کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 4 رای - 4.75 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سردار بدر ، شهید مهدی باکری
۱۷:۲۵, ۲۵/بهمن/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۶/فروردین/۹۱ ۲۲:۴۱ توسط rastin.)
شماره ارسال: #1
آواتار
بـــــســم رب الـــــشــهدا و الــــصدیـــقـــیـــن
[تصویر: 30657463-1885939.jpg]
(25 بهمن سالروز شهادت سردار بدر ، شهید مهدی باکری)
مرتب می‌رفت به محله‌های پایین شهر، مثل علی‌آباد و حسین‌آباد و کوچه‌های خاکی و گلی آن را آسفالت می‌کرد. می‌نشست با کارگرها چای می‌خورد، غذا می‌خورد، حرف می‌زد، شوخی می‌کرد، تا کارها سریع‌تر و با رغبت‌تر انجام شود. اصلا هم بلد نبود ریاست کند. اما اداره کردن چرا. نه منشی داشت و نه اجازه می‌داد نفسش بلند پروازی کند. در اتاقش هم همیشه باز بود.
*****
فکر کردم از خودمان است. یکی بهش گفت: «آره. اون بیل رو بردار بیار از اینجا مشغول شو!» رفت بیل را برداشت و شروع کرد به کار. دو سه نفر آمدند گفتند: «آقای شهردار! شما چرا؟» گفت: «من و اونها نداره. کار نباید زمین بمونه.» بیل می‌زد عینهو کارگرها، عرق می‌ریخت عینهو کار کارگرها!
*****
برادرم هر دویمان را خوب می‌شناخت. آمد به من گفت: «زندگی کردن با مهدی خیلی سخته‌ها، صفیه»
گفتم: «می‌دونم» گفت: «مطمئنی پشیمان نمی‌شوی؟» با اطمینان کامل گفتم: «بله» شاید فکر مهریه هم از همین‌جا توی ذهنم شکل گرفت که باید ساده باشد. آن‌قدر ساده که هیچ‌کس نتواند فکرش را بکند. مهدی هم به همین فکر می‌کرد، وقتی گفت: «یک جلد کلام‌الله و یک قبضه کلت» شادی در چشم‌های هر دویمان و در سکوتی که پیش آمد، موج زد.

*****
رفتم گفتم: «ممکن است حمید جا بمونه، بذار برن بیارنش!» گفت: «حمید دیگه شهید شده، باید بمونه، اون جوانی باید برگرده که زخمی شده و می‌تونه زنده بمونه، هر موقع شهدای دیگه رو آوردید عقب، اون وقت حمید رو هم بیارید!» دستوره، دستور، ریاست بلد نبود، اما اداره می‌کرد.

*****
دست آخر متوسل شدند به احمد کاظمی که رابطه‌اش با مهدی نزدیک‌تر بود. من وسط بودم و پیام‌ها را می‌شنیدم. احمد گفت: «مهدی کجایی؟» مهدی گفت: «اگر بدونی، اگر بدونی کجا نشستم و پیش کی‌ها نشستم.» احمد گفت: «پاشو بیا مهدی!» مهدی می‌گفت: «اگر بدونی دارم چه چیزها می‌بینم.» احمد گفت: «می‌دونم، می‌دونم. ولی دلیل نمیشه که بلند نشی بیایی.» مهدی گفت: «اگر این چیزها را که من می‌بینم تو هم می‌دیدی، یه لحظه اونجا نمی‌موندی.» احمد گفت: «یعنی نمی‌خواهی بلند...» مهدی می‌گفت: «احمد! پاشو بیا! بیا اینجا تا همیشه با هم باشیم.» احمد گفت: «فعلا خداحافظ.» شاید ربع ساعت بیشتر طول نکشید که دیدم احمد کاظمی آمد، از همانجایی که اسکله بود. رفتم گفتم: «کجا؟» گفت: «می‌خوام برم پیش مهدی.» گفتم: «از اینجا نه! بیا از این رو با هم بریم!» گفت: «مگه جای دیگه هم اسکله هست؟» گفتم: «بیا حالا!...» کشیدم بردمش یک جای امن نشاندمش. گفت: «چی شده، مطمئنی؟ چرا نمی‌ذاری برم پیش مهدی؟» سعی کردم خودم را کنترل کنم، به کیسه‌ای نگاه کردم و گفتم: «دیگه لازم نیست.» احمد همانجا زانو زد و بغضش ترکید.
*****

25 بهمن 63 بود. هور العظیم، کنار دجله... . یادش به خیر، تکیه کلامش بود: الله بنده‌سی! (بنده ی خدا...! )


منبع:مجله امتداد

امضای N.Mahdavian


از هر راهي كه داري ميري همين الان پات رو بكوب رو ترمز!
فرمون رو بچرخون و بنداز تو "صراط مستقيم"
تا تـــهِ تــــــهِ ش برو
ميرسي به خـــــــــــدا...
حتي اگه آخرش بن بست باشه!




[تصویر: t945_9n09smhkxpumq9k5q34.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: rastin ، Tohid_Prince ، اکبر.ع ، sarallah ، Agha sayyed ، أین المنتظر ، yamin ، محب الزهرا ، black ، بیداری12 ، حسن.س. ، Ramin_Ghn ، mohammad reza ، a.l.? ، ali.khm ، shafagh_mah ، MAHDI59 ، peimane
۲۰:۵۸, ۲۵/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #2
آواتار
من خودم اهل ارومیه هستم داستان های زیادی از این مرد بزرگ شنیدم.
زمانی که یه کارگر شهرداری میره مرخصی و مهدی باکری جای اون کارگر کار میکنه و خیلی داستان های دیگه.
ایران شهرداری مثل مهدی باکری نداشته و فکر نکنم دیگه شهرداری مثل مهدی باکری تو ایران داشته باشیم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: rastin ، Ramin_Ghn ، Agha sayyed ، mohammad reza ، N.Mahdavian ، yamin
۱۷:۲۴, ۲۹/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #3
آواتار
سخنراني شهيد مهدي باكري در جمع رزمندگان:
کمک نکردن آن است که باعث شود حمله عقب بيفتد، آدم دلسوز بنا بر فتواي امام بر خود،واجب کفايي مي‌داند هر کس که باشد حتي اگر روحانيون بزرگوارش آقاي محمدعارف، کارمند باشد و يا هر کس ديگر، در جبهه شرکت کند. آيا با نشستن در پشت جبهه‌ها و جلو نيامدن کارهاي جنگ پيش مي‌رود؟ جبهه تقويت مي‌شود؟ برادران عزيز بدانيد که امروز ابرقدرتها تمام قوا و نيروهاي خود را آورده‌اند و با اسلام جنگ مي‌کنند چه ما بخواهيم چه نخواهيم.
برويم در خانه بنشينيم، به جبهه بياييم يا نياييم،آنها با ما مي‌خواهند بجنگند و حمله صدام يک نمونه‌اي از آن است، نتيجه نهايي به غير از اين هم نخواهد بود که انشاالله با اعتقادمان يا بايد جمهوري اسلامي بر آنها پيروز شود و يا خداي ناکرده آنها پيروز شوند که حتماً خدا ما را ياري خواهد کرد.
البته پيروزي آنها بر ما اين طوري است که آنها بر ما نيرو وارد کنند، با ما بجنگند و ما هم خستگي روحي داشته باشيم و نتوانيم با آنها مقابله کنيم. از اين دو حالت خارج نيست.
برادري که دلسوز است هر شغلي دارد احساس مي‌کند که امروز اين جا بن بست است، بايد بلند شود و بيايد.چون ما معتقد بر اين نيستيم که راه خداوند متعال در مقابل کفار بن بست باشد، اگر کسي هم اين گونه فکر مي‌کند بايد بهش متذکر شويم تا متوجه شود.
جنگ امروز هم سخت و هم پيچيده است. جنگ امروز با روزهاي اول جنگ فرق مي‌کند. همان گونه که وظيفه ما، تصورات ما و همچنين توطئه‌هاي دشمن با روزهاي اول انقلاب فرق کرده است، امروزه تمام دنيا جمع شده است تا با جمهوري اسلامي جنگ کنند،اين مطلب ساده‌اي نيست برادر من، جنگ امروزه خيلي پيچيده است سختي و فشار زياد است.
چه بسا همه ما شهيد بشويم که البته بسته به نظر خداوند است و تصورات ذهني خودمان را بايد تجديد نظر کنيم و واقعيت‌هاي اطرافمان را درک کنيم.
ولي اين جنگ بن بست پذير نيست، براي اين که قدرت الهي از قدرت‌هاي ابرقدرتها برتر و بالاتر است. ولي شايد جنگ طول بکشد. امام از اول فرموده بودند که شايدبيست سال طول بکشد و بقيه افراد هم نبايد ناراحت بشوند و بگويند که چرا بعد از چهار سال هنوز جنگ تمام نشده است.
کسي‌که ايمان دارد نبايد طولاني شدن آن را به زبان بياورد. بايد دعا کنيم که خداوند متعال نصرت و پيروزي را زودتر به ما عطا کند ولي نعوذوبالله براي خداوند كه تعيين تکليف نمي‌توانيم بكنيم.
همه بايد خود را براي طولاني شدن جنگ آماده کنند.چون که امام امت در آغاز جنگ فرموده بودند که اين جنگ شايد بيست سال طول بکشد. بايد حساب اين را بکنند.
کساني که اسلام را مي‌خواهندوقتي اساس اسلام به خطر مي‌افتد بايد از همه چيز خود بگذرند.
نمي‌شود که امروز من همه وسايل راحتي زندگي را داشته باشم، خوب بخورم، خوب بپوشم، به تفريح بروم از برنامه‌هاي زندگي ام عقب نمانم خانه و ماشين و زمين و باغ داشته باشم، مغازه و همه چيز داشته باشم و به جنگ هم برسم، .نه برادر من اين طوري نمي‌شود و امام امت به همه ملت فرمودند که آن چيز که خودتان درست کرديد را نمي‌شود خراب کرد،کنار رفتن شما امروز از صحنه و گلايه کردن، خراب کردن آن چيزهايي است که خودمان درست کرديم، کناره گيري مردم از صحنه انقلاب آغاز سقوط انقلاب است و به کرات هم امام اين را فرمودند، تهديد به خطر انقلاب،زماني آغاز مي‌شود که مردم دلسرد شوند و از صحنه کنار بروند.ما نبايد دلسرد شويم.
نبايد بگوييم که مسئول فلان کس است.فلان چيز را رئيس مان گفت و من را دلسرد کرد، مگر ما به خاطر فلان رئيس يا فلان مسئول انقلاب کرده‌ايم که با حرف آن هم دلسرد شويم، بايد همه ما متوجه اين مسئله شويم که جنگ پيچيده است و چه بسا هم طول بکشد.
ولي نبايد مأيوس شويم، دشمن تصميم گرفته است که ما را مأيوس کند.مثل شيطان که تصميم گرفته است سربازان الهي را مأيوس کند.ولي خداوند به نيروها و سربازانش اين اجازه را نداده است.
اين طور نيست که يک نفر شراب خور آمريکايي يک طرح‌هايي بدهد که مغزهاي مومن و با ايمان و خدايي نتواند آنها را خنثي کند. چه تکنيکي و چه از لحاظ تاکتيکي بايد اين‌ها را درک کنيم.
جنگ پيچيده است
جنگ الان پيچيده است و ما هم الان بايد پيچيده جنگ کنيم، خيلي ساده نباشيم. دشمن در اول ساده بود.ما هم ساده بوديم. باسادگي جنگيديم و آن شکست‌ها را به آنها وارد کرديم. ولي امروز که کار سخت شده است، آمادگي بايد در ما زياد شود تا بتوانيم جلو آنها بايستيم، خدا و امام که همان‌ها هستند پس فرقي نکرده است.
اگر ديروز پيروزي بوده است قطعاً امروز و فردا هم پيروزي است ولي شرط،در خود ماست. آن روزها يک مقدار محکم ايستاده بوديم و ديديد به اون اندازه که تلاش کرديم، پيروزي نصيبمان شد، امروز هم که مسئله سخت شده است بايد محکم‌تر بايستيم. بايد قوي‌تر و مصمم‌تر و جدي‌تر باشيم و مأيوس هم نشويم.
چرا که خدا اين اجازه را به ما نداده است و هر کس که بگويد که ما قادر نيستيم درمقابل ابرقدرتها جنگ کنيم، شرک گفته است.
اگر قادر نبوديم، امام که اعتقاد دارد و نمي‌خواهد که جوان ما را جايي بفرستد که بي نتيجه شهيد بشود، امام که ارتباط و اعتقاد دارد، مي‌داند که ما اگر ايستادگي کنيم در برابر قدرتها پيروز مي‌شويم، ما بايد آنقدر به امام يقين داشته باشيم که حرف‌هاي آن را با جديت گوش فرا دهيم و همان‌گونه که در زمان شاه هيچ کدام از ما فکر نمي‌کرديم که شاهي که امريکا پشتش بود، سقوط کند، امام گفت سقوط مي‌کند و ديديم که سقوط کرد، امروز هم آن گونه است. چيزي که امروز از ذهن ما خطور نمي‌کند، نبايد به آن بي اعتقاد شويم.
بنابراين بايد بدانيم که امروز جنگ پيچيده است. شايد در گذشته حمله هر دو ماه يک بار صورت مي‌گرفت. ولي امروزه هر پنج ماه يک بار صورت بگيرد.
ولي بايد اعتماد باشد، لحظه‌اي که مي‌گويند برادران در جبهه‌ها همه بايد بيايند و در صحنه حضور پيدا کنند و پيش خود نگويند‌اي بابا اگر من بمانم اين جا در شهر خودم يک ماهه يک طبقه از ساختمان را مي‌سازم،برم جبهه الکي قدم بزنم که چي بشود؟ نبايد اين طور باشد.
[تصویر: 168161.JPG]
بايد اعتقاد داشته باشيم
شايد بيايي اينجا و حمله هم نباشد ولي يک سري برنامه‌ها و طرحها است. بايد اعتقاد داشته باشيم، مگر غير از اين است که امام امت فرمانده کل قوا است؟ امام امت بي خبر از مسائل جنگ که مسئله اصلي است که نمي‌باشد، از وضعيت همه مملکت خبر دارد،جنگي که امام براي ما مسئله اصلي مي‌داند، قطعاً براي خودشان هم مسئله اصلي است و خودش هم فرمانده کل قوا است.
پس همه چيز را مي‌داند. بنابراين بايد حساسيت موضوع را درک کنيم و امروز وظيفه همه ملت حساس است، امروز حضور در جبهه‌ها بايد مثل زمان پيامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) باشد که اعلام مي‌کردند همه بايد در جبهه جنگ حضور يابند و همه مردم با اشتياق مي‌آمدند و نسبت به جنگ و انقلاب نبايد خونسرد باشيم و اطاعت از فرمايش‌هاي امام براي ما واجب است، مگر ما مقلد امام نيستيم.
امام که فقط امام رساله ما نيست، امام تمام ابعاد زندگاني ما است، از قبيل جنگ، سياست، اقتصاد و نبايد به هيچ وجه به اين شايــعات که مي‌خواهند رزمنده‌هاي اسلام را مأيوس کنند، گوش بدهيم، جلوي آنها بايد بايستيم و بايد خانواده‌هايمان را توجــيه کنيم و با دلايل محکم اعتقادي آنها را متوجه کنيم که همه بايد فعال در صحنه‌ها حضور داشته باشند. واي به حال من که بگويم که من مثلاً دو سال اينجا هستم و مغازه يا زمين يا درسم از بين رفت. واي به حال کسي که ثواب اخروي را با مال دنيا و ارزش‌هاي دنيوي بخواهد مقايسه کند، و آن را خراب کند.
نيت قلبي تان که با آن نيت وارد صحنه شديد حسابش جدا است. و بايد همه را به حضور در صحنه دعوت کنيم. و انشاءالله کسالت‌هايي الان به گروهان‌ها وارد شده است به زودي رفع بشود. الحمدالله از نــظر طرح‌هاي عملياتي که بتوانيم از نقاط مــختلف به دشمن ضربه بزنيم مشکلي نداريم. انشاءالله با صداقت و محکم اين جنگ را به سرانجام برسانيم و ما قادريم که با اميدواري نسبت به آينده، جنگ راجلو ببريم و جنگ رابه پيروزي برسانيم.
بايد استقامت كرد
برادرانمان بايد با يک رسالتي در جبهه حاضر شوند. ما در اول از امام حسين شرمنده هستيم که در اين ايام اين‌قدر شهيد بدهيم در راه آنها و ماه محرم و ايام عاشورا ما هنوز اينجا باشيم.ولي نا اميد نيستيم.
بايد استقامت و صبر کنيم و تحملمان زياد باشد و برادران به عنوان افرادي به خانواده‌هايشان برگردند که بيانگر اين مطالب باشند كه اين حرف‌ها همه حرف‌هاي امام است و آياتي هم در مورد آنها وجود دارد.
اگر اين طور نيست بعد از اتمام سخنراني بيايند بنشينند و با هم صحبت کنيم ولي به عنوان يک مسلمان. به جز اين خط خط ديگري نداريم.
انشاءالله اميدوارم که برادران با اعلان اين مسئله در شهرها و خانواده‌هايشان با عزم راسخ و دلايل اعتقادي محکم به صورت فعال در صحنه‌ها حاضر شونــد و گلايه از ضررهاي مالي نکنند زيرا که ارزش اين روزها و اين عمل‌ها را خدا مي‌داند و امام امت با آن ميزان از معرفت و والامقامي که دارد، خود را کوچک مي‌داند که اين زحمات و اين تلاشها را در راه خدا جواب دهد.
همه بايد بدانند که در اين صحنه‌ها جاي سستي نيست و بايد به صورت فعالانه حضور پيدا کنيم و به هيچ وجه سازشي در کار نيست و تبليغات و مسائلي که در سطح دنيا مطرح مي‌شود و مسئولان ما در جريان هستند به خاطر اين که مسائل اعتقادي ما اين است که با عزم راسخ راهمان را ادامه مي‌دهيم.
برادران هم اگر کمبودي در امکانات و خدمات و يا خداي نکرده برخورد مسئولان مي‌بينند بايد گذشت کنند و با روحيه عالي و بشاش در اين ايام محرم حضور داشته باشند و اشکالات را مطرح نکنند، البته بنويسند و به ما بدهند، ولي در عموم مطرح نکنند.
چرا که بعضي از افراد با زير ذره بين بردن آنها و بزرگ کردن آنها در جهت تضعيف روحيه برادران حرکت مي‌کنند.
در اين مکاني که برادران الان هستند، با کمي بارندگي قابل استفاده نمي‌باشد و ما جاي نماز خواندنمان را تغيير مي‌دهيم. از عموم برادران تقاضا مي‌شود در جهت حفظ و نگهداري اموالي که اينجا هست کمال دقت را به کار ببرند. بخصوص وسايل سنگرسازي که اين جا هست که بالغ بر سه ميليون تومان از محل کمکهاي مردمي خريداري شده است بايد آنها را حفظ کنيم.
اهميت آموزش
ما طوري مي‌توانيم خط مقدم را حفظ کنيم که بتوانيم جاده‌هاي دشمن را مرتباً ديدباني کنيم، برادران اگر به خط مقدم ارتش بروند، بايد ديدباني قدي را انجام دهند.
در مورد ديدباني، فرماندهان گردان چقدر براي ديدبانهايشان ارزش قائل هستند، مهمترين سنگر در جبهه سنگر ديدبان است.
يعني ديدبان يک عنصري است که آتش و پشتيباني در دست آن است و چنانچه مجروح شود، تا زماني که برايش جايگزين بيايد، بايد کارش را به درستي انجام دهد، بنابراين فرمانده گردان به ديدبان نظر خاص داشته باشد و سريع و در اولين فرصت برايشان سنگر درست کند، تا او در يک مکان محفوظ بتواند وظيفه اش را انجام دهد.
بنابراين اختصاص سنگر براي ديدبان از وظايف اصلي است و بعد از آن سنگرهاي اجتماعي است که توسط نيروها براي استراحت آنها بايد درست شود وبراي حفظ روحيه نيروها استراحت آنها و سرزنده ماندن نيروها فرماندهان بايد در فکر تهيه آن باشند. و از لحاظ رواني در عمليات‌ها خيلي اين سنگرها مهم هستند.
البته به غير از ايمان کافي و اعتقاد به اين که مرگ دست خداست، ايجاد امکانات براي رزمنده ما از نظر رواني درعمليات خيلي اهميت دارد.
يک موقعي به خط رسيده‌ايم بدون هيچ سنگري، نيرو همه اش فکر مي‌کند که اين خمپاره‌ها به سرش خواهد خورد و اين تشويش که امکان دارد هر لحظه خمپاره به سر من بخورد، در روند جنگيدن تأثير مي‌گذارد.
يا مثلاً شب خوابيدن اگر مثلاً دو متر زمين را کنده باشيم و براي رزمنده پناهگاهي درست کرده باشيم که حداقل صداي خمپاره شب هنگام، آدم را آزار ندهد، خيلي در استراحت روحي به رزمنده کمک کرده‌ايم.يعني از نظر سنگرسازي و ديدباني نيروهاي رزمنده مطمئن باشند.
يعــني نيرو بداند که هم ديدبان منطقه را زير نظر دارد و هم سـرپناهي براي پناه گرفتن وجود دارد. سنگر براي نيرو در زمان استراحت خيلي لازم است و برادران به تهيه آنها خيلي اهميت قائل شوند. در اينجا هم که خاک دشت است و نرم و سريع زمين را بکنند و در گوني‌ها پر کنند و سنگر مناسب نورگير، براي رزمنده تهيه کنيم.
تا بهره کارمان را بالا ببريم. سنگرهاي تدارکات و مهمات هم خيلي اهميت دارد، آموزش براي رزمنده‌ها خيلي مهم است. نحوه پر کردن خشابها آموزش لازم مي‌خواهد که حتماً مهم است.
نحوه استفاده از نارنجک وکلاش خيلي مهم است. بنابراين براي نگهداري مهمات حتماً سنگر درست کنيد و خيلي مهم است.مثلاً مهمات را آورده‌اند خالي کرده‌اند خارج از سنگر بغل تدارکات. جز يک آرپيچي تمام تدرکات ؛ آب، کمپوت و کنسرو و غيره را منفجر کرده و از بين مي‌برد.
بابا جون درست است که خسته هستيد، ولي بايد يک مقدار هم رعايت کنيد و به اين افراد حتماً آموزش دهيد که حتماً مهمات را در سنگر مخصوص خود خالي کنند و نيروها حتماً بايد به فکر باشند.
براي نشان دادن اهميت موضوع، بايد اول فرمانــدهان گردان سنگرسازي کنند و خود در ســنگرهايشان جاي بگيرند تا نيروها اهميت موضوع برايشان جا بيفتد، نظم در شرکت در کلاس‌هاي آمــوزشي خيلي حائز اهميت است، نماينده امام در تبريز فرمودند، هر کــس که در آموزش نيروهاي بسيجــي مطــلبي را بداند ولي آموزش ندهد، آن شخص با اين که در جبهه زياد حضور داشته است، آن شخص پاسخگو و مسئول است در درگاه خدا. بنابراين برادران خيلي دقت کنند، درست اســت که مشکلات زياد است ولي ما بايد دراين مشکلات آزمايش خود را پس بدهيم و حتماً در کلاس‌هاي آموزشي شرکت کنيم با تمامي سختي‌هايش.
مطلب بعدي نحوه آرايش تيربارهاست که خيلي مهم است. تيربار بايستي درجايي نصب شود که منطقه وسيعي از زمين را تحت پوشش قرار دهد. تمرکز آتش آن، بين نقاط حساس‌تر باشد.
مثلاً نبايد جايي نصب شود که جلويش مانع وجود داشته باشد و تقاطع ديد و تير بين تيربارها در طول يک خط باشد، سنگرهاي تيربار بايد مستحکم باشد. تيربار سلاحي است که از 1500 متري جلوي دشمن را مي‌تواند بگيرد. در حالي که اگر از نيروي انساني بخواهيم استفاده کنيم، شش نفر نيرو لازم دارد پس ببينيد که اين سلاح موثر چقدر جلوي دشمن را مي‌تواند بگيرد.پس به سنگرهاي تيربار توجه کافي داشته باشيد.
سنگرهاي تيربار در نقاطي واقع شده باشد که خدمه آن آزادي عمل داشته باشد و تدارک مهمات آن به راحتي صورت گيرد، جايي قرار ندهيم که تيربارچي نتواند حرکت کند، به خاطر اين که بردش زياد است. جايي نصب کنيم که بتواند جلوي دشمن را به راحتي بگيرد و خدمه آن مهمات را به راحتي برايش بياورد.سنگرهاي يدکي براي تغيير موضع تيربار با مشخصات سنگرهاي اصلي براي تيربار در نظر گرفته شده باشد. يکي در چپ و يکي در راست سنگر اصلي، سنگر يدکي براي تيربار درست کنيم، اگر لازم شد موضع را عوض کنيم مشکلي از نظر استقرار نداشته باشيم.

منبع:http://www.ettelaat.com


ارسال توسط کاربر محترم سایت :hasantaleb

راسخون

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: sarallah ، فانوس *7* ، m.hossein
۱۸:۰۳, ۲۹/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #4
آواتار
در قران آمده است که قوم یهود به موسی نبی گفتند تو و خدایت بروید و بجنگید ما اینجا می نشینیم

و این ان ها سرنوشت خود را ویران کردند و انها از ظالمین هستند


اگر ما هم به دیگران این حرف را بزنیم و از پشت سنگرها فقط تماشاگر باشیم همانند قوم یهود از ستم کاران خواهیم بود
و اول از همه به نفس خودمان ستم کرده ایم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فدايي ولايت ، mhvvhm ، m.hossein ، مجید املشی
۱۳:۱۰, ۲۲/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #5
آواتار
خاطره ای از شهید مهدی باکری

يك دست لباس بسيجي
آدم ، در همان برخورد اول ، مجذوب چهرة معصومش مي شد .
موجي در چشمان نافذش بود كه هر كس را اسير مي كرد . با وجود اندوه دائمش ، خندان و بشاش بود .
هميشه آماده به خدمت و پرتوان بود ؛ هر چند چشمانش حكايت از بي خوابي هاي طولاني داشت . او يك فرمانده عارف و عامل بود .
كهنه ترين لباس بسيجي را به تن مي كرد و هر وقت كه مورد اعتراض قرار مي گرفت ، تا يك دست لباس نو از انبار بردارد، مي گفت :
تا وقتي كه قابل استفاده است ، مي پوشم از من بهتر، بسيج ي ها هستند چند روزي بود كه از صبح زود تا ظهر پشت خاكريز مي رفت و محور عملياتي لشگر را تنظيم مي كرد و روي منطقه تا جايي كه برايش امكان داشت ، كار را بررسي مي كرد . هواي گرم جنوب ؛ آن هم در فصل تابستان ، امان هر كسي را مي بريد .
يكي از همين روزها نزديك ظهر بود كه آقا مهدي از خاكريز به طرف سنگر بچه ها آمد و با آب داغ تانكر ، گرد و خاك راه را از صورت پاك كرد و سر و صورتش را آبي زد و وضو گرفت و به داخل سنگر رفت .
آقا رحيم كه در حال تنظيم گزارش براي ارايه درجلسه بود ، با آمدن آقاي باكري سر پا ايستاد و ديده بوسي كردند . در همين حين آقا رحيم متوجه لب هاي خشك آقا مهدي شد كه حكايت از تشنگي فوق العادة او داشت .
رحيم به سراغ يخچال رفت و يك كمپوت گيلاس بيرون آورد ، در آن را باز كرد و به آقا مهدي داد . آقا مهدي خنكاي قوطي را كه حس كرد، گفت: امروز به بچه ها كمپوت داده اند؟
آقا رحيم گفت : نه آقا مهدي ! كمپوت ، جزء جيرة امروزشان نبوده . باكري ، كمپوت را پس زد و گفت : پس چرا، اين كمپوت را براي من باز كردي ؟ رحيم گفت :
چون شما حسابي خسته بوديد وگرما زده مي شديد . چند تا كمپوت اضافه بود ، كي از شما بهتر؟ آقا مهدي با دلخوري جواب داد :
از من بهتر؟ از من بهتر ، بچه هاي بسيجي هستند كه بي هيچ چشم داشتي مي جنگند و جان مي دهند .
رحيم گفت : آقا مهدي ! حالا ديگر باز كرده ام . اين قدر سخت نگير ، بخور. آقا مهدي گفت :
خودت بخور رحيم جان ! خودت بخور تا در آن دنيا هم خودت جوابش را بدهي .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: TINCHY ، میثاق ، N.Mahdavian
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  پادشاه بدون تاج و تخت، شهید دکتر (مهدی) ادواردو آنیلی paradise 36 30,264 ۲۶/آبان/۹۴ ۱۲:۳۸
آخرین ارسال: غریب
  روایت سردار باقرزاده از حقایق تفحص ۱۷۵ شهید غواص مرتضی اقبالی 0 1,400 ۱۸/خرداد/۹۴ ۱۳:۲۶
آخرین ارسال: مرتضی اقبالی
  به بهانه سالگرد شهید سردار سرلشکر حسن باقری Anti-satanism 22 15,186 ۳۰/بهمن/۹۳ ۱۷:۳۲
آخرین ارسال: آفتاب
  سردار سلیمانی از کدام شهید حزب‌الله سخن گفت؟ عبدالرحمن 2 2,202 ۳۰/اردیبهشت/۹۳ ۱۵:۳۴
آخرین ارسال: Ali#59
  سردار راز 21 شهید سیدعلی دوامی ali0077 2 3,176 ۷/مرداد/۹۲ ۲۰:۲۹
آخرین ارسال: شیدا
  ***دانشجوی پیرو خط امام شهید مهندس مهدی رجب بیگی*** عبدالرحیم 2 2,120 ۲۹/تیر/۹۲ ۱۹:۱۲
آخرین ارسال: عبدالرحیم

پرش در بین بخشها:


بالا