در طول قرون وسطا ملازم تاریخ یهودیت‏بودند، و احتمالا بسیار بیشتر از آن تعدادی هستند که از طریق وقایع نامه‏ها، فتاوی خاخامها، و دیگر منابع فرعی به اطلاع ما رسیده است . بسیاری از آنها پدیده‏های داخلی کوتاه مدت بودند . هر جنبش معمولا پس از سرکوبی آن به وسیله‏ی مقامات یا ناپدید شدن (یا اعدام) رهبر مربوطه به تدریج محو می‏شد . در این نظر، جنبش به وجود آمده به وسیله‏ی شابیتای تسوی
(13) ، مدعی مسیحا در قرن هفدهم، نمونه‏ای استثنایی است . در ایران وجود، جنبشهای مسیحایی از جنبش ابو عیسی اصفهانی و مرید او، یودغان (14) در قرن هشتم تا جنبش دیوید آلروی (15) (مناحم الدجی (16) ) در قرن دوازدهم به اثبات رسیده است . ابوعیسی، که خود را مسیحای متعلق به خاندان یوسف می‏دانست‏به طوری شایسته در جنگ با نیروهای عباسی کشته شد وی با ده هزار تن از پیروان خود بر آنها تاخت، حال آنکه دیوید آروی (که به خوبی از داستان خیالی دیسرایلی (17) می‏توان او را شناخت) شورشی را علیه سلطان به راه انداخت . در قرنهای یازدهم و دوازدهم در غرب اروپا، به ویژه در اسپانیا چندین مدعی مسیحائی، ظهور کرد . سپس تحت تاثیر قباله (18) ، فعال‏گرایی مسیحایی مرموزتر و حتی سحرآمیزتر گردید . فعال‏گرایی معنوی، هنگامی که تمام راههای واقع بینانه و عملی ابراز آن بسته می‏شود، به راحتی تبدیل به فعال‏گرایی سحرآمیز می‏شود و افسانه‏ی یهود از بزرگانی سخن می‏گوید که پذیرفتند با ریاضتهای شدید، مراقبات خاص، و افسونهای قبالی‏گرایانه، ظهور مسیحا را تسریع نمایند . این افسانه‏ها، که معروفترین آنها مربوط به یوسف دلا رینا (19) است، معمولا با به دام افتادن استاد به وسیله‏ی نیروهای اهریمنی که به دنبال شکست آنها بود، خاتمه می‏یابد .
برای شناخت کامل جنبشهای مختلف مسیحایی، باید شرایط تاریخی خاص و فشارهای خارجی و تنشهای داخلی را که به وقوع آنها کمک کرده، با دقت، تک تک، و با جزییات تمام بررسی کرد . سرنوشت مشترک یهود که در همه جا به عنوان اقلیتی منفور و مورد ایذاء و اذیت‏بودند و در محیطی خصمانه و در عین حال دارای همان فرهنگ دینی و امید به مسیح موعود زندگی می‏کردند، چارچوبی کلی را فراهم می‏کند; با وجود این، قطعا برای تبیین جنبشهای خاص مسیحایی کافی نیست . پدیده‏ی خروج گروههای کوچک و بزرگ یهود از کشورهای موطن خود در دیاسپورا
(20) جهت‏سکونت در سرزمین مقدس، مؤید حضور دائم تحرکهای مسیحایی است . این جنبشها در عین حال که به همان آشکاری شورشهای مسیحایی سخت، طرفدار عصر طلائی نبودند، اما اغلب انگیزه‏های مسیحایی داشتند . اگر چه مسیحا هنوز ظهور نکرده بود یا مؤمنین را به سرزمین موعود فرا نخوانده بود، اما انگیزه‏ها اغلب "به پیش از معاد" مربوط می‏شد، به این معنا که تصور می‏شد زندگی همراه با دعا و تطهیر زاهدانه در سرزمین مقدس مقدمات ظهور ناجی را فراهم می‏کند یا حتی آن را تسریع می‏کند .
با ظهور قباله پس از قرن سیزدهم، و به ویژه گسترش آن پس از اخراج یهودیان از اسپانیا و پرتغال، عرفان قبالی‏گرایانه به عنصری مهم تبدیل شده، باعث ایجاد نیرویی اجتماعی در مسیحاباوری یهودیت گردید . این فرایند نیازمند شرح مختصر است . به عنوان یک قاعده، نظامهای عرفانی، ارتباطی با زمان یا جریان زمان، تاریخ و در نتیجه مسیحاباوری نداشته یا ارتباط بسیار ناچیزی دارند . گذشته از همه چیز، عارف، سودای فضایی فراتر از عالم ناسوت و انتظار ابدیت لایزال و "حال جاودانه" را در سر می‏پروراند او به دنبال برترین کامروایی تاریخ نیست . در نتیجه تعجبی ندارد که ببنییم کاهش تنش مسیحایی نسبت معکوسی با تنش عرفانی دارد . به نظر می‏رسد که این اصل در مورد قباله کلاسیک اسپانیایی نیز صدق می‏کند . قباله جدید، یا قباله لوریایی
(21) ، که پس از انفصال اسپانیا، در مراکز بزرگ امپراطوری عثمانی، به ویژه در سفاد (22) و در سرزمین مقدس، بوجود آمد، به خاطر متعالی بودن و تقریبا می‏توان گفت‏به خاطر توصیه‏های مسیحایی و آتشین و به ویژه به خاطر قالبی که به دست‏خلاق‏ترین، جاذبه‏مندترین و برجسته‏ترین قبالی‏گرای آن گروه، اسحاق لوریا1534 - 1572، یافته بود قابل ملاحظه بود .
قباله لوریایی به تفسیر تاریخ جهان بطور کلی، و تبعید، رنج و رستگاری اسرائیل به طور خاص پرداخت، آنهم به نحوه‏ای از بیان که می‏توان عرفانی نامید، یعنی به صورت یک نمایش کیهانی و بلکه الهی که خداوند خود در آن شرکت دارد . این نظام را می‏توان داستان عرفانی زندگی پیامبران نیز نامید . طبق این افسانه‏ی "عرفانی" عجیب، در لحظه‏ای که ذات نور الهی به قصد خلق جهان خود را ظاهر ساخت - بسیار پیش از نخستین گناه آدم - فاجعه‏ای ازلی یا "سقوط" رخ داد . مجراهایی که بنا بود نور الهی را حمل و منتقل نمایند در هم شکستند (درهم شکستن مجاری") و ذرات نور الهی دچار آشفتگی شدند و تاکنون در آنجا حبس و "تبعید" شده‏اند - و این بخشی از تراژدی آنهاست - و به حیات حوزه‏ی اهریمنی ادامه می‏دهند . (به مدخل Qobbalah مراجعه کنید ).
در نتیجه، تبعید و رنج اسرائیل، صرفا در سطح تاریخی، مادی، و خارجی بازتاب راز مهم‏تر تبعید و رنج ذرات نور الهی سقوط کرده است . از این رو، رستگاری یعنی آزاد شدن ذرات نور الهی از چنگال آلوده‏ی قدرتهای اهریمنی و بازگشت آنها به منشا الهی خود که کمتر از آزادی اسرائیل از انقیاد مسیحیان و بازگشت آنها به سرزمین مقدس نیست . در واقع، روند دوم نتیجه‏ی طبیعی فرایند اول است، فرایندی که وظیفه اصلی و عرفانی اسرائیل، تحقق آن از طریق حیات توام با پرهیزکاری و تقدس است . این فعال‏گرایی معنوی در نهایی‏ترین حد خود است، زیرا در اینجا خداوند به نجات‏دهنده‏ی نجات‏دهندگان
(23) تبدیل شده است . برای یهودی که مورد تاخت و تاز و تعقیب بود، تبعید اهمیت‏یافت، زیرا انعکاس تبعید اساسی‏تر خداوند و مشارکت در آن تلقی می‏شد و خدا خود، مشارکت اسرائیل را در رستگاری خود، مردم خود، و مخلوقات خود لازم دانست . تعجبی ندارد که، حداقل در آغاز، شخصیت مسیحا نقشی نسبتا جزیی در این نظام داشت . او بیش از آنکه یک ناجی باشد، علامت و نماد این بود که جریان مسیحای عرفانی به کمال خود رسیده است . در واقع، آموزه‏ی مسیحایی لوریاگرایی (24) حداقل به طور ساختاری به طرحی تکامل‏گرا نزدیک می‏شود .
این نظام قبالی‏گرا زمینه‏ی یکی از چشمگیرترین وقایع مسیحایی را در طول تاریخ یهودیت فراهم نمود . محور این جنبش شخص شابیتای تسوی بود . شکست‏شرم‏آور شابیتای‏گرایی، همراه با بدعت‏حاصل از آن یعنی ایمان‏گرائی
(25) و ارتداد، ردپایی از بی‏نظمی و آشفتگی معنوی بر جای گذاشت که بر اثر آن قباله و مسیحاباوری هر دو، حداقل به لحاظ نقش عمومی و اجتماعی خود، افول کردند . (به زندگینامه‏ی شابیتهای تسوی مراجعه کنید ). جدای از چند آشوب جزیی مسیحایی، "مسیحاباوری خودبخودی" (عنوانی که مارتین بابر (26) بر آن گذاشته است) به طور مرتب کاهش یافت . دیدگاه مسیحایی در یهودیت زنده ماند و بدون شک ایدئولوژیهای غیریهودی مدینه‏ی فاضله و انتظار را نیز تحت تاثیر قرارداد (به کار اثر گذار متفکر مارکسیست ارنست‏بلاخ (27) ، تحت عنوان مراجعه کنید)، اما هیچ مدعی دیگری به عنوان مسیح موعود ظهور نکرد . یهودیت ارتدکس همچنان به آموزه سنتی مسیحای شخصی معتقد بود اما عملا در لاک رعایت‏حلاخا (نظام حقوقی دین یهود) فرو رفت . این افسانه، قدرت خود را برای به راه انداختن جنبشهای مسیحایی از دست داد .
حسیدگرایی
(28) ، تجدید معنوی بزرگ که در قرن هجدهم به وسیله‏ی بشت (29) (یسراییل بن الیعزر (30) ، 1700 - 1760) در شرق اروپا آغاز شد، قطعا عقاید مسیحایی سنتی را رها نکرد، اما تاکید اصلی آن بر نزدیکی به خداوند از طریق باطن معنوی یا (گاه) خلسه بود . گرشام اسکولم (31) این جریان را (اگر چه این موضوع هنوز به لحاظ مورد بحث است) "خنثی سازی عنصر مسیحایی" نامیده است . اما در عین حال که حسیدگرایی می‏کوشید به بیانی سنتی، پاسخی به جویندگان معنویت و همین‏طور توده‏های فقیر در نقاط یهودی نشین شرق اروپا ارائه نماید، یهودیان اروپای غربی و مرکزی وارد عصر مدرن می‏شدند (آزادی مدنی، همسان‏سازی، اصلاح آیین یهود) .
پیامدهای این تحولات برای مسیحاباوری یهودی همچنان موضوعی برای تحقیق محسوب می‏شود . بدون شک بسیاری از ایدئولوژیهای مدرن، پاره‏ای از رگه‏های سنتی مسیحا باوری را حفظ کرده‏اند و گاه عمدا از اصطلاحات مربوط به مسیحاباوری استفاده کرده‏اند . البته تفکر لیبرالهای مترقی، سوسیالیستهای متاخر و نیازی به گفتن نیست که حرکت احیای ملی موسوم به صهیونیسم، در قالب مبارزه‏ی نهایی
(32) یا بیت المقدسی آسمانی که از بالا نازل شده باشد یا "پسر داوود" سوار بر استر نمی‏اندیشیدند، بلکه به آزادیهای مدنی، یکسان بودن در برابر قانون، صلح جهانی، پیشرفت همه جانبه‏ی اخلاقی و بشری، آزادی ملی مردم یهود در میان خانواده‏ی ملل و غیره می‏اندیشیدند . اما همه‏ی این آرمانها به نوعی با هاله‏ای مسیحایی احاطه شده بود . بهودیان به ندرت سؤالهای نص‏گرایانه‏ای که موافقت زیادی با بنیادگرایی مسیحیت داشت مطرح می‏کردند . آنها علی القاعده پرس و جو نمی‏کنند که آیا یک واقعه‏ی تاریخی خاص "تحقق" همان پیش‏گوئی خاص در کتاب مقدس است . اما برای اکثر آنها غیر ممکن است که از کنار حوادثی فاجعه‏آمیز نظیر قتل‏عام یهودیان بگذرند یا شاهد پایان تبعید و تشکیل مجدد اسرائیل به عنوان کشوری حاکم باشند، اما تارهای مسیحاباوری در روح آنها تحریک نشود .
در واقع، از زمان جنگ یوم کیپور
(33) - یعنی از دهه‏ی هفتاد قرن بیستم - روندی به سوی "مسیحایی کردن" سیاست در اسرائیل به ویژه در میان گروههای حامی استقرار در کرانه‏ی غربی یا حقوق یهودیان در معبد، محسوس بوده است (34) . بخشی از این صهیونیسم مسیحایی شده به تعالیم‏آوراهام اسحاق کوک (35) ، خاخام ارشد فلسطین از سال 1921 تا 1935 باز می‏گردد . در دعا برای کشور اسراییل، خاخام ارشد - به گونه‏ای تقدیرگرایانه و اولیه که باور نکردنی است - اصطلاح آغاز جوانه‏زدن رستگاری ما" را برای کشور به کار می‏برد . اما بقیه معتقدند که مسیحاباوری به عنوان یک مفهوم معاد شناختی، باید به دور از ملاحظات عملی و پیچیدگی‏های سیاست جاری باقی بماند، زیرا مسیحاباوری معمولا به جای اخلاقی کردن آنها (به معنای پیش‏گویانه آن) اعث‏سردرگمی آنها و تبدیل آنها به افسانه می‏گردد . هنوز بسیار زود است که به ارزیابی قطعی تاریخی و جامعه‏شناختی از این گرایشهای متعارض، و ماهیت و نقش مسیحاباوری در یهودیت معاصر بپردازیم .
(به مکاشفه، مقالاتی پیرامون مکاشفه‏گرایی یهود در دوره‏ی خاخامها و آثار مکاشفه‏ای یهود در قرون وسطا; و صهیونیسم نیز مراجعه کنید ).

کتاب‏شناسی

، با ویرایش مکس کروتز برگر
(39) ، صص . 156 - 115 . نیویورک، 1967 .
فریدمن، اچ . دی .
(40) "مسیحان کاذب" . در دایرة المعارف یهود . نیویورک . 1925 . تاریخچه‏ی مدعیان مسیحا در طول تاریخ یهودیت .
کلاوزنر، جوزف .
(41) دیدگاه مسیحایی در اسراییل، از آغاز تا پایان میشنا . نیویورک، 1955 .
ماوینکل، سیگموند
(42) او که می‏آید: مفهوم مسیحاباوری در عهد قدیم و آیین بعدی یهود . ترجمه‏ی جی . دابلیو . اندرسون (43) . آکسفورد، 1956 .
اسکالم، گرسون
(44) دیدگاه مسیحایی در آیین یهود و مقالات دیگر پیرامون معنویت در یهود . نیویورک، 1971 .
سیلور، ای . اچ . ای .
(45) تاریخچه‏ی تفکر مسیحایی در اسراییل . بوستون، 1959 .
وربلاوسکی، آر، چی . زوی .
(46) "مسیحاباوری در تاریخ یهود . " در جامعه‏ی یهود طی اعصار مختلف، وایرسته ساموئل ای مینگر، بن - ساسون، اچ . اچ . (47) صص 45 - 30 . نیویورک، 1971 . بررسی و تحلیل کوتاه . نویسنده: آر . جی . زویی وربلوسکی (48)

پی‏نوشت:

1) Antiochus IV
2) Bar Kokhba
3) Pesher
4) midrash
5) افرایم، بنابر روایت تورات، پسر دوم حضرت یوسف (مترجم) Ephraim =
6) The Battle of Armageddon
7) شهر پیتزبورگ در ایالت پنسیلوانیای امریکا (مترجم) Pittsburgh =
8) مورخ یهودی (مترجم) Josephus Flavius =
9) Kata Sarka
10) Moses Nahmanides
11) moshehbenmaiman (Moses Maimonides
12) Diaspora
13) Shabbetai Tsevi
14) Yudghan
15) David Alroy
16) Menahemal-Duji
17) بنجامین اسرائیلی، نویسنده و دولتمرد انگلیسی (مترجم) Disraeli =
18) Qobalah
19) Yosef Della Reyna
20) Diaspora
21) Lurianic
22) Safad
23) Salvator Salvandus
24) lurianism
25) این باور که رستگاری فقط از راه ایمان امکان‏پذیر است (مترجم) antinomianism =
26) Martin Buber
27) Ernst Bloch
28) Hasidism
29) Besht
30) Yisra|elben Eli|ezer
31) Gershom Scholem
32) مبارزه نهایی بین نیکی و بدی در پایان جهان (مترجم) (Armageddon =
33) Yorn Kippur
34) Temple Mount
35) Avraham Yitshag Kook
36) Cohen, Gerson D
37) لقب عقاب یهودیان مناطق شرقی و مرکزی اروپا (مترجم) .
38) Leo Baeck
39) Max Kreutzberger
40) Friedmann, H.G
41) Klausner, Joseph
42) Mowinckel, Sigmund
43) G . W . Ahderson
44) Scholem, Gershom
45) Silver, A.H.A
46) Werblows Ky
47) Samuel E Minger, Ben - Sasson H.H
48) R.J.ZWIWERBLOWSKY

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۳:۰۹, ۲۵/اسفند/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۵/اسفند/۹۰ ۲۳:۱۰ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #16
آواتار
مهدویت از دیدگاه دین پژوهان و اسلام شناسان غربی


شخصیت اسلامی مهدی، به معنی "درست هدایت شده" یا "هدایت شده از سوی خداوند" (این واژه ریشه عربی دارد و وجه مجهول فعل هَدی به معنی "هدایت کردن" است)، اشتراکات زیادی با تجربه‏ی مسیحایی یهودی ـ مسیحی سابق دارد. انتظار پیامبری معاد شناختی از سوی خداوند در آخر زمان، در تاریخ اسلام به اندازه‏ی تاریخ ادیان نظیر آن، نقش مهمی داشته است. اما به عنوان یک پدیده‏ی کلی اسلامی، عقاید مربوط به مهدی را نمی‏توان صرفا به لحاظ معادشناختی به طور کامل درک کرد و مقایسه با مسیحاباوری یهود یا مفهوم مربوط به بازگشت مجدد عیسی مسیح در مسیحیت، پیچیدگی آن را در بافت اسلامی حل نمی‏کند. ضمنا نباید آن را غیرمتعارف و متعلق به یک فرقه و صرفا بازتاب دیدگاههای افراطی دانست. امیدهای مسیحایی بخشی از روند نخستین جامعه اسلامی در شکل دهی خود بود و در تقسیم مسلمانان به دو شاخه بزرگ رقیب، نقش داشت. از آن خود کردن مجموعه اسطوره‏های مسیحایی توسط اسلام نقش مهمی را در محیطهای مختلف فرهنگی، ایدئولوژیکی ایفا نموده، به عنوان عاملی بنیادی در جنبشهای اصلاح‏طلبانه و احیاگر، حوزه‏های علمیه، و تعالیم فلسفی عمل کرده است.
نخستین نمود اسطوره مهدی. گرایش مسیحایی آشکار در اسلام نو ظهور را می‏توان با روحیه پرشور امید به معاد دریافت، روحیه‏ای که طی قرون پنجم و ششم میلادی بر خاور نزدیک سایه افکنده، تحت هیجان معاد شناختی مذکور در قرآن، به سوی آخرتی آرمانی‏گرا تقویت شده بود. تأکید فراوان قرآن بر موضوع روز قیامت، علائم زمان (اشارات الساعة) و پاداش صالحان و عذاب بدکاران، باعث برانگیختن وجه ادبی و روانی مکاشفه‏گرایی می‏گردد. در دوره‏ای که بلافاصله به روز قیامت منتهی می‏شود، نشانه‏های تهدیدآمیزی از بی‏نظمی در عالم رخ می‏دهد که عبارت است از: دود در هم یا تاریک بی‏شکل، بیرون آمدن چهارپایان (الدابة) از زمین، طلوع آفتاب از غرب و اختلالات مختلف مربوط به ستارگان. تمام اینها باعث می‏شود که انسانها در نقطه‏ی نهایی گرد هم آیند، الدجّال (مسیح دروغین) و اقوام یأجوج و مأجوج نیز در آنجا جمع می‏شوند که بیانگر دوره‏ای استثنایی خاصی از وحشت و ترس است. واژه‏ی مهدی در هیچ کجای قرآن به کار نرفته است، اگر چه مفهوم هدایت الهی یکی از بنیادی‏ترین اصول بدیهی این کتاب را تشکیل می‏دهد و به این تعلیم قرآن مربوط می‏شود که هدایت الهی برای مؤمنین با رهنمون شدن غیرمؤمنان به سوی گمراهی توسط خداوند مساوی است. از این رو در سوره‏ی 18 آیه‏ی 17 آمده است: "کسی که خداوند او را هدایت کند، تنها هدایت شده‏ی واقعی است (المهتدی، وجه وصفی صیغه‏ی هشتم هدی است)، اما کسی که (خداوند) او را به گمراهی رهنمون کند، هیچ پشتیبانی برای هدایت به راه راست نخواهد داشت. "هر چند قرآن با بیانی قوی به مسأله نجات بشر اشاره نمی‏کند، اما توجه عمیقی به گرفتاری انسان و اینکه چگونه می‏توانیم از آن رهایی یابیم، یا در اصطلاح خاص اسلامی، چگونه می‏توانیم بر آن فائق شویم، در ردیف افراد موفق قرار گیریم و مشمول هدایت نجات بخش (هُدیً، هدایه) واقع شده، در نتیجه دچار خسران نگردیم، دارد.
از جمله تصوراتی، که با این مفاهیم در ارتباط است، آن است که جامعه‏ی مقدس ذاتا با خدا و پیامبر او ارتباط دارد. با توجه به اینکه برخی مسیحیان و یهودیان در عربستان پیش‏بینی کرده بودند که به زودی پیامبری ظهور خواهد کرد که خبر از معاد و آخرت خواهد داد (سوره‏ی 2 آیه 89) و جامعه‏ی خاص آنها را تأیید خواهد نمود و با توجه به اینکه گونه‏شناسی مسیحاباوری در خاور نزدیک به عنوان پشتیبانی برای مشروعیت امپراطوری یا پادشاهی (به ویژه امپراطور بیزانس، نجاشی حبشه، و پادشاه یهودی ذو نُواس در یمن) به کار رفته بود، این ادعای مسلمانان که محمد آخرین حلقه در زنجیره‏ی نبوت و "خاتم" پیامبران است، ممکن است در اصل به معنای مسیحایی درک شده باشد. افزون بر این نکته، موضع و نقشی است که محمد به عنوان راهنمای الهی جامعه‏ی تازه تشکیل یافته‏ی خود به عهده گرفته، آن را با نوعی رسالت تاریخی جهان شمول و با اصرار پرتکاپو بر اهمیت جهانی آن القا نموده است. پس از رحلت او، مملکت در حال گسترش اسلامی باید معضل ماهیت هدایت آمرانه را تحت تأثیر وقایع تعیین‏کننده متوالی حل می‏کرد. طی دو قرن نخست (قرن هفتم و هشتم میلادی) دو گرایش بنیادی به وجود آمد: شیعه که معتقد به ضرورت ادامه‏ی جاذبه‏ی رهبری نبوی در مسیر سلاله‏ی محمد از طریق منصب امامت بود و اکثریت سنی که طرفدار منصب خلافت به عنوان جانشین مشروع رهبری پیامبر بودند و در عین حال عموما جاذبه‏ی رهبری معنوی و دینی را از خلیفه سلب کردند وترجیح دادند که خود قرآن را مرجع و راهنمای خود به عنوان مبنای احکام قضایی و دینی قرار دهند.
شخصیت مهدی در پی تحولات دینی ـ سیاسی ظهور کرد، تحولاتی که در فاصله‏ی بین قتل عثمان، خلیفه‏ی سوم، در سال 35 پس از هجرت؛ 655 میلادی، و شهادت حسین (علیه‏السّلام)، نوه‏ی محمد (صلّی‏اللّهُ‏علیه‏وآله‏وسلّم) و پسر علی بن ابیطالب، پسرعمو و داماد محمد، پس از یک ربع قرن اتفاق افتاد. اعتقاد به مهدی به عنوان منجی منتظَر باید از میان گروههای جاه طلب و ناآرام عرب که حامی ادعاهای علویان در خصوص رهبری مشروع جامعه بودند برخاسته باشد، همچنین از مجموعه‏ی خاصی از شرایط اجتماعی ـ سیاسی همراه با تفسیری متفاوت از وحی اسلامی ناشی شده باشد. این نوع معنویت فوق العاده که با قدیمی‏ترین اعتقادات در باره‏ی ظهور مهدی مربوط است، نمی‏تواند به طور ناگهانی وارد تفکر اسلامی شده باشد، بلکه خود این واژه، در مفهوم "هدایت شده از سوی خداوند"، نخستین بار در 686 میلادی با شورش شیعی مختار در کوفه ظاهر شد، او تبلیغاتی را برای محمد بن حنفیه، سومین پسر باز مانده از علی به راه انداخت. جنبشی که مختار پایه‏گذار آن بود و کیسانیه نام داشت، باعث رواج تعدادی از ابعاد دینی نظریه‏ی شیعه در باره‏ی امام از قبیل تعیین صریح امام (نصّ) و غیبت و بازگشت امام منتظَر یا مهدی (اصول غیبت و رجعت) بود.
ظهور اسطوره مهدی در میان شیعه. ویژگی تفکر خاص مکاشفه‏ای کیسانیه و گروه‏بندیهای مرتبط با آن، گرایش انقلابی و تمایل آن به سوی نوعی آرمان گرایی افراطی بود که در اصل مهدی پنهان شده و متضمن انتقام جویی و خواسته‏های مشخص سیاسی بود. مهدی، شخصیتی معاد شناختی و پیشگویانه تلقی می‏شد که از معرض دید بشری ناپدید شده و تا زمان ظهور مجدد و مورد انتظار خود به گونه‏ای معجزه‏آسا در وضعیتی شبیه به بهشت زندگی می‏کند؛ طبق روایتی پیشگویانه، در آن زمان او ارتش صالحان را رهبری خواهد کرد و ماجرای مخوف آخرالزمان را به راه خواهد انداخت، "زمین پر از عدل و برابری می‏شود همان‏گونه که در حال حاضر پر از بی‏عدالتی و ظلم است. "او، هم به عنوان منتقم ظلمهای وارده بر شیعه عمل می‏کند و هم پیام‏آور حکومت دینی نهایی بر روی زمین خواهد بود. در آن زمان افراد شرور و ظالم به مجازات خواهند رسید و به دنبال آن دوران حکومت سعادتمند توأم با تکامل اجتماعی و دینی قبل از روز قیامت آغاز می‏شود. مهدی را با حوادثی مرتبط می‏دانستند که به اعتقاد آنها خداوند قبل از روز قیامت مقرر و پیشگوئی کرده بود و در قرآن از آنها به عنوان نشانه‏های آخرالزمان تعبیر شده بود.
جالب است که کیسانیه قائل به شباهت آشکاری بین شخص امام خود یا مهدی و نقش عیسی به گونه‏ای که در قرآن ترسیم شده، بودند. علیرغم این واقعیت که نمی‏توان گفت قرآن عیسی را مسیح موعود می‏داند، در سنت اسلامی بازگشت مجدد او به عنوان یکی از نشانه‏های زمان قیامت پذیرفته شده است (به سوره 4 آیه 159 و سوره 43 آیه 61 مراجعه کنید) و در تفاسیر اولیه‏ی اسلامی صعود روحانی جسم او به آسمانها و نهایتا رحلت او پس از بازگشت کاملاً پذیرفته شده است. بین شخصیت مهدی و ماجرای مربوط به آخرالزمان که او به راه می‏اندازد و ماجرای احیا که از قبل در ارتباط با بازگشت مجدد عیسی مطرح شده بود، نوعی ادغام یا تلفیق آشکار وجود دارد. سوابق مختلف در یهود یا مسیحیت در باره‏ی شخصیت مهدی که برخی علما مطرح کرده‏اند همگی فاقد قطعیت هستند (مانند بازگشت الیاس نبی، افرایم مسیح، اصطلاح مسیح‏شناسی نسطوری تحت عنوان مَهدُیا که شاید به محمد اطلاق شده باشد)، با وجود این تأثیر غیرقابل انکار ایده‏های دینی در رابطه با شخصیتهای معاد شناختی و پیشگویانه اولیه بر جای مانده است. این میراث با حوادث واقعی تلفیق گردید و باعث شکل‏گیری خودآگاهی شیعه‏ی اولیه و ایجاد این مفاهیم توسط آنها گردید.
در جنبشهای گسترده‏تر شیعی طی سه قرن اول اسلام، عنوان مهدی مکررا به وسیله‏ی مدعیان مختلف از علویان به کار می‏رفت از قبیل محمد نفس زکیه از خاندان حسن که رهبری شورشی ناکام علیه منصور، خلیفه‏ی عباسی، در سال 758 را بر عهده داشت، یا مانند عبیداللّه بنیانگذار سلسله‏ی اسماعیلیه فاطمی در افریقای شمالی در سال 909؛ این عنوان به وسیله خلیفه عباسی المهدی (دوران حکومت 775 ـ 785) عنوانی حکومتی پذیرفته شد.
اگر چه نخست گروههای انقلابی که مثل قارچ از کیسانیه بیرون می‏آمدند این اصطلاح را به کار می‏بردند، جناح دیگری از شیعه که کمتر از آن گروهها رسمیت نداشتند و علویان حسینی (خاندان دوازده امام) مظهر آنها بودند، انتظار منجی آینده را محور تعالیم خود قراردادند. اما خاندان امامان حسینی در هیچ جنبش سیاسی علنا طرفدار عصر طلایی یا معتقد به ظهور مسیحا شرکت نداشتند و به نظر می‏رسد از کاربرد واژه‏ی مهدی به عنوان لقبی برای خود، خودداری می‏نمودند و در عوض به واژه‏ی امام یا قائم ("ایستاده"، کسی که قیام خواهد کرد)، یا هادی المهتدین ("راهنمای کسانی که به درستی هدایت شده‏اند") اشاره می‏کردند. با توجه به این واقعیت که هر مدعی امامت که پیروان او اعتقاد به غیبت و بازگشت او داشتند، می‏توانست مهدی بالقوه یا بالفعل تلقی گردد. احتمالاً در این دوره‏ی اولیه، مفهوم امام و مهدی تا حدودی با هم، هم‏پوشی داشتند، گروههای افراطی شیعه در عراق تا اوایل قرن هشتم میلادی شاهد موجی از فعالیت دینی نظری بودند؛ ارتباط آنها با سنتهای قدیمی‏تر عرفانی، رهبانی، و تصوف، مبهم است اما پیامدهای مهمی برای شناخت آنها از امام و در نتیجه برای شخصیت مهدی در پی داشت. عقایدی در رابطه با معصوم بودن امام مهدی، دانش فوق طبیعی او، نحوه‏ی وجود معراجی او، قدرت شفاعت. بخشش گناه او، و عظمت و حقانیت آینده‏ی او به وجود آمد و سرانجام در بین بزرگترین جمعیت شیعه یعنی شیعه دوازده امامی، به عنوان جزء لازم شخصیت مهدی پذیرفته شد. این سلسله‏ی متوالی امامان در برابر تمایل گروههای رقیب برای "توقف" بر سر امامی خاص و انتظار ظهور مجدد او به عنوان مهدی و در برابر شاخه‏های فرعی شیعه که شماری از مدعیان مسیحایی را در بر می‏گرفت که ویژگی پیش‏گویی‏گرایی شیعه افراطی بود تا زمان رحلت امام یازدهم، حسن عسکری، در سال 874، مقاومت نمودند. سپس اعلام کردند که پسر این امام، زنده اما غایب است و تا زمان بازگشت قریب الوقوع او، ارتباط با او از طریق مجموعه‏ای از نمایندگان (چهار نائب در زمان غیبت صغری) امکان‏پذیر بود. پس از سال 941، فقهای دانشمند و برجسته‏ی شیعه‏ی دوازده امامی غیبت کامل امام دوازدهم یا امام غایب تحت عنوان مهدی را تا زمان بازگشت او در آخرالزمان پذیرفتند، به این ترتیب دوره‏ی غیبت کبری آغاز شد که هنوز هم ادامه دارد. این تصمیم بیانگر انتخاب موضع شیعه افراطی در باره‏ی مهدی بود که خاندان حسین قبلاً آن را رد کرده بودند، اما هم اکنون بر بسط تصویری معنوی‏تر از مهدی بر اساس اعتقاد به یک شخص رهایی‏بخش تأکید داشتند. این اعتقاد با آداب خاص عبادی و دینی که خاص شیعه‏ی دوازده امامی بود تقویت شد و با الهیات خاص آنها در مورد عدم توارث، شهادت و رنج صالحین رواج یافت.
شخصیت مهدی در تاریخ. ویژگیهای اصلی اسطوره مهدی از زمان نخستین ظهور آن تغییر محسوسی نکرده است. مهدی در زمان هرج و مرج و آشوب قبل از آخر الزمان ظهور خواهد کرد، زمانی که مشخصه‏ی آن اغتشاش و تفرقه (در عربی گفته می‏شود فتنه، که تحت اللفظی به معنی "امتحان"، "اختلاف" است) است که نشانه‏ی امتحان نهایی انسانها به وسیله‏ی خداوند است، و شورشها یا فتنه‏انگیزیها (ملاحم) باعث شقاق و اختلاف می‏گردد. این دوره‏ی طولانی تباهی اجتماعی و سیاسی منجر به تسلط شرارت، دروغ و بی‏عدالتی در حوزه‏های اجتماعی و طبیعی می‏شود. این آشفتگی به عنوان آزمایش خلوص مؤمنینی که باقی می‏مانند محسوب می‏شود. در مرحله‏ی نهایی این فرایند، مهدی بار دیگر ظهور خواهد کرد تا دوره‏ی جدیدی از احیا را به وجود آورد و صحت وحی الهی را بار دیگر اثبات نماید. این امر با احیای عدالت سابق از طریق تأسیس مجدد دین و جامعه‏ی اسلامی انعطاف‏پذیر (یعنی شکلی از حکومت) در یک عصر طلایی کوتاه مدت میانی، تحقق خواهد یافت. برخی شرح‏ها بازگشت او را در روز عاشورا، دهم محرم، به مکه می‏دانند که از آنجا به کوفه می‏رود تا به همراهی ارتشی از مؤمنین خشم و عقاب الهی را تحقق بخشد؛ پیش از رحلت یا کمک سپاهی فرشته‏خو و به یاری عیسی که بازگشته است، به مدت هفت یا هفتاد سال حکومت خواهد کرد.
در رهبری جاذبه‏مند آیین شیعه، هویت مهدی (اگر چه غایب است) شناخته شده است، و فقط زمان بازگشت او معلوم نیست، زیرا اعتقاد به مهدی عبارت است از بازگشت امام غایب یا صاحب الزمان، اما برخی مسلمانان سنی می‏گویند هیچ کس نمی‏تواند هویت مهدی را بشناسد تا اینکه او عملاً ظهور نماید و مطالبات خود را اعلام نماید، حال آنکه دیگران نقش مهدی را فقط تا حد عیسی محدود می‏کنند. او مانند انسانی عادی ظهور می‏کند که کار او مانند یک اصلاح‏گر یا فاتح است. اگر چه برخی از سنّی‏ها قبول دارند که مهدی در خفاست، اما این غیبت را فوق طبیعی نمی‏دانند. گاه متکلمین سنی کل اعتقاد به مهدی را با چنان احتیاط و تردیدی مورد توجه قرار می‏دهند که عنوان یا نقش او را نادیده می‏گیرند و این روند، امروز جریان تجدید شده‏ای به خود گرفته است. دو مجموعه از چهار مجموعه اصلی روایی سنی، یعنی مجموعه‏ی بخاری و مسلم، هیچ اشاره‏ای به مهدی نکرده‏اند و غزالی (متوفی: 1111) متکلم بر جسته، در اثر ممتاز خود تحت عنوان احیاء علوم الدین هیچ بحثی از او به میان نیاورده، فقط به علائم الساعة در قرآن اشاره کرده است. اما سنی‏ها اعتقاد کلی مسلمانان به تجدید کننده یا اصلاح‏گر (مجدّد) را که در هر قرن در گوشه‏ای از جهان اسلام ظهور می‏کند و نقش او به عنوان احیاگر دین و تقویت جامعه تا حدودی مانند نقشی است که به مهدی واگذار شده است قبول دارند. اعتقاد به مهدی در قلوب توده‏های مسلمان زنده نگاه داشته شده است، به طوری که هنگام بروز مشکلی خاص بخاطر سلطه‏ی بیگانه یا بی‏ثباتی اجتماعی، این اعتقاد بلافاصله فعال می‏شود و مردم بازگشت قریب الوقوع او را برای اصلاح تاریخ انتظار می‏کشند. گرایش دیرینه و ریشه دار به تصور نبوت به عنوان تاریخ پیشگوئی شده و تصور تاریخ به عنوان نبوت تحقق یافته، و مجموعه اسطوره‏های انباشته شده پیرامون مهدی، توأم با آرمانی ساختن تاریخ آغازین جامعه اسلامی به عنوان الگوی نخستین برای ماجرای مقدس آخرالزمان که در وجدان مسلمانان جای داده شده است، باعث شد مفهوم مهدی که در بین سنی‏ها به طور ناقص تعریف شده بود، با موقعیت موجود هماهنگ گردد، یا طوری تنظیم گردد که یک داوطلب مناسب بتواند خود را مهدی منتظَر اعلام کند.

موارد بسیاری در تاریخ اسلام در خصوص مدعیان مهدی وجود دارد که بر آن بوده‏اند تا نظم سیاسی موجود را به چالش کشیده، به زور سلاح آن را سرنگون کنند. جنبش‏های مهدی به ندرت توانسته‏اند به موفقیت سیاسی واقعی دست یابند، جز آنکه توانسته‏اند پایه‏ای را براساس وفاداریهای قبیله‏ای موجود، بر اساس مفهوم روستایی یا اندکی شهری از خلع ید یا واگذاری، یا بر اساس الگوهایی از مخالفت اجتماعی ـ سیاسی بنیان نهند. چند عامل در ظهور شخصیتهای الهام گرفته از مسیحا دخالت داشته است. سنت اعتقاد به عصر طلائی به عنوان ابزاری مناسب برای مخالفت اجتماعی و مخالفت دینی از همان ابتدا در تاریخ اسلام وجود داشته است. عامل دیگر که هنوز نیز بسیار مؤثر است، وضعیت پویا و به لحاظ معنوی ستیزه‏جوی آگاهی و ایدئولوژی اسلامی توأم با تعریف خود به عنوان نظام نجات‏بخش جهان شمول و نهایی است. به طور کلی، جنبشهای موفق، سه مرحله‏ی متوالی را پشت‏سر می‏گذارند:
(1) ابتدا، تبلیغ وسیع نوعی احیاگری اسلامی با هدف کسب حمایت در میان افراد ناراضی و محروم؛
(2) ایجاد سازمانی نظامی برای انجام تبلیغات مربوط به مطالبات آن و ریسکهای نظامی به وسیله‏ی افزایش طرفداران؛
(3) ظهور یک دولت سرزمینی که آرمانهای دینی آن به تدریج کهنه می‏شود.
ابن تومارت (متوفی 1130) که کار خود را به عنوان یک اصلاح‏گر اخلاقی آغاز کرد، امپراطوری المُهاد را بنیان نهاد که در اوج خود در سراسر افریقای شمالی گسترش یافت، یعنی از منطقه‏ای که هم اکنون مراکش و فز در مغرب تا تونس وتری پولیتانیا را در بر می‏گیرد. ادعای مهدی بودن او علاوه بر ادعای برخورداری از اصل و نسب علوی و دارا بودن نشانه‏های مشروعیت علویان از قبیل شمشیر پیامبر،با اعتقادات کلامی سرسختانه سنی و ریاضت شدید همراه بود. برداشت او از مهدی و خلیفه حاکی از تأکید بر معصوم بودن حاکم بود، خصوصیتی که معمولاً در دیدگاههای سنی پیرامون خلافت وجود ندارد اما در امامت شیعی ضرورت دارد.
با آغاز قرن قبل از هزاره‏ی اول در اسلام، پیشگویی‏ها در باره‏ی مهدی اهمیت خاصی یافت. از جمله شخصیتهای مختلفی که در این زمینه اهمیت یافته‏اند می‏توان به معلم صوفی، سید محمد نوربخش، اشاره کرد که رهبری جنبش مهدی‏گرا دربدخشان (ایران) و سپس عراق را به عهده داشت، همچنین چند مبلغ اصلاح‏گر برجسته در هند مسلمان، از جمله میرسید محمد جانپوری (متوفی: 1505 در بلوچستان)، و (جنبش) مهدویت هندوستان که در اصل گروهی رعیت سنی بسیار مقدس مآب متشکل از زاهدان ستیزه‏جو بودند که با رهبران دینی رسمی دربارها مخالف بودند. رهبر آنها شیخ علائی به خاطر خودداری از رها کردن ادعای مهدی‏گرائی تا حد مرگ مورد شکنجه قرار گرفت. در حوزه‏ی ترکیه ـ ایران، این منطقه شاهد آشوبهای عمده‏ای بود که منجر به اختصاص موفقیت‏آمیز ایدئولوژی مهدی به رهبران قبیله به ویژه ظهور سلسله‏ی صفوی در ایران در آغاز قرن شانزدهم، تحت حکومت شاه اسماعیل گردید که خود را مهدی اعلام نموده بود.
سرزندگی و قدرت میراث مهدی در اسلام با مهدی سودان، محمد احمد ابن عبداللّه، نمود بسیار چشمگیری یافت. جنبش او به نام مهدیه، در دو دهه‏ی آخر قرن نوزدهم به سرعت سودان وابسته به ساکنان دره‏ی نیل را فرا گرفت و به میزان زیادی باعث شد که سودان به عنوان یک دولت ـ ملت در قرن بیستم ظاهر شود. در ماه ژوئن 1881 این مرد مقدس و برجسته‏ی سودانی مهدی بودن خود را علنا در جزیره‏ی آبا اعلام کرد و طی مدت نسبتا کوتاهی جنبش او سودان را به حکومتی اسلامی و سپس پادشاهی اسلامی تبدیل کرد که از زمان فوت مهدی در سال 1885 تا زمان فروپاشی آن در سال 1898 ـ 1899، تحت حکومت قائم مقام ارشد و جانشین موقت او، خلیفه عبداللّه، بوده است. مهدیه آخرین طغیان در میان مجموعه جنبشهای بزرگ معنوی با ماهیت احیاگرایانه سنی بود که به حکومتهای پادشاهی دینی تبدیل شد: و هابیه در عربستان، جنبش فالبه توسط شهّو عثمان دان فودیو در سوکوتو، و سنوسیه در سیرنایکا. انجمن صوفی سنوسی از پیوندهای میراث مهدی بهره‏برداری کرد و عنوان مهدی به رهبر آن اطلاق گردید؛ با این حال، مهدی سودانی که به طور کامل دارای شخصیت مهدی‏گرا بود، آگاهانه کوشید شرایط فرضی جامعه‏ی اصیل "محمدی" و همچنین رسالت پیامبر اسلام را باز آفرینی کند. ویژگی تا حدودی زاهدانه و تا حدودی کمونیستی جنبش او با اشاراتی به مجموعه اسطوره‏های عصر طلایی تقویت گردید، از قبیل ادعای او مبنی برداشتن شمشیر پیامبر، موضوعی که شیعه اولیه آن را نماد مسیحایی مشروعیت و اقتدار دانسته است.
در ایران، جنبش مهم باب، "زمینه‏ساز" مهدی، به رهبری سید علی‏محمد شیرازی (که در سال 1850 اعلام شد) با نشان دادن اینکه میراث مهدی، علی‏رغم سکوت سیاسی حاکم بر مقامات بلند پایه دینی شیعه، هنوز برای برخی شیعیان راه حل معتبری است، آسودگی خاطر شیعه‏ی دوازده امامی را به هم ریخت. جنبش بابی تا اوائل قرن بیستم منجر به ایجاد دین بهایی به عنوان یک دین جداگانه گردید. (به مدخل باب‏ها و بهائی‏ها مراجعه کنید.) اگر بیشتر به طرف شرق برویم، در پنجاب، میرزا غلام احمد قادیانی (متوفی 1908) را می‏بینم که جنبش احمدیه را بنیان نهاد و مدعی شد که نقش مهدی را بر عهده دارد و پیروان او در پاکستان و غرب اروپا، حتی در اواخر قرن بیستم به تبلیغ او ادامه می‏دادند. آموزه‏های احمد در اصل یا اصول اسلام سنی مطابقت دارد اما ابزار خشونت یا هر گونه ادعای سیاسی را نفی می‏کند. خود مهدی تجسم عیسی و محمد تلقی می‏شود، و در عین حال تجسم کریشنا، دومین مسیح یا مسیح موعود است.
میراث مهدی. بیشتر آنچه که در باره‏ی مهدی گفته می‏شود در مقولاتی بجز ایده‏های انتزاعی واقع می‏شود. افسانه‏های مربوط به نقش، شخصیت، اعمال و قدرت او گفتمانی عینی و اغلب روایی است که باید آن را در بافت حیات دینی و معنوی مسلمانان درک کرد. در عین حال، حوزه‏های اجتماعی و سیاسی جامعه را نمی‏توان از مجموعه اسطوره‏های مربوط به مهدی تفکیک نمود. جریانهای احیاگر و آرمانگرای افراطی در مسیحاگرایی اسلامی یکدیگر را تقویت می‏کنند و کشمکشی که اسطوره مهدی بین این دو جهت ایجاد می‏کند، تبیین می‏کند که چگونه می‏تواند یا طغیانی فجیع و پیامبرگونه در تاریخ ایجاد کند یا باعث "خنثی سازی" نظری و حتی عرفانی آرمانهای مربوط به عصر طلایی گردد.
شخصیت مهدی در احیای رهبری متعصب یا نا بهنگام، در بسیج توده‏هایی که به خاطر مصادره اموالشان یا بی‏توجهی اجتماعی سرکوب شده یا تحت فشار سلطه‏ی بیگانه بوده‏اند و در ارائه پشتوانه‏ی ایدئولوژیکی و دینی برای کمک به مؤمنین در مقابله‏ی خلاق با واقعیتهای تاریخی خود، نقشی اسطوره‏ای داشته است. شکلهای دیگر این اسطوره که بیشتر پیامبر گونه و ستیزه‏جو بوده است به سمت تحول انقلابی تاریخی گرایش داشته، به لحاظ تاریخی اهمیت بیشتری دارد. سازگاری بدعت و مهدویت در اسلام تصادفی نیست و ایده‏های ظاهرا "بدعت‏گذارانه" به عنوان عوامل ذاتی، در واقع نقشی معقول و موجه در تاریخ اسلام داشته‏اند. نیروهای حیاتی که در شخصیت مهدی نهفته است، حتی زمانی که حافظ کشمکش سازنده‏ی موجود در تفاسیر متناقض از وحی هستند، به طور بالقوه آشفته و ویرانگرند. امروزه استفاده از این میراث همچنان ادامه دارد و هنوز به بیم‏ها و امیدهای مسلمانان دامن می‏زند، چه در احیای عظیم شیعه که هم اکنون در ایران و لبنان جریان دارد چه در بین رهبران بنیادگرای عرب که بر اصلاح و اسلامی کردن حکومت و جامعه پافشاری می‏کنند.

کتاب شناسی

هیچ مطالعه‏ی جامعی در خصوص کل موضعات مربوط به مهدی و نهضتهای تاریخی وجود ندارد. یک آشنایی کلی "در مهدی" اثر کریستین اسنوک هارگرونژه در Versprede Geschriften (بُن، 1923). جلد 1، صص 81 ـ 147 ارایه شده است؛ نظر یک مسلمان آگاه در سده‏های میانی نیز در مقدمه‏ی ابن خلدون به نام درآمدی بر تاریخ، ترجمه‏ی فرانز روزنتال (لندن، 1985)، جلد 2، صص 232 ـ 156 آمده است.
مطالعات مهم پیرامون ظهور اولیه، سابقه، و توسعه‏ی ایده‏ی مهدی در نهضتهای شیعه عبارتند از اثر ژان اولاف بلیچ فلدت تحت عنوان آغاز مهدویت (لیدن، 1985)، و اثر اِی.اِی. ساشادینا تحت عنوان مهدویت در اسلام: ایده مهدی در شیعه‏ی دوازده امامی (آبانی، 1981). جهت اطلاع از آغاز انقلاب عباسی می‏توان به اثر موسی شارون تحت عنوان عناوین سیاه شرق: دوره‏ی تکوین یک شورش (بیت المقدس؛ 1983) مراجعه کرد. تحقیق ادگارد بلوکه تحت عنوان Le messiarusme dans lheterodoxie musulmane (پاریس، 1903) نیز در رابطه با نهضتهای افراطی شیعه مفید است، اگر چه باید با دقت آن را مطالعه کرد.
روند کلی سنت دوازده امامی در خصوص مهدی و آثار عرفانی آن را می‏توان در اثر شیخ مفید تحت عنوان کتاب الارشاد: کتاب راهنمای زندگی دوازده امام، ترجمه‏ی آی. کی. اِی. هاوارد (لندن، 1981)، صص. 554 ـ 524؛ در اثر هانری کوربن تحت عنوان پیرامون اسلام ایرانی: ابعاد معنویات در فلسفه، جلد 1،Le Shiisme duodecimain (پاریس، 1971)، فصل 2، 6 و 7؛ و در مقلات کوربن در شماره 28 (1959) و شماره 32 (1968) یافت. تجربه‏ی مهدویت در شیعه‏ی اسماعیلیه به وسیله‏ی پی. جی. واتیکیوتیس نظریه فاطمیون در باب دولت (لاهور، 1975)، دیوید برایر در ریشه‏های دین دروز"، در اسلام 52 (1975): 85 ـ 47، 262 ـ 239، و 53 (1976): 27 ـ 5؛ و مارشال جی. اس هاجسون در نظام حشاشین (فدائیان حسن صباح) نزاع اسماعیلیان نزاری الویه در برابر جهان اسلام (1955؛ چاپ مجدد، نیویورک، 1980) بررسی شده است. در خصوص مدعیان مهدویت در هند در قرون شانزدهم و هفدهم ارزیابی مختصری به وسیله‏ی اس. ای. اِ رزوی در نهضتهای احیاگر مسلمان در شمال هند ارائه شده است (آگرا، 1965)؛ در خصوص احمدیه، به اثر اسپنسر لاوان تحت عنوان نهضت احمدیه: تاریخ و دورنما (دهلی نو، 1974) مراجعه کنید.
تحقیق خوبی در خصوص ابعاد مختلف مهدویت و ائتلافهای صوفی ـ شیعه پس از دوره‏ی مغول به وسیله‏ی میشل ام. مازوئی، تحت عنوان ریشه‏های صفویه: شیعه، صوفی‏گری و غُلات (ویزبادان، 1972) انجام شده است. در خصوص باب و ایران در قرن نوزدهم، به اثر ادوارد جی. براون تحت عنوان مطالبی در خصوص مطالعه‏ی دین بابیه (کمبریج، 1918) و اثر ای. اِل. اِم. نیکولاس تحت عنوان سید علی‏محمد، ملقب به باب (پاریس، 1905) مراجعه کنید.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۱:۳۷, ۱۵/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #17
آواتار
پروژه هری پاتر

این داستان هم زنده کننده یادِ واقعه ی مشکوک هلوکاست است و هم نشان دادن یک الگو و منجی (آمریکا) و هم منحرف کننده اذهان به ماورا الطبیعه است.
من یکی از خوانندگان مجموعه کتاب های هری پاتر و بینندگان فیلم های هری پاتر هستم. مدتی پیش که تازه کتابهای هری پاتر را به پایان رساندم، به نکاتی برخوردم، که تقدیم خوانندگان جست و جوگر می کنم .

شایسته است پیش از هر چیز به خلاصه ی داستان توجه فرمایید:

هزاران سال پیش در جامعه ساحران چهار جادوگر بزرگ به نام های گودریک گریفندور، هلگا هافلپاف، روینا رونکلاو و سالازار اسلیترین به تاسیس مدرسه ای با نام هاگوارتز برای آموزش سحر اقدام کردند. این چهار جادوگر که چهار گروه را در مدرسه به وجود آوردند، بنا به سلیقه و تفکر خود به آموزش پرداختند. اما در میان اینها سالازار اسلیترین به این عقیده داشت که باید جادوگرانی را در مدرسه تعلیم دهیم که دارای خون خالص جادوگری هستند، یعنی پدر و مادر آنها جادوگر باشند (و انواع دیگر جادوگران به این صورت است که: یکی از والدین جادوگر باشد، یا هیچ یک از والدین جادوگر نباشد و فقط فرزند ساحر متولد شده باشد ) آن سه جادوگر دیگر با عقیده ی وی موافق نبودند بنابراین اسلیترین از مدرسه خارج شد و قبل از خروج از مدرسه تالاری را در اعماق آن بنا کرد و هیولایی را در آن نهاد و درب تالار را بست به امید اینکه روزی نواده واقعی اش برگردد و با باز کردن درب تالار، مدرسه را از وجود خون ناخالص پاک کند.
هزاران سال بعد از آن چهار جادوگر، پسری به نام « تام مارلو ریدل » که دارای استعداد جادوگری است همراه دیگر محصلین وارد هاگوارتز می شود و سال اول تحصیل خود را آغاز می کند. سالها می گذرد و آن پسر کوچک که اینک نوجوانی شده، متوجه می شود که مادرش جادوگر و پدرش غیر جادوگر بوده و در عین حال از خون مادری اش به سالازار اسلیترین می رسد. او در مدت تحصیلش در هاگوارتز دوستانی را در کنار خود جمع می کند. ‹ تام › برای خلاص شدن از نام پدرش که یک غیر جادوگر بوده، اسم خود را به « لُرد ولدمورت » تغییر می دهد. او یک بار موفق به باز کردن تالار اسرار می شود که در پی آن دختری به وسیله ی هیولای آزاد شده از تالار، کشته می شود. تام ریدل از آنجایی که زیر نظر یکی از اساتید خود به نام دامبلدور بوده موفق به باز کردن تالار برای بار دوم نمی شود و بعد از مدتی تصمیم به ترک مدرسه می گیرد . سال ها بعد ولدمورت به همراه یارانش که به مرگخواران معروف اند با نیروی سیاه خود به جامعه جادوگری حمله می کنند و با این که با مقاومت هایی روبرو می شوند ولی باز به کشتار ادامه می دهند. پیش گویی رخ می دهد که در آن گفته شده است که کودکی به دنیا خواهد آمد، که ولدمورت را نابود می کند، ولدمورت در صدد کشتن آن کودک بر می آید و زمانی که کودک یک سال دارد، ولدمورت او را پیدا می کند. ولدمورت پدر و سپس مادر کودک را به قتل می رساند. و زمانی که می خواهد کودک را با طلسم مرگ به قتل برساند، طلسم به خودش بر می گردد و او نابود می شود. جهان جادوگری دوباره روی آرامش را می بیند.
پسرک یک ساله که هری پاتر نام دارد، توسط جادوگران نماینده خیر به خاله اش سپرده می شود. هری پاتر بزرگ می شود و در سن یازده سالگی به مدرسه جادوگری می رود و در مدت تحصیل دوستان و دشمنانی پیدا می کند. هری پاتر در مدت تحصیل بارها مانع از قدرتمند شدن دوباره ی ولدمورت می شود (کتابهای یک و دو). ولی بالاخره ولدمورت پس از سیزده سال در برابر چشمان هری پاتر، قدرتمند می شود (کتاب چهار). با این که هری، بارها به جامعه جادوگری می گوید که ولدمورت بازگشته، ولی هیچ کس جز معدودی از جادوگران از جمله دامبلدور که مدیر مدرسه ی جادوگری است و همچنین حامی هری می باشد این موضوع را قبول نمی کند. نبرد کوتاهی میان دامبلدور و ولدمورت رخ می دهد (در وزارتخانه) و از آنجایی که وزیر برای چند ثانیه ولدمورت را می بیند، بازگشت ولدمورت را تایید می کند (کتاب پنج). وزیر جادوگری عوض می شود، پس از مدتی نبردی در هاگوارتز (مدرسه جادوگری) رخ میدهد که طی آن دامبلدور (حامی هری) کشته می شود (کتاب شش). هری و دوستانش در جهت وظیفه ای که دامبلدور به آنان واگذار کرده دیگر به مدرسه نمی روند، و از سوی دیگر ولدمورت وزارتخانه ی جادوگری را تحت کنترل می گیرد، و آموزش را کنترل می کند و در برخورد با خون ناخالص جادوگری بسیار اهتمام می ورزد بالاخره هری برای مبارزه به مدرسه باز می گردد، معلمین طرفدار هری، مدرسه را از وجود طرفداران ولدمورت خالی و هاگوارتز را جبهه ی مقاومت می کنند ؛ مرگخواران به مدرسه حمله می کنند و جنگ در می گیرد بالاخره هری و ولدمورت در مقابل هم قرار می گیرند و ولدمورت به دست او کشته می شود (کتاب هفت).
این خلاصه ای بود از داستان هری پاتر که با درج شماره کتاب آن را عرضه نمودیم.
داستان هری پاتر که از چند کتاب تشکیل شده، فراتر از یک داستان معمولی برای نوجوانان و جوانان است! این داستان که در آن به شدت از قوه ی خیال استفاده شده و در عین حال همچون اسطوره ها یک سیر منطقی را دنبال می کند دارای محتوایی مخفی و دور از خیال است، محتوایِ پنهانِ این داستان دارای مضامین تاریخی و واقعی می باشد.
به عبارت دیگر داستان هری پاتر، داستانی است خیالی درباره سحر و جادو، جامعه ی جادوگری، رویارویی خیر و شر، محبت و کینه، عشق و سرخوردگی؛ ولی این داستان به ظاهر خیالی دارای چندین لایه ی معنایی است که سطحی ترین لایه‌ی آن، که برای همه قابل درک است، همان مضامینی بود که ذکر کردیم . و باید دانست که لایه های پنهان داستان به طور ناخودآگاه در ذهن خواننده نقش می بندد و در جای خود نمود می کند.
در اینجا به شرح این لایه های پنهان پرداخته ایم تا خوانندگانِ محترمِ مجموعه کتابهای هری پاتر، بدانند که چه هدفی با نوشتن این داستان طولانی و درعین حال مجذوب کننده، دنبال شده.

لایه اول: لایه ی تاریخ

به نظر من خانم رولینگ، زیرکانه، چند رخ داد تاریخی را در لایه ای نامرئی و نسبتا طولانی در این داستان قرار داده است. حوادثی که در تاریخ معاصر اروپا رخ داده است .
1. با اقدام آلمان در سال 1914، جنگ جهانی اول شروع شد که کُشتار زیادی در پی داشت.
ولدمورت به جامعه ی جادوگری حمله کرد. در این جنگ هم از طرف خوبی و خیر و هم از طرف بدی و شر کشته های زیادی در جهان باقی می ماند.
2. آمریکا به نفع متفقین وارد جنگ شد که در نتیجه حدود یک سال بعد آلمان شکست خورد و اثری از شکوه آلمان باقی نماند .
طبق پیشگویی که در داستان ذکر شده: «پسری به دنیا می آید که باعث نابودی ولدمورت می شود»، ولدمورت در صدد یافتن آن کودک بر می آید و زمانی که آن پسر یک ساله را پیدا می کند (یک سال از ورود آمریکا به جنگ می گذرد) با طلسم مرگ به او حمله می کند ولی طلسم به خود ولدمورت بر می گردد (هر اقدام آلمان برعلیه آمریکا، بر ضد خودش تمام می شود) و ولدمورت نابود می شود، برخی می گویند که او مرده ولی برخی دیگر می گویند که فقط ضعیف و ناتوان شده است.
3.آلمان پس از جنگ اول جهانی در صدد رشد و تجدید قوا برآمد ولی فشار های پیمان ورسای وکشور های اروپایی مانع از آن می شود.
ولدمورت سعی می کند که دوباره قدرتمند شود ولی با مقابله ی هری پاتر (با پشتوانه ی دامبلدور = مدیر مدرسه جادوگری هاگوارتز) روبرو می شود، که این مطلب در دو کتاب یک و دو کاملا مشهود است ؛ هری پاتر و دامبلدور در اینجا نماد متفقین هستند .
4. آدولف هیتلر در راس حزب نازی در تلاش بود که در انتخابات مجلس آلمان، حزب نازی کرسی های بیشتری بدست آورد و همچنین قصد داشت، به مقام صدارت اعظمی آلمان برسد و این اقدامات هیتلر در راه کسب قدرت پس از سیزده سال پس از شکست آلمان در جنگ جهانی اول (1918) شدت یافت و بالاخره حزب نازی در انتخابات مجلس موفق می شود و هیتلر به صدارت اعظمی آلمان رسید (1933). انگلستان و در راس آن چمبرلن نخست وزیر انگلستان به این ماجرا اهمیت نداد و توجهی به این جنب و جوش هیتلر نکرد ولی افرادی در انگلستان و آمریکا بودند که از این تحرکات سیاسی آلمان نگران بودند و یکی از آن سیاستمداران انگلیسی، چرچیل بود.
ولدمورت در برابر چشمان هری پاتر، پس از سیزده سال ضعف و دوری از جهان جادوگری، دوباره قدرتمند می شود.(ولدمورت پس از13 سال قدرتمند می شود = آلمان در 1918 ضعیف می شود و در حدود 1931 که هیتلر در حال قدرت گرفتن است، آلمان رو به قدرتمند شدن می رود) (باید در نظر داشت که خانم رولینگ نمی توانسته دقیقا سالها را ذکر کند و یا مدت زمان های ضعف و قدرت ولدمورت را بیان کند زیرا که این کار باعث لطمه دیدن اصل داستان و سیر منظم آن می شود و باید بدانیم که داستان ها و یا فیلم هایی که به طور کامل سفارشی و برای کنایه به مطلبی هستند، بسیار رسوا می باشد و آنقدر که داستان هری پاتر مشهور و مقبول شده نمی توانست مقبول شود، برای نمونه می توان به فیلم ضد ایرانی 300 اشاره کرد که از آغاز تا پایان بر ضد فرهنگ غنــی ایران است و همان طور که می دانیـم فقط مدتی غوغا به پا کرد و بلافاصله تاریخ مصرفش به پایان رسید.) ولدمورت در کتاب چهار نماد آلمان به پا خواسته، است. هری پاتر پس از بازگشت به سوی دامبلدور که در راس جبهه ی خیر است و به عبارتی نماد شعور جمعی جامعه ی انگلستان است، به او می گوید که ولدمورت برگشته (آمریکا به جامعه ی اروپا می گوید که در آلمان تغییرات مهمی در حال وقوع است) و دامبلدور این سخن را باور می کند. ولی برخی از جادوگران که در راس آنها وزیر جادوگری است این سخن را باور نمی کنند (چمبرلن نخست وزیر انگلستان توجهی به قدرت گرفتن آلمان نمی کرد.)
5. تلاش هیتلر برای بدست آوردن قدرت ادامه دارد و او در سال 1933 صدر اعظم آلمان می شود. پس از ملحق شدن اتریش و چکسلواکی به خاک آلمان به دست هیتلر، اروپاییان متوجه خطر آلمان هیتلری شدند، نخست وزیر انگلستان (چمبرلن) از خواب غفلت بیدار شد والبته جامعه اروپا در راه الحاق کشور مورد نظر هیتلر یعنی لهستان سنگ اندازی کردند.
ولدمورت قدرتمند شده و برای قدرت بیشتر تلاش می کند (در کتاب 5 مشهود است)، نبردی بین ولدمورت (هیتلر) و دامبلدور (جامعه اروپا) رخ می دهد و این نبرد که بیشتر یک زور آزمایی است (تلاش هیتلر برای الحاق لهستان به شیوه ی قانونی) بالاخره بی نتیجه به پایان می رسد و ولدمورت متوجه می شود این نبرد بی فایده است، و از مقابل دامبلدور می رود (هیتلر به این نتیجه می رسد که نمی تواند مانند دو کشور اتریش و چکسلواکی، لهستان را به راحتی، بدست آورد، اقداماتی که هیتلر برای به دست آوردن اتریش و چکسلواکی انجام داد عبارت است از :1- سخنرانی ها 2 - تحرکات نظامی در مرز کشور های اتریش و چکسلواکی 3- تهدید کشور های مذکور و...)
در آخر این نبرد که در وزارتخانه رخ داده، جادوگران به همراه وزیر جادوگری وارد وزارتخانه می شوند و وزیر در یک نگاه کوتاه ولدمورت را می بیند. و قدرت گرفتن ولدمورت را تایید می کند. (چمبرلن به اشتباه خود پی برد، و متوجه شد، که هیتلر در صدد توسعه قلمرو بوده ؛ البته همان طور که می دانید توسعه قلمرو کاری است که انگلستان سالها در پی آن بوده و بعد از اینکه، از این کار دست کشیده- و باز آن هم به دلایل سیاسی نه برای راحتی ملت های تحت سلطه -دوست ندارد این اقدام را دیگر ملت ها انجام دهند، زیرا قدرت گرفتن دیگر کشور ها خارج از تحمل انگلستان است.)
6. قدرت نمایی هیتلر آغاز شده و تحرکات نظامی او ادامه می یابد. حمله به لهستان آغاز می شود. مدتی بعد چرچیل بجای چمبرلن نخست وزیر انگلستان شد، باید دانست که قدرت انگلستان در آن زمان تقلیل یافته و وقت آن فرارسید که جای این کشور استعمارگر کهن را کشور قدرتمندی بگیرد و البته این از مدت ها پیش اتفاق افتاده و آمریکا جای انگلستان را در صحنه جهانی گرفته بود.
حملات توسط ولدمورت و یارانش شروع میشود. وزیر سحر و جادو عوض می شود، و ‹اسکریمجور› بجای ‹فاج› می آید و این همان جابجایی چرچیل با چمبرلن است. به هاگوارتز (هاگوارتز، نمادی ازمکان هایی است که مورد تعرض هیتلر قرار گرفت) حمله می شود و دامبلدور به دست اسنیپ – از مرگخواران سابق - کشته می شود (کتاب 6). این در حالی است که در کتاب 7 می خوانیم که دامبلدور (نماد انگلستان)مدتها قبل به وسیله ی طلسمی ضعیف شده، و خودش به اسنیپ گفته که تو مرا بکش چون من مرگ را انتخاب کرده ام (و این همان جایجایی قدرت جهانی، آمریکا با انگلیس است که با رضایت انگلیس انجام شد.)و بارها در این مجموعه کتابها از قول یاران دامبلدور برای یکدیگر نقل شده که دامبلدور گفته: امید ما هری پاتر است. و این همان انتقال قدرت به آمریکا است و از نگاه متفقین پیروزی به دست آمریکا محقق می شود (کتاب 6).
7.هیتلر پس از به قدرت رسیدن به نظم بخشیدن امور پرداخت و این شامل آموزش هم شد. او آموزش را سازمان دهی کرد و تحت کنترل گرفت. از سوی دیگر علاقه ی زیاد هیتلر به خون خالص آریایی چیزی بود، که اکثریت مردم درباره ی آن می دانند. او در عزل و نصب مقامات و سران کشوری و لشکری اصل و ریشه و به عبارتی خون آریایی را در نظر گرفت.
این دو نکته تاریخی را می توان در کتاب های هری پاتر و به ویژه در کتاب 7 ملاحظه کرد. در سراسر داستان هری پاتر درباره ی علاقه ولدمورت به خون خالص جادوگری صحبت شده و در کتاب 7، جامعه جادوگری نماد جامعه ی آلمان در نظر گرفته شده و وزارت جادوگری هم نماد دولت آلمان است. در این کتاب نوشته شده که ولدمورت افرادی را در وزارت جادوگری بر سر کار می گذارد که به نوعی با او همراه هستند و همچنین درباره اصل و ریشه کارکنان وزارتخانه بررسی می شود، همچنین آموزش در هاگوارتز به وسیله ی دست نشانده های ولدمورت کنترل می شود.
8. آلمان در دو جبهه در جنگ بود و سرانجام هم از این دو جبهه مورد هجوم قرار گرفت. یاری زیاد آمریکا به متفقین باعث شد تا آلمان در جنگ جهانی دوم شکست بخورد. یکی از دلایل بزرگ شکست آلمان تمرکز ندادن نیرو ها در یک جبهه بود. هیتلر با ایجاد چند جبهه (شرق و غرب آلمان و همچنین آفریقا) یکی از عوامل شکست خود را به دست خود ایجاد کرد.
یاران ولدمورت به دستور او به هاگوارتز حمله می کنند و جنگ سختی در می گیرد و این جنگ در حالی است که ولدمورت در گوشه ای در حال تماشا می باشد و به صحنه ی جنگ وارد نشده (عدم تمرکز قدرت در جبهه نبرد دیده می شود) و از آنجایی که هنوز هری پاتر به دلایل ذکر شده در کتاب (یافتن و نابودی دو هوراکسس باقی مانده) آماده نبرد، نبود، اگر ولدمورت از غرور خود کم می کرد، با یک حمله برق آسای خود به هاگوارتر می توانست شخصا جنگ را به نفع خود تمام کند. ولی این غرور باعث شد که او زمانی تصمیم به حمله بگیرد که دیگر این حمله آن تاثیر قبلی را که می توانست داشته باشد، نداشت (هری پاتر آماده نبرد با او شده بود) . سرانجام ولدمورت در مقابل هری پاتر قرار می گیرد (در داستان، هری پاتر در جنگل به نزد ولدمورت می رود ولی ما این رویارویی را در نظر نداریم زیرا به نظر من این بخش برای تکمیل سیر منطقی داستان آمده، ما رویارویی پایانی ولدمورت و هری پاتر را که در هاگوارتز رخ می دهد، در نظر داریم ؛ که البته در زمان رویارویی هری پاتر با ولدمورت در جنگل شاهد این هستیم که ولدمورت هری را به ظاهر می کشد ولی خودش هم کمی از حال می رود، و این را می توان به نوعی همان حملات به ظاهر موفقیت آمیز آلمان نازی بر ضد متفقین دانست که سطحی بود و هیچ نتیجه ای نداشت، چرا که در داستان می بینیم که هری به ظاهر، وانمود به مردن می کند) و این در حالی است که از چند جبهه ی دیگر به یاران ولدمورت حمله شده (موجودات افسانه ای جنگل ممنوعه – سنتور ها _ از پشت سر، و جن های خانگی هاگوارتز از سوی دیگر). ولدمورت در دوئلی کوتاه با هری پاتر، کشته می شود (این نماد حمله ی عظیم آمریکا به آلمان است که باعث شد آلمان در مدتی کوتاه نابود شود).
در هنگام دوئل می بینیم که هری پاتر با طلسم خلع سلاح با ولدمورت مقابله می کند که باعث می شود، طلسم ولدمورت به سوی خودش برگردد و او بمیرد. و البته نکته ای در این بخش نهفته که آن را، در لایه ای دیگر، بررسی می کنم.
نکته ی قابل توجه دیگر در این لایه، این است که زمانی که ولدمورت، طلسمش به خودش بر می گردد، چوب جادوی بزرگ که در دستش است به هوا پرتاب می شود و در اینجا است که با چنین توصیفی از خانم رولینگ رو برو می شویم:
چوب از دست ولدمورت پرتاب شد، چرخید و چرخید تا به دست اربابی... رسید که آمده بود تا بالاخره مالکیت کامل آن را در اختیار بگیرد.
این چوب نماد ‹قدرت جهانی› است که از دست آلمان خارج و به دست آمریکا افتاد، و چنان این صحنه توصیف شده که انگار از هری پاتر در جهان فردی بهتر وجود ندارد !
همان طور که می بینید، خانم رولینگ چطور یک واقعه تاریخی را در دل داستان جا داده است!
توجه: در کتاب گفته شده که چهار جادوگر مدرسه هاگوارتز را بنا کردند که نام آنها به این صورت نوشته شده: گودریک گریفندور – هلگا هافلپاف - روینا رونکلاو – سالازار اسلیترین. اگر دقت کنید می بینید که خواننده پس از خواندن این اسامی به این نتیجه می رسد که هر اسم و فامیل با یک حرف الفبایی شرع می شود، خواننده در ذهن خود مُخفف اسامی را می سازد : گودریک گریفندور gg – هلگا هافلپاف hh - روینا رونکلاوRR – سالازار اسلیترین SS و ناگهان خواننده متوجه می شود که مخفف نام آخری SS است که با معادل کردن این واژه با سازمان امنیتی آلمان نازی که اس اس (ss) نام داشت به این نتیجه می رسد که همان طور که اسلیترین فرد ظالمی بوده (فردی که در مدرسه جادوگری تالاری ایجاد می کند و هیولایی در آن قرار می دهد تا روزی نواده اش با یاری آن هیولا، جادوگران غیر اصیل را بُکشد، مسلما فرد ظالمی است) ، سازمان اس اس نیز یک سازمان مخوف بوده. سازمان اس اس مَخوف ترین سازمان امنیتی زمان خود بوده و مانند سازمان های اطلاعاتی کنونی غَرب، کشتار بسیار و زندانیان بسیاری داشته؛ولی این یادآوری برای چه لازم است ؟ چرا خانم رولینگ به این کار دست زده؟
همان طور که ملاحظه کردید، خانم رولینگ با قلم جادویی خود سعی کرده هم سیر منطقی داستان به هم نخورد (همان طور که دیدیم جامعه جادوگری در یک جا جامعه ی اروپا را ترسیم می کند و در مقطعی کوتاه جامعه ی آلمان را ترسیم می کند و یا وزارت جادوگری در جایی دولت انگلیس را نشان می دهد و در جایی هم دولت آلمان را) و هم یک موضوع تاریخی را در لابه لای واژه های این داستان قرار دهد. ولی چرا این موضوع تاریخی از دل تاریخ بیرون کشیده شده و در پوششی جذاب به مردم جهان عرضه شده؟
آیا قصد زنده نگه داشتن یک اتفاق تاریخی که به نحوی با موضوع هولوکاست ارتباط دارد در نظر بود؟
آیا هدف از آوردن این لایه، اشاره به عاملینِ به وجود آورنده ی هولوکاست نیست، تا از این رهگذر، به نحوی غیر مستقیم به هولوکاست اشاره کند؟

ادامه دارد...

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۱:۲۹, ۱۷/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #18
آواتار
پروژه هری پاتر

لایه دوم: لایه ی تحلیل شخصیت ها

یکی دیگر از لایه هایی که باید به آن در این داستان توجه کرد چند بعدی بودن شخصیت های این داستان است. البته این بخش ؛ تکمیلی است برای لایه های دیگر داستان:
هری پاتر: در نمایی بسیار سطحی جادوگری است که نماد شر، را به دفعات نابود می کند. ولی ابعاد دیگر این شخصیت عبارت است از:
یک ناجی: هری پاتر نماد یک ناجی است که وظیفه اش نجات جامعه است. در سر راه به کمال رسیدن این ناجی موانعی است که این موانع در برخورد های تند و آزار دهنده ی خاله و شوهر خاله و پسر خاله اش دیده می شود. این ناجی که از سوی مربیان ماهری تربیت می شود امیدی است برای نجات جهان. این منجی همچون حضرت موسی در یک محیط ناخواسته بزرگ می شود (خانه خاله ی هری) و همچون مریم مقدس، گاه برای رهایی از دست فشار اطرافیانش (شوهر خاله ی خشنش) باید روزه ی سکوت بگیرد. این منجی مانند دیگر منجیان و دیگر قهرمانان تاریخ، باید پالایش شود ؛ او باید تنها لکه ی آلوده در خود را که باعث آشفتگی و عصبانیت های گاه و بی گاهش می شود (انرژی پلیدی که در زمان کودکی به طور ناخواسته از ولدمورت گرفته است) را از خود بیرون کند و این تنها با یک خودکشی داوطلبانه (در کتاب 7= زمانی که او در جنگل رو در روی ولدمورت قرار می گیرد) صورت می گیرد و او از این پس پاک به حساب می آید !
آمریکا: همان طور که در لایه قبلی توضیح دادیم هری پاتر در نمایی دیگر، نماد آمریکا است. که سعی در نجات جهان از ظالمین دارد. در این داستان گفته شده که هری پاتر در برخورد با ولدمورت (در یک دید کلی نماد دشمنان آزادی و در یک نمای کوچکتر نماد آلمان است.) کمی از قدرت او را به طور غیر ارادی می گیرد (جادوی سیاه) و این نشان می دهد که آمریکا رگه هایی از ظلم را در برخورد خود با جوامع اعمال می کند ولی همان طور که داستان سعی در القای آن دارد این خشونت و ظلم، به صورت غیر ارادی از سوی آمریکا (ناجی) نشان داده می شود. و همان طور که در داستان به صورت بسیار واضح بیان شده، هری پاتر از جادوی خلع سلاح استفاده می کند و با این طلسم است که در نبرد های خود پیروز می شود (و در داستان از قول یاران دامبلدور نقل شده که این جادو به نوعی امضا و مشخصه هری پاتر است) در حالی که ولدمورت و یارانش بیشتر از طلسم مرگ استفاده می کنند. این نشان دهنده ی گفتار آمریکا است که می گوید ما برای خلع سلاح به کشور ها حمله می کنیم و قصدمان فقط خلع سلاح است.
و نکته ای دیگر که باید به آن توجه کنیم این است که هری پاتر در ابتدای سال در زمان گروه بندی، وقتی کلاه گروه بندی می خواست او را به گروه اسلیترین بفرستد، هری چندین بار گفت که اسلیترین نه ، و این هم نشان می دهد که آمریکا با اینکه دارای قدرت زیادی است، طرف ظلم را انتخاب نکرده و به صورت آگاهانه طرف خوبی و خیر را انتخاب کرده و این هم نوعی خلاص شدن آمریکا از زیر فشار افکار عمومی را به دنبال دارد. زیرا این لایه ی داستان به همراه دیگر لایه ها در ذهن خواننده قرار می گیرد و در بخش ناخودآگاه ذهن فرد اثر می گذارد !
دامبلدور (مدیر مدرسه هاگوارتز): این شخصیت هم دارای لایه های زیاد معنایی است:
یک حامی بزرگ: به تناسب زمان دامبلدور نماد یک حامی قدرتمند است برای ناجی آینده (هری پاتر) ولی باید دانست اگر چه او دارای وظایف سنگینی است ولی هیچ وقت نمی تواند جای ناجی را بگیرد و فقط و فقط ناجی می تواند نجات دهنده ی جامعه باشد. حامی از او مراقبت می کند و زمینه را برای رشد او فراهم می کند و در زمان مناسب هم از کنار او می رود.
اُسقف: در زمان هایی خاص دامبلدور با کمک چهره ای که از او در داستان توصیف شده نقش یک اسقف را بازی میکند، او با لباس های بلند و خاصی و با ریش سفید و بلندش در مدت زمانی که در داستان حضور دارد همچون یک اسقف به ارشاد دیگران می پردازد و نمونه های این ارشاد ها و راهنمایی ها را تحت عنوان سخنرانی های دامبلدور در متن داستان داریم یعنی دامبلدور به ظاهر سخنرانیِ اول سال تحصیلی را انجام می دهد یا در جمع معلمین جادوگری صحبتهایی می کند ولی در باطن به ارشاد آنان پرداخته و حتی بعضی از سُخنان او منحصر به داستان نیست بلکه توصیه هایی است که در ذهن خواننده نقش می بندد و خواننده به طور ناخودآگاه آنان را در زندگی واقعی خود به کار می گیرد.
قدرت انگلستان: دامبلدور همچون انگلستان است که نقش پدری آمریکا را بازی می کند و او را به سوی رشد سوق می دهد و در زمانی هم که قدرت خودش کم می شود صحنه را به آمریکا (هری پاتر) می سپارد.
اسنیپ (مرگخوار توبه کرده): اسنیپ فردی است که در کتاب شخصیت او به زیبایی توصیف شده. او دارای شخصیت دو گانه است و به قول کتاب دوم یعنی در زمانی که دارد اسنیپ را که به همراه دامبلدور و فلیچ و هری پاتر در دفتر دامبلدور جمع شده اند توصیف می کند: « نصف بدنش توی سایه و تاریکی و نصف دیگرش در روشنایی نور شمع ها قرار داشت ». همان طور که می بینیم تصویری که به طور خواسته یا ناخواسته ترسیم شده، نشان دهنده مرموز بودن اسنیپ است، او مرگخواری است که در اواسط جنگ اول به طور مخفی با دامبلدور ارتباط برقرار می کند و به او اطلاعات می دهد و در مدت زمان 13 سالی هم که ولدمورت ضعیف بود، او در کنار دامبلدور کار می کرد و به عبارتی توبه کرده بود ولی در عین حال ارتباطش را با مرگخواران دیگر حفظ می کند ، او در زمان برگشتن ولدمورت به طرف او می رود ولی به طور ظاهری و بعد از مرگش به دست ولدمورت، معلوم می شود که او همان زمان که توبه کرده به واقع بوده و با دامبلدور همراه بوده و برای او کار می کرده.
اسنیپ در یک نگاه می تواند کشور ایتالیا باشد که در اوایل جنگ جهانی اول، از حلقه ی جبهه متحدین گسست و به متفقین پیوست (همکاری اسنیپ با دامبلدور در زمان حمله ی اول ولدمورت) . و در نگاه دیگر می تواند کشور شوروی باشد که در جنگ جهانی دوم با هیتلر پیمان عدم تجاوز بست ولی درصدد حمله به آلمان بود (اسنیپ، در زمان قدرت گرفتن دوباره ولدمورت در عین حال که با او همراه شد ولی در واقع با دامبلدور بود) که در این حال هیتلر از این قصد شوروی مطلع شد و پیش دستی نمود و به شوروی حمله کرد که باعث حیرت شوروی شد (در کتاب 7 می خوانیم که ولدمورت به وسیله ی مارش،اسنیپ را می کُشد، البته باید به همان نکته ای که در ابتدای این مقاله اشاره شده است، توجه کرد، که خانم رولینگ برای اینکه نمی خواسته سیر منطقی داستان ناقص شود این لایه ها را تا جایی که امکان دارد در درون این داستان قرار داده !)

ادامه دارد....

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Detector
۲۳:۲۲, ۱۸/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #19
آواتار

لایه سوم: بی خدایی

یکی دیگر از مباحثی که باید در این داستان به آن توجه شود، فقدان وجود خدا تا آخر داستان است که نشان دهنده ی انسان محوری و توجه به وجود محوریت انسان است. و این نکته بارها و بارها دیده می شود به عنوان مثال دامبلدور بارها می گوید امید ما به هری پاتر است و یا ما لحظه ای را در این داستان نمی بینیم (به جز آخر داستان و آن هم برای خالی نبودن عریضه) که از خدا طلب کمک شود و هر امداد و کمکی که رخ می دهد از سوی دوستان و حامیان به یکدیگر است: کمک دامبلدور به هری در تالار اسرار (کتاب دو)، کمک ارواح والدین هری به او در زمان برخوردش با ولدمورت در قبرستان (کتاب چهار) و... از این قبیل می باشند، البته در آخر داستان ذکر شده است که هری پاتر با امید به خدایِ آسمان (یا لفظ امید به آسمان ها به کار رفته ) به ولدمورت حمله می کند. که این می تواند نشان دهنده ی آن باشد که امید همه به هری پاتر و امید هری پاتر (آمریکا) هم به خدا می باشد یعنی دروازه ی رسیدی به خدا هری پاتر است و این همان دین گرایی دولتمردان و سیاست مداران آمریکایی است که فقط ایمان را از سوی خود می دانند و در راه رسیدن به آن تلاش می کنند (مسیحیان تجدید حیات یافته ). البته چند اشکال در اینجا وارد است: اول اینکه از آنجایی، که تا قبل از انتشار کتاب 7، بحثی در گرفته بود در مورد انسان محوری و توجه نکردن خانم رولینگ به وجود خدا در داستان، شاید آوردن این جمله « با امید به خدای آسمان » برای پایان دادن به این بحث بوده تا به اهل فکر نشان دهد که به وجود خداوند در داستان پرداخته شده است. اما با آوردن این جمله در اواخر داستان یک نکته ی دیگر به چشم می خورد. و آن این است که: چرا گفته شده خدایِ آسمان، به بیان دیگر چرا از یای نسبت استفاده شده. این یادآور چند خدایی و وجود الهه های چند گانه در حوزه تمدن غرب است. لازم به ذکر است که غرب در حال رجوع به عصر اسطوره های خود است که همان عصر پیش از مسیحیت است. این موضوع بارها و بارها در عناصر فیلم های گذشته ی ساخته شده توسط غرب دیده شده است.
خانم رولینگ می توانست بجای این واژه (خدای آسمان) ، واژه هایی مانند: خدای آسمان و زمین و یا خدای توانا و یا خدای قدرتمند استفاده کند که این اسامی صفات خدا را که در ذات اوست نشان می دهد ؛ پس استفاده از چنین بیانی، مشکوک است.
قرار دادن این لایه در داستان باعث می شود که ذهن خواننده با تبلیغات محسوس آمریکایی ها و صهیونیست ها راحت تر همراه شود.

ادامه دارد....

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Detector
۲۲:۰۴, ۱۹/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #20
آواتار

لایه چهارم: لایه ی ماورا

یکی دیگر از لایه هایی که باید به آن توجه شود، بنا شدن این داستان بر پایه ی خیال و مسائل ماورایی است.
متمرکز کردن ذهن افراد به ماورا، آنها را از توجه به زندگی عادی باز می دارد و به عبارتی مشکلاتی را که در زندگی انسان رخ می دهد و او قادر به معنا کردن آنها نیست، مفاهیم ماورایی به آنها معنا می بخشد ؛ این به آن معنا نیست که من به ماورا اعتقاد ندارم، بلکه من بر این خُرده می گیرم که، استفاده سو از ماورا برای توجیه هر چیزی اشتباه است. ترسی که در وجود افراد از مسائلی غیر قابل درک به وجود می آید و یا اتفاقاتی که رخ می دهد و جوابی برای آنها ندارد و آن را به ماورا نسبت می دهد از کارکرد های این قبیل داستان ها است. در داستان هری پاتر به دفعات با این موارد روبرو می شویم و حتی فراتر از آن خود داستان هم یک مُسَکِّن برای التیام درد ناشی از عدم شناخت طبیعت است.
در کتاب ششم داستان هری پاتر، زمانی که نخست وزیر انگلیس در حالتی مضطرب در اتاقش در حال قدم زدن است و به قتل های مرموزی که عاملین آن پیدا نشده و یا فرو ریختن چند پل، فکر می کند و فشار افکار عمومی را بر روی خود حس می کند، ناگهان وزیر سحر و جادو ظاهر می شود و به او می گوید که این حوادث رخ داده در جامعه ی انسانی، از سوی جادوگران سیاه می باشد و هیچ دلیل منطقی ندارد.
این مطلب کوتاه آنچنان در ذهن خواننده نقش می بندد که از آن پس درباره ی حوادثی که در جامعه اش و یا جهان رخ می دهد و هیچ کس از دولت مردان قادر به پاسخ گویی درباره علت آن نیست و یا نمی خواهند پاسخ دهند، فرد این اتفاقات را به طور ناخوداگاه به مسائل ماورایی مربوط می کند و به طرز جالبی از فشار افکار عمومی بر دولت مردان کاسته می شود واین خواست سیاستمداران غرب است.

خودتان جست و جو کنید:

پیدا می کنید که بازیگر نقش هری پاتر، یعنی دانیل رادکلیف بعد از مدتی که به عنوان هری پاتر معروف شد، بازی در یک فیلم جدید را هم شروع کرد، که نامش my boy jack (پسر من، جک) می باشد ؛ و داستان آن در مورد یکی از سربازان متفقین است، که در جبهه های جنگ علیه آلمان شرکت می کند !!
چرا باید دانیل رادکلیف، نقشی اینچنینی، در فیلمی تاریخی بازی کند؟!
از خود سوال کرده اید؟
آیا این همان تداعی و زنده نگه داشتن یک بُرش تاریخ نیست؟ آن هم توسط یک بازیگری که محبوب معاصرین شده؟!
. در لایه اول، گفتم که هری پاتر نماد آمریکا است و اینک می بینید این بازیگری که هری پاتر به نام او سند خورده، در نقش یک سرباز متفقین بازی می کند و فیلم، شرح حال یک سرباز و خانواده اش را نشان می دهد. همه ی اینها پیشبرد اهداف پروژه هری پاتر است.
در آن فیلم، آقای دانیل رادکلیف با همان عینکی که در فیلم های هری پاتر حاضر شده، ایفای نقش می کند !
شاید بپرسید چه ربطی دارد؟ ربطش این است که طبق همان پروژه هری پاتر، یکی دیگر از عوامل موثر در رسیدن به هدف، اشیا حاضر در پروژه می باشند. و این عینک خاص، یعنی عینک پنسی گِرد مشخصه ی خاص یهودیان است !! و به نوعی مُعرف و امضای آنها است.
چرا خانم رولینگ و تهیه کنندگان فیلم های هری پاتر و یا به طور کل مسئولین پروژه هری پاتر، این عینک را انتخاب کرده اند؟ چرا خواسته شده هری پاتر (دانیل رادکلیف = الگو و سنبل نوجوانان و جوانان) را یک یهودی جلوه دهند؟ یا اصلا چرا یهود را مطرح کرده اند؟
پیدا می کنید که بازیگر نقش ولدمورت، یعنی رالف فیناس در سال 2008 در فیلمی با نام The Reader (خواننده = کتاب خوان) حضور دارد. او در این فیلم نقش یک آلمانی را بازی می کند ! که داستان فیلم شرح مختصری از دوران نوجوانی و جوانی اوست. این نوجوان 15 ساله آلمانی در برلین با یک زن آلمانی اشنا می شود (داستان بعد از جنگ جهانی دوم را نشان می دهد) و با این زن ارتباط عاطفی بر قرار می کند، بعد از مدتی که از او جدا می شود و مشغول تحصیل حقوق می شود، روزی در دادگاهی حاضر می شود و همراه همکلاسی هایش به عنوان بیننده در جایگاه قرار می گیرند. او در آنجا زمانی که نام متهم برده می شود، متهم را می شناسد. هانا اشمیت، همان معشوقه اش که مدتی را با او بوده. یک زن عضو سابق حزب نازی که در اردوگاه های مرگ آلمان کار می کرده ! این زن یکی از مسئولان انتخاب یهودیان برای اردوگاه مرگ بوده !...
چطور می شود که بعد از معروف شدن دانیل رادکلیف به عنوان هری پاتر، او باید نقش یک سرباز متفقین را بازی کند (در حالی که یهودی است) و در مقابل، رالف فیناس که ولدمورتِ شناخته شده است و دشمن هری پاتر، باید نقش یک آلمانی ارتباط بر قرار کرده با یک نازی را بازی کند؟!

کمی فکر کنیم... !

شاید این بازیگران، روحشان هم از پشت پره ها خبر دار نباشد، به عقیده من اینها مهره های شطرنج هستند، که خودشان فکر می کنند آزاد و مستقل هستند و بنا به اختیارات و استعداد هایشان می توانند عمل کنند، یکی همچون سرباز فقط یک قدم می تواند به اطراف برود و دیگری مانند وزیر و رخ اختیارشان بیشتر است.
مسئولین امر، ساخت فیلم های هری پاتر را به کمپانی وارنر می دهند، و او بازیگران را با نظارت مسئولان انتخاب می کند. و بعد از مدتی بازی، این بازیگران شناخته شده به نحوی به سوی نقش هایی دیگر سوق داده می شوند. در حالی که فکر می کنند آزادند، و نمی دانند که با زیرکی تمام به آن نقش ها کشانده شده اند، تا تصویر روشنی از زنده کردن تاریخ باشند. زنده کرده رویارویی آمریکای یهودی و آلمان نازی !!

این همان پروژه هری پاتر است.

چرا زمانی که دامبلدور، به عنوان یک الگوی قوی برای خوانندگان در آمده و کودکان و نوجوانان، او را دوست دارند ؛ خانم رولینگ به یک باره در اخبار اعلام می کند که دامبلدور همجنس‌باز است؟!!
چرا خانم رولینگ یک الگو را خُرد می کند؟!
برخی می گویند، شاید او واقعیتی را گفته. یعنی به فساد کشیده شدن برخی از کشیشان.
بسیار خوب، اگر بنا به گفتن واقعیتی بود، چرا آن را در دل داستان جا نداد؟ چرا این واقعیت را زمانی گفت که دامبلدور یک شخصیت محبوب شده بود؟
اصلا سوالی دیگر، شما خانم رولینگ یک نویسنده ای، چرا حاشیه سازی می کنی؟!! چرا بی دلیل یک شخصیت داستان را که همسان اسقفان کلیسا است، زمانی به اوج می بری و بعد به زمین می زنی؟ خانم رولینگ شما می خواهی دین داری را در چشم ها زشت کنی و یا اینکه همجنسبازی را عملی شایسته نشان دهی؟!
چرا چو چانگ دختر شرقی که در داستان هری پاتر بود، به یک باره کنار گذاشته شد؟ در کتاب به نحوی سریع مهرش از دل هری رفت و هری از او گسست. اما در فیلم 5 دیدیم که او را یک خائن جلوه دادند.
چرا باید با یک شرقی این طور برخورد کنند؟ این ورود سیاست در ادبیات نیست؟! این نمادی از برخورد سواستفاده جویانه غرب نسبت به شرق نیست؟!
چرا همچون داستان عیسی (علیه السلام)، در داستان هری پاتر هم باید یکی از یاران هری پاتر به او خیانت کند (در ماجرای ارتش دامبلدور) !
خوانندگان عزیز می توانید این سوال مرا پاسخ دهید که چرا در مجموعه کتاب ها از اسرار و رموز قدیمی و اسطوره ای استفاده شده؟
مثلا چرا:
هری پاتر یک نشان صاعقه بر پیشانی اش دارد و چنان که گفته شده، اثری است که در اولین برخوردش با ولدمورت از او بجا مانده. من قبلا گفتم که شکل صاعقه ی رو پیشانی هری پاتر، شبیه اس شکسته است (البته این نقش صاعقه دقیقا شبیه اس نیست، چرا که برعکس است، ولی در برخورد اول این را در ذهن تداعی می کند که شبیه اس است)، و دو اس شکسته نماد سازمان اس اس (ss) آلمان نازی است (یعنی ولدمورت که نازی صفت است در برخورد با هری پاتر بخشی از قوای خود را به او منتقل کرده)، ولی نکته ای دیگر را نگفتم که اینک می گویم، نشان رعد و برق (صاعقه) نشان مخصوص زئوس خدای آسمانِ (و خدای خدایان) یونان قدیم است.
صاعقه نماد قدرت و خدایی است. صاعقه سلاح زئوس بوده. و حالا سوال این است چرا نشان صاعقه، با این وصفی که از آن گفتم، انتخاب شده؟!
آیا خواستْ، این نبوده که به هری پاتر جلویی خدایی داده شود؟! همان طور که گفتم او نماد آمریکا است و آمریکا دریچه هدایت و خوشبختی را از طریق خود می داند، و این نشان صاعقه هم تصدیقی بر این است که آمریکا به راستی صورت و سیرتی خدایی دارد !!
چرا در کتاب 5 ، زمانی که دامبلدور و ولدمورت در حال جنگ هستند، به نوعی از ارکان چهارگانه سازنده هستی (آتش، آب، باد، خاک) استفاده می کنند؟! دامبلدور مجسمه ها (از خاک ساخته شده اند) را زنده می کند و به سوی ولدمورت می فرستد، جنگ به وسیله آب و آتش ادامه می یابد . و این ماجرا در فیلم به زیبایی، اما با تغییر به نمایش کشیده شده ؛ در آواخر فیلم 5 می بینیم که این عناصر چهارگانه توسط این دو نفر علیه دیگری به کار می رود !
چرا بحث تضاد دو رنگ سرخ و سبز در این مجموعه داستان به وضوح نمایان است؟! (رنگ نور جادوی خلع سلاح سرخ، رنگ گروه گریفندورهم سرخ است و رنگ جادوی مرگ سبز است ! سبزی که رنگ گروه اسلیترین هم هست) در حالی که می دانیم این دو رنگ در فرهنگ های مختلف با اینکه معنا های مختلفی دارند، اما در هر حال همیشه در مقابل هم بوده اند. (دلیل آن در این مقاله مجال نیست. بهتر است برای اطلاع بیشتر به کتاب های فرهنگ اساطیر و علائم مراجعه کنید.)
چرا نمود و جولان همیشگی برخی از اعداد را در طول داستان شاهد هستیم؟ منظور این است که دائما از اعداد خاصی در داستان استفاده شده است. به عنوان مثال: چرا مجموعه داستان های هری پاتر در 7 جلد نوشته شده؟ و چرا دوستان وفادار و همراه هری پاتر 7 نفر اند؟ چرا که می دانیم هفت عددی مقدس در فرهنگ سامی است. و از این نمونه ها در طول داستان هم، زیاد به چشم می خورد. میتوانید ببینید...
چرا ورد ها و جادو هایی که خانم رولینگ در داستانش به کار برده، یا ریشه در زبان لاتینی دارند و یا زبان عبری (زبان یهودیان) ! به عنوان مثال: جادوی مرگ که آواداکداورا نام دارد، ریشه اش از یک طلسم رایج در قرون وسطا است که Abracadabra نام داشت، و همین طلسم آبرا کدابرا (Abracadabra) هم از عبارت عبری مقابل گرفته شده است = abreg ad habra به معنای صاعقه ات را تا زمانِ مرگ بفرست !
و ما مشاهده می کنیم: زمانی که ولدمورت می خواست با این طلسم، هری پاتر را بکشد، به دلیل طلسم محافظ مادرش، فقط یک علامت صاعقه بر روی پیشانی هری پاتر بر جای گذاشت !!
خوانندگان، استفاده از این رموز و ورد ها و الفاظی با پشتوانه ی قدیمی و کهن، چه رازی را از ما پنهان کرده؟!!
خوانندگان عزیز به من بگویید که چرا در داستان هری پاتر آمده است که: مدرسه هاگوارتز صد و چهل و دو پلکان دارد، پلکان هایی که روز های جمعه به جای متفاوتی منتهی می شوند !
چرا روز جمعه، روزی منحرف کننده تداعی شده؟
چرا پله ها باید در همه ی روزها راهی برای رسیدن به مسیر درست باشند ولی در روز های جمعه تغییر کنند و افراد را به جای دیگری هدایت کنند؟ چرا خواسته شده روز جمعه را در ذهن ها بد جلوه دهد ؟!
این همان پروژه هری پاتر است.
خوانندگان عزیز و فکور، اینک شما پاسخ دهید.

ادامه دارد...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: cernel ، Detector
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  مهدویت و انحرافات نقد و بررسی آراء مدعیان مهدویت vahrakan 2 1,871 ۲۰/تیر/۹۴ ۸:۵۷
آخرین ارسال: vahrakan

پرش در بین بخشها:


بالا