|
همسرداری بزرگان
|
|
۲:۴۳, ۱۹/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
نامه ی محبت آمیز امام خمینی(رحمة الله علیه) به همسرشان در فروردین سال ۱۳۱۲ شمسی، که امام(رحمة الله علیه) عازم سفر حج بودند :
تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم؛ در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوت قلبم گردیدم، متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آیینه قلبم منقوش است. عزیزم؛ امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. (حال) من با هر شدتی باشد میگذرد؛ ولی به حمدالله تاکنون هرچه پیش آمده، خوش بوده و الان در شهر زیبای بیروت هستم. حقیقتا جای شما خالی است، فقط برای تماشای شهر و دریا، خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراهم نیست که این منظره عالی به دل بچسبد. در هر حال، امشب، شب دوم است که منتظر کشتی هستیم. از قرار معلوم و معروف، یک کشتی فردا حرکت میکند، ولی ماها که قدری دیر رسیدیم، باید منتظر کشتی دیگر باشیم. عجالتا تکلیف معلوم نیست، امید است خداوند به عزت اجداد طاهرینم، که همه حجاج را موفق کند به اتمام عمل. از این حیث قدری نگران هستم، ولی از حیث مزاج بحمدالله به سلامت. بلکه مزاجم بحمدالله مستقیمتر و بهتر است. خیلی سفر خوبی است، جای شما خیلی خیلی خالی است. دلم برای پسرت [سیدمصطفی] قدری تنگ شده است. امید است که هر دو به سلامت و سعادت در تحت مراقبت آن عزیز و محافظت خدای متعال باشند،.... ایام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت؛ روحالله ![]()
|
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲:۴۳, ۲۰/اسفند/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/اسفند/۹۰ ۲:۴۹ توسط soldier.)
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
|
شهید حسن رضوان خواه ***** 18 سالش بود، اما روی پای خودش می ایستاد آن قدر مستقل و پرقدرت تصمیم می گرفت که خانواده هم به او و انتخابش اطمینان داشتند، آخر او را می شناختند، نه هوس باز بود و نه چشم چران؛ یعنی اگر کسی را انتخاب می کرد حتما از روی اعتقاد و عقل بود. ***** با واسطه دایی دختر او را پیدا کرده بود، هم روستايی شان بود، با دایی دختر رفت برای دیدار اول، خیلی ساده و البته سرزده، مادر دختر هم که خیلی دستپاچه شده بود بسیار ناراحت بود، آخر داخل خانه چیزی برای پذیرایی نداشتند، حسن هم که این مطلب را درک کرده بود خیلی واضح رو به مادر عروس خانم کرد و با زبان محلی شمالی گفت: قرار نیست همیشه داخل یخچال هر خانه ای پر از میوه باشد! همین رفتار حسن کافی بود که مادر دختر جوابش مثبت شود. ***** شرط اول که در همان جلسه به عروس خانم گفته بود هم جالب بود، او گفت: اولویت اول زندگی من جنگ و دفاع از انقلاب است، این نقطه پر رنگ زندگی من است. بعد از کسب اطمینان از جواب مثبت عروس خانم به خانواده خبر داد تا مقدمات و عروسی را آماده کنند. ***** قرار بود صحبت های اولیه در خانه دایی دختر که معرف داماد هم بود، انجام شود. دایی به دنبال عروس خانم رفت، وقتی به در خانه رسید، عروس قلبش به تپش افتاد، تا آن روز حتی با یک پسر نامحرم هم حرف نزده بود، چه برسد درباره ازدواج! دایی در راه همه سفارش ها را به عروس جوان کرد، انگار روی موتور کلاس آموزشی گذاشته بود، همه آن چه را که باید با حسن درباره آن صحبت می کرد روی موتور به صورت فشرده مرور کرد، «سعی کن حرف دلت رو بزنی و جواب های عاقلانه به سوال هاش بدی، اگر هم درباره واجبات و اعتقادات ازت پرسید راستش رو بگو و از گفتن عقیدت ترس نداشته باش» ***** عروس خجالت می کشد تنها با حسن خلوت کند؛ برای همین به خاله خود اصرار کرد که در اتاق حضور داشته باشد، خاله زرنگ هم قبول کرد و کنار در ورودی و گوشه اتاق نشست، وقتی حسن گرم صحبت شد و حواس عروس خانم را پرت کرد، خاله یواشکی و بدون جلب توجه از اتاق خارج شد. حسن در لابه لای صحبت هایش از کتاب های شهید مطهری نام برد و اینکه کتاب های او می تواند راه و مسیر زندگی را بهتر به انسان نشان دهد، در ادامه صحبت ها نیز وقتی به بحث زندگی آینده رسیدند، گفت: تا وقتی پای اسلام و ولایت در میان هست، باقی چیزها در درجه دوم اهمیت قرار می گیرد، الان جنگ هست من تکلیفم جهاد و شما تکلیفت صبر هست، حرف امام هم برای من سند و ما راه راست و صراط مستقیم را با هدایت ایشان می توانیم پیدا کنیم. *****
حالا دیگر آخر صحبتشان بود، دختر هم به فکر فرو رفته بود، دیگر نبودن خاله اش را هم در اتاق فهمیده بود، با شجاعت تمام پاسخش به حسن را داد، همان جا و بدون هیچ مقدمه ای گفته بود: من تا آخرش هستم و سختی هایش را تحمل می کنم. *****
عقد و عروسی را با هم گرفتند، عروس هم با یک عکس امام سر سفره عقد نشست، داماد هم با لباس رزم خودش نیامده بود! چون لباس خودش کمی پاره بود، لباس های دوستش را گرفته بود برای عروسی! عروسی را در مسجد روستا برگزار کردند، فضا را مثل یک مراسم یادبود تصور کنید، سخنران داشت، آن هم فرمانده سپاه لنگرود، گروه سرود هم آمدند و اجرا کردند. *****
بعد از ظهر آن روز قرار بود عقد را بخوانند، مراسم حلقه هم برای خودش داستانی داشت، حسن حاضر نبود جلوی چشم همه حلقه را دست عروس کند! حیا و خجالت امانش را بریده بود، می خواست همه را بیرون کند! اما هیچ کس راضی نمی شد، آخر هم مجبور شد سرش را پایین بیندازد و حلقه را دست عروس کند. مراسم تمام شد و داماد بعد از یک هفته خواست که به جبهه برود، ولی سرما و برف جاده ها را مسدود کرده بود. |
|||
|
|
۳:۲۶, ۲۰/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
|
به خدا ادم اینارو میخونه ، میگه چقدر از اصل خودمون فاصله گرفتیم.
اشک ادم در میاد ، وقتی میدونه که حتی اگه خودش بخواد ، بقیه نمیزارن که اینطوری زندگی کنه. حالا شما هر شب یه متنی بذارید که ما اشکمون در بیاد ، صبح با چشمای باد کرده بریم دانشگاه |
|||
|
|
۲:۴۵, ۲۴/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #13
|
|||
|
|||
|
شهید مهدی زین الدین . . مادر و یکی از اقوام مهدی با هماهنگی قبلی یکی از استادان حزب جمهوری در قم به خواستگاری یکی از دخترهای حزب رفتند، مهدی 23 سال داشت، مادر وقتی شرایط مهدی را گفت، رسید به اصل ماجرا آن هم شغل. مهدی سپاهی بود از نیروهای پای کار حسن باقری (غلام حسین افشردی) عروس هم بدش نمی آمد، آخر او هم یک انقلابی بود و دنبال چنین آدمی می گشت، ولی برای اطمینان، پدر عروس برای تحقیق به سپاه رفت و جز خوبی از مهدی چیزی نشنید. . . قرار شد مهدی به خانه دختر خانم برود، تنها برای صحبت کردن به خانه عروس رفت؛ حرف ها را زدند، باز به جای مهم رسیدند و آن هم شرط معروف آقا داماد بود، اما این بار خیلی داغتر، مهدی گفت: اولویت اول من جنگ و دفاع از انقلاب است، حتی اگر جنگ تمام شود و شرایط اجازه دهد به فلسطین رفته و یا به هر جایی که جنگ میان حق و باطل باشد. .
. بعد از دیدار مادر مهدی با خانواده عروس، مهدی به دعوت پدر عروس برای صحبت های اولیه به خانه عروس رفت. در اتاق با چند متر فاصله کنار مهدی نشست، بعد از سلام و احوال پرسی مهدی رفت سر اصل مطلب! یعنی همان سخنی که مادرش هم اشاره کرده بود، برنامه زندگیش را گفته بود و اینکه نمی خواهد از جبهه برگردد، او می خواست در همه عرصه های جهاد حتی در خارج از ایران حضور داشته باشد. صحبت هایشان ادامه پیدا کرد تا رسید به کارهای خانم ها، از خیاطی خانم ها پرسید و از کار در خارج خانه و این که نظر عروس درباره هر کدام چیست. . . از همان کلاس هایی که عروس خانم در حزب جمهوری شرکت می کرد، او و همکلاس هایش به پاسدارها به چشم موجوداتی از دنیای دیگر نگاه می کردند، برایشان سپاهی ها حکم مجسمه تقوا و ایثار را داشتند، آدم هایی که همه چیز در وجودشان یکجا جمع شده است و هر کدام آرزوی زندگی با آنها را داشتند. در همان جلسه با لباس فرم سپاه آمده بود، عروس هم از نگاه زیر انداخته شده مهدی استفاده کرد و خیلی خوب به چهره اش نگاه كرد، لباس هایش نشان از نظم و تمیزی او داشت، سوال هایش نیز نشان از ریزبینی و توجه زیاد او بود، بدون دلیل نبود که حسن باقری آن را کشف کرده بود برای اطلاعات و عملیات. . .
مهدی موافق مراسم عروسی نبود. عروس هم در ته دلش راضی بود، این گونه فکر نمی کرد که باید همسر یک فرد شیک و پولدار باشد، مجلس آن چنانی هم دلش نمی خواست، حالا که مهدی آرزوهایش را دیده بود، دیگر همه چیز فرع مسئله به حساب می آمد. خرید ازدواجشان هم یک حلقه 900 تومانی بود، حلقه مهدی هم انگشتر عقیقی بود که از طرف پدر عروس هدیه داده شده بود. مهریه هم یک جلد قرآن و 14 سکه طلا بود، بعد از عقد هم عروس و داماد به حرم حضرت معصومه رفتند، محل بعدي محل قرار مهدی با رفقایش بود، بنابراين با عروس به مزار رفقای شهیدش سری زدند. |
|||
|
|
۳:۴۶, ۲/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #14
|
|||
|
|||
|
شهید حمید باکری قبل از شرح داستان آشنایی حمید و همسرش بهتر می دانم مطلبی عرض کنم، داستان زندگی حمید برای افرادی که در زندگی کمی اختلاف نظر و عقیده دارند بسیار پندآموز است، به نظر بنده خیلی ها ازدواجشان همراه ریسک است؛ حمید که تازه از آلمان برگشته به کوچه ای که خانه شان را احاطه کرده وارد می شود و در کمال ناباوری عروس آینده زندگیش که در آن زمان هم محلیشان است را می بیند، فضا فضای قبل از انقلاب است، دختر ناگهان با صدای بلند از برگشتن حمید ابراز خوشحالی می کند؛ حمید هم که خیلی پسر نجیب و سر به زیری است متعجب از حرکت دختر به سمت خانه شان حرکت می کند. چند ماه بعد حمید به عروس آینده اش زنگ می زند. آخر او دوست خواهرهایش است و از او درخواست می کند که به خانه آنها برود، عروس آینده حمید تازه متحول شده و در فضای جریانات انقلاب قرار گرفته، ولی بیشتر جو روشنفکری دارد. به خانه داماد آینده می رود و حمید هم بی مقدمه می رود سر اصل مطلب و از او خواستگاری می کند. عروس هم که خیلی مسئله را جدی نگرفته زیر لب می خندد و اجازه خروج می گیرد، اما نمی داند که سرنوشت آنان را برای هم قرار داده، بعد از صحبت ها و گفت و گوها بالاخره رضایت می دهد. حمید به خانه عروس رفته و در اتاقش عکس چه گوارا را کنار عکس شریعتی می بیند از او می پرسد، عکس شریعتی زده ای درست، برای چه چه گوارا را کنارش گذاشتی؟ عروس هم استدلال هایی می آورد که حمید زیاد پافشاری نمی کند، اما حرف جالبی می زند. او می گوید: اگر من هم بخواهم عکس تمامی افراد مورد علاقه ام را به دیوار بزنم که خانه می شود نمایشگاه. بعد به او میگوید: هر کس که وارد اتاق تو میشود به استدلال های تو گوش نمیکند، بلکه وقتی عکس را میبیند قضاوت میکند، پس زمینه قضاوت غلط برای دیگران ایجاد نکن. در داستان خواستگاری پدر عروس که خیلی هم انقلابی نبود و ته دلش رضایت به این عروسی نداشت، مهریه را همان اول بالا گرفت، 100 هزار تومان پول، خانواده حمید هم زیاد پافشاری نکرده و پذیرفتند. خرید حلقه شان هم داستان جالبی داشت، بعد از زیارت اهل قبور، عروس خانم که به تحریک مادرش قصد خرید حلقه کرده بود، داستان را با حمید در میان گذاشت، حمید هم خیلی جدی از او پرسید که آیا خودت قبول داری، دختر هم گفته بود که اعتقادی به این داستان ندارد و فقط آن را یک هدیه یادگاری از طرف مرد می دانم، حمید هم که زرنگیش را بارها ثابت کرده بود، بحث را فلسفی كرد و گفت: مگر هدیه مرد به زن فقط می تواند حلقه باشد؟! این که یک چیز مادی است! وقتی این را گفت عروس خانم هم کم آورد! تازه دیگر رویش نشد که بگوید آینه هم دلش می خواهد! در راه برگشت یک آینه جیبی می خرد تا حداقل اصل قضیه را انجام داده باشد! بعد از داستان عقد و ازدواج (به دلیل نقص منابع این قسمت کامل ارائه نمی شود) وقتی عروس و داماد قرار است وسایلشان را به خانه خود ببرند، عروس با یک چمدان لباس و یک کارتن کتاب به خانه بخت می رود، حمید از او می پرسد: همه این لباس ها برای توست؟! عروس در جواب می گوید بله، حمید می گوید به نظر من آدم دو دست لباس برایش کافی است، یکی را می پوشد و دیگری را می شوید! بعد هم به عروس خانم پیشنهاد می دهد که با هم به قم بروند و یک دوره اعتقادی را آن هم به صورت تحقیقی و نه کتابی آموزش ببینند.( البته با وجود شکل گیری خرابکاری ها در کردستان موفق به اجرای این کار نمی شوند.) شهید مهدی باکری شرایط او خیلی با حمید فرق دارد، راستی باید بگویم او بعد از حمید ازدواج کرد! می دانست چه دختری می خواهد، یک چریک اسلحه به دست شجاع و نترس و همپای خودش می خواست، همراهش باشد تا انتهای راه. همسر یکی از دوستانش را برای این کار واسطه کرد، او هم یکی از شیرزنان کلاس های اعتقادی و نظامی را برایش انتخاب کرد و به خواستگاری رفت، کلاس مهدی در آن زمان خیلی بالا بود، آخر او شهردار اسبق ارومیه بود. واسطه مستقیم به خود عروس گفت، او هم اول مهدی را نمی شناخت و بعد از تحقیق و مشورت تازه فهمید چه شیری به درب خانه شان آمده! بعد از مدت کمی در خانه واسطه قرار گذاشتند برای صحبت های اولیه و آخریه. بعد از اتمام حجت های دو طرف برای هم، دختر به برادرش اطلاع داد تا خانواده را مطلع کند. نکته جالب که دلم نیامد الان نگویم داستان مهریه بود: مهدی قبل از خرید از عروس خانم پرسید نظر شما درباره مهریه چیست؟ او هم گفت: نمی دانم (البته زرنگی کرد و می خواست مزه دهن مهدی را بداند) شما بگویید! مهدی هم سریع گفت: یک جلد قرآن کریم و یک عدد کلت کمری! عروس خانم در جا خشک شد، آخر افکارش را درباره مهریه به هیچ کس نگفته بود، اما مهدی ذهنش را خوانده بود و یا شاید افکارشان یکی بود!
داستان زندگی این دو نفر همانند برادرش حمید خیلی عجیب است و البته انقلابی، معیار انتخاب مهدی همه اش بر اساس انقلابی بودن شخص مقابل است، برای همین افکارشان خیلی به هم نزدیک است، در ادامه به چند بخش جالب از این زندگی اشاره می شود: مهدی راضی نبود زندگی پر خرج و شلوغی درست کند، برای همین با عروس خانم در میان گذاشت، البته این را هم به او گفته بود که شما هر جور زندگی بخواهی من باید آن را برای شما تامین کنم، (اما این را بگذارید به حساب زیرکی مهدی، چون او همسر انتخابی خود را خوب می شناخت و اخلاق یک همسر انقلابی، خالی از تجملات است) بعد از ازدواج مهدی حتی از همسرش نپرسیده بود که آیا غذا درست کردن بلد است يا نه! برایش مهم نبود، ملاک ها و معیارهای دیگری را اصل می دانست، یک روز که برای اولین بار عروس خانم قرار بود غذا درست کند، دوستان مهدی هم از راه رسیدند، عروس خانم هم در پاسخ به سوال مهدی برای دعوت شام دوستانش جواب مثبت داد! بعد از درست شدن غذا برنج ها همگی شفته شده بود، عروس خانم هم خجالت می کشید غذا را برای دوستان مهدی ببرد، مهدی هم با کمال خونسردی غذا را گرفت و جلوی دوستانش گذاشت، بعد رو به دوستانش گفت: خانم ما دست پختش خیلی عالی است، اما این برنج ها جنس خوبی نداشتند! بعد از رفتن مهمان ها مهدی به همسرش می گوید: مثل اینکه باید یک دور غذا درست کنم تا یاد بگیری! |
|||
|
|
۶:۱۹, ۸/فروردین/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۸/فروردین/۹۱ ۶:۲۲ توسط soldier.)
شماره ارسال: #15
|
|||
|
|||
|
شهید اسماعیل دقایقی اهل انقلاب و درگیری های آن بود، با حرکتش، جوان های فامیل را هم به دنبال خود کشاند، برایشان کتاب های اعتقادی می آورد و تشویقشان می کرد، دختر دایی اش هم جدا از این جمع نبود، انگار همان طور که خودش دوست داشت او را تربیت می کرد، کمکش می کرد که از لحاظ فکری بزرگ شود، اما خدا نکند شاگرد بعضی وقت ها از استاد جلو بزند! وقتی هر دو به تهران رفتند برای تحصیل، درگیر انقلاب و کارهایش شدند، آن چنان هر دو حرفه ای شده بودند که دیگر کسی جلودارشان نبود، اسماعیل چند بار توسط ساواک دستگیر شده بود. بعد از مدتی هر دو به شهر و دیارشان بازگشتند که این بار اسماعیل نمی خواست تنها همرزم دختر دایی اش باشد! از او خواستگاری کرد، ولی با جواب دندان شکن عروس خانم مواجه شد! آخر عروس خانم قرار نداشت انقلابی بودنش را با زندگی ترکیب کند، فکر می کرد اگر زندگی کند دیگر انقلابی نیست! این جا همان جایی است که می گویم خدا نکند بعضی شاگردهای ناشی از استادشان جلو بزنند، بالاخره با هزار استدلال و حدیث و آیه بعد از یک سال و چند ماه استاد جواب مثبت شاگرد را گرفت به خاطر اینکه از اول ماجرای ازدواجشان خیلی با پدر و مادر عروس مخالفت کرده بودند، نمی خواست سر داستان مهریه با آن ها مخالفت کند، برای همین بر خلاف میل باطنی هر دویشان مهریه بالا را پذیرفتند، اما عروس قبل از این که مهریه وارد عقدنامه شود همه آن را به اسماعیل بخشید! اسماعیل خیلی ساده و ساده گیر بود، خودش تنهایی از دوستانش پول قرض کرده بود برای خرید، وقتی یک حلقه را به سلیقه خود در مغازه اول دید پول را به مغازه دار داد و حلقه را در جیبش گذاشت، داشت از مغازه خارج می شد که صدای مغازه دار درآمد که: مگر این حلقه ازدواج نیست؟! پس چرا عروس خانم را نیاوردید؟! همین طور بدون جعبه و کادو که حلقه نمی برند! یک مراسم عروسی ساده در خانه گرفتند، داماد هم با کت و شلوار برادرش آمده بود، عروس هم بدون لباس عروس و با یک لباس مهمانی ساده، اصرار داشتند که همه چیز ساده باشد. شام عروسی را هم دم پخت داده بودند و از بریز و بپاش خبری نبود. |
|||
|
|
۰:۴۱, ۱۵/فروردین/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/فروردین/۹۱ ۰:۴۹ توسط soldier.)
شماره ارسال: #16
|
|||
|
|||
|
همسرداری در آیینه رفتار امام خمینی (رحمة الله علیه)
شخصیت دهی و احترام گزاری به همسر رفتار حضرت امام خمینی رحمه الله با خانواده بر اساس حرمت گذاری و شخصیت دادن به آنان بود. یکی از اعضای خانواده امام در این باره چنین می گوید: ویژگی امام در برخورد با مسائل خانواده، حرمت نهادن و درک شخصیت همسر بود، یعنی همسر را به عنوان خدمت کار یا عنصری که باید تدارکات و خدمات خانه را عهده دار شود، نمی دانست، بلکه همسر را یک همراه، هم راز و چه بسا یک هم فکر می دانستند. بارها شنیده اید که ایشان، هیچ گاه به همسرشان فرمانی ندادند. امام خمینی در بیان قدردانی از همسر خویش چنین گفته است: «فداکاری ای که خانم در زندگی کرده اند، هیچ کسی نکرده است. همسر امام در پاسخ به این پرسش که امام چگونه همسری است و در طول سال های زندگی با شما چگونه رفتار کرده است، می گوید: رفتار ایشان با من، بسیار خوب بوده است. من از ایشان، خیلی راضی هستم. همیشه احترام مرا داشته اند. هیچ وقت با تندی صحبت نمی کنند. اگر لباس و حتی چای بخواهند، می گویند: ممکن است، بگویی به من فلان لباس را بدهند! حتی گاهی خودشان چای خودشان را می ریزند. امام، محیط زندگی را و احترام به همسر و فرزندان را، بخشی از سلامت و سعادت جامعه آینده می دانند. خوش خُلقی با همسر انسان به طور معمول در کنار خانواده، به دور از هرگونه تکلیف و ظاهر سازی رفتار می کند و به راحتی پرده از درون خویش برمی دارد. ازاین رو، رشد یا پس رفت اخلاقی هر کس، در محیط خانه بیش از هر جای دیگر آشکار می شود. همسر، فرزندان و خدمت گزارانی که سالیانی دراز در کنار امام خمینی بودند، همگی به حُسن رفتار امام راحل در محیط خانواده گواهی داده اند. همسر امام در این باره می گوید: امام، احترام ویژه ای برای من قائل بودند و حتی در اوج عصبانیت نیز هرگز نسبت به من بی احترامی و اسائه ادب نمی کردند. همیشه جای خوب را به من تعارف می کردند و همیشه تا من سر سفره نمی آمدم، شروع به خوردن غذا نمی کردند. به بچه ها هم می گفتند: صبر کنید تا خانم بیاید. امام حتی کوچک ترین مزاحمتی برای اهل خانه ایجاد نمی کرد. یکی از یاران امام می گوید: ایشان هنگامی که برای نماز شب برمی خیزد، از یک چراغ قوه کوچک استفاده می کند. لامپ را روشن نمی کند و به آرامی راه می رود، مبادا که برای خانواده ایجاد مزاحمت شود و از خواب بیدار شوند. پایگاه حوزه |
|||
|
|
۰:۳۶, ۲۲/فروردین/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۲/فروردین/۹۱ ۲:۱۱ توسط soldier.)
شماره ارسال: #17
|
|||
|
|||
|
ازدواج حضرت زهرا (سلام الله علیها) اینها افسانه نیست! جهیزیه و مهریه ی فاطمه زهرا(سلام الله علیها) پس از شنیدن جواب مثبت از رسول اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در رابطه با ازدواج با حضرت زهرا(سلام الله علیها)، پیامبر اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) رو به امیر مؤمنان(علیه السلام) کرد و فرمودند: آیا چیزى از امکانات مالى و اقتصادى براى ازدواج در اختیار داری؟ آن حضرت پاسخ داد: پدر و مادرم فدایت باد! به خداى سوگند شرایط اقتصادى من بر شما پوشیده نیست. همهى ثروت من در حال حاضر یک شمشیر ستم سوز است و یک زره براى جهاد و یک شتر آبکش براى کسب و کار. آرى! این دارایى على علیهالسلام است و این تمامى امکانات مالى و اقتصادى اوست که مىخواهد با دخت یگانهى پیامبر پیمان زندگى ببندد. پیامبر گرامى در برابر صداقت و جوانمردى وصفناپذیر امیر مؤمنان در اوج کرامت و بزرگوارى فرمود: على جان! اما در مورد شمشیرت نظرم این است که شما به او نیازمندى تا بوسیلهى آن در راه خدا و دفاع از حقوق و امنیت انسانها به جهاد برخیزى و دشمنان تجاوز کار خدا را سر جایشان بنشانى. در مورد شترت نیز نظرم این است که آن هم وسیلهى کار و درآمد توست. بوسیلهى آن، هم نخلستانت را آب مىدهى و براى خانوادهات هزینهى زندگى فراهم مىآورى و هم زاد و توشهى سفرت را جابجا مىنمایى. پس از تعیین زرهى حضرت على علیهالسلام به عنوان مهریه حضرت زهرا (سلام الله علیها) حضرت رسول اکرم فرمودند: اما من دخت فرزانهام را به ازدواج تو در خواهم آورد و در برابر این پیمان براى زندگى مشترک و به نشان صفا و صداقت، اینک زرهات را بفروش و پول آن را بیاور تا ترتیب این کار را بدهم. امیر مؤمنان به دستور پیامبر به بازار شتافت و زره مورد اشاره را به حدود پانصد درهم فروخت و پول آن را به پیشواى بزرگ توحید و آزادگى تقدیم داشت. و مقرر گردید که این پول، «مهر» برترین و والاترین بانوى جهان هستى، سالار زنان گیتى و دخت فرزانهى سالار پیامآوران خدا، محسوب میگردد. پیامبر گرامى بدینسان و با این مقدمات، دخت نمونهى خویش را به ازدواج امیر مؤمنان درآورد و با همین سادگى و سهولت و بزرگمنشى این پیوند پرشکوه انجام پذیرفت تا زنجیرهاى گران اوهام و خرافات و تقلیدهاى احمقانهاى که بر دست و پاى مردم پیچیده شده بود، همه را در هم نوردد و مردم که در مقام و منزلت علمى و عقیدتى و معنوى هرگز با این خاندان شکوهبار قابل مقایسه نیستند، از شیوهى انسانى و آزادمنشانهى آنان پیروى کنند. پیامبر دخت گرانمایهاش را که سالار زنان گیتى بود با مهریهاى اندک به عقد شهسوار اسلام درآورد تا دختران آزاده و روشنفکر و اندیشمند مسلمان، خویشتن را از این قید و بندها و آداب و رسوم غلط و مهریههاى سنگین و تشریفات کمرشکن رها سازند و از ازدواج سهل و آسان و بر اساس صفا و عشق پاک و وفا سر بازنزنند. [b]سند آسمانى یا مهریه حقیقى حضرت زهرا [/b] در بعضى از روایات دیگر آمده که خدا به رسول خویش فرمود: انى جعلت نحلتها من على (علیه السلام) خمس الدنیا و ثلث الجنه و جعلت لها فى الارض اربعه انهار. الفرات، و نیل مصر، و نهروان، و نهر بلخ، فزوجها، انت یا محمد بخمس ماه درهم، تکون سنه لامتک. (۱۲) من خمس دنیا و ثلث بهشت را مهر فاطمه قرار دادم که به ازدواج على درآید و در زمین چهار نهر را مخصوص او گردانیدم. نهر فرات، و نیل و نهروان و نهر بلخ را. (نهروان نام شهرى است نزدیک بغداد در اینجا مقصود از نهروان نهر آبى است که نزدیک آن شهر قرار داشت). و تو اى محمد مهر زهرا را پانصد درهم قرار ده تا سنتى باشد از براى امت تو. شایان ذکر است که در آن زمان پانصد درهم نقره معادل دو مثقال و نه نخود زر خالص بود. «احمد بن یوسف دمشقى» در کتاب خویش «اخبارالدول و اثارالاول» در این مورد آورده است که: دخت ارجمند پیامبر هنگامى که شنید پدر گرانمایهاش پس از رضایت او، وى را به ازدواج على علیهالسلام درآورده و صداق او را بسیار اندک قرار داد، به آن حضرت گفت: «اى پیامبر خدا! دختران مردم عادى نیز همینگونه ازدواج مىکنند و مهریهى آنان از همین درهمها و دینارهاى دنیوى است، پس فرق ما و آنان چیست؟ من از شما تقاضا مىکنم که این مهریه دنیوى و مادى را به شوى گرانقدرم على علیهالسلام بازگردانى و خود از خدا بخواهى که مهریهى مرا شفاعت گناهکاران امت قرار دهد.» درست پس از این خواستهى فاطمه علیهاالسلام بود که فرشتهى وحى فرود آمد و کاغذى از حریر با خود آورد که در آن اینگونه نوشته شده بود: «خداوند مهریه ى فاطمه را شفاعت گناهکاران امت پدرش قرار داد.» و به همین دلیل هم بانوى بانوان آن سند آسمانى را نگاه داشت تا به هنگامهى مرگ در درون کفن او قرار دهند و فرمود: «هنگامى که در روز رستاخیز برانگیخته شدم، این سند آسمانى را بدست مىگیرم و طبق آن از گناهکاران امت پدرم پیامبر، به اذن خدا و خواست او، شفاعت مىنمایم.» این روایت همانگونه که از نظرتان گذشت نمایشگر عظمت و شکوه بانوى بانوان و همت والاى اوست، چرا که او از پدرش مىخواهد که این موقعیت رفیع و این مقام پرفراز را براى او بخواهد و دعاى پیامبر نیز مورد پذیرش قرار مىگیرد و در برابر خواستهى پیامبر آن سند آسمانى فرود مىآید که به خواست خدا در روز رستاخیز حقیقت آن براى همه روشن مىشود. در این مورد «صفورى» در کتاب خویش «نزههالمجالس» از «نسفى» آورده است که: فاطمه علیهاالسلام از پیامبر گرامى تقاضا کرد که خداوند مهریهى او را شفاعت امت پیامبر در روز رستاخیز قرار دهد و پذیرفته شد و در آن روز است که مهریهى خویش را خواهد خواست. به هر حال روایات بسیارى از امامان نور بیانگر آن است که خداى جهانآفرین در روز رستاخیز جزء مهریهى فاطمه علیهاالسلام شفاعت او را در حق گناهکاران امت پیامبر، قرار داده است. حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام پس از خواستگاری از فاطمه زهرا علیهاسلام و شنیدن پاسخ مثبت از بانوی اسلام، زره خود را فروخت و پولش را نزد رسول خدا برد. پیامبر هیچ سؤالی از مقدار پولها نفرمود. فقط مشتی از آن پول را برداشت و به بلال حبشی داد و فرمود:« برای فاطمه عطر بخر.» سپس با دو دست خود مشتی دیگر برداشت و به ابوبکر داد و فرمود:« برای فاطمه لباس و اثاث منزل تهیه کن.» و عمار یاسر و چند نفر دیگر را برای کمک به او روانه فرمود. صورت جهیزیه فاطمه علیهاسلام عبارت بود از:
وقتی جهیزیه را نزد رسول خدا آوردند، پیامبر نگاهی به آن کرد و اشک در چشمان مبارکش
منبع: ahlolbait,irحلقه زد. آنگاه سر خود را به آسمان بلند کرد و عرضه داشت:« خداوندا به این قوم که بیشتر ظروفشان گِلی است، برکت عنایت فرما.» درس هایی از زندگی خانوادگی حضرت زهرا (سلام الله علیها) و حضرت علی (علیه السلام) [b]حمایت از همسر یكی از مهمترین شاخصههایی كه در ژرفابخشی محبت و در پی آن، استحكام خانواده مؤثر است، حمایت از همسر است. زن و شوهر در زندگی، غیر از نقش همسری در دیگر روابط اجتماعی و سیاسی نیز نقشهایی بر عهده دارند. یكی از نمونههای تأثر برانگیز، دفاع حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) از همسر بزرگوارش در جریانی است كه علی(علیه السلام) را با اكراه و اجبار برای گرفتن بیعت به مسجدالنبی میبردند. فاطمه(سلام الله علیها)، بانوی دو عالم، برای دفاع از علی(علیه السلام) تا درب مسجد آمد و در تأكید بر یاری همسرش چنین فرمود: «به خدا سوگند، ای سلمان! از درب مسجد مدینه پا بیرون نمیگذارم، تا آنكه پسر عموی خود را با چشمان خودم سالم ببینم».[1] [b]ابراز محبت به همسر نشان دادن محبت قلبی به همسر، امری تأكید شده در روابط میان زن و شوهر است. بنیان خانوادههای به دور از محبتورزی، بسیار سست و شكننده است. گفتن و شنیدن كلمات محبتآمیز، لازمه موفقیت در زندگی زناشویی است كه البته به این نیاز متقابل، باید با رعایت برخیاصول، به بهترین شكل پاسخ گفت. زندگی حضرت زهرا(سلام الله علیها)، سرشار از گفتار آمیخته به احترام و عطوفت به حضرت علی(علیه السلام) بود. این بانوی بزرگوار در خطابی محبتآمیز به همسرش میفرمود: «روح من فدای روح تو بُوَد و جان من سپر بلای جان تو باشد.»[2] از علی(علیه السلام) نقل میكنند: «هرگاه به فاطمه مینگریستم، همه ناراحتیها و غمهایم برطرف میشد».[3] [b]آراستن ظاهر و باطن برای همسر از ویژگیهای شایسته خانواده آرمانی در اسلام، آراستگی ظاهر و باطن همسران برای یكدیگر است. حضرت علی(علیه السلام) میفرماید: «زیبایی باطن، در حسن نیت و زیبایی درون است».[4] حضرت فاطمه(سلام الله علیها)، الگوی برتر زنان مسلمان، برای زینت و استحباب، انگشتری بهدست میكرد و از زبان رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)، به دست كردن انگشتر را سفارش میفرمود: «هركس انگشتری عقیق به دست كند، همواره خیر میبیند».[5] این بانوی گرامی همواره بر آن بود در محیط خانه و خانواده، خوشبو و آراسته باشد و موهبت زیبایی و جمال بیمانندش را تنها برای همسرش علی(علیه السلام) بیاراید و او همیشه نزد خود عطر نگه میداشت. امسلمه میگوید: از ریحانه پیامبر خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) عطر خواستم و گفتم: سرورم! آیا عطر و بوی خوشینزد خویش دارید؟ ایشان فرمود: آری و بیدرنگ شیشه عطری آورد و اندكی از آن را بر كف دستم ریخت. بوی خوشی از آن برخاست كه هرگز به مشامم نرسیده بود. [6] ایشان در واپسین لحظههای زندگیاش به اسماء فرمود: «عطر مرا كه همیشه خود را با آن عطرآگین میكردم، بیاور...».[7] صبر و بردباری از مؤثرترین ویژگیهای اخلاقی در جهت موفقیت در محیط خانواده، دستیابی به كیمیای صبر است. در هر خانوادهای كه عنصر صبر آسیب ببیند، بنای محبت و استحكام نیز آفت خواهد پذیرفت. درس گرفتن از زندگی پربار حضرت فاطمه(سلام الله علیها)، راهكارهای ارزندهای برای صبرپیشگی در برابر سختیها در مقابل همه خانوادهها قرار میدهد. حضرت زهرا(سلام الله علیها) در سنین پایین با علی(علیه السلام) پیمان ازدواج بست و از میان خواستگاران، علی(علیه السلام) را با وجود زهد و سادهزیستیاش برگزید. محورهای صبر و شكیبایی حضرت فاطمه(سلام الله علیها) در همسرداری و همراهی با علی(علیه السلام) را میتوان در پنج مورد زیر برشمرد: 1. تحمل سرزنشها؛ حضرت فاطمه(سلام الله علیها) پس از انتخاب زندگی ساده علی(علیه السلام)، بسیار سرزنش شد و در برابر همه سرزنشها به نیكی صبر میفرمود. 2. تحمل سختیهای كار منزل و خدمت در خانه. 3. تحمل مشكلات فراوان در زمان غیبتهای طولانی حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) در طول جنگهای صدر اسلام. 4. شریك شدن در غم علی(علیه السلام) و تحمل رنجهای او و همراهی صبورانه با وی.[8] تقسیم كار در خانواده با تعیین مسئولیتها و تقسیم كارها، از سنگینی بار تكالیف كاسته میشود و این همكاری متقابل، زمینه تحكیم پیوند مودت بین زن و شوهر را فراهم میآورد. این امر، یكی از عوامل شادابی و تكامل خانواده است. در زندگی فاطمه(سلام الله علیها) نیز این مهم با تقسیم كارها میان اعضای خانواده انجام میگرفت. امام باقر(علیه السلام) فرموده است: حضرت فاطمه(سلام الله علیها)، كارهای خانه را با حضرت علی(علیه السلام)، اینگونه تقسیم كرد كه خمیر كردن آرد، نان پختن، تمیز كردن و جارو زدن خانه به عهده فاطمه(سلام الله علیها) باشد و كارهای بیرون از خانه از قبیل جمعآوری هیزم و تهیه مواد اولیه غذایی را علی(علیه السلام) انجام دهد.[9] از امام صادق(علیه السلام) نیز در اینباره نقل شده است: تقسیم كار با رهنمود رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) انجام گرفت؛ وقتی آن حضرت بیان داشت كه كارهای داخل منزل را فاطمه(سلام الله علیها) و كارهای بیرون از خانه را علی(علیه السلام) انجام دهد، فاطمه(سلام الله علیها) با خوشحالی اینگونه فرمود: «جز خدا كسی نمیداند كه از این تقسیم كار تا چه اندازهای خوشحال شدم؛ زیرا رسولخدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) مرا از انجام كارهایی كه مربوط به مردان است، باز داشت.[10] پی نوشت: [1]. محمد بن محمد مفید، اختصاص، قم، جامعة المدرسین، 1374، ص 188. [2]. مهدی حائری مازندرانی، كوكب الدری، قم، مكتبة الحیدریه، 1374، ج 1، ص 196. [3]. علامه مجلسی، بحارالانوار، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ج 43، ص 134. [4]. غررالحكم و دررالكلم، ص 41. [5]. شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، قم، نشر مؤسسه آل البیت، 1409هـ . ق، ج 8، ص 249 و ج 3، ص 40. [6]. بحارالانوار، ج 43، ص 95. [7]. علی بن عیسی اربلی، كشف الغمة فی معرفة الائمة، تهران، اسلامیه، 1381، ج 2، ص 62. [8]. نك: كتاب زنان، صص 163 و 164. [9]. محمد دشتی، نهجالحیاة، قم، مؤسسه تحقیقاتی امیرالمؤمنین(علیه السلام)، 1375، ص 168. [10]. میرزاحسین نوری، مستدرك الوسائل، مؤسسه آلالبیت، ج 13، ص 48. |
|||
|
|
۱۱:۳۹, ۹/اردیبهشت/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۹/اردیبهشت/۹۱ ۱۱:۴۱ توسط soldier.)
شماره ارسال: #18
|
|||
|
|||
|
آیت الله محمدحسن حجّتی هرسینی
آیت الله حجّتی با تمامیاهل خانه مهربان و خوش برخورد بودند و همانگونه که در بیرون از خانه با مردم تقدم در سلام داشتند، با اهل خانه نیز چنین بودند حتی از فرزندان خود از زمان جوانی تا هنگام پیری مطالبه غذا نمیکردند. و اگر گاهی سفره غذا آماده نبود نمیگفتند چرا غذا حاضر نیست، بلکه خود ایشان میرفتند در آشپزخانه و مقداری نان خالی و ظرفی آب برمیداشتند و مشغول خوردن میشدند و چون غذا حاضر میشد. به ایشان خبر میدادند که غذا حاضر است، میفرمود نوش جان کنید بنده الحمدلله سیر شدم و بقدری این نان و آب به من لذت بخشید که خدا میداند و گاهی میفرمود اگر انسان، مؤمن حقیقی باشد از غذا لذت بیشتری از دیگران میبرد و پس از صرف صبحانه تا ظهر چیزی میل نمیکردند. و پس از نهار تا هنگام شام مطلقاً چیزی میل نمیکردند و هنگام صرف غذا تمام مستحبات را رعایت میکردند و هر گاه کاری داشتند به کسی نمیگفتند این کار را برای من انجام دهید بلکه خود ایشان شخصاً آن کار را انجام میداد و هرگاه همسر ایشان میخواستند لباسهای ایشان را بشویند میگفتند به کسی پول بدهید تا بشوید زیرا شما ضعیف هستید و مریض میشوید و حق الزّحمه به همسر شان میدادند. [b]میفرمود: بر شما واجب نیست که برای ما این کارها را بکنید و چهار دانگ از خانه مسکونی خود را به همسرشان بخشیده بودند و باز هم از ایشان رضایت میطلبید. در زمان پیری چون معظم له دیگر قادر نبود بعضی از کارهای خود را انجام بدهد و ناچار بود از دیگران مدد بگیرد با زبان دعا از دیگران کمک میگرفت، مثلاً اگر تشنه بودند و آب میخواستند صدا میزدند که: هر کسی به من یک ظرف آب بدهد خداوند او را از آبهای بهشتی سیراب کند، گاهی به ایشان عرض میکردیم چرا دستور نمیدهید و به زبان خواهش و دعا طلب میکنید؟ میفرمود اگر به نحوه دستور و تحکم فرمان دهم مدیون دیگران میشوم و من حق ندارم به دیگران زحمت بدهم و اذیت کنم لذا طوری میگویم که شخص معینی مجبور نشود برایم کاری کند.برنامه ایشان در حقیقت مانند کسی بود که در مکه مکرمه و در حال احرام باشد و مراقب گفتار و رفتار خود باشد. منبع:سایت تبیان آیت الله قاضی در سفری که جهت معالجه به اسپانیا داشتند چند روزی در بیمارستان بستری بودند و در آن مدت توانستند چند تن از پرستاران را شیعه کنند از میان آن افراد سرپرست پرستاران که یک خانم بود، مسلمان نمیشد و شرط شیعه شدنش را ازدواج با آقا قرار داده بود. آقا با لبخندی توأم با مهربانی به ایشان فرمودند : من این شرط شما را نمیپذیرم چون عمری است همسری فداکار و وفادار دارم که در همه سختیها و مشکلات زندگی من صبور بوده و این بی وفایی است من در کنار او شما را به عقد خود درآورم. وقتی آقا این جریان را در جلسه ای با حضور برخی از مسئولین مملکتی از جمله رئیس جمهور وقت مقام معظم رهبری آیت الله خامنه ای تعریف کردند معظم له به مزاح به آقا گفتند: حاج آقا شما این کار خیر را برای شیعه شدن آن خانم انجام میدادید. جمع حاضر خندیدند ولی بلافاصله رهبر معظم انقلاب اضافه فرمود : جوانان ما باید وفاداری را از این روحانی با تقوا فرا بگیرند. (سید نورالدین قاضی زاده) آیت الله قاضی به همسر خود بسیار احترام میگذاشت و به ایشان علاقه فراوان داشت. یک روز در مسیر بازگشت از جلسه ائمه جمعه و جماعات استان خوزستان به دزفول ، سیبی در جیب ایشان بود که به شوخی گفتم : من این سیب را میخواهم . ایشان قبول کردند و فرمودند : نصف سیب را بخور و نصف دیگر را به من بده. من تشکر کردم و دستشان را بوسیدم و عرض کردم : شوخی کردم . وقتی به منزل رسیدیم ، بلافاصله همسرشان را صدا زدند و سیب را به ایشان دادند. (حسین خراط) پس از اتمام درس که آیت الله قاضی به منزل میآمدند، میدیدیم وسایل و مایحتاج منزل مانند نان و میوه و سبزی را خریده اند. وقتی میرفتیم تا آنها را از ایشان بگیریم اجازه نمیدادند و میفرمودند: من خودم باید آنها را به حاج خانم برسانم. این عمل، شدت علاقه و مهر ایشان به همسرش را نشان میداد که ما در آن کودکی میدیدیم. (سیده فهیمه قاضی) منبع:,
ghaazi1364.blogfa.com |
|||
|
|
۱۵:۰۲, ۲/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #19
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
همسرداری آیت الله بهجت رضوان الله علیه ![]() بدون تردید جز حضرت علی و حضرت زهرا علیهما السلام ، زن و شوهری را در این دنیا نخواهید یافت که بری از خطا و اشتباه باشند و اگر قرار باشد که همسران با هم با گذشت و چشم پوشی و مدارا برخورد نکند ، هیچ خانواده ای باقی نخواهد ماند. امیرالمومنین و حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها تنها زوجی هستند که در کامل بودن و عاشق بودن ، کسی به آنها نخواهد رسید. ایشان، یگانه همسرانی هستند که از هر عیب و خطا به دور بودهاند. دیگران چون معصوم نیستند از خطا و اشتباه هم در امان نخواهند بود. ما نیز از این مسأله بری نیستیم. اما کاستیها و ایرادات، نباید مشکلی در زندگی مشترک به وجود بیاورند. با مدارا کردن و انعطاف در برابر مشکلات، انسان میتواند بهترین لذت را از زندگی خود داشته باشد. حضرت آیت الله العظمی بهجت به تمام همسران این گونه حکیمانه سفارش می کنند:« هماهنگی و موافقت بین زن و مرد در محیط خانواده از هر لحاظ و به صورت صد در صد برای غیر انبیاء و اولیا غیر ممکن است. اگر بخواهیم محیط خانه،گرم و با صفا و صمیمی باشد،فقط باید صبر و استقامت و گذشت و چشم پوشی و رافت را پیشه خود کنیم تا محیط خانه گرم و نورانی باشد.اگر این ها نباشد اصطکاک و برخورد پیش خواهد آمد.و همه اختلافات خانوادگی از همین جا ناشی می شود.» پیامبر صلی الله علیه و آله درباره اهمیت بالای مدارای با مردم این گونه می فرماید: امرنی ربی بمداراة الناس کما امرنی باداء الفرائض.پروردگارم ، همان گونه که مرا به انجام واجبات فرمان داده ، به مدارا کردن با مردم نیز فرمان داده است (میزان الحکمه/ج4/ص8/ح5711) . هم چنین آن پیامبر مهر و دوستی که در مدارای با مردم شهره عالم است در این باره می فرماید: مداراة الناس نصف الایمان ، و الرفق بهم نصف العیش.مدارا کردن با مردم نصف ایمان است و نرمی و مهربانی کردن با آنان نصف زندگی است.(میزان الحکمه/ج4/ص8/ح 5712). امیرالمومنین علی علیه السلام که هم چون پیامبر در مدارای با خلق خداوند شهره عالم بود در این راستا این گونه می فرماید: راس الحکمة مداراة الناس .مدارا کردن با مردم ، سرآمد حکمت است.(میزان الحکمه /ج4/ص8/ح5717). زن و مرد باید مانند باغبان باشند. باغبان به گلهای خود عشق میورزد، با آنکه میداند که گلهایش خار هم دارند و چه بسا، دستانش به هنگام نوازش گلها، به خار زخمی شده باشد!زن و مرد باید به یاری هم عیوب و کاستیهای یکدیگر را برطرف نمایند. انعطافپذیری، مدارا نمودن و کنار آمدن با کاستیهای همسر به این معنی نیست که آنها را بپذیریم، بلکه باید برای رفع آن عیوب و کاستیها به وی یاری رسانیم. البته بعضی شرایط را نمیتوان تغییر داد. مثلاً نازیبایی صورت، نا متعادل بودن قد و قامت، اصل و نسب، بیماریهای لاعلاج و... که باید پیش از ازدواج با دقت به این موارد، چشمهای خود را بازکنیم! پس از ازدواج نیز به انتخاب خود احترام بگذاریم. عیب بستن به همسر، به معنای عیب خرد و انتخاب ماست! در رویارویی با طوفانهای سهمگین، درختانی تاب ایستادگی دارند که انعطافپذیر باشند. درختانی که اهل انعطاف و سازگاری و نرمش و مدارا نباشند، درهم میشکنند. ما هم اگر اهل مدارا و انعطاف نباشیم و نتوانیم خود را با شرایط خاص و ویژه همسر خود سازگار کنیم، به زودی دلشکسته میشویم و این مسأله باعث سرخوردگی و افسردگی در ما میشود. باید پذیرفت که هیچ انسانی به طور مطلق کامل نیست و هر کسی دارای عیوبی است. ما و همسر ما نیز از این امر مستثنا نیستیم. بنابراین به جای توهم و زندگی در رۆیا، عیوب یکدیگر را نادیده بنگاریم و در کنار هم کامل شویم که مدارا کردن، اساس دوستی است. امیرامومنین آن امام همام نتیجه و سرانجام مدارای با مردم را این گونه بیان می فرمایند : دار الناس تستمع باخائهم.با مردم مدارا کن ، تا از دوستی آنان بهره مند شوی /(میزان الحکمه/ج47/ص11/ح5729) عارف کامل و سالک الی الله حضرت آیت الله العظمی بهجت رحمة الله علیه در زندگی با همسرشان بسیار اهل مدارا بودند ، فرزند گرامی ایشان جناب حجة الاسلام و المسلمین حاج شیخ علی بهجت در این باره می فرماید : ایشان (آیت الله بهجت) همواره مدارا را در مورد همسر خود در پیش می گرفتند ، در هر شرایطی صبر و تحمل ایشان بر هر چیز دیگری غلبه داشت ، حتی گاهی که مادر اظهار ناراحتی می کردند آقا اگر پاسخی هم داشتند نمی گفتند و در هر صورت ناراحتی را با ناراحتی جواب نمی دادند و البته در اکثر مواقع پاسخی جز سکوت نداشتند ، گاهی هم که کار مثلا بالا می گرفت آقا در مرحله اول می گفتند : «خب حالا غذایمان را بخوریم دیگر» و اگر این شیوه هم جواب نمی داد در مرحله شدیدتر تهدید می کردند و مثلا می فرمودند :« غذایم را به اتاق می برم و آن جا می خورم » . و نهایت امر این بود که در بالاترین حد ممکن غذا را در اتاق خود میل می کردند ،اگرچه همواره اصرار داشتند که با همسر خود بر سر سفره بنشینند. فرزند آیت الله العظمی بهجت در ادامه درباره رفتار نیک و شایسته پدر بزرگوارشان با همسرشان این گونه می فرماید: گاه که مثلا کدورتی کوچک پیش می آمد و آقا شب به اتاق خودشان می رفت وقتی صبح می شد و می آمد به مادر می گفتند : خسته نباشید و از حال و احوال ایشان می پرسید! انگار نه انگار که اتفاقی افتاده گاهی فکر می کردم شاید ایشان فراموش می کردند که شب چه اتفاقی افتاده ولی وقتی از 50 یا 60 سال پیش سخن به میان می آمد کاملا جزء جزء آن را تعریف می کردند و این یعنی این که ایشان فراموشکار نیستند بلکه روح بلندشان اجازه نمی داد هیچ کدورتی را به دل بگیرند. بسیار اتفاق می افتاد که مادر سخنانی به پدر می گفت که اشتباه بود ، ایشان آن قدر صبوری می کردند که ما ناراحت می شدیم ، یکبار به مادر گفتم شما مثلا در این مورد اشتباه کرده اید و دلایل آن را ذکر کردم وقتی خدمت آقا رسیدم ایشان فرمودند: «که نباید می گفتید» یعنی حاضر نبودند کوچکترین اصطکاکی در روابط خانوادگی ایجاد شود ، گاه نیز برای ایشان وسائلی را می گرفتند و به عنوان هدیه می دادند ، به بچه ها هم سفارش می کردند که همواره با مادر باید مدارا کرد و نباید به هیچ وجه با تندی پاسخ شان را داد.
منابع: 1- کتاب آیین دلبری /مهدی صدری /عطر یاس /چاپ دوم /1390 2-رازهای همسرداری /علی ابراهیمی اقلیدی/بیت الاحزان/1390 3-میزان الحکمه /محمدی ری شهری/دارالحدیث/1387 تهیه و فرآوری : مهدی صدری ، گروه حوزه علمیه تبیان |
|||
|
|
۱۵:۲۰, ۲۹/خرداد/۹۲
شماره ارسال: #20
|
|||
|
|||
|
خیلی مفید بود البته اگه واقعا بشه الگو برداری کرد.
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| <<<<<<<<درست همسرداری کردن یعنی چه؟؟!!>>>>>>> | شاهد | 31 | 14,072 |
۱۸/مرداد/۹۴ ۱۱:۰۰ آخرین ارسال: zaviyehdid |
|
| معرفی یک وبلاگ بی نظیر برای همسرداری | awakened | 4 | 3,061 |
۹/بهمن/۹۲ ۱۵:۵۶ آخرین ارسال: مرهم |
|











![[تصویر: 132191785242731453138491232103946790.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1391/05/132191785242731453138491232103946790.jpg)