|
غرب و مهدویت
|
|
۱۳:۴۳, ۲۱/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
گفتگو با پروفسور حمید مولانا س: آقای مولانا با توجه به حضور در آمریکا و سکونت 50 ساله شما در آنجا کمی در مورد منجی گرایی در غرب صحبت بفرمایید؟ ج: در غرب منجی گرایی خیلی وقت است که شروع شده و مسأله تازه ای نیست و خیلی وسعت پیدا کرده. از جنبه مذهبی خودشان و هم از جنبه عرفی، اصلاً تمام کارهای آقای بوش براساس منجی گرایی است(البته با تحریف و مدل خاص خودشان)؛ وغرب در این باره فعالیت های زیادی می کند. س: اقدامات غرب و دولت آمریکا به چه صورت است؟ ج: منجی گرایی در امریکا هم در سطح عرفی و هم در سطح دولتی و هم در سطح غیر دینی و هم در سطوح دینی وجود دارد دولت همیشه مردم را دعوت می کند به یک افق بزرگی که در آینده به وجود می آید، موعود و منجی گرای هم در دیانت مسیح هست و هم در دیانت یهود، ولی از جنبه غیر دینی نیز، یک نهضت منجی گرایی مسیحیت در غرب وجود دارد، کارل مارکس هم منجی گرا بود؛ او افق روشنی را نشان می داد و می گفت: که ما به این افق خواهیم رسید، این منجی گرایی است یعنی در انتظار یک چیز، که در آینده خواهد آمد .چون مردم آمریکا مسیحی و حتی یهودی هستند . بحث منجی گرایی از پایین به بالا است و بحث موعود از طریق پایین شروع می شود یعنی بین عموم مردم ،شیوع بیشتری دارد ،تا در خواص آنان، بر خلاف ایران، شما کانال تلویزیونی آنها را که نگاه بکنید، چند کانال درباره موعود و منجی گرایی وجود دارد و صحبت می کنند، روز یک شنبه، دعای آنها، بیشتر ا مربوط به موعود و منجی است که حضرت عیسی می آید و ما را نجات خواهد داد. خوب است از جنبه تطبیقی بدانیم که در جهان چه اتفاقی می افتد، خیلی خوب است برای مراکز مهدوی که بدانند غرب در این زمینه چه کار می کند و همچنین برای مسلمانان امریکایی که الان 10 میلیون نفر هستند و به جمعیت آنها اضافه می شود، حدود 25 میلیون مسلمان در اروپا داریم که همه این ها مخاطبان ما هستند. س : برای نهادینه کردن فرهنگ مهدویت چه کار باید کرد؟ ج :ما عرفی فکر نمی کنیم ، وقتی به یک نظریه برسیم که مهدویت یک چیز ذاتی هست، و یک چیز فطری است، موضوع فقط راجع به اسلام نیست، راجع به یهودیت و مسیحیت تنها نیست، یک چیز می خواهیم پیدا کنیم، در آینده یک کسی را یک منبعی را، یک نوری را می خواهیم ببینیم، که مسائل ما را حل کند، این واقعیت دارد، این عقلانی است؛و قابل پذیرش. یک جایی ما می بینیم که این دروس و فرضیه های تاریخی مهدویت می رسد به یک موضوع قرآنی و کاملاً فلسفی که این موضوع خیلی ظاهر نیست، موضوع فطری است. این جاست که می توان ما این مباحث را عرفی کنیم وتلطیف کنیم ؛ و این جاست که مردم عادی علاقه پیدا می کنند. س : روش کلیسا در غرب برای دینی کردن افراد چیست؟ ج :در آمریکا ، کشیش ها بحث های اجتماعی و روانشناسی را یاد گرفتند؛ آن ها از طریق دینی وارد نمی شوند ، بلکه از طریق احتیاجات و نیاز های مردم وارد می شوند و مردم خودشان می بینند که این نیازها یک چیز ذاتی و فطری است، بعد مردم یواش یواش گرایش پیدا می کنند، به آن چیزها،و متوجه می شوند که این چارچوب دین است، یعنی اول به آن¬ها نمی گویند، که باید ترن سوار شوید، بلکه ،می گویند شما چه می خواهید و کجا می خواهید بروید، و بعد خودشان را در ترن پیدا می کنند؛ ولی ما در ایران به یک جوان می گوییم که یک ترن داریم، که به آنجا می رسد ؛او می گوید که من ترن نمی خواهم سوارم شوم، من هواپیما می خواهم، هواپیما برایش تهیه می کنیم. می گوید من هواپیما نمی خواهم، اصلاً نمی خواهم با شما بیایم، و موضوعات مختلفی است که ما باید به آنها توجه کنیم و در مورد آنها راه حل پیدا کنیم. جامعه ما با گذشته خیلی فرق کرده، ما نباید به ظاهر نگاه کنیم ، به ظاهر که نگاه کنیم، می بینیم که همه چیز درهم برهم است و ابتذال همه جا را گرفته، ولی در باطن همین ها، احتیاجاتی است که افراد به آن فکر نکردند، سوالاتی دارند که نمی توانند خودشان به آن جواب بدهند، اگر ما بتوانیم از آن دید ببینیم و از دید آن افراد و از درون آن افراد، نگاه کنیم ما می توانیم تئوری های مهدویت را خیلی بهتر و شفاتر مطرح کنیم. س: راه حل شما برای انتقال آموزه مهدویت و گسترش آن چیست؟ ج : می توان این متون مهدویت را به صورت ساده و همه فهم آنجا مطرح کرد و فعالیت را فراسوی مرزها برد، فراتر از قم و حوزه علمیه و این جریان چگونه محقق می شود، یه وسیله توزیع، مشکل در ایران مشکل توزیع است . قدرت امروز قدرت توزیع است و نه تولید، وقتی تولید باشد و نتوانیم توزیع کنیم به هیچ دردی نمی خورد. توزیع در اذهان مردم مشکلترین شکل توزیع است، حتی زیر ساخت توزیع انتشارات در ایران خیلی ضعیف است. تا چه رسد به توزیع افکار، باید یک سیستم یک پارچه ایجاد کرد که هدف اول آن توزیع باشد و این مشکل بزرگ ماست، موضوع توزیع، پایه قدرت بین الملل است. ما همین الان اطلاعات زیادی داریم، ولی مشکل از این جا شروع می شود. و آن توزیع است. کجا توزیع کنیم، چطوری توزیع کنیم، غرب تمام توانش را برای توزیع گذاشته . 80% نیرو برای توزیع است، ما باید از اذهان مردم شروع کنیم و در ایران هیچ کس چنین کاری نکرد، همه توانایی خودمان را صرف می کنیم، که حرف نو بزنیم، بعد کتاب می شود و چاپ می شود، ولی توزیع که ناقص باشد، هیچ کاری نکرده ایم، وقتی شما بتوانید توزیع بکنید تاثیر گذار هستید، وقتی توانستید در اذهان مردم جهان تأثیر بگذارید، و این اندیشه ها را به صورت ساده و روان منتقل کنید، آن وقت شما موفق خواهید بود، من اگر بتوانم به صورت ساده بنویسم،موفق خواهم بود. باید در موضوعات، ساده برای مردم بنویسیم. باید از ذهن مردم استفاده کنیم، موضوع مهدویت را باید فکر کرد، چگونه بین مردم همه گیر بشود و مردم نسبت به آن کنجکاو بشوند . تا ذهنیت حاصل نشود، نمی شود کاری کرد، ما حتی جوی نداریم که آب زلال معارف را در آن بریزیم، موضوع توزیع خیلی مهم است. س :انگیزه شما از این که تصمیم گرفتید بیشتر ایران باشید تا آمریکا چیست؟ ج :من تمایلی داشته ام از همان ابتدا، از اول انقلاب، برای اسلامی کردن ، رشته ای که خودم در آن تخصص دارم ، روابط بین الملل و ارتباطات، و ارتباطات نه فقط از جنبه رسانه ای آن، بلکه به صورت کلی، چون بدون ارتباطات ما هیچی نمی توانیم داشته باشیم ، جامعه ای وجود ندارد ، اقتصادی نمی تواند باشد، اصلاً دین نمی تواند وجود داشته باشد، بنابراین چطور می شود یک چیز خیلی بزرگ را آورد و تئوریزه کرد و یک دیدگاه اسلامی به آن داد، چون بالاخره اگر ما به آن )دیدگاه اسلامی( ندهیم، چون راجع ارتباطات صحبت می کنیم، گرایش پیدا می کنیم به افکار کسانی دیگر و کسانی خواهند آمد و کارها خواهند کرد، که شاید پشیمان شویم. من به کشورهای دیگر اسلامی هم سفر کرده مصر، اندونزی و… صحبت کردم دراین زمینه حتی با اهل تسنن، ولی خوب دوست دارم من این پروژه را در ایران دنبال کنم . چون درباره نظریات بین¬الملل و ارتباطات، ما در غرب به بن¬بست رسیدیم، در غرب ،ارتباطات و روابط بین¬الملل بیشتر از جنبه اقتصاد، سیاست، روان شناسی، مردم شناسی، تاریخ و ... مطالعه شده ولی از جنبه معنوی، و عرفان و اسلام ، کمتر به آن پرداخته شده و اسلام هم قطعاً برای آن جواب دارد. من می خواهم ارتباطات را از دید قرآن و روایات بیان کنم، و چون قطعا قرآن برای آنها جواب دارد، به عنوان مثال امروز همه می گویند رسانه ها مهم هستند ، این الگوی رسانه ها که اسلامی نیست، پس اگر کسی بگوید، الگوی رسانه اسلامی چیست و چه مشخصاتی دارد، ما چیزی نداریم بگوییم، مشکل این است که ما نه فرمول آن ها را خوب بلد هستیم و نه خودمان فرمول داریم. همان طوری که شما می خواهید مهدویت را در بین مردم زنده کنید، من هم می خواهم ارتباطات اسلامی را در بین خودمان زنده بکنم. این یکی از پروژه¬های من است یعنی اسلامی کردن ارتباطات، پروژه دیگری هم هست و آن اینکه من 50 سال است که در آمریکا بودم، من دانشجو بودم، دکترا گرفتم بعد دانشکده تأسیس کردم، استاد تربیت کردم، در وسط امپراطوری آمریکا، حال اگر کسی از من پرسید که در این پنجاه سال چی یاد گرفتی از آمریکا، و آمریکا چطوری کار می کند و چگونه اداره می شود. شما یک کتاب 500 صفحه ای نیاز دارید تا به این پرسش ها جواب بدهد، اگر من بتوانم این این را بکنم شاید خدمت بزرگی به جهان اسلام کرده باشم، و حتی به خود آمریکایی ها، و یکی از وظایف ما است، که باید انجام دهیم. |
|||
|
|
۲۳:۲۸, ۲۱/بهمن/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/بهمن/۹۰ ۲۳:۳۰ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
آخرالزمان جعلی رابینو فتیش خاخام یهودیان در سال 1952 در کنگره خاخام های دنیا گفت :"...اما امروز خیانتکاریها و فتنهانگیزیهای این عده ، ابعاد بهمراتبگستردهتر و جدیتری بهخود گرفته است. حرکت جدید سردمداران، نخبگان و رهبران صهیونیسم جهانی به حدی جدی، گسترده و عمیق شده است که بهراستی میخواهند جنگ جهانی سوم را وحشیانهتر از سایر جنگها به راه اندازند..." فیلم "بابل پس از میلاد" از دیگر فیلم های موج موسوم به آثار آخرالزمانی به شمار می آید که چندی است به عنوان جریان اصلی سینمای آمریکا خود را مطرح ساخته است. فیلم هایی درباره سرانجام جهان یا به قول خودشان پایان روزها ، ظهور مسیح موعود یا مشیا (همان مسیح موردنظر قوم یهود که قرن هاست انتظارش را می کشند) و یا بازگشت حضرت مسیح (علیه السلام) که مدنظر مسیحیان به خصوص پروتستان هاست. در این گونه آثار به وقایع آخرالزمان از زاویه نگاه فوق پرداخته می شود ، از غلبه نیروی شر یا ضد مسیح گرفته تا نبردهای واپسین موسوم به آرماگدون و تا تلاش های جناح خیر برای پیروزی در آن جنگ به نمایش در می آید. فیلم هایی که در آنها جهان کنونی در شاکله ای سیاه و تاریک و در تسخیر جنایتکاران و تروریست ها نمایانده می شود. از همین رو عده بسیاری در انتظار مسیح موعود هستند تا این دنیای آشفته و تاریک را به سامان رساند و انسانها را از سیاهی و تاریکی نجات بخشد. اگرچه در تبلیغات و غوغای منتظران این مسیح (یعنی گروه وسیعی به نام اوانجلیست ها که از پروتستانتیزم منشعب شده اند و بخشی از یهودیان ممزوج با این فرقه)، او دیگر لزوما وجه ماورایی و الهی نداشته و موجودی کاملا زمینی است. چنانچه در فیلم "مگی دو " ، رییس جمهوری آمریکا ، نقش مسیح موعود را برعهده دارد یا در مجموعه نارنیا ، این اصلان شیر است که ادعا شده به عنوان مسیح موعود ، برانگیخته می شود یا در فیلم هایی همچون "رمز داوینچی" و "قطب نمای طلایی" (از مجموعه "نیروی اهریمنی") ، یک دختر یا زن ، به نقش مسیح آخرالزمان در می آید و یا در مجموعه فیلم های "هری پاتر" ، "ارباب حلقه ها" ، "جنگ های ستاره ای" ، "ماتریکس" و ...یک پسر یا مرد به نام های گوناگون مانند "هری پاتر" ، "آراگورن" ، "لوک اسکای واکر" ، "نیو" و ...آن نجات بخش آخرین به شمار می آید که اغلب نیز با عنوان "The One" خطاب می شود. فیلم "بابل پس از میلاد" را متیو کاسوویتس ساخته است که از وی آثاری مانند " گاتیکا" ، "رودخانه های ارغوانی" و "نفرت" را به خاطر داریم ، ضمن اینکه بازی های قابل قبولی از وی در فیلم های "مونیخ" ، "آستریکس و اوبلیکس:ماموریت کلئوپاترا" ، "Birthday Girl" ، "آملی" ، "نردبان جیکوب"و "عنصر پنجم" شاهد بودیم. اما متیو کاسوویتس فیلمنامه "بابل پس از میلاد" را با همکاری جوزف سیمس" براساس نوشته اریک بنارد و برگرفته از نوول مشهور با نام "بچه های بابل" به رشته تحریر در آورد. داستان فیلم درباره ماموریتی عجیب و غریب در زمان آینده نزدیک است. یک مزدور کهنه کار به نام "تورپ"(با بازی وین دیزل) مامور می شود تا دختری 17-18 ساله به اسم "آرورا" را از صومعه ای در قزاقستان به نیویورک ببرد. در حالی که شتصتش هم خبر ندارد این دختر را برای یک گروه شبه مذهبی (تحت عنوان "کلیسای نئو لایت") همراهی و محافظت می کند که قرار است مسیح موعود را به دنیا بیاورد! از همین رو تعدادی از گروههای مهم مافیایی و شبیه آن، به دنبال این مریم دوران هستند. راهبه ای به نام خواهر ربکا ( با ایفای نقش "میشل یه ئو") نیز همراه آرورا است که از وی شدیدا مراقبت می نماید ، چرا که آرورا برای نخستین بار از صومعه ای که در آن رشد کرده و بزرگ شده ، قدم به دنیای خارج گذارده است. دنیایی که ظاهرا با جهان امروز متفاوت است و به نوعی در ید قدرت گروههای مافیایی و زیرزمینی قرار دارد که رییس یکی از همین گروهها موسوم به "گورسکی" ( با بازی ژرار دوپاردیو) در یک ماشین پیشرفته متعلق به آینده ، ماموریت فوق را به تورپ پیشنهاد می دهد. دنیای فیلم "بابل پس از میلاد" دنیایی آشفته و درهم و برهم به نظر می آید. تقریبا مانند آنچه در فیلم "فرزندان بشر" (آلفونسو کوارون) دیده بودیم یا در آثاری همچون "بلید رانر" و به طور کلی دنیای علمی افسانه ای فیلیپ دی دیک که آمیزه ای از کائوس آخرالزمانی است و تلاش برای به عرصه آمدن کسی که قرار است به آن کائوس خاتمه بخشد.(گفته شده نویسنده نوول "بچه های بابل" یعنی موریس جی دانته از متاثران داستان های فیلیپ دی دیک محسوب می شود). در نخستین صحنه های فیلم ، تورپ را می بینیم که در خیابانی به شدت درهم ریخته و تحت کنترل افراد مسلح با یونیفرم های مختلف در حالی که خود را با بالاپوشی ، پنهان نموده ، در زیر باران شدیدی قدم می زند. پیش از آن برروی تصاویری از کره زمین و فضای پیرامون آن که دوربین به سرعت پیش می رود تا بر نقشه ای از آمریکا و سپس نیویورک و یکی از خیابان های آن تا روی چشمان شرربار تورپ نزدیک گردد ، نریشن او را شنیده ایم که می گوید: "...سیاره را نجات بده. سیاره ای مملو از دروغ و کثافت. هر وقت من این جمله را خواندم ، خنده ام گرفته است. سیاره را نجات بده. برای چی؟ و از چی ؟ از خودمان؟ زندگی ساده است. بکش یا کشته شو. تردید نکن و همیشه وظیفه ات را درست انجام بده. یک رمز بقا . رمز من. همه اینها مهم جلوه می کنند تا روزی که با یک انتخاب مواجه می شوید. انتخابی که همه چیز را دگرگون می کند. اینکه به کمک کسی بروی یا فرار کنی و خودت را نجات دهی. من چیزی را آن روز یاد گرفتم . شما نمی توانید فرار کنید. اما خیلی بد بود ، چون آن روز ، روزی بود که من مردم..." به نظر این همه آنچه است که متیو کاسوویتس و همکار فیلمنامه نویسش قصد دارند در "بابل پس از میلاد"بگویند. در همان اولین صحنه های فیلم که تورپ را در حال قدم برداشتن در خیابانی گویا در یکی از شهرهای روسیه مشاهده می کینم ، آنچه دیده می شود مصداق همان سخن تورپ است : سیاره ای مملو از دروغ و کثافت. تورپ یک سرباز زردپوست را از چادرش بیرون کشیده و وی را به خاطر تنها 20 دلار مورد تهدید و ضرب و شتم قرار می دهد! این درحالی است که دریایی از اسلحه های مخوف و مرگبار وی را محاصره کرده و هر لحظه ممکن است که به رویش شلیک نمایند. خانه یا مکان اقامت تورپ در میان ویرانه ای است که کمتر به آپارتمان یا چیزی مثل آن شبیه است و بالاخره او با یک عملیات خشن و کشنده ، توسط گروهی از سربازان مسلح به ماشین گورسکی برای معامله ای تازه برده می شود و ماموریت تازه اش را دریافت می کند. همین آشفتگی و هرج و مرج سرسام آور را هنگامی که تورپ ، آرورا و خواهر ربکا را به شهری در مرز قزاقستان و روسیه برده نیز شدیدا به چشم می خورد. همانجا که هم آرورا و هم خواهر ربکا برای در امان ماندن از باندهای مافیایی ناچارند لباس های مبدل بپوشند تا خود را از نگاهها پنهان دارند. غافل از اینکه همچنان زیر نظر چشم های دیگر هستند. اما متیو کاسوویتس در میان آن همه آشفتگی و اضطراب و خشونت ، آرورا را منبع آرامش ، خصائل انسانی و در عین حال دارای قوای ماوراء بشری قرار داده است. او در همان شهر مرزی قزاقستان پیش از انفجار قطار مسافربری ، دچار حس ناخوشایندی گشته که باعث دور شدنش از منطقه خطر شده و تورپ و خواهر ربکا نیز به دنبالش از مرگ حتمی می گریزند. همچنین است که گاه به گاه از پایان فاجعه بار جهان سخن می گوید که همه در آن فاجعه خواهند مرد و او بایستی بشر را از چنین فاجعه ای نجات بخشد. آرورا در عین حال ، شخصیتی به غایت حساس و شکننده دارد. او در مقابل کشتار انسان ها توسط آدم های دیگر آنچنان برآشفته می شود که حتی برای نخستین بار ، در آن کشتی غول پیکر با اسلحه ، کاپیتان و همراهانش را تهدید می کند تا انسان های دیگر را هم نجات بخشند یا حداقل آنان را به قتل نرسانند. همه این صحنه ها باعث می شود تا در ذهن مخاطب ، آرورا به نوعی کاراکتر ماورایی پیدا کند. کاسوویتس به گونه ای فیلمنامه را پیش برده که به نظر می آید ، آرورا اساسا موجودی خارق العاده بوده و از همین رو وی را برای نجات بشریت ، در صومعه ای حفظ کرده اند تا روز موعود فرا رسد. از همین روست که وی را طی ماموریتی دشوار از میان خطرهای فراوان گذر داده تا به مکان مقرر برسانند. البته در طی این سفر مخاطره آمیز ، کاسوویتس انواع و اقسام حادثه پردازی و صحنه های به اصطلاح اکشن معمول را در مقابل تماشاگرش قرار می دهد تا او را طی پروسه ای جذاب درگیر پیام های فیلمش گرداند. از تعقیب و گریز روی برف گرفته تا درگیری و فرار برروی پله ها و پل های متعدد فلزی مکانی در ولادی وستک تا آن تقلای مرکبار برای بالارفتن از دیواره های کشتی عازم آمریکا و تا حضور در میانه کشت و کشتار دو نیروی مافیا و کلیسای نئو لایت در نیویورک. در این مسیر کاراکتر وین دیزل (که از آثاری همچون "تند و سرسام آور" و "سه ایکس" در زمره بزن بهادرهای کله سنگی مثبت کلیشه شده است) و میشل یه ئو (که قبلا در فیلم هایی مانند "ببر خیزان و اژدهای پنهان" دارای قدرت رزمی نشان داده شده بود) نیز کمک حال هستند تا وجه حادثه ای اثر دوچندان شود. مضافا که فیلمنامه نویسان سعی کرده اند با قراردادن کاراکترهای متناقض و متضاد در کنار هم ، به نوعی رابطه دیالکتیکی مابین آنها دست پیدا نمایند. فرضا کاراکتر خشن و لاابلای مثل تورپ که مخرب و نابودگر است در کنار شخصیت استرلیزه ای به نام آرورا که حیات بخش و متعالی معرفی می شود. یا حضور او در محیط های خشونت آمیز و هراسناک که اساسا با محیط تربیتی اش فاصله ای بعید دارد.( درواقع او بی شباهت به هری پاتر یا فرودو "ارباب حلقه ها" و یا پرنسس کاسپین "نارنیا" نیست که نیروهای بسیاری برای رسیدن آنها به مقصود ، حمایتشان می کنند). از همین رو فضاسازی به گونه ای رخ می نماید که مخاطب مدام نگران حفظ جان آرورا است که همچون آهویی ظریف و شکننده در میان گله های پرشماری از درندگان و وحشیان پیش می رود. هنگامی که آنها به ولادی وستک در دورترین نقطه شرق روسیه می رسند ، در مکانی هراسناک که آدم ها را در قفس هایی همچون گلادیاتورهای عصر روم باستان به جان هم انداخته اند تا تفریح کنند (صحنه ای شبیه به محلی که در فیلم "هوش مصنوعی"ربات های ناقص را نابود می کردند)، گرفتار یک گروه تعقیب کننده می شوند که گویا از سوی یکی از نزدیکان آرورا هدایت می گردد و در همین تعقیب و گریز ، آرورا در یکی از همان قفس ها به دام می افند تا در یک درگیری نفس گیر توسط تورپ نجات یابد. اما کار اصلی را خودش انجام می دهد و موجود غول پیکری را محسور خودش می کند و حتی هنگامی که تورپ برای نجاتش آمده ، با فریاد از او می خواهد که دست کشتن آن آدم غول آسا بردارد.او حتی به هنگام زخم برداشتن تورپ در تعقیب و گریز با هلیکوپترهای آمریکایی در آلاسکا ، در بهبود آن زخم ها و حیات بخشیدن دوباره به تورپ بی تاثیر نمی نمایاند و بالاخره در حمله گروههای مافیایی در نیویورک حتی دربرابر گلوله هم رویین تن نشان می دهد. آیا او هم مسیحایی دیگر است که بایستی در زمانی معین و مکانی مشخص رسالتش را اعلام کرده و نسل بشر را در آخرالزمان از نابودی و اضمحلال نجات بخشد؟ همه آنچه در طی سفر پر فراز و نشیب و هراسناک آرورا و خواهر ربکا در کنار تورپ شاهد هستیم ، حکایت از صحت چنین فرضیات و حدس و گمان هایی دارد. خصوصا که پس از آغاز ماموریت و حرکت گروه سه نفره از صومعه یاد شده در قزاقستان ، در مکانی دیگر با زنی که راهبه اعظم می خوانندش ، این جملات رد و بدل می شود : "... مشاور : بچه شما ، سرانجام صومعه را ترک کرد . راهبه اعظم: 6 روز تا وقتی که ما معجزه مان را به دنیا عرضه کنیم ، مانده است. مشاور : عالیجناب ، کنفرانس خبری به زودی آغاز خواهد شد. راهبه اعظم: او می آید. بیایید با هم دعا کنیم..." همه قرائن و شواهد حکایت از همان مسیح موعود دارد که این بارهم همچون "رمز داوینچی" و "قطب نمای طلایی" و ...در شکل و شمایل یک زن نمود پیدا کرده است. زنی که قدرتی فوق بشری داشته و خود به ماموریت خویش آگاه است. اما بعدا متوجه می شویم که این ویژگی ها و قدرت های مافوق بشری نه از طریق ماوراء و متافیزیک بلکه کاملا از طریقی فیزیکی عاید آرورا شده است! در واقع آرورا از طریق هوش مصنوعی یا Artificial Intelligence دارای قدرت های یاد شده گردیده است. اما چرا؟ پاسخ این سوال و پرسش های مشابه را از مکالمه همان راهبه اعظم که متوجه می شویم رهبر فرقه ای مذهبی به نام "کلیسای نئو لایت" است با شخص دیگری با نام دکتر نیوتن درمی یابیم(که از همان ابتدا به کمک یارانش و با ردیاب های پیشرفته ، قدم به قدم ، آرورا و همراهان را تعقیب کرده بود و حتی در ولادی وستک و اردوگاه پناهندگان وی را از چنگ تورپ و خواهر ربکا درآورد اما مجددا آنها آرورا را پس گرفتند). آرورا پرورش یافته بوده تا در طی یک پروسه پیش بینی شده ، از طریق علمی باردار شده و برای کلیسای نئو لایت و پیروان آن و بالتبع برای همه مردم جهان ، مسیح موعودشان را به دنیا آورد. از همین روست که آرورا هم دو قلو باردار است! (این مانند همان تلاشی است که امروزه از سوی گروههای اوانجلیست برای فراهم آوردن ظهور مسیح موعودشان در بازیابی و بنای معبد سلیمان ، تولد گوساله سرخ موی از طریق عملیات ژنتیکی و به راه انداختن آرماگدون یا جنگ آخرالزمان صورت می گیرد!) نکته قابل توجه این است که طبق برنامه و طرح کلیسای نئولایت ، آرورا بایستی از آن صومعه قزاقستان به شهر نیویورک در آمریکا آورده شده و در همانجا به اصطلاح رسالت خویش را آغاز نماید!! و نکته قابل توجه تر اینکه وقتی دوربین متیو کاسوویتس از آن جهان بلبشوی یاد شده وارد خاک آمریکا شده و پس از گذر از مناطق یخبندان آلاسکا و دیگر نواحی، آرورا را در نیویورک تصویر می کند،با شهری به غایت زیبا و مدرن و منظم و پر زرق و برق مواجه می شویم که گویا اساسا در سیاره ای دیگر واقع است و از آن همه کثافت و دروغ و آشفتگی در آن سایه ای هم مشاهده نمی شود. (در مدارک و اسناد تاریخی آمده است که اشراف یهود اروپا و خاندان هایی همچون روچیلد ، ابتدا و پیش از اینکه اسراییل را در سرزمین فلسطین ، ارض موعود خویش بخوانند ، به دنیاهای ماوراء بحار نظر داشتند و از همین رو سرمایه فراهم آوردند و افرادی مانند کریستف کلمب را برای کشف سرزمین های تازه به دریاهای غرب فرستادند و از همین رو بود که نیویورک را نخستین ارض موعود خود خواندند و هنوز هم هنوز است ، این کلان شهر آمریکای مدرن را دومین میعادگاه خویش پس از اسراییل می دانند و شاید به همین جهت است که جمعیت یهودیان نیویورک که اغلب از بانکداران و سرمایه داران بزرگ تشکیل شده اند برابر جمعیت یهودیان شهر اورشلیم اعلام شده است!! به این ترتیب نگاه دیگری به دنیای آخرالزمان اوانجلیستی یا همان صهیونیسم مسیحی از ورای فیلم "بابل پس از میلاد" سربرمی آورد. نگاهی که حتی در عنوان خویش عناصری از همان تفکر را پنهان دارد. قابل ذکر است که "بابل" در نگاه اساطیری این فرقه شبه مذهبی و اعتقادات یهودیان صهیونیست، تداعی گر شهری است که در قرون پیش از میلاد حضرت مسیح (علیه السلام) در منطقه بین النهرین واقع شده و ادعا این است که در آن قوم یهود توسط پادشاه ستمکاری به نام بخت النصر به بند کشیده شده بود. از همین لحاظ آزادی یهودیان از اسارت بخت النصر که با رهایی بابل مقارن بود ، اتفاقی خجسته برایشان محسوب می گردد. در عقاید امروز اوانجلیست ها و البته صهیونیست های یهودی ، آزادی بابل (که در واقع همان عراق کنونی محسوب می شود) یا فتح آن به عنوان مقدمه ای برجنگ آخرالزمان (آرماگدون) و ظهور یا بازگشت مسیح موعود به شمار می آید. ( به همین دلیل بود که وقتی آمریکا بدون ادله و شواهد متقن به عراق لشکر کشی کرد ، عده ای آن را پیش درآمد جنگ آرماگدون خواندند) اینک فیلم تازه متیو کاسوویتس با عنوان "بابل پس از میلاد" در واقع می تواند روایتی از موقعیت و شرایط رسیدن به آخرالزمان به حساب آید. بی مناسبت نیست در پاسخ تعدادی از مخاطبان نقد و تحلیل های پیشین نگارنده که جسته و گریخته به ماجراهای آخرالزمان و آرماگدون و ظهور مسیح موعود صهیونیست ها پرداخته بودم ، اشاره ای ولو اجمالی به باورها و اعتقاد طیف های گوناگون مدعی این گونه آخرالزمان داشته باشم. چراکه از سویی دیگر امروزه این باورها ، منبع و منشاء و تم اصلی بخش مهمی از تولیدات سینمای غرب به خصوص کمپانی های هالیوودی شده و به انحاء مختلف خود را در محصولات آنها ، نشان می دهد. گفتم شاخه ای از پروتستان ها که به اوانجلیست ها معروف شده اند و تقریبا یک چهارم تا یک سوم جمعیت آمریکای کنونی (از جمله نئو محافظه کاران حاکم) را شامل می شوند، براین باورند که دنیا به سمت و سوی بازگشت مجدد حضرت مسیح (علیه السلام) پیش می رود که برای فراهم آوردن شرایط این ظهور ، برپایی دولت اسراییل ، بازسازی معبد سلیمان بر خرابه های مسجدالاقصی و تولد گوساله ای سرخ موی (به علاوه شرایطی دیگر) ضروری است ، از همین روی ، این دسته از پروتستان ها (که بخش "مکاشفات یوحنا" کتاب مقدس را اساس پیش بینی های خود قرار می دهند) بر برپایی رژیم اسراییل و بقاء و گسترش آن ، تاکید داشته و دارند.همین نقطه مشترک اوانجلیست ها و صهیونیست های یهودی که در برپایی رژیم اسراییل سهم اصلی را ایفاء کرده اند ، این دو گروه را برای فراهم آوردن شرایط جنگ آخرالزمان هم رای و هم نظر گردانده است. خصوصا که صهیونیست های یهودی نیز ظاهرا در انتظار مسیح مورد نظرشان هستند که "مشیا" خوانده می شود (آنها اعتقاد ندارند که حضرت عیسی مسیح علیه السلام همان مسیح موعود بوده است). در ماه جولای 2006 یکی از مشهورترین رهبران "مسیحی انجیلی" در واشنگتن یک سازمان تحت عنوان "مسیحیان متحد در دفاع از اسرائیل" بنیاد نهاد که هدف آن حمایت گسترده از اسرائیل و تقویت لابی آن کشور در آمریکا اعلام شد. کشیش جان هگی بنیانگذار این سازمان گفت که سازمان او بزودی از ایپک(AIPAC) یعنی کمیته روابط آمریکا و اسراییل ، نهاد اصلی در لابی طرفدار اسرائیل، قویتر خواهد شد.بر خلاف ایپک و نهاد های مشابه، مسیحیان انجیلی برای حمایت از اسرائیل دلایل مذهبی دارند. جف وینتروب استاد دانشگاه پنسیلوانیا می گوید: "آنها فکر می کنند که خلق دوباره اسرائیل متحقق شدن آن چیزی است که انجیل بشارتش را داده است. بنابراین از نظر آن ها خداوند در آن چیزی که قصد طرح ریزی آن را دارد موجودیت اسرائیل را هم گنجانده و به همین دلیل اسرائیل باید از جانب مسیحیان حمایت شود." وب سایت فارسی BBC در تاریخ 24 اوت 2006 در مطلبی زیر عنوان "نقش مسیحیان و کلیساهای انجیلی آمریکا در لابی اسرائیل" نوشت "...مسحیان انجیلی در سالهای اخیر در آمریکا صاحب نفوذ زیادی شده اند و هنوز هم روز به روز بر قدرت آنها افزوده می شود. گری سیک عضو پیشین شورای امنیت ملی آمریکا می گوید که زمانی مسیحیان جای چندانی در لابی اسرائیل نداشتند. اما اکنون وضع متفاوت است.به گفته وی در سالهای پیش شرکت مسیحیان بنیادگرا در لابی اسرائیل ناچسب به نظر می آمد ولی امروزه چنین نیست. آمدن هزاران مسیحی زیر نظر آقای هگی به واشنگتن برای حمایت از اسرائیل یک پدیده جدید است. ایپک هزاران عضو و طرفدار دارد اما مسیحیان بنیادگرا در آمریکا را با رقم میلیون ها باید سنجید. به این ترتیب عامل جدید قدرتمندی وارد لابی اسرائیل تبدیل شده است..." بیلی گراهام از رهبران و کشیشان معتبر انجیلی یا اوانجلیست (که سالها کشیش مخصوص کاخ سفید و برگزار کننده مراسم تحلیف روسای جمهوری آمریکا بود) در سال 1970 هشدار دادکه "جهان اکنون به سرعت به سوی جنگ آخرالزمان و آرماگدون خود نزدیک می شود". او می گوید :"... اکنون بسیاری از مردم می پرسند ، این جنگ آخرالزمان در کجاست؟ ما چه اندازه به آن نزدیکیم ؟ محل این جنگ در غرب رود اردن است ، در دشت جرزال ، میان جلیله و سامریه..." هال لندسی از دیگر رهبران اوانجلیست در کتاب معروف خود به نام "زمین ، سیاره بزرگ مرحوم" می نویسد :"...نسلی که از 1948( یعنی از زمان تشکیل دولت اسراییل) به این سو به دنیا آمده است ، شاهد عینی دومین ظهور مسیح خواهد بود. اما پیش از آن رویداد ، ما باید هم جنگ یاجوج و ماجوج را ببینیم و هم نبرد هارمجدون (یا آرماگدون) . کشتار همه سوزی بدین گونه آغاز خواهد شد..." او همچنین در کتاب "دنیای نوینی فرا می رسد" می نویسد :"...فکرش را بکنید ، دستکم 200 میلیون سرباز از مشرق زمین با میلیون ها سرباز بیشتر از مغرب زمین ، در زیر رهبری دجال (آنتی کرایست یا ضد مسیح) متحد می شوند. عیسی مسیح نخست کسانی را که شهر او ، اورشلیم را غارت کرده اند ، تار و مار خواهد کرد ؛ سپس از ارتشهایی را که در دره مجدو یا هارمجدون جمع شده اند ، به هلاکت خواهد رسانید. تعجبی ندارد اگر تا فاصله 200 مایلی اورشلیم ، خون تا دهنه اسبان بایستد... همه این دره با آلات و وسایل جنگی ، حیوانات و جسدهای آدمیان و با خون ، پرخواهد شد!" این مندرجات کتاب های لیندسی و همچنین مبانی عقاید پیروان بنیادگرایی انجیلی که کلیساهایشان در سرتاسر ایالات متحده گسترده و یا در اختیار گرفتن صدها کانال رادیویی و تلویزیونی و ماهواره ای ، از فعالترین مبلغان شبه مذهبی در جهان امروز به شمار می آیند (و البته انجیل هایشان که بسیار متفاوت با کتاب مقدس سایر مسیحیان است، در همین خاورمیانه از جمله کشور ما در ابعاد میلیونی توزیع شده و می شود!) آنچنان تکان دهنده و دهشتناک به نظر می آید که "گریس هال سل" نویسنده کتاب "تدارک جنگ بزرگ" معتقد است ، هیچ نشانی از روح آگوستوس قدیس در آن نمی یابد. او می گوید کوچکترین اندوهی در این نوشته ها و همچنین چهره لیندسی دیده نمی شود وقتی جملات کتاب دیگرش به نام "شهر خدا" را در کانال تلویزیونی اوانجلیست ها می خواند که :"...همه شهرهای جهان در جنگ هسته ای آخرالزمان ویران خواهند شد ، تصورش را بکنید ...مسیح زمین را ویران خواهد کرد و مردمانش را خواهد سوزاند. هنگامی که جنگ بزرگ آخرالزمان به چنان نقطه اوجی رسید که تقریبا تمام آدمیان کشته شدند ، عظیم ترین لحظه فرا می رسد و مسیح با نجات دادن مومنان باقیمانده ، نوع بشر را از نابودی کامل نجات خواهد داد...." لیندسی ادامه می دهد :"...پس از نبرد آرماگدون ، تنها 14400 یهودی زنده خواهند ماند و همه آنها چه مرد ، چه زن و چه کودک در برابر مسیح سجده خواهند کرد و به عنوان مسیحیان نوآیین ، همگی خود به تبلیغ کلام مسیح خواهند پرداخت...." "جری فالول" از دیگر رهبران اوانجلیست که سال گذشته در گذشت ، در کتاب " همه سوزی در هارمجدون" می نویسد :"...میدان نبرد آرماگدون از مجدو یا مگی دو در شمال تا ادوم در جنوب ، فاصله ای در حدود 200 مایل کشیده شده است. این میدان از دریای مدیترانه در غرب تا تپه های موآب در شرق خواهد بود ، یعنی فاصله ای حدود 100 مایل و شامل وادی یهوشافاط هم می شود...در این وادی چندین میلیون مردم به آرماگدون در می آیند که شمار آنان بی گمان به 400 میلیون نفر خواهد بود. اینان برای آخرین همه سوزی بشر جمع خواهند شد..." باور و حمایت این بنیادگرایان انجیلی از تئوری ها و نظریه های صهیونیستی مبنی بر حکومت جهانی با مرکزیت اسراییل و از طریق روش های کهن صهیونی ( که در متن معروف به "پروتکلهای زعمای صهیون") آمده است ، باعث گردیده این گروه از پروتستان ها در بیان سیاسی امروز دنیا به صهیونیست های مسیحی ملقب گردند که در کنار صهیونیست های یهودی در اندیشه تسخیر کره ارض ، به دنبال درگیری و جنگ های ویرانگر و خانمانسوز هستند که نظایرش را همین امروز هم در پیرامون خود می بینیم. گروهی که اینک حتی از صهیونیست های یهودی نسبت به تحقق آرمان دولت جهانی اسراییلی ، افراطی تر به نظر می رسند. خطر این صهیونیست های انجیلی برای صلح و آرامش دنیای امروز و آینده بشریت بدان حد است که برخی از اندیشمندان و کشیشان متفکر مسیحی برای هشدار درباره خطر آنان ، اقدام به انتشار کتب و نشریات و ایراد سخنرانی های متعددی نموده اند از جمله رساله دکترای "استفن سایزر" کشیش معروف انگلیکن که تحت عنوان "صهیونیسم مسیحی " انتشار یافته است. بنیادگرایان انجیلی یا همان صهیونیست های اوانجلیست اعتقاد دارند که شرط بازگشت مسیح ، برپایی مملکت بزرگ اسراییل و ساخت مجدد هیکل سلیمان ، برخرابه های مسجدالاقصی است. به همین دلیل مدعی یاری یهود هستند ، چون معتقدند ، ملت برگزیده خداوند ، قوم یهود هستند و هرکه آنان را یاری کند ، خداوند او را دوست دارد و هرکه با آنها به جنگ برخیزد ، مقابل اراده خداوند مقاومت کرده است!! یهودیان صهیونیست نیز براین باورند که صاحبان وعده الهی هستند و حاکمیت ایشان تنها شامل سرزمینی نمی شود که میان دو رود نیل و فرات را در برمی گیرد. بلکه خداوند تمام جهان را به ایشان بخشیده است و در این زمینه به متون تحریف شده ای که برخی رهبران مذهبی شان آنها را تحریف کرده اند ، استناد می جویند. در تلمود (یکی از کتاب تحریف شده یهودیان ) نیز پیرامون فرجام جهان می خوانیم : "...در آن زمان حاکمیت به یهود باز خواهد گشت و تمام ملل به خدمت آن مسیح یهودی در خواهند آمد و مقابل او سر فرو خواهند آورد. در آن ایام ، هر یهودی ، دو هزار و هشت صد بنده خواهد داشت که به او خدمت می کنند و سیصد و ده خانه خواهد داشت که برآنها حاکم خواهد بود. اما مسیح ظهور نخاهد کرد مگر پس از غلبه بر دولت اشرار یعنی خارج از دیم بنی اسراییل ...باید آتش جنگی برافروخته شود که طی آن یک سوم جهانیان از بین بروند. آنگاه یهود ، هفت سال متوالی مشغول سوزاندن و از بین بردن تجهیزات و دست آوردهای این جنگ خواهند بود...." در واقع این گروه از یهودیان اعتقاد دارند که باید با ملل دیگر بسیار جنگ کنند و به انتظار آن روز باشند که مسیح حقیقی و مسیح آنها ، پیروزی موعود را برای ایشان محقق سازد. در کنار این دو گروه فرقه های دیگری هستند که حد واسط یا واصل آنها می شوند . مانند گروه کابالیست ها ( که این روزها به اعتراف نشریه معتبر دیلی میل و دیگر شواهد موجود حاکمیت بلامنازعی بر کمپانی های هالیوودی و دیگر رسانه های جمعی بین المللی دارند ) که بعضا خود را "تصوف یهود" نیز خوانده اند ولی براساس مدارک و اسناد تاریخی منشاء آنها از گروه "شوالیه های معبد" در جنگ های صلیبی می آید یعنی همان صلیبیونی که در معبد سلیمان ساکن شده و با آموزه های خاخام های یهودی که خود تحت تاثیر عقاید مشرکانه و جادوگری مصرباستان قرار داشتند ، باورهای عجیب و غریب و دگرگونه ای یافته ، گویا به اسناد و مدارک ناگفته ای دست پیداکردند که ازقبل آن ثروت هنگفتی اندوختند و بالاخره عقایدشان توسط کلیسای کاتولیک شرک آمیز خوانده شده و جمعا از سوی واتیکان ، تکفیر شدند. اما علیرغم این موضوع و اعدام برخی از آنها ، در سراسر اروپا تکثیر و پخش شدند و نخستین لژ های فراماسونری را بوجود آوردند. گروهی از مورخان و کتب معتبر تاریخی ، ارتباط اشرافیت یهودی با بخشی از مسیحیت که بیشتر روحیات و منش جنگ طلبی و کشورگشایی داشتند را به همان زمان جنگ های صلیبی و ماجرای شوالیه های معبد مرتبط می دانند. کتابی با عنوان "کلید حیرام" نوشته دو فراماسون به اسامی کریستوفر نایت و رابرت لوماس حقایق مهمی از ریشه های صهیونیسم مسیحی را آشکار می کنند. به نوشته این دو نفر ، اساسا فراماسونری ، استمرار شوالیه های معبد محسوب می گردد. تشکیلات جهانی فراماسونری که براساس مدارک متعدد از جمله"پروتکلهای زعمای صهیون" از مخوف ترین سازمان های صهیونیستی به شمار آمده است ، براساس اعتقاد دیرین خویش ، مانند صهیونیست های مسیحی و یهودی ، به حکومت جهانی باور داشته و این اعتقاد را قرن هاست از طریق نفوذ در حکومت ها ، دولت ها ، سازمان ها و موسسات مختلف سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی دنیا دنبال کرده و در واقع زمینه ساز همان جنگ آخرالزمان و آرماگدون و ظهور مسیح موعود به حساب می آیند. شوالیه های معبد در طول دوران استقرار در اورشلیم دستخوش تغییرات بزرگی شدند و در حضور مسیحیت ، عقاید دیگری اتخاذ کردند. در نهاد این موضوع رازی نهفته که در معبد سلیمان کشف شد. نویسندگان کتاب "کلید حیرام" ، اعضای نظام معبد را محافظان زائران مسیحی فلسطین می دانند که با تظاهر به این عمل هدف کاملا متفاوتی داشتند. کریستوفر نایت و رابرت لوماس می نویسند:"...هیچ نشانه ای مبنی بر حمایت شوالیه های معبد از زائران وجود ندارد. اما طولی نکشید که مدارک قاطعی در ارتباط با اجرای حفاری های وسیع در زیر خرابه های معبد هرود یافتیم..." نویسندگان این کتاب تنها کاشفان این شواهد نبودند. مورخ فرانسوی به نام "دلا فورج" نیز در کتاب "حفاری اورشلیم" ادعای مشابهی می کند:"...وظیفه اصلی 9 شوالیه ، انجام تحقیقات جهت به دست آوردن آثار باستانی و نسخ خطی بود که حاوی ماهیت رسوم پنهانی یهودیت و مصر باستان بودند. در اواخر قرن نوزدهم ، چارلز ویلسن از انجمن مهندسان رویال ، تحقیقات باستان شناسی را در اورشلیم آغاز نمود. او به این نتیجه رسید که شوالیه ها برای مطالعه ویرانه های معبد به اورشلیم رفته اند. ویلسن در زیر شالوده معبد ، نشانه هایی از حفاری و کاوش یافت و به این نتیجه رسید که این اعمال با ابزار متعلق به شوالیه های معبد صورت پذیرفته اند. ..." نویسندگان کتاب "کلید حیرام" حفاری های این شوالیه ها را بی نتیجه ندانسته و چنین استدلال می کنند که این گروه آثاری در اورشلیم کشف کردند که دیدشان را نسبت به جهان تغییر داد. بسیاری از دیگر محققان هم همین عقیده را دارند. حتما دلیلی وجود داشته که شوالیه های معبد را با وجود مسیحی بودن از سرزمین های عالم به اورشلیم و به پذیرش عقاید و فلسفه کاملا متفاوت و اجرای مراسم بدعت آمیز و اجرای تشریفات "جادوی سیاه" هدایت نموده است. مطابق دیدگاه مشترک بسیاری از محققان ، این دلیل ، کابالا بوده است.دایرة المعارف ها و لغت نامه ها ، کابالا را شاخه مبهم و سری یهودیت تعریف می کنند. براساس این تعریف ، کابالا به موشکافی معانی پنهان تورات و دیگر نوشته های یهودی می پردازد اما با بررسی دقیق تر موضوع ، به حقایق دیگری پی می بریم ، نظیر اینکه "کابالا" نظامی است که در بت پرستی ریشه داشته و قبل از تورات موجود بوده و پس از آشکار شدن تورات ، دیگر بار در یهودیت گسترش یافته است. الیفس لیوای ، نویسنده فرانسوی کتاب "تاریخ جادوگری" ، شواهدی تفضیلی در این کتاب ارائه می دهد و اثبات می کند که شوالیه های معبد اولین گام را در پذیرش تعالیم کابالا برداشتند . "امبرتو اکو" رمان نویس معروف ایتالیایی ، این حقایق را در چارچوب یکی از رمان ها خود نمودار می سازد. او در داستان خود از زبان شخصیت اصلی چنین بیان می کند که شوالیه های معبد تحت تاثیر کابالا قرار داشتند. به نوشته "اکو" بعضی از یهودیان سربسته رموز خاص را آموختند و سپس آنها را در پنج کتاب عهد عتیق (اسناد پنج گانه) جای دادند. امبرتو اکو اضافه می کند ، شوالیه های معبد هم از خاخام های کابالیست اورشلیم آموختند :"...فقط گروه اندکی از خاخام ها که در فلسطین باقی ماندند از راز آگاه بودند...و بعدها شوالیه های معبد آن را از آنان آموختند..." شوالیه های معبد با پذیرش مفاهیم کابالا طبیعتا با بنیاد مسیحی حاکم براروپا سر ناسازگاری یافتند. اما این ناسازگاری با نیروی مهم دیگری مشترک بود ؛ یهودیان. دن براون در رمان معروف خود "رمز داوینچی"( که فیلم آن را در سال 2006 ران هاوارد با فیلمنامه ای از آکیوا گلدزمن به روی پرده برد و در همان زمان آن را در ماهنامه فیلم نگار به تفضیل مورد تحلیل و بررسی قرار دادم) پرده از ارتباطات انجمن برادری یهود و خانقاه صهیون با شوالیه های معبد برداشته و آنها را نگاهبان راز جام مقدس و نسل عیسی مسیح و مریم مجدلیه برای ظهور مسیح حقیقی (همان نقطه مشترک یهودیان و اوانجلیست ها ) می داند که به نوعی وجه ظاهری اعتقادات صهیونیسم به شمار می آید. در بخشی از کتاب فوق آمده است :"...خانقاه صهیون را پادشاه فرانسه به نام گاد فری دبویلون ( از فرماندهان جنگ های صلیبی) پس از فتح اورشلیم بنیاد نهاد. او ادعا کرد که راز مهمی در اختیار دارد ، رازی که از آغاز مسیحیت در خانواده او حفظ شده است. او از ترس اینکه مبادا با مرگش این راز به گور سپرده شود ، انجمن اخوت یا خانقاه صهیون را تاسیس کرد تا آن راز را برای نسل های بعدی حفظ کند. در طول آن سال ها ، خانقاه به سندهایی که در ویرانه های معبد هرود مخفی شده بود ، دست یافت ، همان معبدی که معبد سلیمان روی آن بنا شده بود...آنها باور داشتند که اهمیت این سندها به حدی است که کلیسا برای دستیابی به آن از هیچ کوششی فروگذار نخواهد کرد...به همین خاطر ارتشی مسلح متشکل از نه شوالیه تشکیل دادند که به شوالیه های معبد معروف شدند..." یادمان باشد که یاران حلقه در "ارباب حلقه ها" ، اعضای محفل ققنوس در قسمت پنجم "هری پاتر" و شوالیه های اصلی جدای در "جنگ های ستاره ای" نیز 9 نفر بودند! اینک بیش از صدسال است که جامعه جهانی، بهطورعام و جهان اسلام بهطورخاص، گرفتار یک جریان سیاسی شوم، بهنام صهیونیسم جهانی، گردیده است که در قطعنامه تصویبی سال 1975 سامان ملل به عنوان مظهر آپارتاید و نژادپرستی شناخته شد. جریانی که اندکاندک جهان را بهسوی ناامنی، ترور، کشتار، جنگهای خانمانبرانداز و فساد و تباهی سوق میدهد. واقعیت این است که صهیونیسم جهانی یک حرکت دنبالهدار تاریخی بوده و ریشه در نژادپرستی و برتریطلبی دارد. قرآنکریم در آیات فراوانی بر این موضوع صراحت دارد، از جمله آنجاکه میفرماید: «فبما نقضهم میثاقهم لعنّاهم و جعلنا قلوبهم قاسیةًیحرفون الکلم عن مواضعه و نسوا حظّاً ممِا ذکّروا به و لا تزال تطّلع علی خائنةٍمنهم الّا قلیلاً منهم... (مائده/13)؛ پس چون بیناسرائیل پیمان شکستند آنان را لعنت کردیم و دلهایشان را سخت گردانیدیم. آنان کلمات خدا را از جای خود تغییر دادند و پندهایی را که به آنها داده شده بود، از یاد بردند و پیوسته بر خیانتکاری آن قوم مطلع میشوی و فقط قلیلی از آنها چنین نیستند... .» رابینو فتیش خاخام یهودیان در سال 1952 در کنگره خاخام های دنیا گفت :"...اما امروز خیانتکاریها و فتنهانگیزیهای این عده ، ابعاد بهمراتبگستردهتر و جدیتری بهخود گرفته است. حرکت جدید سردمداران، نخبگان و رهبران صهیونیسم جهانی به حدی جدی، گسترده و عمیق شده است که بهراستی میخواهند جنگ جهانی سوم را وحشیانهتر از سایر جنگها به راه اندازند..." یک روشنفکر یهودی، بهنام عزرائیل شامیر، پس از حوادث یازدهم سپتامبر، در همایشی تحت عنوان "ثبات در اوراسی" در اسلامبول ترکیه، با اشاره به اینکه شصت درصد مدیران بلندپایه رسانههای پرقدرت امریکایی را یهودیان تشکیل میدهند، گفته است: "این فکرسازان، امریکا را بهسوی جنگ سوق میدهند... صهیونیستها سربازان امریکایی را آلت دست خود قراردادهاند، همانطورکه در گذشته از سربازان انگلیسی برای تحقق اهداف و دسیسههای خود استفاده کردند." خود صهیونیستها بهصراحت در پروتکل نهم خود اعتراف میکنند:"موجهای وحشت که مصیبت آن ، مردم را دربرگرفته، از ما برخاسته است" و دلیلش را در پروتکل اولشان ذکر می نمایند ، به این شرح: "بهترین نتایجی که از طریق حکومت بر گوییم(غیر یهود) خواهان تحقق آن هستیم، به وسیله خشونت و ترور به دست میآید، نه مباحث آکادمیک،..." و در پروتکل هفتم میگویند: "کوتاهسخنآنکه، برنامه ما برای باقینگهداشتن حکومتهای گوییم (غیریهودی) اروپا در زیر سلطه خود، این است که از طریق ایجاد ترور و وحشت، جلوههایی از قدرت خود را به گروهی از آنها نشان دهیم ..." امروز صهیونیسم جهانی که به زعم خود قضیه فلسطین را خاتمهیافته تلقی میکند، نوک حمله خود را بهطورخاص متوجه ایران اسلامی کرده است. "عزرائیل شامیر" روشنفکر یهودی در بخش دیگری از سخنان خود در همایش «ثبات در اوراسیا»، با اشاره به همین مطلب، میگوید: "...عملیات افغانستان و نقشه حمله به عراق سالها پیش طراحی شده و تنها بخشی از طرح عظیمی است که از سوی لابی پرقدرت صهیونیستها در امریکا آماده شدهاست." او میافزاید: "لابی یهود در امریکا قصد دارد منطقه وسیعی از پاکستان تا عربستان، که ایران را نیز دربرمیگیرد، بهصورت منطقه امنی درآورده و حاکمیت آن را به اسرائیل بدهد..." امروز از زبان هال لیندسی از رهبران صهیونیست های انجیلی آمریکا در کتاب "نبرد نهایی" به صراحت درباره ضرورت وقوع جنگ آرماگدون می شنویم و سخن از بمباران اتمی ایران و سایر کشورهای مسلمان منطقه به میان می آید. امروز صراحتا در فیلم هایی مانند "رمز داوینچی" گفته می شود که تغییر هزاره و رفتن از برج حوت به برج حمل ، زمان افشای راز خانقاه صهیون در پیشواز از مسیح دوم بوده است. امروز صدها کانال تلویزیونی و ماهواره ای وابسته به اوانجلیست ها تبلیغ نبرد آرماگدون را سرلوحه خود قرار داده اند و بیش از نیمی از آثاری که از کارخانه هالیوود بیرون می آید ، فیلم هایی درباره آخرالزمان و آرماگدون و ظهور مسیح بن داوود است و جنگ با ضد مسیح و وحشت و تاریکی که از این بابت دنیا را فراخواهد گرفت و دو سوم مردم کره ارض از میان خواهند رفت و جهان به ویرانه ای بدل خواهد گردید تا مسیح موعود این حضرات نزول اجلال بفرمایند. امروز حتی سینمای غرب نیز که در چنبره کمپانی های صهیونیستی است ، آرایش آخرالزمانی گرفته است. |
|||
|
|
۴:۵۸, ۲۲/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
دوست گرامی مقالات ارزشمندیست اما نیاز به سلیقه در انتخاب فونت و رنگ و فاصله دارد .
موفق باشید |
|||
|
|
۲۱:۵۸, ۲۲/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
رنسانس مذهبی در غرب امروز بوضوح تلاشهای ضد دینی دولتهای غربی که به طرفداری از اومانیسم و انسانمداری که مامور طرد و نفی تفکر خداگرایی و دین باوری در جوامع غربی استبه بن بست رسیده و نسل رنسانس بی دینی غرب که در چندین قرن پیش شکل گرفت روبه انقراض می رود و رنسانس مذهبی در غرب فراگیر میشود. امروزه نشانه های بیشماری از رنسانس مذهبی در غرب دیده میشود.که برخی از این گرایشهارا در بین فرقه های مسیحی می توان مشاهده کرد.این نشانه های رنسانس مذهبی در غرب تنها در گرایش به کلیسا و دعا و نیایش خلاصه نمی شود بلکه بدلیل رشد روزافزون و آگاهانه آن ، واکنش در برابر اهانتبه مقدسات را نیز نتیجه میدهد و سردمداران و حامیان اندیشه های ضد دینی را که دولتهای غربی در راس آنها قرار دارند در موضع ضعف میافکند. نمونههای بارز این بیداری را در اعتراض به نمایش فیلمهای توهین آمیزی چون آخرین وسوسههای مسیح و یا...می توان دید. (1) از طرف دیگر امروزه هزاران گروه از فرقه های مذهبی بر این عقیدهاند که هزاره بعدی زمان ظهور منجی آخرالزمان است ;" تددانیلز"اهل فیلادلفیا که دکترای خود را از دانشگاه "پنسیلوانیا"اخذ کرده و تحصیلکرده "هاروارد"استمیگوید : در پی یک نظرخواهی انجام شده از سوی هفته نامه یو.اس .نیوزاین نکته روشن شده که 61 درصد از آمریکاییها بازگشت دوباره مسیح (ع )را به زمین باور دارند و 59 درصد آنها به آخرالزمان معتقدند و حتی 12 درصد آخرالزمان را برای چند سال آینده پیش بینی میکنند.اگر چه از جهت فلسفی بین گروهها و فرقههای گوناگون ، اختلافاتی وجود دارد اما"دانیلز"یک دورنمای اصلی را در همه آنها یکسان میانگارد و آن همان طرز فکری است که براساس آنها این اعتقاد وجود دارد که زمین به حالت اولیهاش باز میگردد و عدالت و یکرنگی بر همه جا حاکممیشود آنروز دیگر از بدبختی و جنگ خبری نیست .این اندیشه همواره با ظهور قهرمانی که همه امور را مرتب میسازد همراه است . اما قبل از رسیدن به این نقطه ، باید جهان مصائبی چون طوفانهای عظیم ،فوران آتشفشانها،سقوط شهاب سنگهاو حتی اپیدمی هایی چون ایدز را شتسر بگذارد. (2)
از جمله دیگر گروههای فعال مذهبی در این رنسانس مذهبی گروه "وفاداران به عهد"هستند که به گفته "بیل مککارتنی" مؤسس گروه آنان نباید انتظار نجات آمریکا را توسط سیاستمداران آن داشتبلکه آنان نجاتآمریکا رااز خدامیخواهند و میگویند برآنیم تا تحت تاثیر اراده خداوند جامعه خود را طبق نمونه دینی خود دوباره بسازیم. (3) در این رنسانس مذهبی آن آیین و دینی که بیش از همه راهگشاو تغییر دهنده بوده و جبهه اهل مبارزه با الحاد را تشکیل داده است "اسلام "است .در دنیای سرگشته امروز و در میان عطش روزافزون نیاز به مذهب و معنویت ،این اسلام است که در همه ابعاد پاسخگوی نیازهای فطری و اصیل بشری است و راه روشن و هموار اتصال به مبداء وجود را فرا راه بشریت امروز قرار میدهد. روزی "برناردشاو"فیلسوف برجسته انگلیسی صریحا به زنده بودن دین اسلام اعتراف کرد و اعلام نمود :"من همیشه نسبتبه دین محمد بواسطه خاصیت زنده بودن شگفتآورش نهایت احترام را داشتهام .به نظر من اسلام تنها مذهبی است که استعداد توافق و تسلط بر حالات گوناگون و صور متغیر زندگی و مواجهه با قرون مختلف را دارد.من چنین پیش بینی میکنم و هم اکنون هم آثارآن پدیدار شده است ،که ایمان محمد مورد قبول اروپای فرداخواهد بود." (4) وقتی "برناردشاو"پیش بینی میکرد که آیین اسلام جهانگیر میشود و مورد قبول مردم اروپاقرار میگیرد و تنها اسلام است که میتواند مشکلات جهان را حل کند، همه به اظهاراتش میخندیدند ، و بدون تحقیق دوباره با بیاعتنایی از کنار آن میگذشتند. اما امروز حقیقتسخنان "برنارد شاو "و سایر متفکران آزاداندیش برای مردم غرب آشکار گشته و گرایش روزافزون مردم جهان به اسلام نشانه بارزی استبرای صحت پیش بینیهای او. امروزه کسانی که در آمریکا و اروپا به اسلام میگروند همان حقایقی را مییابند که متفکران غربی آنهارا از ویژگیهای بزرگ اسلام و عامل نجات بشریت و پناهگاه امن معنوی برای انسانهای سرگشته غربی معرفی میکنند.یک مسلمان تازه مسلمان شده آمریکایی میگوید:این آیین قادر است فشارهای جامعه بیبنیاد و مصرفی آمریکا را که متوجه افراد است ، برطرف کند،اسلام نه تنها یک دین بلکه یک شیوه درست زندگی نیز می باشد. (5) یک آمریکایی آفریقایی تبار نیز که تازه به اسلام گرویده است اسلام را یک دین جهانی میداند که میان ابناء بشر از لحاظ رنگ و پوست و نژاد فرقی قائل نیست . با آنکه مردم غرب شیفته اسلام شدهاند و بطور روزافزون به این آیین حیاتبخش میپیوندند،دولتمردان و سیاستمداران غربی که تعالیم مقدس اسلام را با منافع نامشروع و قدرت طلبیهای خود در تضاد میبینند با تبلیغات گسترده و مسموم خود سعی در ایجاد مانع و جلوگیری از استقبال مردم غرب از تعالیم اسلام دارند. امروزه طرفداران نهضت جهانی اسلام باید بیش از هر زمان دیگر خود را مسؤول پاسخگویی به نیازهای معنوی مردم غرب بدانند و با سازماندهی و گسترش تبلیغات همه جانبه خود از آثار سوء دستگاههای تبلیغی غرب بکاهند و جلوههای نورانی فرهنگ و معارف اسلامی رابه بهترین وجه به روحهای تشنه حقیقت عرضه بدارند. (6) پینوشتها: (1) - روزنامه جمهوری اسلامی مورخه 23/5/73 صفحه 11 (2) - لوپوئن ،فرانسه ،عنوان :در جستجوی آخرالزمان ;نویسنده ;سباستین ستلی ،ژان NAEJ,ILHETS NEITSABES سال 1995. (3) - نیوزویک ،آمریکا،عنوان مقاله ;قولهاو نویدها;نویسنده ،کوزالیس SILLEESOC سال 1997 (4) -جمهوری اسلامی مورخه 24/5/73 صفحه 11 (5) - هفته نامه "رادیانس "،چاپ دهلینو،نقل از روزنامه کیهان ،تیرماه 73به نقل از روزنامه جمهوری اسلامی مورخه 24/5/73صفحه11 (6) - روزنامه جمهوری اسلامی مورخه 24/5/73صفحه11 |
|||
|
|
۱:۰۴, ۲۵/بهمن/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۵/بهمن/۹۰ ۱:۰۶ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
غرب و آخرالزمان اعلامیه انحطاط در میان «منتقدان» غرب، فیلسوفان تاریخ به ویژه در قرن نوزدهم بیش از سایرین درباره «بحران و انحطاط» و سرانجام فلاکتبار غرب سخن گفتهاند و آثار بسیاری نیز تألیف و ارائه کردهاند. مردانی چون «هگل، مارکس، اشپنگلر، سورکین، توینبی، یاسپرس و...» را نمیتوان نادیده گرفت. هر کدام به نحوی با مشاهده قراین و ذکر شواهد و استدلال، فرهنگ غربی را نقد و نشانههای بحران و انحطاط در آن را متذکر شده و گاه طریق بیرون جستن غرب از این واقعه را نیز یادآور شدهاند. لیکن، متذکر این معنا باید بود که این «نقد» از درون حوزه فرهنگی صورت میگیرد. اسوالد اشپنگلر1، (1936ـ1880م)، فیلسوف تاریخ است و چون دیگر فلاسفه تاریخ در پی کشف قانونمندی حاکم بر سیر و سفر تاریخ و آمد و شد انسانها در گستره زمین. از نظر او، تاریخ همچون موجودی زنده است و تفسیری ادواری از آن ارائه میکند. وی هر دوره تاریخی را یکهزار سال میشناسد که پس از این مدت با مرگ محتوم از بین میرود و هر یک از ادوار را نیز به دو مرحله «فرهنگ و تمدن»، تقسیم مینماید و از آنجا که «تمدن» را در مرحله دوم از حیات یک دوره میشناسد، ظهور تمام قد تمدن را زنگ مرگ هر دوره به حساب میآورد. چنان که درباره تاریخ غرب مینویسد: ملل مغرب زمین که فرهنگ مخصوص آنها از قرن دهم میلادی شروع گشته و از قرن نوزدهم وارد مرحله تمدن شده هماکنون از بعضی جهات به اوج خود رسیده و در بعضی نقاط آن سرزمین آثار فرسودگی نمایان شده و تقریباً در سایر نقاط (اروپا و امریکا) و در جمیع رشتههای حیاتی آن دوره انحطاط آغاز شده و ملل مغرب زمین هم با همه عظمت و جلال و ابهتی که چشم جهانیان را خیره ساخته به دنبال رومیان و چینیان خواهد رفت.2 از نظر اشپنگلر، فرهنگها چون گل میرویند و میبالند لیکن در زمانه معینی به پیری و انحطاط میرسند. ابتدا و انتهای این آمد و شدهای فرهنگی و تمدنی معلوم نیست. اشپنگلر، مانند سایر فلاسفه و ایدئولوگهای غربی، خود جلوهای از تفکر غرب را به نمایش میگذارد. وی تاریخ جهان را تصویری از تکوین و تطور پایانناپذیرساختار فرهنگها میشناسد که بیآنکه هیچ هدف متعالی و مشخصی داشته باشد، به تبع همین نگرش، فراز و فرود را ذاتی فرهنگ معرفی میکند و به «فرهنگ و تمدن» غربی به عنوان یک موج از میان هزاران موج «فرهنگی و تمدنی» مینگرد که متولد شده و سپس بالاجبار میمیرند. اشپنگلر، متذکر دوران کهولت و انحطاط تمدن غرب حسب دور شدن از عناصر زنده فرهنگی هست اما، بعد با تفسیری خاص، روند تاریخ را غیر هدفمند و مبتنی بر فلسفه کثرت در دوری تمامنشدنی میداند. از این رو، نگرش وی با «مهدویت» در نگره اسلامی در تباین قرار میگیرد. در جلوی دیدگان اشپنگلر، آیندهای یأسآلود قرار دارد این آینده از آن غرب نخواهد بود. زمان مصائب آرنولد توینبی3 (1975ـ1889) نیز مانند اشپنگلر از بازگشت ادوار سخن میگوید و همه نشانههای شکستگی تمدن غربی را از آخرین سالهای قرن 17 میلادی مشاهده میکند. وی، از جامعه کنونی غربی با صفت «سابقاً مسیحی» یا مردمی که زمانی مسیحی بودند و از انسان غربی با عنوان «انسان بعد از مسیحیت» یاد میکند.4 توینبی با گفتوگو از «بحران عمیق» و از دست رفتن اصول اخلاقی در غرب از «زمان مصائب» یاد میکند و میگوید: این بحران را میتوان با یک رنسانس دینی معالجه نمود... ما میتوانیم و باید دعا کنیم که خداوند مهلتی را که برای اجرای حکم مرگ جامعه به ما داده تمدید نماید و چنان که با روحی تائب و دلی شکسته به درگاه او روی آوریم اجابت میکند.5 توینبی، مشیت و الهام ربانی را در سیر تاریخ جاری میداند و از آن به عنوان «نقشه الهی» یاد میکند که در آن بشر تنها در محدودهای از آزادی و اختیار عمل برخوردار است. و این اختیار عمل هم شامل جمله انسانها نمیشود بلکه، سازندگان تاریخ، «شخصیتهای خلاق» یا نوابغ و ابرمردهای ممتازند. نگرش او تا حدودی با بینش مذهبی نزدیک است با این تفاوت که توینبی، قصد خداوند را مجهول میشناسد و از بیان نقشه آن عاجز است. جمله مردم به مثابه ماهیهای جاری در بستر یک رودخانهاند؛ بیآنکه هیچ آگاهی از آغاز و انجام این رودخانه، فراز و فرودهای آن و مسیری که طی میکند داشته باشند. آنان، با اختیاری محدود و در فضایی تعریف شده به عقب و جلو میروند بیآنکه از سرانجام این سفر و سیر خبر داشته باشند. توینبی قایل به ادوار تاریخ شد. و از اعتلا و سپس انحطاط آن سخن گفت اما، متذکر این معنا نیز بود که میشود جلوی انحطاط را گرفت. یعنی جامعه را میشود نو به نو کرد و نگذاشت به انحطاط کشیده شود.6 به همین جهت، پس از مشاهده سیر رو به انحطاط و سقوط غرب، راه نجات و اصلاح مسیر را در عروج به سوی خدا و رنسانس دینی معرفی کرد و در پایان، چون یکی از پیروان ادیان الهی بر این باور اصرار ورزید که: معجزهای که باعث وحدت و رستگاری بشر شود این است که مسیحا و منجی دیگری ظهور کند که پایهگذار دینی نو باشد.7 گرچه توینبی راه خلاصی غرب را در رجعت به دینداری میداند اما همانند عموم فلاسفه و اندیشمندان غربی (طی 400 سال اخیر) در اندیشهاش جای خدای حقیقی خالی است. این رساله قصد طرح و نقد آرای فلاسفه تاریخ را ندارد بلکه، متذکر این نکته است که «گفتوگو از پایان» و بالاخره «انحطاط و سقوط غرب» گفتوگویی است سابقهدار. چنان که بسیاری از اندیشمندان غربی دربارهاش سخن گفتهاند. توینبی معتقد است لازم نیست تمدن غرب مسیحیت را احیا کند تا از تهدیدات خلاص گردد بلکه او میتواند با پیوستن به «ادیان والا» چون مسیحیت، اسلام، هندوئیسم و بودیسم و حذف عناصر فانی آنها و مهمتر از همه، حذف نابردباری درباره سایر ادیان و خلاص شدن از چنگ این ادعا که تمام حقیقت تنها در تصرف ایشان است با هم متحد شوند و آنگاه حاکمیت مجدد معنویت و دین را به وجود آورند و خود را نجات بخشند. در واقع توینبی، فراهم آمدن امکان ترکیب چهار مذهب «اسلام، مسیحیت، یهودیت و بودا» با مساعدت «آفرینشگران مدافع و ابرمردان مهیای هجوم و هجرت» را طریق تحقق مشیت خدا و جلوگیری از افول و سقوط تمدنها میداند. با اینهمه، مقصد غایی برای او مجهول مینماید و سرانجامی روشن را باز نمینماید و اگرچه تجلی عروج به سوی خدا را از طریق یک «کلیسای جدید و حقیقی» ـ حاکمیت اراده خداوند از طریق کلیسا ـ ممکن میشناسد اما، تنها در میان بیم و امید تفسیری خوشبینانه از تاریخ به دست میدهد. نباید از یاد برد که فیلسوف تاریخ، نگرانی بزرگ را که حاصل ذات و تذکر روحی آدمی است با مشاهدات محسوس و مطالعات تاریخی درهم آمیزد و از آنجا برای کشف قانونمندی تاریخ و آمد و شد و فراز و نشیبهای فرا روی آدمی در گستره تاریخ سعی میکند. از این رو، تردید و پندار جزء لاینفک این آرا است. در طلب وحدت بشریت «کارل یاسپرس»، در نیمه اول قرن بیستم، (1949م.) کتاب آغاز و انجام تاریخ را به رشته تحریر آورد و با گفتوگو از تاریخ به منزله «سفر انسان به دیار کمال و دستیابی به عالیترین امکان بشری»، از «وحدت بشریت» به عنوان عالیترین مقصد امکانی یاد کرد که انسان با تجربه یکی از دو طریق میتواند آن را فراهم آورد: 1. تشکیل امپراتوری جهانی از طریق زور و ترس و وحشت؛ 2. ایجاد نظم جهانی از طریق گفتوگو و تصمیم مشترک. از آنجا که یاسپرس دسترسی به این نظم جهانی را دور از دسترس میدید شرط دستیابی به آن را «تساهل» اعلام میکرد. از همین رو او در «فلسفه تاریخ» موردنظر خود معتقد بود که: اکنون غروب فلسفه غرب رسیده و به سوی طلوع فلسفه جهانی پیش میرود. برای کارل یاسپرس، تاریخ در پی هدفی و مقصدی پیش میرود که آن را در «معنویت» و «روحانیت» میتوان یافت. امری که غرب واسپس تاریخ خود و تجربه سکولاریزم از آن دور مانده است. نگاه یاسپرس تا حدی با دریافت و بینش مذهبی از تاریخ نزدیک است. در دوردست نگاه او، «خدا بر ابلیس» تفوق مییابد و آینده بشر در وحدت ارواح انسانی قرین با نوعی کمال و تجربه معنوی است. شاید همین نگاه بود که از یاسپرس اندیشمندی مبلغ سجایای انسانی میساخت. از نظر او فیلسوفانی که در راستای تحول معنوی و روحی انسان گام نهادهاند انسانهای بزرگی بودند که تاریخ بشر را دگرگون ساختند. او با ستایش آنان، سقراط، بودا، کنفوسیوس، عیسی و افلاطون را در زمره مردان مؤثر در رشد و اعتلای معنوی انسان در طول حیات معرفی میکند. توجه یاسپرس به معنا و معنویت او را متذکر این امر میسازد تا اعلام کند: نه دولتها و حکومتها و پیشرفتهای فنی و نه حتی تمدنهای جهانی، بلکه ظهور فیلسوفان و پیامبران است که تاریخ را به سوی معنویت و روحانیت سوق داده است. از همین رو، ظهور این مردان را به عنوان نقطه عطفهای مهم تاریخ میشناسد. یاسپرس، به بحران معنویت در انسان غربی اشاره دارد و این بحران را ناشی از تبدیل شدن انسان به «ابزار دست ماشین» میداند و آن را باعث از خودبیگانگی و الینه شدن معرفی میکند. وجه مهم انتقاد یاسپرس به دلیل گرایش فکری و اندیشهای به فیلسوفان اگزیستانس، متوجه «تکنولوژی»، و صنعت است. و این واقعه ـ ماشین ـ را به عنوان یک نقطه عطف میشناسد. چنان که، با ذکر وقایع پیشین، از دستیابی انسان به ماشین بخار در سال 1776م. و دستیابی به الکتروموتور در سال 1867 به عنوان دو نقطه عطف تجربهشده یاد میکند. انتقاد یاسپرس از غرب، ناظر بر نفی «خودبنیادی» و «نیستانگاری» تاریخ غربی نیست از این رو گلایهها و شکوائیههایش «تفکری جدی» را بر نمیانگیزد و چراغی فراروی انسان غربی برای خروج از بحران تفکر روشن نمیکند. اما، به هر صورت، اعتراف او درباره «غروب فلسفه غرب» قابل تأمل است. چنان که وقتی درباره راه رهایی میاندیشد، به سان شوبارت و توینبی، آن را در بازتاب مذهب در زندگی روزانه مردم، نهادها و فرهنگها جستوجو میکند. «پیزیم سورکین»8، جامعهشناس روسیالاصل، به سان مردانی چون توینبی و «بردیایف»، عصر کنونی را به دلیل رسیدن به «انسانگرایی مادی» منحط و زمان اضمحلال آن را نزدیک میداند و مینویسد: هنگامی که تمدنی زوایای اخلاقی و معنوی خود را از دست داد و منحصر به بینشی سطحی و ظاهری و حسی شد، از آنجا که سیراب کننده نیازهای معنوی و روحی جامعه نمیباشد به ناچار و دگر بار ضرورت مذهب و شهود احساس میشود و آن تمدن حسی محو و تمدنی مبتنی بر نیاز اساسی بشر؛ یعنی نیاز شهودی و مذهبی جایگزین میشود. در جای دیگر اشاره میکند که: «رنسانس اخلاقی» مانند گردش خون برای تجدید حیات تمدنها ضروری است. به هر روی، چنان که ملاحظه میشود، عموم فلاسفه تاریخ، تمدن غربی را مستعد فروپاشی میشناسند و با نگرانی، از آینده غرب که چیزی جز سقوط در انحطاط نیست یاد میکنند. از آنجا که غرض این رساله کندوکاو در آرای فلاسفه تاریخ از ابتدا تا به امروز نبود از ذکر نام و اثر و آرای بسیاری از دیگر آنان از جمله« هگل، مارکس و دیگران خودداری شد. سوروکین با پذیرش حرکت دوری تاریخ، نادیده گرفتن اندیشه جامعههای کهن ـ چون جامعههای مشرقزمین ـ را کوتهبینی و کوردلی میداند.9 تذکر این نکته لازم است که از عصر «هگل»، (1831ـ1770م.)، فیلسوف آلمانی که با سیستم فلسفی خود بنیاد تازهای را در فلسفه غرب گذارد، مابعدالطبیعه غربی به کمال و تمامیت خود رسید و شاید بتوان گفت حوزههای فلسفی غرب پس از هگل، غالباً شرح و تکرار فلسفه او و پیش از اویند. واسپس اوست که «مارکس» و پیروان و تابعانش به تمامی مشغول عمل (تغییر عالم) و کنارهگیری از نظر (تفسیر و پرسش از عالم) میشوند. در این وضع، «عمل» از یک سو ناظر به «عمل سیاسی» است؛ چنانکه مارکس رنجبران جهان را دعوت به مبارزه سیاسی برای تحقق انقلاب علیه سرمایهداری میکرد و از دیگر سو ناظر به «عمل علمی» به معنی کندوکاو در دنیا و تصرف زمین چنانکه «اگوست کنت» مبلغ آن بود. هر دو گونه عمل، ناظر به تفسیر و تفکر فلسفی در عالم نیست بلکه، ناظر بر بینیاز دانستن انسان از «تفکر» اصیل است. عمل به معنی «دخل و تصرف» در عالم منجر به «تکنولوژی» در غرب میشود و به معنی مارکس منجر به «مبارزه». در اروپای غربی، عمل به معنی اول قویتر از اروپای شرقی شد. چنانکه در چین شاهد آن بودیم اما، با بسط تکنولوژی و غلبه لیبرالیسم و تزلزل در ایدئولوژی مارکسیسم، سوگیری عملی سیاسی ضعیف و تلاش برای دستیابی به تکنولوژی بیشتر شد. آرای فلسفی قرن نوزدهم عموماً سطحی است و در چارچوب «نظریه عمل» قابل بررسی است. مذهب «اصالت ماده» و طرح آن توسط مارکس، ناظر بر همین شرایط فکری در غرب است. در این وضع، اگر چه علم و صنعت ترقی کرد لیکن، انسان چنان در برابر صنعت مسکین و خوار شد که کمال خود را تشبه به ماشین میپندارد. به هر روی، «پرسشگران» غرب، به دلیل شراکت در «مذهب امانیسم» (اصالت بشر) به نوعی در زمره «مظاهر غرب» به حساب میآیند و هر یک وجهی از تفکر و فرهنگ غرب را در خود متجلی ساختهاند و لذا انکارشان جز به اثبات ماهیت غرب نمیانجامد. شاید از همین روست که به هیچ روی «ستیز با غرب» در آنها جای ندارد و انتظار انقلاب بزرگی را نمیکشند. با این همه در نسبت با کسانی که «طرح ماهیت» و «سرانجام» تاریخ غربی را خوش نمیدارند قابل احترامند. دستکم، متوجه تزلزل و فروپاشی ناگزیر آن میشوند. هرچند خود و آرائشان جلوهای از جلوات فلسفی و سیاسی و ایدئولوژیک تفکر غربی است و جز به نزاعها و دعواهای عارضی درون غرب نمیانجامد. نزاع «ایدئولوژیها» که تنها در یک مورد باعث هفتاد سال درگیری میان دو اردوگاه شرق و غرب و حادثه«جنگ سرد» شد، نمونهای از این نوع دعواهای عارضی است. دو جریان ایدئولوژیک با مبنا و مبدأ نظری ثابت (غربی) که باعث نابودی هزاران انسان و انهدام بخش غیرقابل شماری از سرمایههای مادی شد. فروپاشی اردوگاه شرق، در خود و با خود، اثبات اصالت و حقانیت و ماهیت تفکر جاری در اردوگاه غرب را نداشت بلکه، به منزله فروپاشی دیوار شرقی عمارتی بود که پوسیدگی از تمامی کنگرهها و برج و باروی آن فریاد میکشید: نشانهای برای پایان. به قول استاد رضا داوری، «وقتی میگوییم تاریخ غرب به سر آمده، یعنی عمر تفکر و عمل تاریخ غربی با همه جلوات فلسفی، سیاسی و ایدئولوژیک آن سر آمده چون جملگی جلوات غرباند. ضرورتاً بدان وابستهاند و تالی آنند.» اعلام این «پایان» با طرح «ماهیت» این تاریخ و «انکار» آن همراه است چون، این «پایان» به منزله «پایان صورت» وجهی از مناسبات و پوست انداختن غرب نیست. به قول شاعر، خانه از پایبست ویران است و نقشبندی ایوان و صورت بیرونی هم کارسازی نمیکند. «ماهیت خودبنیادی» غرب مورد انکار واقع شده و به «پایان» رسیدن عمر آن اعلام میگردد، حتی اگر صورت بیرونی ـ غوغای تکنولوژی ماشین ـ کسان زیادی را فریب بدهد و عاشقان مدرنیته را خوش نیاید. تداوم صورت سازمانهای اجتماعی و صنعتی و حتی سیاسی به مثابه رشد ناخن و موی و پیکر مردهای است که زنده مینماید. مفارقت روح، دیر یا زود فروپاشی و گسست جمله اعضا را سبب خواهد شد. به این دلیل در ابتدای رساله متذکر «بحران در تاریخ غرب» شدیم. روزگاری «نیچه»، گفته بود: اگر خدایی وجود میداشت، چگونه برای من قابل تحمل میبود که خدا نباشم بنابراین خدایان وجود ندارند... هر آنچه باعث تحقیر غرور من شود، باید به باطل بودنش حکم کرد.10 در این قول نیچه همه تاریخ غرب و باطن آن جلوه میکند. تاریخی که در آن، انسان «منصب خدایی» گرفته و از روی حسد و غرور، بطلان آنچه را که باعث نادیده گرفتنش میشود اعلام میکند. «پایان این تاریخ» به منزله پایین کشیده شدن انسان از مقامی است که غصب کرده؛ ظهور تحقیر و حقارت تام او. و این امری ناگزیر بود که دیر یا زود حادث میشد. انقلاب و ضد انقلاب در این پایان، آغازی نیز نهفته بود. تولدی ناگزیر و تاریخی جدید که به نام «خدای حقیقی» چون خورشید سر بر آورد. «ولوکره المشرکون». البته قبول و پذیرش آن برای غرب، دستکم مستکبرین مست و بیخود از باده قدرت ـ اولاد یهود ـ ممکن نبود. از این رو، به مدد نظریهسازان حامی «قدرت» سعی در «تحریف این پایان و تعبیر آن به نفع خود» کردند. در حقیقت، در آستانه «انقلابی بزرگ» ضد انقلاب، لشکر سیاستبازان و ایدئولوژیپردازان عصر پایان را پیشاپیش سربازان و ارابههای جنگی برای متوقف کردن این انقلاب و کند کردن روند آن روانه کرد. شاید این قشونکشی در درک این سخن «برنارد لویس» اندیشمند غربی و نویسنده کتاب: خاورمیانه دوهزار سال تاریخ از ظهور مسیحیت تا امروز11 بود که گفته بود: اروپا در پایان قرن میلادی جاری اسلامی خواهد بود.12 برنارد لویس، خود متوجه این «انقلاب» نیست و شاید بیش از آن که متذکر سرآمدن این تاریخ ـ غرب ـ باشد متوجه بیداری اسلامی در شرق و رشد آن در خاورمیانه باشد. چنان که «توماس فردمن» تحلیلگر سیاسی آمریکا نیز چون برنارد لویس گفته بود: اسلام بزرگترین دشمن غرب است و جنگ با این دشمن تنها با ارتش ممکن نیست. بلکه باید در مدارس، کلیساها، مساجد و معابد به رویارویی با آن پرداخت. دستکم دو دسته متوجه این انقلاب شده بودند؛ دسته اول، جماعتی که به صرافت طبع و از روی سلامت، فرا رسیدن «فصل انقلاب» و «پایان تاریخ» را متذکر بودند و از همین رو در بین خود از نزدیکی فصل ظهور منجی موعود در آخرالزمان گفتوگو میکردند و میکنند، و دسته دوم، جماعتی که لرزش کرسیهای قدرت را در زیر پای خود احساس میکردند. از این رو، جماعت اول بنای «همدلی و همراهی» گذاشتهاند و جماعت دوم بنا را بر «معارضه و سرکشی». و از آنجا که همه اسباب «تبلیغاتی، اقتصادی و نظامی» را فراهم آوردهاند با همه قوا خود را مهیای مقابله ـ به امید به عقب راندن این تاریخ ـ با قبیله انقلابیون ساختند. پینوشتها: 1. O.Spengler آلمانی، متولد بادکنبرگ، نویسنده کتاب انحطاط غرب. 2. مورخ و تاریخ، ترجمه حسن کامشاد، تهران، خوارزمی، 1370، ص44. 3. Arnold Joseph Toybee. 4. همان، ص322. 5. نقد فلسفه تاریخ آرنولد توینبی، ترجمه علی کشتگر،تبریز، نشر احیا، ص38؛ مورخ و تاریخ، ص323. 6. مطهری، مرتضی، فلسفه تاریخ، صص230ـ139. 7. همان، 354. 8. P. A. Sorokin. 9. بارنز و بکر، تاریخ اندیشه اجتماعی، ص57 و 249. 10. برتراند راسل، تاریخ فلسفه غرب، ص1022، ح2. 11. ترجمه حسن کامشاد، نشر نی. 12. مجله بازتاب اندیشه، خرداد 80، ص193. |
|||
|
|
۲۳:۴۳, ۲۵/بهمن/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۵/بهمن/۹۰ ۲۳:۴۴ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
هالیوود و مهدویت فیلمسازان آمریکایی مهدویت را نشانه گرفتهاند اشاره: دکتر حسن بلخاری، فارغالتحصیل رشته ادیان و عرفان، از اساتید دانشکده هنر دانشگاه تهران و آشنا با علوم ارتباطات هستند. و اطلاعات جامعی در زمینه فعالیتهای رسانههای غربی درخصوص مقابله اندیشه اسلامی و بویژه موضوع مهدویت دارند. با تشکر از اینکه وقت گرامیتان را دراختیار ما قرار دادید، بهعنوان اولین سؤال بفرمائید که نقش و جایگاه سینما و رسانههای صوتی، تصویری در غرب و خصوصاً آمریکا چیست؟ به یک عبارت جهان امروز جهان تصویر است و عمدهترین مصداق این تصویر سینماست. «پفستمن» در کتاب «زندگی در عیش، مردن در خوشی» خود سه دوره را یا سه سپهر را اصطلاحاً برای انتقال معلومات ذکر میکند. دورة اول دوره انتقال معلومات به وسیله زبان بود. پدر میگفت فرزند حفظ میکرد، دوره دوم دورة مکتوب بود و کتاب حافظ و حامل معنا برای نسل بعدی شد. ایشان سومین دوره را دورة تصویر میداند که تصویر سینمایی و تلویزیونی جای دو موج قبلی نشسته است. البته تحلیل ایشان این است که این تصویرها بهصورت خاص دارد ساخته میشود و به جهان ارائه میشود، ما در قلمرو افزایش دامنة جهل انسان قرار داریم تا علمش. تحلیلی که پستمن ارائه میدهد تحلیل درستی است و این تقسیمبندی نسبت به سه دورة انتقال معلومات. واقعیت قضیه این است که ما داریم در عصر تصویر و عصر سینما زندگی میکنیم و عنوانی که شما تحت عنوان دنیای anformatic ، information یا اطلاعات و انفجار اطلاعات دارید عصارهاش تصویر است، یعنی از یک طرف ما الان در عصر اطلاعات زندگی میکنیم که این اطلاعات جذابترین، مؤثرترین، کارآمدترین و ماندگارترین شیوة ابراز آن تصویر است. البته فقط این نیست که حالا قدرتها دارند از این عنصر بالاترین استفاده را میکنند. ذهنیت مخاطبها هم، چنین قدرت و جایگاه پذیرشی را دارد. ما در شبانهروز بین 78 تا 79% اطلاعات دریافتی روزانه را از چشممان بهدست میآوریم و بقیه حواس درصد بعدی را بهخود اختصاص میدهند. درعین حال شما اگر به سیستم دریافتی انسان نگاه کنید میبینید که نیمکرة راست مغز مربوط به علوم حضوری و شهودی بهصورت تصویر است. طبق تحقیقاتی که طی 10، 15 سال گذشته صورت گرفته، انسان با نیمکره راست مغزش با اطلاعات برخورد شهودی میکند یعنی در آنجا ماندگار است و بزرگترین و عمیقترین تأثیرات را روی شخصیت انسان میگذارد. مجموعة این قضایا که من بهصورت مختصر خدمت شما عزیزان ذکر کردم معنایی را میسازد که تصویر را کارآمدترین عامل نهتنها برای انتقال معلومات، بلکه تأثیرگذاری روی شخصیت و روان افراد قرار میدهد. این مقدمه بهنحوی بیانگر جایگاه تصویر و سینماست. ببینید! غرب در ذات تکنولوژیکی خودش تفوق طلب است. یعنی ما بحثی داریم در فلسفه علم که علم وقتی مجتمع شد فیحد نفسه قدرت را بهدنبال میآورد. برگردیم بههمان کلامی که «فرانسیس بیکن» در ابتدای رنسانس گفته که «هدف نهایی علم قدرت است». در چنین فضایی غرب برای اعمال این قدرت و کسب مطامع بیشتر از تصویر دارد بهترین استفاده را میکند. هالیوود بهعنوان مرکز فیلمسازی آمریکا، که در سال 700 فیلم تولید میکند و سالانه 15، 16 میلیارد دلار سود خالص دارد و نزدیک به 78% سینماها و تلویزیونهای جهان از آن تغذیه میشوند. شما کلمات را که کنار هم قرار بدهید بهصورت بسیار وسیعی نشان میدهد که ما با چه قدرت و تأثیر و برنامهریزی عظیمی از آن طرف روبهرو هستیم. واقعیت مسأله این است که غرب به اهمیت، قدرت و تاکتیک تصویر پی برده است و از آن در قالب سینما دارد استفاده میکند. ما در غرب فیلم خنثی نداریم، یعنی از این 600، 700 فیلمی که در سال تولید میکند 30، 40 فیلم است که در سطح جهان مطرح میشوند، البته آنها را هم خودشان مطرح میکنند با اسکارهایی که میدهند و بعضاً هم بهدلیل جذابیتهای عامهای که دارند در سطح جهان مطرح میشوند و واقعاً فرهنگسازی میکنند. مانند جریانی که «تایتانیک» با دو میلیارد بیننده در سطح جهان ایجاد کرد. این نکات را بهصورت پراکنده دارم عرض میکنم چون درهر بعدش یک معنای عظیمی وجود دارد، میخواهم با این دلایل نشان بدهم که غرب بهقدرت عظیم سینما پی برده است. بههمین دلیل الان مهمترین کاری که میکند این است که مبانی نظری خودش را که محصول ایدهها و اهدافش است به زبان تصویر ترجمه میکند. یعنی من بزرگترین ویژگی غرب را ترجمة معنا به تصویر میدانم. چون روانشناسی مدرن بیانگر این است که تأثیری که تصویر دارد هیچ کلامی ندارد و بحثی در روانشناسی داریم که هر تصویر معادل هزار کلمه است. کار دیگر تصویر و سینما توأماً درگیر کردن احساسات و ادراک است. سخنورها ادراک را مخاطب قرار میدهند و فیلمهای بیمحتوا احساس را و فیلمهای هدفمند ادراک و احساس را با هم. در چنین قلمرویی احساس، جذابیت را، ادراک معناپذیری را و جمع آنها سینما را میسازد. من معتقدم و در حقیقت واقعیتهایی جهانی و هالیوود و فرهنگسازی آن بیانگر این است که غرب دارد از سینما حداکثر استفاده را میبرد، چون برایش استفاده دارد لذا جایگاه ویژهای هم دارد. با توجه به اهمیت مسأله فرهنگسازی که فرمودید، نکتهای که معمولاً در فرهنگها مطرح است مقولهای بهنام «مدینة فاضله» و یا «آرمانشهر» است و قطعاً غرب هم بهدنبال ترویج چیزی با این عنوان است. برای عرضه الگوی مطلوب غرب دراین زمینه سینما و رسانههای تصویری چه نقشی را ایفا میکنند؟ ما در دهة 90 دو اتفاق جدّی داشتیم در چارچوب همین آرمانشهری که غربیها تعقیب میکنند: یکی کاربرد اصطلاح نظم نوین جهانی (New World Order) توسط بوش و گفتند ما داریم این را تعقیب میکنیم و یکی هم نظریه پایان تاریخ فوکویاما. در نظریه پایان تاریخ فوکویاما میگوید: دموکراسی لیبرال آرزوی نهایی است که با فروپاشی رقیب سرسخت لیبرالها که کمونیسم بود، ما داریم وارد این فضا میشویم و تاریخ دارد عملاً پروسة تکاملی خودش را درحد نهاییاش طی میکند. این دو مسأله بهنحوی از نیت سیاسی غرب در Globalization (جهانی شدن) و در ایجاد یک فرهنگ جهانی و تحمیل آن بر جهان پرده برداشت. میخواهم این نکته را خدمتتان عرض کنم که رسانهها مهمترین و اصلیترین ابزار تسلط فرهنگی غرب محسوب میشوند چون اولاً تصویر یک زبان بینالمللی است. ما در زبان مشکل داریم. مثلاً یک آفریقایی اگر زبان انگلیسی نداند نمیتواند با فرهنگ غرب ارتباط برقرار کند. ولی ازطریق تصویر چرا. اخیراً در یکی از روزنامهها گزارشی خواندم با عنوان مسجد و ماهواره که بررسی کرده بود تأثیر ماهواره را در فرهنگ مراکش بهعنوان یک کشور مسلمان، نتایجی که گرفته بود وحشتناک بود، نسبت به آن مبانی ارزشی که ما داریم. میخواهم این نکته را خدمتتان عرض کنم که غرب مدینة فاضلهای در ذهن خودش ساخته، گرچه در خود غرب هم این مدینة فاضله منتقدان جدّی خودش را دارد مثل «آلن دومینو»، «برژینسکی» و «روژه گارودی» هم بهعنوان یک مسلمان. ولی واقعیت قضیه این است که آن کسانی که دارند برنامهریزی میکنند در این قلمرو اینها دنبال اهداف و منافع خاص خودشان هستند و سعی میکنند که این مدینة فاضله را فقط و فقط ازطریق تصویر بهوجود بیاورند. الان مقاله و سخنرانی جواب نمیدهد. سمینارهای تخصصی شاید روشنفکران جهان سومی را مجاب کند امّا غرب یکی از اهداف اصلیاش جلب افکار عمومی است. در فضایی که دموکراسی اصل میشود رأی عمومی قدرتساز است بههمین دلیل شما باید روی رأی عمومی کار بکنید، روی جلب آراء عمومی باید کار کنید، لذا او هدف جدّیاش را جلب ا فکار عمومی قرار داده و فیلمها دارند در این قلمرو آنکار را میکنند، شما اگر به مجموعة فیلمهایی که در این دو دهه بویژه پس از طرح نظم نوین ساخته شده نگاه کنید این مسأله کاملاً ملموس است. اجازه بدهید من یک مثال مصداقی مشخص بزنم. آمریکاییها فیلمی ساختهاند به روز استقلال (Independence day) . این فیلم از لحاظ جلوههای ویژه (Special effect) بسیار بالاست و خیلی هم در آمریکا مطرح شد و در جهان هم روی آن خیلی تبلیغ شد. چهارم ژوئیه در تقویم آمریکایی روز استقلال آنها محسوب میشود. در این فیلم یک گروه فضایی به کره زمین حمله میکنند و امریکاییها دفاع میکنند، درنهایت در روز استقلال اینها دشمنان را دفع میکنند. خیلیها این فیلم را بهعنوان action و با جلوههای ویژة برتر گرفتند امّا به پیامی که این فیلم داشت اصلاً توجه نشد. پیام این بود که آمریکا و نظام فرهنگی حاکم بر غرب تنها سیستمی است که جهان را از خطراتی که وجود دارد حفظ میکند و این پیام را در اکثر فیلمها ترویج و تبلیغ میکند، حتی در فیلمی که اخیراً تلویزیون ما (احتمالاً در ایّام نوروز 79) نشان داده شد که باز هم آدم فضاییها حمله میکنند، آمریکایی مردم را نجات میدهند. در فیلم پیشگوئیهای نوستر آداموس که حتماً بحثمان به آن خواهد رسید این امریکاست که مقابل مسلمانها میایستد یا مثلاً بازی کامپیوتری خیلی مشهور «یا مهدی» که اسم اصلیاش Persian Gulf inferno (جهنم خلیج فارس) است. خلیج فارس را مرکز حرکتهای تروریستی جهان جلوه میدهد. ما در بعد روانشناسی میگوئیم این بازی افراد را نسبت به امام زمان و لفظ «یا مهدی» شرطی میکند ولی وقتی باطن قضیه را نگاه میکنید میبینید پیام دیگری هم دارد و آن این است که وقتی خلیج فارس مرکز حرکتهای تروریستی جهان میشود حضور نظامی امریکا در خلیج فارس توجیه میشود. غرب یکی از کارهایش این است که قبل از اینکه به عملیات گسترده دست بزند ازطریق رسانهها کار خودش را توجیه میکند. شما جریان خلیج فارس را ببینید، ما یک بحث بسیار مهمی را درباره بحران خلیج فارس داشتیم که گفتند جنگ رسانههاست، نه جنگ تسلیحات. سی. ان. ان (CNN) نقش بسیار جدّی داشت، وقتی که فضا دارد وارد چنین قلمرویی میشود، رسانهها در پیادهکردن اهداف غرب نقش جدّی دارند. مثال ملموس دیگری را خدمتتان عرض کنم. ما الان جنگی را در نظام جنگهای مدرن داریم: جنگ اینترنت و الکترونیک، بهعنوان مثال یکی دوماه پیش بود که اسرائیلیها سایت حزبالله را شکسته بودند و پرچم اسرائیل را در سایت آنها گذاشته بودند و کاری که حزباللهیها کرده بودند خیلی جالب بود، آنها آمده بودند ساعتها کنگره «کفنفست» اسرائیل و مراکز حساس اسرائیل را اشغال کرده بودند، یعنی بلافاصله جواب داده بودند و پاتک کرده بودند. لذا میبینید اصلاً فضای جنگها، برخوردها و تأثیرگذاری در جهان دارد عوض میشود و من در قلمروهای مختلف که بررسی کردهام دیدهام که در اکثریت این قلمروها تصویر است که حرف اول را میزند، همه میخواهند مخاطب را جلب کنند آن هم به بهترین و جذابترین شکل که تصویر است. یک جمله خدمتتان عرض کنم که عصارة بحثم و جواب کلی سؤال شما باشد که غربیها اولاً قطعاً مدینة فاضله دارند، این مدینة فاضله را دارند ذکر میکنند که همان دموکراسی لیبرال است. وقتی تافلر در کتاب «جابجایی قدرت» خودش میگوید: «بسیاری از فرهنگها و مردم جهان تشنة اقتباس از زندگی، مفد و فرهنگ غربی هستند» (که من روی این اصطلاح تکیه میکنم) دارد بهنحوی تبلیغ میکند گرچه برخوردش نقادانه است ولی بطن این نقادی از لحاظ روانشناسی متهم است و در اصل تبلیغ است. ثانیاً، بستر این جهانی سازی و این معنا که جهان را تحت این مدینة فاضله تسخیر کنند رسانهها هستند. من در همین فضا یک نکته مهم دیگر را عرض کنم که باز مصداقی است. ما در سال 2000 فیلم دیگری داشتیم در هالیوود با عنوان ماتریکس (Matrix) . این فیلم فروش و استقبال غیرمنتظرهای داشت. چهار جایزه اسکار گرفت ،بهدلیل اینکه جلوههای ویژه و بهترین تدوین صدا و مواردی از این قبیل داشت. من در دانشگاههای کشور بحثی تحت عنوان «هویت انسان فردا» داشتم و بعد از آن نقد و نمایش ماتریکس و اخیراً این برنامه را در دانشگاه تهران داشتیم. نکته مهمی که در چارچوب بحث ما از این فیلم وجود دارد این است که در این فیلم هویت انسان آینده که به ماشین تبدیل شده زیر سؤال میرود. امّا نجاتی که برای فرار از این بحران ذکر میشود شهری است بهاسم Zion (صهیون) یعنی شما در این فیلم پنج، شش بار کلمه صهیون را میشنوید با اصطلاح لاتین آن و با چهرة شهر منجی. یعنی تصویری که ارائه میشود این است که فقط یکجاست که در آنجا میتوانید نجات پیدا کنید، چه در قلمرو ماده و چه معنا و آن Zion است. میخواهم عرض کنم که وقتی شما میبینید که ماتریکس ساخته میشود و در جهان آن را در بوق و کَرنا میکنند، جلوههای ویژه بسیار عظیمی درآن بهکار میرود که واقعاً حیرتانگیز و بسیار جالب است، امّا برفراز این معانی صهیون قرار داده میشود یعنی اینکه برای غرب جا انداختن مسألة مدینة فاضله مهم است و بسترش را تصویر برگزیده است. مگر در دهة 50 میلیونها دلار در صحراها خرج ساختن فیلمهای پرخرجی مثل «بنهور» و «ده فرمان موسی» نشد؟ الان این مسأله برای ما دارد کشف میشود که در آن زمان اسرائیل مشکل مشروعیت را داشت و مشکل مشروعیت را فقط تصویر حل میکرد. سینماها هم پر میشد، خبری خواندم که وقتی فیلم بنهور وارد ایران شد، (حالا چطور اسرائیل با رژیم تماس گرفته بود نمیدانم) بسرعت ترجمه شد. یعنی در تاریخ سینمای ایران فیلمی که بسرعت و در کمترین زمان ترجمه و دیالوگهای آن جهت ارائه آماده شد، فیلم بنهور بود و بعد هم دهفرمان. اسرائیل قدرت تصویر را شناخت و از سیستم سینما استفاده کرد و خود را جا انداخت. این مثالها بحث را برای خواننده ملموس میکند. من یک سخنرانی در دانشگاه شیراز داشتم، سال 77 که بحثم مهدویت و غرب بود ـ بحثی که در جاهای مختلف دارم ـ در آنجا از کنفرانس سال 1984 تلآویو پرده برداشتم(1) و سیاستهایی که اینها داشتند و بازی کامپیوتری «یا مهدی» را به آنها نشان دادم. چند روز بعدش بخشهای مهم سخنرانی من و تصاویری از این بازی در مجلة دانشگاه شیراز منتشر میشود و پنج، شش صفحه را بهخود اختصاص میدهد. این مجله در اینترنت سایت داشت، حدود یکماه بعد تدوینکنندگان مجله رفته بودند که مجله خودشان را ورق بزنند دیدند که مثلاً از صفحه 4 یکدفعه میرود به صفحه 11، یعنی بررسیهایی که کرده بودند دیدند که سیستمی (که آنها حدس میزدند اسرائیل بوده) سایت را شکسته و وارد آن شده بود و این چند صفحه را حذف کرده بود. چرا؟ چون اینترنت جهانی است. یعنی اینقدر برای آنها رسانهها مهم است. با توجه به مطرح بودن بحث آیندة جهان در صحبتهای اندیشمندان مختلف غربی نظیر هانتینگتون و فوکویاما و... و مسأله آرماگدون (Armageddon) یا نبرد آخرالزمان، دیدگاه غرب نسبت به مسألة آخرالزمان چیست و چطور میتوان این نظریهپردازی را در صحنة عمل سیاسی و نظامی و فرهنگی و سینمایی دید؟ به نکته مهمی اشاره کردید. اگر شما به تاریخ سینما مراجعه کنید از تقریباً 1964، 1965 (غیر از مسأله اسرائیل که مربوط به دهة 50 است و به فیلم بنهور یازده اسکار دادند) سینما وارد مرحلة جدیدی میشود که این مرحله توجیهکننده افزایش قدرت تسلیحاتی شرق و غرب است، یعنی از آن موقع فیلمها میروند سراغ بشقابپرندهها و موجودات فضایی مثل فیلمهای جنگ ستارگان (Jour locus) که از همان موقع شروع شد، بعد کشف شد که شرق و غرب که این فیلمها را میسازند تعمّد دارند. اگر انسان نسبت به یک قدرت فضایی بسیار قدرتمند ترسانده میشد تلاش در جهت افزایش قدرت تسلیحاتی شرق وغرب توجیه میشد و توجیه هم شد. یک دروغ اگر به حد تواتر برسد میشود حقیقت. وقتی دهنفر هی بیایند یک دروغ را تکرار کنند، انسان از لحاظ روانی تکان میخورد. فیلمهای مختلف وقتی بینندگان را میترساندند توصیه میکردند که ما باید این فضا را رشد بدهیم. پس اینکه ذهن طراح غرب درجهت شیوع مطلوبهای خودش و جا انداختن آن در سطح جهان با تصویر مسأله کاملاً روشنی است؛ چرا که نیازی به ایجاد رابطه ندارد. تاریخ سینما و همچنین گذر زمان و پرده برداشتن اهداف پشت پرده غرب این را روشن میکند. امّا این موضوع چه ارتباطی با بحثهای آخرالزمانی (فیوچریسم) که مثل تافلر و فوکویاما، هانیتنگتون و برژینسیکی و... مطرح میکنند، دارد؟ واقعیت قضیه این است که بحث آیندهگرایی در غرب خیلی جدّی است و بهعبارتی جدیتر از فضای ما و علتش هم این است که ما با مسأله انتظار در بعد مذهبی و دینی خودمان روبرو میشویم، حضرت امام زمان، علیهالسلام، در قلمرو دینی ما حضور دارد. من البته حالا یک بحثی را خدمتتان ارائه میدهم که این مطلب در تمامی ابعاد سیاسی و اجتماعی و فرهنگی شیعة ناب حضور دارد ولی در ذهن عامه وقتی بعد مذهبی مطرح است امام زمان، علیهالسلام، مطرح است، در بعد سیاسی و اجتماعی و علمی دیگر مطرح نیست. امّا در غرب بحث آیندهنگری در تمامی ابعاد فوقالعاده جدّی است بههمین دلیل متفکران بخش مهمی از افکارشان را صرف این میکنند، چرا؟ چون قلمرو Scientific (علمی) غرب بالاست. شما در علوم تجربی وقتی به دوتا فرمول برسید میتوانید پیشبینی کنید. یعنی با چهار مورد استقراء وقتی آزمایش کردید و به یک نتیجه رسیدید قانون میسازید که پس در این شرایط اگر چنین بشود، چنان میشود. این «میشود» امری آیندهای است، امر زمانی فراحال و فراگذشته است. در ذات تمدنهای بشدت علمگرا متأثر از آیندهنگری و پیشبینی علم فینفسه روانشناسی وجامعهشناسی و سیاست و... آن جامعه هم آیندهنگر میشود و دنبال سیستمهایی میگردد که به آینده نفوذ کند. فیلمی دارند آمریکائیها که بسیار هم قوی هست به اسم Goast (روح) که ترجمه دقیقش در فارسی میشود «شبح». این فیلم چند اسکار گرفت. پینوشتها: 1. «در دسامبر 1984 م (1356 ش.) در دانشکدة تاریخ دانشگاه تلآویو با همکاری مؤسسة مطالعاتی شیوهه ـ که یک مؤسسه مطالعاتی غیرانتفاعی است و متصل به صهیونیسم ـ کنفرانسی با حضور 300 شیعهشناس درجة یک جهان برگزار شد و ظرف مدت 3 روز در آن 30 مقاله ارائه شد و بهقول مارتین کرامر یکی از شیعهشناسان جهان که دبیر این کنفرانس بود، هدف اصلی از برپایی این کنفرانس، شناخت مفاهیم محوری در تمدن شیعة اثنیعشری و بعد بالطبع شناسایی انقلاب اسلامی سال 57 در کشور ایران بود». تهاجم یا تفاوت فرهنگی، حسن بلخاری، ص 93. |
|||
|
|
۱۲:۰۳, ۲۷/بهمن/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/بهمن/۹۰ ۱۲:۰۳ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
هالیوود و مهدویت فیلمسازان آمریکایی مهدویت را نشانه گرفتهاند اشاره: دکتر حسن بلخاری، فارغالتحصیل رشته ادیان و عرفان، از اساتید دانشکده هنر دانشگاه تهران و آشنا با علوم ارتباطات هستند. و اطلاعات جامعی در زمینه فعالیتهای رسانههای غربی درخصوص مقابله اندیشه اسلامی و بویژه موضوع مهدویت دارند. با توجه به اینکه فرمودید غرب پی برده که جوهرة تفکّر شیعی بحث مهدویت است، چه اقداماتی را در مقابله با آن در عرصههای مختلف انجام داده است؟ بگذارید برای جواب به این سؤال بسیار مهمتان من مقداری به عقب برگردم. مهدویت از کی برای غرب یک دغدغه شد. اولاً، این نکته را خدمتتان عرض کنم بعد از مسألة ظهور صفویه در ایران و اوجگیری اهداف استعماری غرب نسبت به شرق و اینکه ایران را میخواست دروازة هند بکند، مسأله مذهب ما هم برای آنها جدّی شد، عثمانی سنی بود و ما شیعه و آنها هم از این استفاده کردند. آنجا بهطور جدّی وارد شناخت مبانی مذهبی ما شدند که از آن برای خود استفاده کنند. یکی از مواردی که اینها به آن پی بردند مسأله «باب بودن» بود. یعنی آنها متوجه شدند که ما در اعتقادات اسلامی یک منجی داریم که زمانی ظهور میکند و لذا سعی کردند که از این موضوع برای رسیدن به اهداف سلطهجویانه خود استفاده کنند. اینکه شما میبینید «مستر همفر» در کتاب خاطراتش ذکر میکند که چطور ما محمدعلی باب را انداختیم در این فضا و گفتیم تو بابی و امام زمانی بهنحوی نشان میدهد که غرب نسبت به تأثیر و اوج حضور این اندیشه در تمدن اسلامی شناخت پیدا کرده است، این را داشته باشید تا بعد برویم سراغ امام مهدی سودانی. آن کسی که در سودان حدود 100، 120 سال پیش قیام کرد و تحتعنوان مهدی درجهان مطرح شد. این باز بفعد دوم بود و کتبی که صهیونیستها بعد از آن نوشتند که مشهورترینش «چهارپر» است که سعی کرده مهدویت را در ذهن جهانیان بشکند. یعنی مسأله، مسألة دامنهداری است و بعد از آن شما بیائید سراغ مرکز شیعهشناسی استراسبرگ فرانسه که البته آنها امام جعفر صادق، علیهالسلام، را مبنا قرار دادهاند، این مصداقهای جزئی را دارم عرض میکنم و میخواهم این نکته را بگویم که برای غرب شناخت محورهای اسلام و بویژه شیعه خیلی مطرح است. شما میدانید غربیها از ایران و عراق خیلی ایمن نبودند. کشورهای عربی را با دستنشاندهها توانستند تحت سیطره خود دربیاورند، امّا اینجا را نه. در جریان فتوایی که داده شد و مسلمانها ریختند به سفارت روسیه در ایران همه را به قتل رساندند صرف اینکه به ناموس ایران تجاوز شده بود و پشت سرش دیدند پشت همه این جریانات یک آخوندی نشسته و دوتا جمله نوشته. اهل سنت با چنین فضایی آشنا نبود که حکم جهاد داده بشود، اینها فهمیدند یک قشری در این وسط وجود دارد که قدرت بسیار عظیمی دارد، بعد در مسألة تحریم تنباکو هم این را دیدند. اینها نکات مهمی است که در نگاه غرب نسبت به شناخت مفاهیم محوری شیعه نقش داشت. قبل از انقلاب اسلامی و فیلم «نوسترآداموس» هم اینها فعالیتهایی در این راستا انجام داده بودند. منتهی مسأله مهدویت پس از پیروزی انقلاب ایران برای اینها مطرح شد. این فیلم مربوط به سالهای 80 و 81 میلادی است. در فیلم هم ذکر میشود که در سال گذشته ولی جهان در سال 81 با این فیلم آشنا شد. اینها وقتی با انقلاب اسلامی روبرو شدند به تصریح خودشان غافلگیر شدند. رئیس سازمان سیا این نکته را در حرفهایش گفته بود. از این جهت شما میبینید خیلی خام در این فیلم با این مسأله برخورد میکنند. این فیلم را «اورسون ولز»ی که فوقالعاده معتبر بود در جهان سینما و بنا به اعتبارش هم او را برداشتند مفسر اشعار نوسترآداموسش کردند اسکار هم بهاو دادند که یهودی هم هست و فیلم «همشهری کین» را ساخته بود، در 23 سالگی. خیلی ساده برخورد میکند، میگوید 600 میلیون مسلمان در خاورمیانه جمع شدهاند ثروت عظیمی دارند و برای صلح جهانی خطرناکند. شما احساس نمیکنید که باید این حرف را برای مخاطبت جا بیندازی که مسلمان چون به ارزشهای نهفته خودش پی برده و ثروت دارد الزاماً خطر است؟ یعنی هر که ارزشش را بفهمد و ثروت داشته باشد برای صلح جهانی خطر است؟ خیلی رو برخورد کرده است، چون خیلی سراسیمه میخواهند امواج انقلاب اسلامی را تخریب کنند و تصویر و تفسیر بدی از آن ارائه بدهند و آمدند روی مسأله مهدویت، چون بالاخره آنها پی برده بودند که باید روی این نظریه کار بشود. «هایزر» و همراهانش که در اوج انقلاب اسلامی در سال 57 به ایران آمده بودند و قرار بود همان 19 بهمن مدرسه رفاه، مسجد دانشگاه تهران را که اکثر شخصیتها در آنجا بودند و فیضیه را بزنند، امّا امام با این استراتژی که «بگویید این حکم از من نیست»، توانست این مسأله را مهار کند و بعد آمدند سراسیمه وارد عمل شدند که این هم قابل بررسی است. باید روی آن تحقیق بکنیم. قبل از انقلاب هم بود، بعد از انقلاب هم سراسیمه آن فیلم را ساختند، بعد وقتی در جنگ نقش محوری امام زمان، علیهالسلام، مطرح شد. عین کلام امام این است که فرمانده اصلی جنگ امام زمان، علیهالسلام، هستند. مسأله بسیار فراتر رفت برای غربیها که آن کنفرانس خیلی کلاسیک و سطح بالای تلآویو را گذاشتند. من مجموعه گفتارهایی که پیرامون امام زمان، علیهالسلام، را درحد توان خودم در این کنفرانس ارائه شده، جمعآوری کردهام. در کتاب «تهاجم فرهنگی» خودم آوردهام که برنارد لوئیس این را میگوید. چون مضمون مقالاتش بهدستم رسیده است. دیدم چقدر مسألة امام زمان، علیهالسلام، برای اینها مهم است. بعد بازی کامپیوتری «یا مهدی» ساخته شد، مقالات مختلفی نوشته شد، فیلمهای مختلفی ساخته شد، منتهی از دهة 90 آمدند سبک کار را عوض کردند. خیلی جالب است اگر به این نکته توجه شود. دیدند اگر بیایند امام زمان شیعیان را نفی کنند بهنحو دیگری اثباتش کردهاند، چون در جهان این اتفاق وجود دارد که چیزی را غرب نفی کند، حتماً یک ارزشی دارد. افکار عمومی جهان این زیرکی را هم دارند و درعین حال که اینکار انجام شود بهنحوی تبلیغ هم هست. لذا عوض شد و در دهه 90 در فیلمهایی مثل «صهیون»، «آرماگدون» یک بعد اثباتی برای آن طرف مطرح شد بهجای بعد تخریبی این طرف. ولی باز با این حال در سال 1997 برای اینکه مسأله نوسترآداموس فراموش نشود چون در این فیلم گفته شده بود، هرچند خود نوسترآداموس عدد نیاورده و صور فلکی را گفته که تکرارپذیرند و زمان دقیقی برای این مسأله مشخص نکرده و نمیتوانسته هم مشخص کند، چون اگر شارلاتان بوده که قطعاً نمیتوانسته و اگر نه «کذب الوقّاتون». اصلاً نمیتوانسته عدد بگوید. اینها گذاشتند برای اینکه امواج انقلاب اسلامی را در جهان تخریب کنند و برای اینکه فراموش نشود که گفته بودند سال 99. در سال 97 «گاسپار وان برگر» Next war (جنگ بعدی) را نوشت و بخشی از آن را اختصاص داد به اینکه در سال 99 شخصی در ایران به قدرت میرسد، بهاسم «محمد منتظری» که اسم اصلی امام زمان، علیهالسلام، است و منتظری هم از انتظار گرفته شده و هیچ ارتباطی با «شهید محمد منتظری» حزب جمهوری اسلامی ندارد. (در فیلم نوسترآداموس هم میگوید مردی که نام آخرین پیامبر را برخود دارد دوشنبه را برای تعطیل برخواهد گزید). میگوید ایشان بهقدرت میرسد و دانشمندان ناراضی هستهای شوروی را فرا میخواند و میگوید من به شما دلار میدهم اسلحه بسازید، اینها میآیند یک اسلحه میسازند بهاسم «ذوالفقار». کافی است شما سکانس اولیه فیلم The sold of Islam ـ 1986، BBC را ببینید که ذوالفقار میآید کره زمین را متلاشی میکند. اول چهار قسمت این فیلم این صحنه بود که من در برنامههای تصویری دانشگاهی خودم از آن استفاده میکنم. ذوالفقار آزمایش میشود و نتیجه مثبت است، وقتی نتیجه مثبت میشود، رئیس جمهور فرضی ایران به امریکا میگوید خلیج فارس را خالی کنید، آمریکا چون ارزیابی درستی ندارد. خالی میکند. نیروهای ایرانی میروند بهسمت سرزمینهای غربی که صلیبی ذکر میکند. قصه پرتی است مشخص هم بود که میخواهد قضیه نوسترآداموس را که 17، 18 سال از آن گذشته و در ذهنها فراموش شده، زنده کند. شما میگوئید قصهای نوشته شده است و وهم است و... امّا اینها سناریو میسازند و مبنای برخورد سیاسی خودشان را این سناریو خودساخته قرار میدهند. خبر این است در تاریخ 9 دسامبر 1998 (18 آذر 77) نیویورک تایمز، روزنامه مشهور آمریکایی، خبر داده که: «عدهای از دانشمندان انستیتو بیوتکنولوژی روسیه به خدمت ایران درآمدهاند... و عدهای دیگر در روسیه برای تولید سلاحهای میکروبی همکاری میکنند. فردی بهنام مهدی رضایت مشاور علمی رئیس جمهور ایران، یکی از فعالان ایرانی در این زمینه است». این در حالی است که آقای خاتمی مطقاً مشاوری بهاسم مهدی رضایت ندارد. جالب این است که این خبر را نیویورک تایمز میدهد (میخواهم بگویم پشت پرده صهیونیسم دارد همهچیز را بههم وصل میکند). بعد دولت آمریکا بهاستناد خبر نیویورک تایمز بیانیه میدهد و از تلاشهای تسلیحاتی ایران ابراز نگرانی میکند، اینها دارند اینجوری در این فضا کار میکنند. ما در تهران به بچههایی برخورد کردهایم که «یا مهدی» و «الله اکبر» به گوششان خورده احساس نفرت به آنها دست داده است؛ چرا؟ چون خوب دارد جوانان ما را تربیت میکند. آخر غرب از امام زمان ما چه اطلاعی دارد که میآید و بازی «یا مهدی» را میسازد. شما در نیویورک بگوئید: Persian Gulf inferno را میخواهم. میگوید: What do you mean? ، منظورت چیست؟ شما بفرمایید «یا مهدی» بازی در اختیارتان قرار میگیرد. این دارد تربیت میکند. من در کتاب مباحث جدیدم که البته در «تهاجم فرهنگی» ذکر نکردهام گفتهام که الان تربیت دارد جای تهاجم را میگیرد و همة اینها بیانگر آگاهی از نقش محوری مهدویت در 200 سال گذشته در تکوین حرکتهای اجتماعی و سیاسی در متن شیعه است. من بجد عرض میکنم که غرب هرجا پا گذاشته تأثیر را دیده که انقلاب اسلامی اوجش بود، لذا الان روی تخریب مفهوم مهدویت در جهان کار میکند، از یکطرف مهدویت ما را میکوبد، از یکطرف دارد مهدویت تخیلّی خودش را ترویج میدهد، ماتریکس میسازد و Zion را. جالب است بدانید که الان در استرالیا دارند همزمان قسمت دوم و سوم ماتریکس را میسازند. سال آینده که به بازار خواهد آمد ببینید چقدر استعارههای صهیونیستی و مهدویت در آن نقش دارد. پس ظاهراً حضور نظامی آمریکا در خلیج فارس چندان ربطی به صدام و عراق و کویت ندارد؟ بله، حضور دائمی خودش را با «یامهدی» کنترل میکند. به نکته خیلی مهمی اشاره کردید، این سبب شد من نکته خیلی مهمتری را عرض کنم. کسانی که این مصاحبه را میخوانند اصلاً اینجور برداشت نکنند که یک فضای مذهبی خاص دارد تمامی ابعاد سیاسی جهان را براساس دیدگاههای مذهبیاش تفسیر میکند. واقعاً این نیست. من حاضرم با افرادی که در این قلمرو میگویند نظریات خاصی را داریم تحمیل میکنیم به بحث بنشینم. چرا من به نیویورک تایمز و فیلمهای هالیوود و «یامهدی» استناد کردم؟ میخواهم بگویم براساس مجموعه تحقیقات داریم این نظریات را ذکر میکنیم. صرفاً از یک دیدگاه مذهبی یا سیاسی خاص نیست. برای این نکته جالب شما من اشاره میکنم به جریان قیام 1979 مکه، من متأسفانه اسم شخصی را که با اسم مهدی در مسجدالحرام قیام کرد در ذهنم نیست. اصلاً موصاد به یاری فهد آمد، سه روز اصلاً مکه و مدینه در دست اینها بود و اینها ذکر کردند که ما با اسم امام زمان داریم قیام میکنیم. شما این مسأله را داشته باشید. انقلاب اسلامی ایران پیروز شد و دقیقاً مدت کوتاهی پس از پیروزی انقلاب اسلامی چنین اتفاقی در مکه و مدینه میافتد. میدانید که مکه و مدینه مرکز جهان اسلام هستند. (در پرانتز هم این نکته مهم را عرض کنم که هیچ فکر کردهاید چرا تخریب مجسمه بودا با حج مسلمین همگام و همزمان شد؟ خیلی مهم است. همچنان که رسانههای ما روی جشن کریسمس در جهان توجه دارند یک اتفاق مهم جهانی دارد میافتد. یک میلیون مسلمان دارند جمع میشوند مکه، طبیعی است که رسانهها زوم میکنند، خبر ارائه میدهند، فیلم تهیه میکنند. جالب است بدانید روزنامههای ایران هفته پیش در ایّام عید قربان تصویری را از مسجدالحرام در صفحه اول خودشان چاپ کردند و خیلی هم زیبا بود و از رویتر بود. همزمان با انعکاس این عظمت اسلامی در مکه و مدینه تلویزیون CNN فیلم پخش میکند که دارند با آر.پی.جی مجسمة بودا را میزنند. اینها همزمانیاش واقعاً مسألهدار است و دارد آن را خنثی میکند). در فیلم نوسترآداموس هم عظمت مسلمین را در مکه و مدینه نشان میدهد. اینها سمبل وحدت عظمت و قدرت و هویت ما هستند و غرب میداند که هر اتفاقی میافتد از آنجاست، این یک مسأله. قیامی که در مکه رفخ میداد و متأثر از انقلاب اسلامی ایران بود. برای غرب خیلی مهم بود، برای غرب میتوانست این موضوع اینجور باشد که مکه میتواند مرکز خیلی مسائل باشد. ضمن اینکه میدانیم امام زمان، علیهالسلام، قیامشان را از آنجا شروع میکند. آنچه که شما فرمودید کاملاً درست است. او میخواهد اولاً نیروی نظامیاش یک سد بین ایران و عربستان باشد. سیاست خارجی غرب در خلیج فارس این است که نگذارد بین این دو قدرت ائتلاف استراتژیک صورت بگیرد؛ از یک طرف هم نمیخواهد تنازع باشد چون خیلیها طرف ایران را میگیرند و او مشروعیتش را ازدست میدهد و تنازع بهنفع ماست. چون افکار عمومی دنیای اسلام با ماست و اگر این افکار عمومی مواجه بشوند که دشمن ایران عربستان است، خادمالحرمین مشروعیت خود را در دنیای اسلام ازدست میدهد لذا شما نقشه را اینطور ببینید که این نیروها حائل بین مکه و مدینه هستند، با ایران، ایرانی که پیام انقلابی دارد و آنجایی که مشروعیت مذهبی دارد البته حرمین، نه حاکمانش و طبیعی است که در چنین فضایی میآیند در اینجا نیرو پیاده میکنند. نکتة دیگری هم هست، امام در سال 1359 سخنرانی داشتند، در آن سخنرانی که پیرامون نیمه شعبان بود، فرمودند: «در تمام بشر کسی نبوده الا مهدی موعود، سلامالله علیه، که خدای تبارک و تعالی ذخیره کرده است برای بشر. هریک از انبیاء که آمدهاند برای اجرای عدالت آمدهاند و مقصدشان این بود که در همه جهان عدالت را اجرا کنند. لکن موفق نشدند بعد از انبیا و اولیای بزرگ از پدران حضرت موعود کسی نبوده است که عدالت را اجرا بکند و این یک موجودی است که ذخیره شده است برای همچنین مطلبی». این سخنرانی وقتی پخش شد اولین جایی که در کشورهای عربی انعکاس داشت «الرأی العام» بود در کویت. پس از آن 40 مقاله یا فتوا صادر شد مبنی بر تکفیر حضرت امام به سه دلیل که مثلاً ایشان معتقد شده پیامبران عاجزند، توانایی امام زمان، علیهالسلام، فوق قدرت است. و تکمیل شریعت، پس شریعت ناقص است و ایشان میآیند و شریعت را تکمیل میکنند. غرب از اینجا هم پی برد که مسأله مهدویت چیز بسیار خوبی است برای آنها که بتوانند مسأله ایجاد کنند. مجموع این برنامهها بهگونهای نشان میدهد غرب واقعاً دارد روی این مسأله کار میکند و حداقل یکی از اهداف استراتژیک حضور در خلیج فارس ـ که من یقین دارم ـ این است. میزان پذیرش جهانی نسبت به بحث مهدویت چگونه است؟ آفرین. این سؤال است. وقتی من در هند میبینم «گوتمه» را طلب میکنند، زرتشتیها که معتقدند دنیا دارد تمام میشود، زمان ظهور «سوشیانت» دارد میآید، در یهود و مسیحیت هم این مسأله بسیار بالاست. پس انگیزهها و پتانسیل و پذیرش جهانی وجود دارد. لازم هم نیست که ما بگوئیم شما بیایید جای مسیح امام زمان ما را بشناسید، بلکه امام زمان،علیهالسلام، را جوری مطرح کنید که مسیح زیرمجموعهاش بشود و بتواند به تمام نیازها پاسخ بدهد. اتفاقاً اگر بتوانید در اینترنت سایت بزنید و با جهان وارد مذاکره بشوید، ببینید چقدر برایتان مطلب میآید. مجلة نیوزویک(News week) ، 23 آگوست 1999، گزارش ویژه دارد و یک جمله بسیار مهم What must be done? (چه باید کرد؟) انسان به بحران رسیده و انسانی که به بحران برسد ناخودآگاه چشمش به آسمان است و آینده. رسالت شناساندن امام زمان، امام حسین و امام علی، علیهالسلام، به جهان کم از شناسایی آنها توسط خود ما نیست. منتهی نوع بیان بسیار مهم است. رسانههای ما در برابر این مسأله چهکار میتوانند بکنند؟ اولاً این کاری که شما کردید و انشاءالله خود امام زمان، علیهالسلام، هم اجرش را بدهند، امیدوارم مسؤولان ما هم اهمیت این قضیه را احساس کرده باشند، باید سیستمی در رسانههای ما داشته باشد از کانال خود شما هم باشد. یک چیزی را مقابل خودتان نباید بگویم و پشت سرتان گفتهام، دورادور کارتان را دارم تعقیب میکنم، در کار شما صداقت و خلوص خاصی است، یعنی دنبال نام و نان نیستید، این را آدم منصف متوجه میشود. اگر بودید دنبال خیلی کارها میشد رفت. بستر کار هم همین است. سرمایه ما شیعیان این است، باید کمک بشود. شما با همین فضا فعلاً قضیه را پیش ببرید، بعد یک نماینده از صدا و سیما، یک نماینده از سازمان تبلیغات اسلامی و وزارت ارشاد و حوزه هنری و دیگر جاهایی که درگیر این مسألهاند بیایند و برای آنها جا بیندازیم، چرا غرب ماتریکس، آرماگدون و روز استقلال را میسازد، صد تا فیلم میتوانم معرفی کنم که اینها دارند روی آینده کار میکنند. اگر دارند کار میکنند یعنی مهم است. وقتی دارند «یا مهدی» را میسازند یعنی برایش مهم است. دقیقاً ما معادل آنکار، کار ارزشی و اثباتی بکنیم. این نیاز به یک تیم تخصصی دارد. ولی مهمتر از تیم، جا افتادن ضرورت کار است. یعنی این کار ضرورتش هنوز برای آقایان تعریف شده نیست و پی نبردهاند. حالا نمیدانم کوتاهی ما بوده، آقایان وقت ندارند و به روزمرگی افتادهاند. |
|||
|
۲۰:۵۴, ۲۸/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
نفوذ پنتاگون در هالیوود امروزه فیلم های نظامی توجه عامه مردم را به خود جذب نموده اند؛ اما نه فیلم های انتقاد برانگیز هالیوود.هم اکنون مرکز نظامی پنتاگون اجازه دارد روی بخش عظیمی از فیلم نامه ها تصمیم گیری کند. این موضوع را مجله رسانه ای "Brills Content" افشا نموده است.
نیروی نظامی امریکا افسرانی دارد که وظیفه شان بحث درباره پروژه های سینمایی هالیوود است. نظامیان اجازه دارند نسخه کامل فیلم نامه ها را مطالعه کنند، مخصوصا زمانی که تصویر نامناسبی از ارتش به صحنه کشیده می شود. یک مثال: در نسخه فیلم "شهاب آسمانی" یک شاتل فضایی امریکایی با تجهیزات و جنگ افزار هسته ای به آسمان فرستاده می شود تا شهاب سنگی را که زمین را تهدید می کند تکه تکه کند. اما پنتاگون این موضوع را نپسندید. چون ایالات متحده معاهده ای را بر مبنای عدم استفاده از تسلیحات هسته ای در فضا، امضا کرده است. در عوض برای اینکه نسخه تغییر کند و شهاب سنگ هدف موشک مجهز به هواپیمای جنگنده قرار گیرد، نیروی هوایی یک هواپیمای اف شانزده، یک پایگاه هوایی، چند خلبان و ساعت پرواز در اختیار فیلم سازان قرار داد. فیلم دراماتیک شد و نیروی هوایی این فرصت را یافت تا به نمایش آخرین تجهیزات و خلبانان قهرمان خود بپردازد. ارتش گمان می کند چنان در فیلم های هالیوود پیشرفت کرده که باید تجهیزات و پرسنل مجانی در اختیار آنان بگذارد. تنها خرجی که کمپانی های فیلم سازی باید بپردازند هزینه های اظافی مثل سوخت است. هر سال حدود صد نسخه فیلم به دست نیروی هوایی می رسد و آنها هر سال در 30 پروژه شرکت می جویند. در این میان تهیه کنندگان و کارگردان ها برای مشاهده آخرین سیستم های نظامی دعوت می شوند. قبل از فیلم بزرگ "آرمگدون" بحث های شدیدی میان نیروی هوایی ارتش، که می خواست بروس ویلیامز در نقش یک تکنسین نیروی هوایی بازی کند، و کارگردان فیلم، جری براکهیمر، که می خواست او نقش یک دریانورد کارکشته را ایفا نماید، بالا گرفته بود. در نهایت شخصیت جدیدی به میان آمد که از نیروی هوایی بود. گاهی ارتش با وجود علاقه نداشتن به فیلم نامه مشارکت خود را ادامه می دهد. در فیلم "تیر شکسته" یک سلاح هسته ای دزدیده میشود. ارتش این موضوع را غیر قابل تحمل یافت و پنتاگون در پاسخ به "مساعدت کامل" گروه فیلم سازی جواب منفی داد. با این وجود نیروی هوایی کمک محدودی در زمینه اطلاعات درباره نوع یونیفرم و غیره ارائه کرد. علت اینکه تهیه کنندگان با تاثیر گذاری گسترده ارتش بر فیلم ها موافقت می کنند این است که اجاره تجهیزات نظامی واقعی برای فیلم سازان بسیار پر هزینه است. هیچ چیز بهتر از هواپیمای جنگنده واقعی یا آشیانه واقعی نیست. اگر پنتاگون لوازم مهم را در اختیارتهیه کنندگان بگذارد بسیار در هزینه ها صرفه جویی می شود. در غیر این صورت آن ها باید بالگردهای پر خرج اجاره کنند و با کامپیوتر صحنه سازی نمایند. نیروی هوایی امریکا برای ساخت فیلم "نیروی هوایی یک" شش هواپیمای اف-156 را بطور تقریبا رایگان در اختیار فیلم سازان نهاد. چاره دیگر این است که تولید را به اسرائیل ببرند، جایی که ارتش چنین هواپیما هایی را به مبلغ دلار25000 در ساعت اجاره می دهد. مجله سویسی "Hallandsposten" |
|||
|
۱۰:۲۹, ۱/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
هالیوود و فرجام جهان فرجام جهان از دیدگاه هالیوود اصولاً بر اساس دو اصل دنبال شده است: یکی آنکه بشر به دلیل پرداختن به انرژی هستهای و در نهایت بمب اتمی باعث نابودی حیات در کرة زمین خواهد شد، و دیگر آنکه یک برخورد نهایی بین نیروهای شرّ و کافر (اعراب و مسلمانان) علیه مسیح موعود و کشور بزرگ اسرائیل به نابودی و تخریب اکثر شهرهای جهان میانجامد و این همان جنگ «آرمگدون» است که حاوی بخشی از اعتقادات بنیادگرایان انجیلی امریکا است که یک پنجم آمریکا را تشکیل می دهند. آنها ضمن در آمیختن مسیحیت با صهیونیسم، منتظر آن واقعه ـ حضور مسیح(علیه السلام) ـ ، برپایی مملکت بزرگ اسرائیل و ساخت معبد «هیکل سلیمان» بر خرابههای مسجدالاقصی هستند. در اینجا نگاهی به تاریخ استفاده از انرژی هستهای به عنوان یک سلاح کشتارجمعی خواهیم داشت ابوالحسن علوی طباطبائی فیلمسازی در سینمای هالیوود یکی از مهمترین روشهای ممکن است که توسط دنیای غرب برای به اصطلاح جا انداختن فرهنگ و ایدئولوژی غربی در زمینه پایان دنیا با وسعت و با کلیه امکانات مورد استفاده قرار گرفته است. در این نوع فیلمسازی با استفاده از «ژانر» یا گونه علمی ـ تخیلی همواره تصویری از آینده به شکلی داستانی و گیرا ترسیم گردیده و سعی شده تا با استفاده از عناصر تحلیل و هیجان و شگفتی به بینندة این گونه فیلمها بقبولاند که آینده جهان آن گونه خواهد بود که آنها تصویر می کنند. این مسئلة تصویری ریشه در ادبیات دارد و کتب علمی ـ افسانهای نویسندگانی چون «ژولورن»، «ریبرادبری»، «هربرت جرج ولز» «آرتورسی کلارک» و تعدادی از نویسندگان رمانهای علمی ـ تخیلی را در بر میگیرد. در تمام این آثار تنها به این نکته اشاره شده که غرب سفیدپوست با دسترسی به علم و فن آوری به پیشرفتهای حیرتانگیز بر همه چیز مسلط شده و بر همه ارکان عالم هستی، چنگ بیندازد. در واقع در اندیشه سلطهجوی غربی و به ویژه در آیندهنگری آنها به خوبی میتوان ندای فرعونیت و «انا ربّکم الأعلی» را شنید. از دیدگاه آنها معارضه و مبارزه با انسانها در آینده همواره مسئلهای حل شده است. غربیها جهان را همواره شامل دو قطب پیشرفته و عقبافتاده دانستهاند. معیار چنین پیشرفت و پسرفتی، ترقی علمی و صنعتی و انباشت ثروت و قدرتهای سیاسی و نظامی و اقتصادی است، در حالی که دیگر برای همگان این حقیقت افشا گردیده که اختلاف شرق و غرب از ابتدا به ویژه در سالهای جنگ سرد (1991ـ1946) یک بازی سیاسی بود برای تحمیق مردم تا آنان را با انتخاب یکی از دو برقدرت به عنوان قیّم و سرپرست و پشتیبان داشته باشند؛حال آنکه حقیقت ماجرا چیز دیگری بود. هر دو ابرقدرت یک ماهیت داشتند که آن هم استکبار و سلطهجویی بود. حتی بعداً افشا شد که شرق مارکسیست خود زاییده و آلت فعل غرب مالاندوز بوده است. هالیوود همواره دربارة جنگ جهانی آینده، خطر بمباران هستهای، انفجار جمعیت و فاجعة گرسنگی،آلودگی محیطزیست و بیماریهای همهگیر و مهلک و غیره تبلیغات فراوانی از طریق فیلم، نوار ویدیویی و سیدی و دیویدی به سرتاسر جهان داشته است. هدف اصلی و پشت پردة سیاستگزاران سینمایی آمریکا ترساندن مردم دنیا، تحمیل راهحلهای از پیش ساخته شده و محکم کردن بندهای بردگی و اسارت آنها است، نه آنکه بخواهند توجه انسانها را به خطراتی که بشر در پیش رو دارد، جلب کنند. باید توجه کرد که در واقع تصویر حقیقی جهان، تصویر یک جنگ و مبارزة اساسی بین دو نیرو است: یکی قدرتهای استکباری با همة ترفندهای اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و مجهز به یک شبکة تبلیغاتی وسیع شامل وسائل ارتباطجمعی و دوم تودههای عظیم و بیکاران چندمیلیاردی انسانها که در سرتاسر جهان، حتی در همان کشورهای به اصطلاح متمدن و ابرقدرت و قلدر حضور دارند. فرجام جهان از دیدگاه هالیوود اصولاً بر اساس دو اصل دنبال شده است: یکی آنکه بشر به دلیل پرداختن به انرژی هستهای و در نهایت بمب اتمی باعث نابودی حیات در کرة زمین خواهد شد، و دیگر آنکه یک برخورد نهایی بین نیروهای شرّ و کافر (اعراب و مسلمانان) علیه مسیح موعود و کشور بزرگ اسرائیل به نابودی و تخریب اکثر شهرهای جهان میانجامد و این همان جنگ «آرمگدون» است که حاوی بخشی از اعتقادات بنیادگرایان انجیلی امریکا است که یک پنجم آمریکا را تشکیل می دهند. آنها ضمن در آمیختن مسیحیت با صهیونیسم، منتظر آن واقعه ـ حضور مسیح(علیه السلام) ـ ، برپایی مملکت بزرگ اسرائیل و ساخت معبد «هیکل سلیمان» بر خرابههای مسجدالاقصی هستند. در اینجا نگاهی به تاریخ استفاده از انرژی هستهای به عنوان یک سلاح کشتارجمعی خواهیم داشت. کشف بمب اتم و نقش دانشمندان یهودی در سال 1939م. «لئوسیلارد» فیزیکدان یهودی اهل مجارستان، از جمله افرادی بود که خبر شکستن هسته اورانیوم را دنبال میکرد. وی میدانست که اگر مقداری اورانیوم شکسته شود، انرژی حاصل از آن بسیار زیاد و انفجاری خواهد بود. به علاوه نیروی انفجاری مقدار خیلی کمی از اورانیوم با هزاران تن از مواد منفجره معمولی برابر است. او به دلیل توسعهطلبی و محدودیتهایی که «هیتلر» برای یهودیان ایجاد کرده بود، اروپا را ترک گفته و به امریکا مهاجرت کرد و در آنجا با «آلبرت انیشتین» دانشمند یهودی که وی نیز از آلمان فرار کرده بود، ملاقات کرد. چندی بعد بزرگان قوم یهود در امریکا انیشتین را واداشنتد که نامهای به «فرانکلین روزولت» ـ رئیسجمهور وقت امریکا ـ نوشته و وضعیت این اختراع جدید و امکان دستیابی هیتلر به آن را شرح دهد. البته لازم به ذکر است که آلمان نازی در دوران جنگ جهانی دوم بمب اتمی نساخت، گرچه تعداد زیادی از فیزیکدانان آلمانی که از کشورشان فرار کرده بودند، مسلماً برنامة تحقیقات هستهای داشتند. اما در سال 1942 مخازن اساسی آنها در کشور نروژ منفجر شد و برنامه تحقیقاتی نظامی آنها دچار رکود گردید. از آن تاریخ به بعد آلمان تحقیقات نظامی خود را در ساختن بمبهای راکتدار خودکار متمرکز ساخت و باید اضافه کرد که تا سال 1945 آلمان نازی راه درازی در ساختن سلاح هستهای در پیش داشت. به هر حال انیشتین نامهای به روزولت نوشت و طرح ساخت و تولید بمب اتمی را به وی توصیه کرد. در اینجا نکتهای تاریخی وجود دارد. در سال 1947 به آلبرت انیشتین معروف پیشنهاد شد که اولین رئیسجمهور اسرائیل باشد. او تقریباً این پیشنهاد را پذیرفته بود ولی در نهایت منصرف گردید. تاریخ نامة مذکور به رئیسجمهور آمریکا، دوم ماه آگوست 1939 بود و یک ماه بعد، جنگ جهانی دوم در اروپا آغاز گردید. در تاریخ هشتم دسامبر سال 1941 بالاخره روزولت دستور تولید بمب هستهای را صادر کرد. درست روز بعد ، ارتش ژاپن به «پرلهاربور» حمله کرد و ایالات متحده خود را درگیر جنگ جهانی دوم یافت. دانشمندان مقیم امریکا و انگلستان که بعضی از آنها نیز یهودیان فراری از کشور آلمان و کشور ایتالیا بودند، علناً اعلام کردند، از اینکه هیتلر به اسرار ساختن بمب اتم پی برده و آن را تولید کند وحشت دارند و حتی پیشبینی میشد که در این صورت هیتلر فاتح جنگ و آلمان قدرتمندترین دولت جهان خواهد شد. در سال 1941 نیز یک کمیتة علمی ـ سیاسی به نام «ماد»، (MAAD) طی گزارشی محرمانه به دولت انگلستان خواستار تولید بمب اتمی شد و تأکید کرد که بدون تردید انجام این امر نتایج قاطعی در جنگ خواهد داشت. پروژه مانهاتان و آغاز عصر اتم در سال 1942 یک پروژة نظامی تحقیقات اتمی در آمریکا تأسیس شد. این پروژه بسیار سرّی بود و میلیونها دلار برای ساختمان ایستگاههای تحقیقاتی آن خرج شد. طولی نکشید که هزاران دانشمند، تکنسین و مهندس در آن استخدام شدند. «انریکو فرمی» دانشمند ایتالیایی که قبلاً در سالهای دهه 1930 در مورد سرعت نوترونها و برخورد آنها با هسته اتم پژوهشهای مفیدی انجام داده بود نیز به آمریکا پناهنده شد و رهبری گروه تحقیق در زمینه واکنشهای زنجیرهای حاصل از شکستن هسته اتم را بر عهده گرفت. پروژه مانهاتان تحت کنترل یک ژنرال ارتش آمریکا به نام «لسلی گرووز» بود و یک فیزیکدان آمریکایی به نام «جی.رابرت اوپنهایمر» سرپرستی تیم تحقیقاتی را که شامل برخی از درخشانترین فیزیکدانان جهان مانند «فرمی» بودند بر عهده داشت. البته نخستین راکتور هستهای در سال 1942 در شیکاگو زیرنظر فرمی ساخته شده بود. در این راکتور تجزیه هسته یا تولید نیرو از اتم به طور مداوم صورت میگرفت و واکنش زنجیرهای کنترل شده هم به دست آمده بود. این تجارب موفقیتآمیز نشان میداد که ساختن بمب اتمی و همچنین استفاده از نیروی اتمی برای مقاصد صلحجویانه امکانپذیر است. این رویداد را آغاز «عصر اتم» مینامند. پس از آن با استفاده از روشهای گوناگون اورانیوم و پلوتونیوم کافی برای استفاده در چند بمب تولید شد. مهندسان بمب را طرحریزی کردند و بررسی نمودند که چگونه میتوان به وسیله بار «تی.ان.تی» آن را منفجر کرد و این تجربهها تا اواسط سال 1945 تکمیل شد. ادامه دارد... |
|||
|
۲۱:۴۰, ۶/اسفند/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۶/اسفند/۹۰ ۲۱:۴۴ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #10
|
|||
|
|||
|
هالیوود و فرجام جهان چنانچه اشاره شد هالیوود در این سالها به مضامین مسئلهدار و از جهت تجاری موفقیتآمیز میپرداخت. سینمای علمی ـ تخیلی یکی از گونههای معروف آن زمان بود که با صرف هزینه اندک میتوانست محمل مناسبی برای تبیین مسئله انرژی هستهای باشد. سوژهای که در عصر اتم مطرح بود جنبههای منفی استفاده از انرژی اتمی یعنی بمب اتم بود. هالیوود از همان آغاز قصد داشت به همه بگوید که وارد اینگونه آزمایشات نشوند زیرا در نهایت موجب نابودی خود و کره زمین خواهند شد. به این ترتیب تخریب و نابودی به واسطه انرژی اتمی و بمب اتم در رأس برنامههای تولیدی هالیوود قرار گرفت و از طریق درونمایههای مناسب با فیلمهای علمی ـ تخیلی به تماشاگران ارائه شد. کار به نحوی ارائه میشد که تماشاگر از طریق فیلم تهدید بزرگ و خطرناکی را از سوی دانش و دانشمندان احساس کند. ... گفتیم که فرجام جهان از دیدگاه هالیوود اصولاً براساس دو موضوع مطرح گردیده است: یکی آنکه بشر به دلیل پرداختن به انرژی هستهای و در نهایت بمب اتمی، باعث نابودی حیات در کرة زمین خواهد شد و دیگر آنکه سینمای امریکا این عقیده را در فیلمهایش دنبال میکند که یک برخورد نهایی بین نیروهای شر و کافر ـ یعنی اعراب و مسلمین ـ علیه مسیح موعود و کشور بزرگ اسرائیل به نابودی و تخریب آکثر شهرهای جهان منجر خواهد شد. که همان مسئلة «آرمگدون» مورد نظر بنیادگرایان انجیلی امریکا است. به دنبال این بحث نگاهی داشتیم به کشف بمب اتم، نقش دانشمندان یهودی که در نهایت به دوران جنگ جهانی دوم رسیدیم. در سال 1945 م. آزمایش انفجاری نخستین بمب اتمی در ایالات نیومکزیکو انجام شد و در ماه آگوست همان سال شهرهای هیروشیما و ناکازاکی توسط بمب اتمی بمباران شدند و جنگ جهانی دوم خاتمه یافت و امریکا در واقع قدرت خود را به شوروی سابق هم نشان داد. بعدها بحث بر سر خطر استفاده از دانش هستهای در مجامع بینالمللی مطرح گردید ولی سایر کشورها نیز به چنین آزمایشاتی دست زدند. • سینمای هالیوود بین سالهای 1930 تا 1949 کشور ایالات متحده در فاصله سالهای 1930 و 1945 ابتدا یک رکود اقتصادی حاد و سپس در سالهای جنگ جهانی دوم بهبود اقتصادی درخشانی را از سر گذراند که به همان اندازه بزرگ بود. درسالهای اولیه دهه 1930 درآمد اکثریت مردم به حدی بود که تنها به هزینه ضروریترین مایحتاج زندگیشان میرسید. قیمتها در بورس سهام به پایینترین سطح خود رسیدند. «فرانکلین روزولت» در انتخابات ریاست جمهوری فاجعه بحران اقتصادی را به گردن رئیسجمهور قبلی یعنی «هربرت هوور» انداخت و پیروز شد. دولت روزولت گامهایی برای رونق دادن به اقتصاد کشور برداشت «دولت بهبودی ملی» که در سال 1933 تشکیل شد به فعالیتهای شرکتهای بزرگ مانند تشکیل تراستها و الیگوپولی که هر دو در اختیار یهودیان بودند به دیده اغماض نگریسته و در عین حال با اتحادیههای کارگری هم با مدارای بیشتری رفتار کرد. هر دو سیاست بر هالیوود تأثیر جدی داشت. این بهبود اقتصادی ناموزون بود و بحران دیگری را در سالهای 38ـ1937 به وجود آورد. با دخالت دولت در امور اقتصادی رکود اقتصادی پایان یافت جنگ جهانی دوم در اروپا آغاز شد ولی امریکا تا حمله ژاپن به پرلهارپر در تاریخ 7 دسامبر 1941 بیطرف ماند. از نوامبر 1939 شرکتهای تسلیحاتی اجازه یافتند که محصولات خود را در خارج از کشور بفروشند. امریکا در سال 1941 وارد جنگ شد ولی در آن زمان 3 میلیون بیکار در کشور وجود داشت. جنگ باعث توسعه اقتصاد در ایالات متحده گردید. قدرت خرید و سطح زندگی به ظاهر بالا رفت. کمبود کالا وجود داشت ولی بیشتر صنایع، فروش خود را غالباً به میزان 50 درصد یا بیشتر افزایش دادند. با افزایش بینظیر میزان حضور مردم در سینماها، صنعت سینما هم از رونق زمان جنگ بهرهمند شد. منتقدان سینمایی در دوران پس از پایان جنگ جهانی دوم در پی یافتن نشانههایی از بلوغ و کمال هنری و اجتماعی در هالیوود بودند. بعضی از آنها به این نتیجه رسیدند که طی سالهای 1946 و 1947 تولید فیلمهای ژورنالیستی نیمه مستند و اجتماعی در هالیوود افزایش چشمگیری یافته بود. واردات غله از کشورهای اروپایی به ویژه آثار نئورئالیسم ایتالیا تأثیری بسیار داشت. استفاده از بازیگران آماتور که کارشان را به اندازة حرفهایها خوب ارائه کردند و در لوکیشنهای واقعی و نه در مکانهای مصنوعی ساخته شده بودند در سینمای امریکا که تا آن زمان تابع سیستم استودیویی بود، بسیار تأثیر گذاشت. در غالب فیلمهای داستانی از تمهیدات مستند، مانند فیلمبرداری در لوکیشن (مکان واقعی وقوع داستان) و ارجاعات به گنجینة غنی موضوعات واقعی، استفاده میشد. هالیوود در همین دوران یعنی بین سالهای 1945 تا 1949 اقدام به تولید مجموعهای از فیلمهای مسئلهدار موفقیتآمیز از حیث تجاری نمود که با مسائل حساسی چون تبعیض نژادی و اجتماعی علیه سیاهان و یهودیان سروکار داشتند. البته انتظار نبود که این گرایشها و سمتگیریها به حد کمال رسیده و در نهایت قادر به تأثیرگذاری بر فرهنگ سینمایی امریکایی باشند. در سال 1945 نشانههای فراوانی که از تغییرات سیاسی حکایت میکردند، مشاهده شده بود. دو سال پیش از این تاریخ هنگامی که اتحادیههای هالیوود برای برگزاری کنگرة نویسندگان به منظور کمک به امور جنگی به دانشگاه کالیفرنیا ملحق شدند، تماسهای آنها از جانب مطبوعات و از جانب یکی از کمیتههای کنگره به عنوان «یک توطئه کمونیستی» مورد حمله قرار گرفت و هنگامی که چارلی چاپلین در یک سخنرانی در نیویورک خواستار گشایش جبهة دوم در اروپا شد، از طریق هالیوود و در سراسر کشور مورد نکوهش قرار گرفت. از سال 1944 تا آخر دهه 1940 بیش از نیمی ازکل محصولات هالیوود مستقیماً با جنگ ارتباط نداشت. با ادامه جنگ در تولید فیلمهای جنایی که به نمایش جنایت، سکس و نوشخواری میپرداختند، نوعی افزایش پدید آمد. ساخت فیلمهای مذهبی نیز رو به گسترش بود. در سال 1946 هر هفته در امریکا حدود نودمیلیون بلیط سینما فروخته میشد، به طوری که هالیوود موفقترین سال خود را سپری کرد. در سال 1947 نیز «کمیته فعالیتهای غیرامریکایی» برای بررسی نفوذ کمونیستها در هالیوود تشکیل شد و فهرست سیاهی از افراد مظنون تهیه گردید. و بالاخره در سال 1948 تلویزیون به عنوان یک تهدید جدی برای صنعت سینما رو به گسترش نهاده بود. • هالیوود و مسئلة انرژی هستهای چنانچه اشاره شد هالیوود در این سالها به مضامین مسئلهدار و از جهت تجاری موفقیتآمیز میپرداخت. سینمای علمی ـ تخیلی یکی از گونههای معروف آن زمان بود که با صرف هزینه اندک میتوانست محمل مناسبی برای تبیین مسئله انرژی هستهای باشد. سوژهای که در عصر اتم مطرح بود جنبههای منفی استفاده از انرژی اتمی یعنی بمب اتم بود. هالیوود از همان آغاز قصد داشت به همه بگوید که وارد اینگونه آزمایشات نشوند زیرا در نهایت موجب نابودی خود و کره زمین خواهند شد. به این ترتیب تخریب و نابودی به واسطه انرژی اتمی و بمب اتم در رأس برنامههای تولیدی هالیوود قرار گرفت و از طریق درونمایههای مناسب با فیلمهای علمی ـ تخیلی به تماشاگران ارائه شد. کار به نحوی ارائه میشد که تماشاگر از طریق فیلم تهدید بزرگ و خطرناکی را از سوی دانش و دانشمندان احساس کند. در میان فیلمهایی که از سال 1945 به بعد در این مورد تولید شد کمتر فیلمی در خصوص جنبههای صلحآمیز انرژی هستهای و بمب اتم، ساخته شد. سینمای علمی ـ تخیلی طبق دیدگاه و نظریه اندیشهپردازان سیاسی هالیوود که غالباً یهودی بودند و با برنامهریزیهای درازمدت مسائل سیاسی ـ اجتماعی را تحتنظر داشتند، عمل میکرد. در غالب اینگونه فیلمها همواره خطر نابودی ناشی از پرداختن به این دانش و فناوری مطرح میشد. از طرفی دیگر سوژه بمب اتمی و عواقب انسانی آن برای فیلمسازان هالیوود همواره هم جذاب و افسونکننده و هم تحریککننده بوده است و البته پرداختن به چنین سوژهای نیز همواره با اصول شادیبرانگیز و ملودرامهای خوشفرجام سینمای هالیوود تضاد کامل داشته است. علاوه بر این اینکه طی سه دهه بعد از آن و حتی تا سالهای اخیر فیلمهای بسیار کمی در خصوص موارد نابودکننده بمب اتم ساخته شده است، ممکن است به این سبب باشد که نویسندگان، کارگردانان و تهیهکنندگان هالیوود، شخصاً همچون تماشاگران سینما نسبت به پرداختن به مفاهیم بمب اتم تمایلی از خود نشان ندادهند. فیلم «آغاز یا پایان» (1946) به کارگردانی نورمن تاروگ نخستین تلاشی است که از سوی هالیوود در این مورد به عمل آمد. «نورمن تاروگ» (1981ـ1899) کارگردان مشهور و درجه دوم امریکایی است که بیشتر برای کمپانیهای متد و گلدوینمایر و پارامونت کار میکرد. فیلمهای معروف او «ماجراهای تام سایر»، «شهر پسرها»، (هر دو 1938)، «تام ادیسون جوان» (1940) میباشد. او همچنین فیلمهای کمدی «برادران استوج»، معروف به «سه کلهپوک» و فیلمهای موزیکال الویس پرپسلی خوانندة معروف جاز را در سالهای دهه 60 کارگردانی کرده است. فیلم آغاز یا پایان، تحت نظارت دقیق دولت امریکا ساخته شد و هدف از آن این بود که اصل و اساس بمب اتمی و اینکه چرا تصمیم گرفته شده بود که آن را بر شهرهای هیروشیما و ناکازاکی فرو بریزند را نشان دهد. چهارچوب داستان فیلم، تخیلی بود هرچند براساس یک ماجرای واقعی ساخته شده بود. در کنار داستان اصلی یک روایت عاشقانه بین یک دانشمند فیزیک و همسر جوانش نیز مطرح بود. این فیلم بازسازی ماجرای «پروژه مانهاتان» بود. در این فیلم «جوزف کالیا» به نقش «فرمی» دانشمند و فیزیکدان ایتالیایی ظاهر میشد و سایر شخصیتهای فیلم بازیگران معروفی بودند که نقش فیزیکدانها و سیاستمداران درگیر در ماجرا را ایفا میکردند. این فیلم اطلاعات اندکی در خصوص بمب اتمی و یا افرادی که آن را ساخته بودند به تماشاگر میداد. «براین دانلوی» در این فیلم، ضمن اشاره به تأسیسات ناشناخته و نیز نقش نمادین افسران ارشدی که پروژه منطقه مانهاتان را سازماندهی کرده بودند، میگوید: «دستگاه اتمشکن سیکلوترون را در آنجا قرار دهید» ولی این صحنه بعدها به دلایل امنیتی سانسور شد. «تام درک» در نقش یک نابغه جوان که دچار شک و تردید شده است، ظاهر میگردد. او به استفاده از اتم برای صلح میاندیشد ولی دیگران نسبت به وی بیتوجه هستند. این فیلم در نگاهی کلی به صورت اثری ضعیف و تا اندازهای مضحک جلوه میکند. یکی از صحنههای خندهدار آن شاید آن فیلم خبری مستند است که به طور قلابی ساخته شده و در آغاز فیلم به نمایش در میآید، و ما در آنجا میبینیم که گروهی از دانشمندان اتمی فیلم یک کپسول زمان را دفن میکنند. نخستین آزمایش بمب در لوسآلاموس مکزیک صورت میگیرد و در نهایت بر روی دو شهر ژاپن انجام میشود. فیلم آغاز یا پایان از جهت جنجال و بحثی که در مورد انداختن بمب اتمی به دنبال دارد، موضع خاصی را انتخاب نمیکند. و پیام فیلم برگرفته از عنوان آن است، یعنی بشر باید به خاطر بهتر شدن و پیشرفت زندگی انسانی انرژی هستهای را مهار کرده و تحت کنترل درآورد و یا در غیر این صورت امکان نابودی کامل کره زمین در پیش خواهد بود. البته منظور آن است که این مهار کردن و تحت نظر گرفتن انرژی تنها از عهده ما امریکاییان برمیآید. وگرنه چنانچه در فیلمهای دیگر هالیوود دیدهایم افراد قدرتمند شده و همواره با در دست داشتن اسلحه اتمی جهان را در معرض خطر قرار دادهاند و قهرمان امریکایی یا انگلیسی در نهایت شر آنها را پس از طی ماجراهایی کم کرده و جهان را نجات دادهاند و البته بهترین نمونه آن فیلمها، فیلمهای جیمز باند مأمور دو صفر هفت میباشد. پرداختن به بمب اتم در مجموعههای سینمایی آن زمان که با عنوان سریال سینمایی معروف بود نیز دیده میشود در این فیلمها که نخستین سریالهای سینمایی عصر اتم محسوب می شوند دستگاههای ضد اتم مورد استفاده قرار میگیرند. مثلاً در فیلم «شهر گمشده جنگل» (1946) هنرپیشه معروف آن زمان «لایونل اتویل» را میبینیم که از بالای کوههای هیمالیا جنگ سوم جهانی را به راه انداخته است. او با ارائه عنصر متوریوم 245 به عنوان تنها عنصری که قادر است بمبهای اتمی را نابود سازد فعالیت میکند. در فیلم شبح «سرخپوش» (1944) از همین سریالها، ماده سیکلوترودایکس کشف میشود که تشعشات قدرتمند ناشی از آن یک مدار کوتاه ایجاد میکند که قادر است سلاحهای اتمی را ناکار سازد. و بالاخره آنکه افراد شرور درفیلمهای «بیوه سیاهپوش» (1947) و «مرد اتمی بر علیه سوپرمن» (1950) که هر دو سریال هستند، از نیروی اتمی برای رسیدن به اهداف خود استفاده میکنند، تولید این نوع فیلمهای دنبالهدار از سال 1912 آغاز و تا سال 1956 ادامه داشت. اینها غالباً فیلمهای پرحادثه، سراسر هیجان و زد و خوردی بودند که بیشتر مخصوص تماشاگران نوجوان و جوان ساخته میشدند. در این فیلمها به نحو مبالغهآمیزی به شرح قهرمانیهای یک شخصیت زورمند و افسانهای که ضمناً مدافع عدالت و خوبی نیز بود و در ماجراهای خطرناک به مبارزه با دشمنان متعدد و زورمند مشغول بود، پرداخته میشد که در واقع تصویری از اهداف سیاسی هالیوود را در قالب یک کار صرفاً سرگرمکننده و سطحی به تماشاگر ارائه میکرد و با فریبکاری در رؤیای تماشاگر، جهانی تخیلی و دور از واقعیت را ایجاد میکرد که تأثیرات سوء سیاسی و اجتماعی آن تا سالها در ذهن و فکر او باقی میماند. ادامه دارد... |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| مهدویت و انحرافات نقد و بررسی آراء مدعیان مهدویت | vahrakan | 2 | 1,870 |
۲۰/تیر/۹۴ ۸:۵۷ آخرین ارسال: vahrakan |
|









