|
خنده و پند (بُهلول دانا)
|
|
۱۱:۴۴, ۱۲/اسفند/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۲/اسفند/۹۰ ۱۱:۵۱ توسط میلاد.م.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله . . . . . ابتدا کمی با ایشان آشنا شویم. . . . . . .
.. بُهلول.. . این اسم را براي اشخاص بذله گو و در عین حال حق گو و حاضر جواب به کار می برند . بهلول معروف همان شخصی است که در زمان هارون الرشید میزیسته و از شاگرد هاي مخصوص امام جعفر صادق (ع) بوده و از محبان اهل بیت محسوب شده است و به روایتی برادر مادري هارون الرشید و به روایت دیگر از بستگان نزدیک هارون عباسی بوده است.و زندگانی اعیانی داشت قبل از آنکه خود را به دیوانگی بزند. اسم اصلی او وهب بن عمرو است . دو روایت در مورد دلیل دیوانگی او هست. اولی که ضعیف است. اما دومی: . پس هرکدام آن را طوري تعبیر کرده و از خدمت امام مرخص شدند . یکی "ج" را جلاء وطن دانسته و دیگري جبال و از شهر خارج شدند . بهلول آن را جنون دانسته « ج »و خود را به دیوانگی زد و همگی از آن بلیه رفتند . [/font]. . . . . . . . حالا نوبت نقل داستان هایی از ایشان است. در عین حال که خیلی شیرین است،خیلی هم پند آموز است...: . . . ---------------------------------------------------------------------------------- . . بهلول و طعام خلیفه . آورده اند که هارون الرشید خوان طعامی براي بهلول فرستاد. . خادم خلیفه طعام را نزد بهلول آورد و پیش اوگذاشت و گفت این طعام مخصوص خلیفه است و براي تو فرستاده است تا بخوري . []بهلول طعام را پیش سگی که در آن خرابه بود گذاشت . خادم بانگ به او زد که چرا طعام خلیفه را پیش سگ گذاردي ؟ بهلول گفت: دم مزن اگر سگ بشنود این طعام از آن خلیفه است او هم نخواهد خورد . . . .ادامه دارد ان شاء الله... |
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۱:۵۰, ۱۹/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
|
بسم الله
. . . بهلول و سوال و جواب قیامت .. آورده اند که بهلول بیشتر وقت ها در قبرستان می نشست و روزي که براي عبادت به قبرستان رفته بود و هارون به قصد شکار از آن محل عبور می نمود ، چون به بهلول رسید گفت : بهلول چه می کنی ؟ بهلول جواب داد : به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند و نه مرا اذیت و آزار می دهند . . هارون گفت : آیا می توانی از قیامت و صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی ؟ بهلول جواب داد :به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند و تابه بر آن نهند تا سرخ و خوب داغ شود . هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتش گذاردند تا داغ شد . . آنگاه بهلول گفت : اي هارون من با پاي برهنه بر این تابه می ایستم و خود را معرفی می نمایم و آنچه خورده ام و هرچه پوشیده ام ذکر می نمایم و سپس تو هم باید پاي خود را مانند من برهنه نمایی و خود را معرفی کنی و آنچه خورده اي و پوشیده اي ذکر نمایی . هارون قبول نمود . آنگاه بهلول روي تابه داغ ایستاد و فوري گفت : بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و فوري پایین آمد که ابداً پایش نسوخت . و چون نوبت به هارون رسید به محض اینکه خواست خود را معرفی نماید نتوانست و پایش بسوخت و به پایین افتاد . . سپس بهلول گفت : اي هارون سوال و جواب قیامت نیز به همین صورت است . آنها که درویش بوده اند و از تجملات دنیایی بهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار آیند. . . . . البته پیامبر هم به دو تا از صحابه خاص خودشون چنین درسی رو با کمی تفاوت دادند... . |
|||
|
|
۱۹:۴۹, ۲۱/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
|
بسم الله.
. . آورده اند که بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازي می نمو د . شیادي چون شنیده بود بهلول دیوانه است. جلو آمد و گفت : اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو میدهم . بهلول چون سکه هاي او را دید دانست که آنها از مس هستند و ارزشی ندارند به آن مرد گفت به یک شرط قبول می کنم اگر سه مرتبه با صداي بلند مانند الاغ عر عر کنی !!! . شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود . بهلول به او گفت :خوب الاغ تو که با این خریت فهمیدي سکه اي که در دست من است از طلا می باشد ، من نمی فهمم که سکه هاي تو از مس است . آن مرد شیاد چون کلام بهلول را شنید از نزد او فرار نمود . |
|||
|
|
۱۱:۳۶, ۲۳/خرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۳/خرداد/۹۱ ۱۱:۵۹ توسط میلاد.م.)
شماره ارسال: #13
|
|||
|
|||
|
بسم الله
. . روزي بهلول بر هارون وارد شد . خلیفه مشغول صرف شراب بود و خواست خود را از خوردن حرام تبرئه نماید . بدین لحاظ از بهلول سوال نمود : اگر کسی انگور خورد حرام است ؟ بهلول جواب داد نه . خلیفه گفت : بعد از خوردن انگور آب هم بالاي آن خورد چه طور است؟ بهلول جواب داد اشکالی ندارد . باز خلیفه گفت بعد از خوردن انگور و آب مدتی هم در آفتاب نشیند ؟ بهلول گفت : بازهم اشکالی ندارد . پس خلیفه گفت : چطور همین انگور و آب را اگر مدتی در آفتاب گذارند حرام است ؟ . بهلول جواب داد: اگر قدري خاك بر سر انسان ریزند آیا به او صدمه می رساند ؟ خلیفه جواب داد نه . بهلول گفت :بعد از آن هم مقداري آب بر سر انسان ریزند صدمه می رساند ؟ خلیفه جواب داد نه . بهلول گفت: اگر همین آب و خاك را به هم مخلوط نمایند و از آن خشتی بسازند و به سر انسان بزنند صدمه می رسد یا نه ؟ خلیفه : البته سر انسان می شکند . بهلول گفت: چنانکه از ترکیب آب و خاك سر آدم می شکند و به او صدمه می رسد ، از ترکیب آب و انگور هم متاعی بدست می آید که از خوردن آن صدمه هاي فراوان به انسان وارد می آید و خورنده آن حد لازم دارد . خلیفه از جواب بهلول متحیر و دستور داد تا بساط شراب را بردارند . |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |









