کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 4 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
صد زن صد داستان
۰:۲۰, ۲۰/اسفند/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/اردیبهشت/۹۱ ۱۹:۴۹ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #1
آواتار
صد زن صد داستان


سیره پیامبران و اوصیاء (علیه السلام) این بوده که بعضاً احکام و قوانین الهی و تاریخ پیشینیان را جهت درس گرفتن و عبرت انگیزی در قالب داستان و قصه و با نفوس قدسیه خویش که متناسب بود با روح و روان عامه مردم، انذار و بشارت می دادند.
چون این خوبان به واضح می دانستند، داستانهای جذاب فطرت خفته بشر را بیدار می کند از طرفی بهتر در شعور باطن (نفوس) مستقر می شود، بخاطر اینکه بیشترین اعمال و رفتار از این نیروی قوی یعنی ضمیر باطن سرچشمه گرفته، به گذشت زمان به شکل کردار و رفتار ظهور و بروز می کند.
معمولاً انسان علاقمند است. سرگذشت خویش، همچنین مقاصد و نیات و روحیات گذشته خود را به هر نحوی که بداند کسانی هستند احساساتش را ادراک کنند، سعی دارد به شکل شفاهی یا کتبی داستان بلند و کوتاه و یا کلام موجز «آنچه نباید دلبستگی نشاید» یا در مضامین شعر

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

بود آیا که در میکده ها بگشایند گره از کار فروبسته ما بگشایند
و یا با کنایه «به در می گوید دیوار بشوند» که حد امکان متناسب با اغراض خویش باشد بیان می کند مثلاً « ای روزگار! ای دنیا! ای افسوس!» هر چند جمله ناتمام بنظر می رسد یا شاید گفته شود اینها نمی شود داستان، اما همین چند کلمه در آن مفاهیم و معانی وسیع نهفته است که می شود داستانهای بسیار در آورد.
همچنین گاهی با حرکات اعضاء بدن و ایماء و اشاره حتی با نگاه معنادار به مخاطب خود می رساند که از چه اعمال و گفتار و الفاظی رنج می برد و یا خوشحال است، از فحوای این اعمال و افعال رفتار شناسان روحیات فرد مذکور را تشخیص می دهند، به عبارتی از اثر پی به موثر می برند، اینها همه حکایتهای پنهان انسان می باشد. که به نحوی می خواهد ناگفته های درون خود را بیرون افکند، اگر مقدور نشد با خودش صحبت می کند یا در خواب بی اختیار بیان می کند، بعضی مواقع همین حبس کردن ناگفته ها موجب مشکلات و عقده های روانی می شود.
و همین طور گاهی اوقات پیش می آید که انسان در وجودش دردها و نیازهایی احساس می کند و در جستجوی درمان کننده ای واقعی و محرم اسرار می گردد که کاملاً بفهمد که وی چه می خواهد.
حتی مواردی ثابت شده که بعد از مرگ در عالم برزخ وضعیت خود را در خواب برای دیگران توصیف می کند.
چنانچه خوب دقت شود غالب خشمها و غضبها و کینه ها و حسادت به همنوعان بخاطر محرومیتها، ناکامیها و شکستهای بایگانی شده در ضمیر ناخودآگاه است. که می توان اینها را سرگذشتهایی تلقی کرد که هنوز ارضاء نشده و شخص ورد نظر در کمین تشفی آن می باشد که در این موارد حد معقول باید وسایل نیازش را فراهم کرد و گرنه مشکل آفرین خواهد بود.
همینطور کردار و افعال و الفاظ مثبت دلیل بر شادی و خوشحالی انسان را می رساند که قبلاً نیازهایش تامین شده و یا خواهد شد، ظاهراً مشکلی ندارد که در عالم خارج منعکس می شود، به سخن دیگر خواسته های درونی او لبیک گفته شده است.
در یک کلام بیشتر زندگی انسان را حکایتها و داستانهای خوب و بد فراگرفته است.
قابل ذکر است موارد فوق الذکر در افراد نادر صادق نیست آنهایی که مطابق دستورات الهی کاملاً تربیت و تزکیه شده اند بر تمایلات خویش مسلط هستند، ارضاء یا عدم ارضاء نفس یا رفتار مثبت و منفی دیگران آنها را از مسیر حقیقیشان منحرف نمی کند البته این بزرگان داستانهای الهی وعارفانه دارند که این تعداد افراد خیلی اندک اند!!؟؟
ضمناً در مجموعه داستانها سعی شده به توحید، نبوت، معاد و نکات دقیق امامت معصومین (علیه السلام) که هدایت واقعی در تفسیر کننده حیات حقیقی از این خاندان پاک نشات می گیرد اشاره شود تا بر روح و روان اثر پذیری بیشتری داشته باشد، که شاید مورد رضای حق تعالی واقع شود.
و من الله توفیق
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یا ثارالله ، Hadith ، میلاد.م ، saloomeh ، sadegh-a ، بیداری12 ، montazer ، hesam110 ، MohammadMeraj ، یاســین ، Maysam-1st ، یا صاحب الزمان ، حسن عزتي ، یاران مهدی ، ODYSSEY ، mhjh ، vahrakan ، میثاق ، kohnavard ، هادی بهمنی ، شهیدطیبه واعظی ، soshiant ، Farzaneh ، m.hossein ، FCBOY ، Agha sayyed ، امیریان

آغاز صفحه 8 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۴:۰۷, ۱۵/تیر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/تیر/۹۱ ۲۰:۳۶ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #71
آواتار
69- بانو مرحوم مسلمه در عالم خواب... موجب تحول و بیداری شوهر کمونیست اوشد

آقای حاج میرزا عبدالله تهرانی از آقای میرزا مهدی آشتیانی به نقل از شخصی که نزد وی مورد اعتماد بود فرمود:
ما رفیقی داشتیم که مادی گرا بود و به مبدا و معاد و معتقد نبود، ولی زن پاک و شایسته ای داشت که ظروف خورد و خوراکش از وی جدا بود (گر چه شرعاً رابط زن و شوهری بین زن مسلمان و شوهر مادی صورت نمی بندد گویا آن زن به موضوع و یا به حکم مساله جاهل بود)
به هر حال، هر سال آن شخص عده ای را دعوت می کرد غذا می دادند، مباشر طبخ غذا همان خانم مومنه بود.
آن زن به لقاء الله پیوست، که آن سال هم از او سور خواستیم. او عذر آورد که: شما مرا نجس می دانید و خانم من که مباشر پختن تدارک مهمانی بود از دنیا رفته است.
گفتم: تو خرج سور را بده، ما خودمان پخت و پز را انجام خواهیم داد، ما که پنج نفر بودیم- خودمان لوازم سور را خریدیم و پختیم.
هنگامی که شام را می کشیدیم، فقیری دم در آمد و کمک خواست.
گفتیم: هر سال، آن خانم در این سفره نصیبی داشت، اکنون- که دست او کوتاه شده است- ما سهم او را به این سائل بدهیم. اما مرد مادی خندید و گفت: خانم مرد و کارش تمام شد، از احسان چیزی عاید او نمی گردد!! اما به سائل چیزی می دهید، بدهید.
به اندازه یک نفر از آنچه که بر سر سفره بود جدا کرده به آن سائل دادیم. بعد شام را خورده همان جا خوابیدیم.
صبح هنوز آن جا بودیم. زنی آمد که دایه آن خانم بود.
به صاحب خانه گفت: من دیشب مرحوم خانم را در خواب دیدم که بسیار شاد بود و از شما اظهار امتنان می نمود و می گفت: شامی که فرستاده بودید خیلی به موقع رسید. چون مهمان داشتم و چیزی هم آماده نداشتیم، این شام روی مرا سفید کرد! آن شخص (مادی) این خواب را که از آن شنید، اشک از چشمش سرازیر شد و گفت: انصافاً حق با شما بود.
من به خطا رفته ام. آنگاه شهادتین بر زبان جاری کرد و اسلام آورد. از قضا به فاصله شش روز به رحمت خدا پیوست .


. مردگان با ما سخن می گویند:ص110.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شهیدطیبه واعظی ، یا صاحب الزمان ، أین المنتظر
۱۹:۴۹, ۱۶/تیر/۹۱
شماره ارسال: #72
آواتار
70- «خانم مرحومه فاطمه شریف رازی می گوید در داخل قبر، پیامبر گرامی به دیدارش آمده...»

بانو مرحوم، فاطمه شریف رازی، نخستین و بهترین فرزند نویسنده ی کتاب «
کرامات صالحین » که به زیور عفت، حجاب و ورع، آراسته و به راستی زنی شایسته بود.
او با مرگ نابهنگامش در سن بیست و دو سالگی و به جای نهادن سه فرزند کوچک همه نزدیکان و آشنایان را متاثر ساخت.
به هنگام کفن کردن او به قلبم (نگارنده کتاب کرامات صالحین) الهام شد که دعای کفن را به وسیله خانه اش در دست او قرار دهم و چنین کردم.
پس از گذشت یک هفته یکی از نزدیکان او را در عالم رویا دید که باغ بسیار بزرگ و زیبایی با لباس بهشتی قدم می زند و همانجا در می یابد که او از دنیا رفته است از وضعیت او می پرسد که پاسخ می دهد از دنیا رفتم شما گریان و غم زده شدید من به شما می گفتم:« اگر ناراحتی شما به خاطر من است ناراحت نباشد.» اما دریغ که شما گویی نمی شنیدید. مرا غسل دادند و به قم آوردند و در قبر نهادند همه جا گویی کسی با من بود و او گفت: « وارد قبر وی شویم که تازه رسیده و وحشت زده است.»
هنگامی که مرا در قبر نهادند با خود می گفتند:« چگونه اینجا بمانم!» به ویژه هنگامی که قبر را پوشانده و همه بازگشتند وحشت سراپای وجودم را گرفت، اما بنا گاه دیدم قبرم روشن شد و کسی گفت:« ناراحت نباش که پیامبر گرامی به دیدارت آمده است» و آنجا بودم که یادم آمد پدرم نامه ای از پیامبر در کف دستم قرار داد. از آنجا برخاستم و آن نامه را تقدیم داشته و آن حضرت دستور داد مرا به این باغ زیبا آوردند .

. کرامات صالحین، ص332.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شهیدطیبه واعظی ، یا صاحب الزمان ، أین المنتظر
۱۲:۱۶, ۱۸/تیر/۹۱
شماره ارسال: #73
آواتار
71- خانم جوانی بعد از پنج سال از زمان مرگش به عکاسی مراجعه کرد عکس گرفت تا برای شوهرش بفرستد

مجله «روح» از یکی از روزنامه های «بارسلون» پایتخت اسپانیا نقل می کند: خانمی جوان و بسیار زیبا به عکاسخانه ای رفت و از مدیر عکاسخانه خواهش کرد چند عکس با حالتهای مختلف از او تهیه کند و مخصوصاً توضیح داد این عکسها را قصد دارد برای همسرش بفرستد، بنابراین شایسته است آن عکسها هر چه بهتر برداشته شود.
همان طور که خانم زیبا خواسته بود، عکاس تصاویر گوناگونی از او برداشت و شیشه های عکس را به تاریکخانه برد و همین که برگشت دید خانم رفته است، با خود گفت: ممکن است همان اندازه که زیبا است کم حوصله هم باشد بالاخره برای گرفتن عکسها هم که شده بر می گردد. یک هفته بعد خانم به عکاسخانه آمد و نمونه عکسها را دید و پسندید و از مدیر عکاسخانه خواست چند تای آنها را به اندازه بزرگ تهیه کند و پشت ویترین بگذارد که در معرض دید تمام مردم باشد و بعد یک اسکناس پنجاه فرانکی روی میز گذاشت. صاحب مغازه پول خرد نداشت و ناچار از خانم خواهش کرد چند دقیقه تامل کند و خود به سرعت بیرون رفت تا آن اسکناس را نزد مغازه همسایه به پول خرد تبدیل کند، اما به محض آماده شدن پول خرد، اسکاس پنجاه فرانکی ناپدید شده بود گوئی یک دست غیبی آن را با خود برده بود!
مرد عکاس بهت زده و متعجب به مغازه خود بازگشت تا لااقل خانم را در جریان ناپدید شدن پول قرار دهد، اما خود خانم هم غیب شده بود!
از این ماجرا در حدود چند ماه گذشت، تا آنکه روزی یک مرد رنگ پریده مضطرب به عکاسخانه مراجعه کرد و از نام و نشان آن خانم یعنی صاحب آن عکسها پرسید و عکاس آنچه درباره آن زن می دانست به آن مرد گفت و بعد علت اضطراب و نگرانی او را سوال کرد و آن مرد با صدائی خفه و لرزان گفت: این خانم همسر من است، ممکن است به طور دقیق به من بفرمائید چند ماه پیش برای گرفتن این عکس به عکاسخانه شما آمده است؟ صاحب مغازه پاسخ داد در حدود چند ماه قبل.
مرد نگران با همان لحن سابق گفت: درصورتی که او درست پنج سال پیش مرده است! من به او خیلی علاقمند بودم و در تمام مدت این پنج سال آرزو می کردم حتی برای یک لحظه هم که شده او را در عالم رویا ببینم، دیشب باز هم طبق معمول با همین امید به خواب رفتم و بالاخره به خواب من آمد، خیلی خوش و خندان بود و به من گفت: یک عکس خوب برای تو گرفته ام، فردا برو ویترین مغازه های عکاسی فلان خیابان را تماشاکن، خودت پیدا می کنی، و ملاحظه فرمودند که هر چه همسرم به من در عالم رویا گفته بود در بیداری همان شد.
شاید برای بعضی این جریان موجب اشکال باشد و بگویند:
مگر روح این جوان آزاد بوده که توانسته خود را متجسد کند و به عکاسخانه برود و عکس بگیرد؟ در جواب می گوئیم: برفرض اگر هم آزاد نباشد ممکن است خدای تعالی او را موقتاً آزاد نموده تا او یک چنین عملی را انجام دهد برای آنکه به مردم بفهماند روح، یک چنین استقلالی دارد و می تواند خود را متجسد نماید و ضمناً در شرع حجاب برای خانم ها تا وقتی در دنیا هستند واجب است ولی برای روح چنین حکمی گفته نشده است .

عالم عجب ارواح،ص78.
بدلیل جالب بودن گذاشتم و لی دارای سند محکمی نیست.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یا صاحب الزمان ، أین المنتظر ، شهیدطیبه واعظی
۲۳:۲۷, ۲۰/تیر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/تیر/۹۱ ۲۳:۲۹ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #74
آواتار
72- «همسر شیخ بهلول در عالم خواب وضعیت خویش را در برزخ توصیف کرد».


عالم ربانی آیت الله حاج شیخ محمد تقی بهلول می فرماید:
دورانی که در افغانستان تبعید بودم با یک دختر مریض فقیر ازدواج نمودم و از دنیا رفت.
شبی از شبها بعد از سه ماه که از مرگ زنم گذشته بود، به فکرش افتادم و قدری گریه کردم و در حال گریه خواستم که اگر از اهل نجات است اورا در خواب ببینم، همینکه خوابم برد، خواب دیدم یک نفر پیش من آمد و گفت: بیا که زنت جلو بخشداری ایستاده و تو را می خواهد. در همان عالم خواب از حجره بیرون شدم، دیدم زنم در حالیکه چادر سبز خوشرنگی به سر دارد مقابل در بخشداری نشسته است، در همان حال به خاطر گذشت که این زن مرده است، چگونه زنده شده است، سلام کردم و با تعجب گفتم:
تو که مردی و تو را دفن کردیم چگونه زنده شدی و اینجا آمدی؟
گفت: من الان از بهشت آمده ام، چونکه تو مرا خواستی، علاوه بر آن کار مهمی با شما دارم.
گفتم: با چه آمدی؟
گفت: با آن طیاره کوچک سفید رنگ، نگاه کردم دیدم یک هواپیمای سفید کوچک در میدان پیش بخشداری بر زمین نشسته است.
گفتم: عجب هواپیمائی داری؟
گفت: این که چیزی نیست، بهشتیها هواپیماهایی دارند که من وقتی آنها را می بینم از خود خجالت می کشم، این که یک هواپیمای فلزی سفید است، بهشتیها هواپیماهایی دارند که جنسش در دنیا دیده نشده و هر آن یک رنگ جلوه می کند.
گفتم: خوب بگو کارت چه بود؟
گفت: وقتی مرا بازجوئی کردند هیچ گناهی که باعث عذابم شود نداشتم غیر از غیبت مردم، که هر وقت با زنها نشسته بودم و بد مردم را می گفتند من هم شریک می شدم یا گوش می دادم، گاهی خودم هم از کسانی که دشمنی با من با پدر و مادرم کرده بودند بد می گفتم.
برای همین بدگوئیها مرا سخت زیر فشار گرفتند و می خواستند مرا با ارواحی که باید تا قیامت در عذاب یکجا باشند، قرار دهند ناگهان صدائی شنیدم که کسی گفت: چون این زن تمام اعمالش صحیح است و غیر غیبت هیچ مسئولیتی ندارد و در دنیا زحمت بسیار دیده، او را با ارواح مجرمین یکجا قرار دهید.
و در بین ارواح مومنین که در راحت هستند جای دهید، اما از او تعهد بگیرید اشخاصی که غیبت آنها را کرده همه را از خود راضی کند، در نتیجه مرا داخل باغ بزرگی کردند که هزارها ارواح پاک در آنجا خوش می گذارنند، ولی به من گفتند: از این ساعت مهلت داری تا مدعیهای خود را راضی کنی.
اگر راضی کردی روز قیامت راحت خواهی بود و داخل بهشت می شوی و اگر راضی نکردی محاکمه طولانی خواهی داشت. و شاید در جهنم بمانی الان خواهشی که از شما دارم این است که هر کس از اهل شهر«مزار» را دیدید برای من از او عفو بطلبید، و هر وقت از حبس رها شدید خود شما به مزار بروید و اعلان کنید که هر کسی حقی بر من دارد از من، بگذرد و مرا ببخشد، دیگر کاری با شما ندارم و شما را به خدا می سپارم، زیرا باید بروم و بیش از این رخصت ماندن ندارم، ضمناً خبر خوشی می دهم که شما از این مشکلات خلاص خواهید شد و روزهای خوبی خواهید داشت، اما مرا از دعا فراموش نکنید.
گفتم: چه می شود قدری دیرتر بروی؟
گفت: از نماز جماعت جا می مانم.
گفتم: در آن عالم هم نماز جماعت هست؟
گفت: بلی هر روز پنج مرتبه نماز جماعت منعقد می شود!
گفتم: پیشنماز کیست؟
گفت: ما کسی را نمی بینیم و با صدای بلند شنیده می شود رکوع و سجود و قیام و قعود می کنیم.
گفتم: ما که در دنیا سه وقت برای نماز حاضر می شویم.
گفت: این لطفی است از خدا که ما را به پنج وقت مجبور نکرد و اجازه داده شد که نماز با هم بگذاریم. مگر نه حق نماز این است که در پنج وقت خوانده شود.
گفتم: پس سنی ها از ما بهترند که نمازها را در پنج وقت می خوانند؟
گفت: بلی! اما چون دوستی اهل بیت(علیه السلام) را ندارند نمازشان قبول نیست، بعضی از آنها که به واسطه محبت اهل بیت(علیه السلام) نمازشان قبول می شود، قدری تسهیلات و تخفیف عذاب برایشان داده می شود، و بیشتر ثواب نمازهای آنها به نامه های اعمال شیعیان منتقل می گردد.
هنوز می خواستم چیزهای دیگری بپرسم که صدائی بلند شد زود بیائید که وقت حرکت است دیدم زنم دست مرا بوسید و مثل برق به طرف هواپیما رفت و سوار شد و به هوا پرواز کرده و بنده هم از خواب بیدار شدم.
تنها چیزی که صحت این خواب را ثابت می کند موضوع غیبت است .

اعجوبه عصر بهلول قرن چهارم، ص116.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شهیدطیبه واعظی ، یا صاحب الزمان
۸:۵۲, ۲۱/تیر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/تیر/۹۱ ۸:۵۴ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #75
آواتار
73- زنی که بعد از مرگ بوسیله ملک «نقاله» از نجف به ایران منتقل شد

در «کتاب مردگان با ما سخن می گویند: آمده است:
زنی در ایران از دنیا رفت و دخترش از مردن او غمگین شد.
شوهرش به خاطر این که مصیبت مرگ مادر را برای او هموار سازد وعده داد که جنازه مادر به عراق برده در نجف دفن خواهد کرد. در بین راه مسافرت شوهر پول بسیار خرج می کرد، به طوری که زن ترسید که مبادا پول آنها تمام شود. از این جهت مقداری از پول ها را در کفن مادر پنهان کرد و پس از آن که مادرش را در قبر گذاشتند، یادش آمد، از شوهرش اجازه گرفت شخصاً در قبر داخل شود و مادر را برای آخرین بار ببیند.
وقتی که وارد قبر شد، {با کمال تعجب} مشاهده کرد، که خواهرش که او را در ایران زنده و سالم گذاشته بوند- در قبر خوابیده است! پس از این که به ایران برگشتند با گریه برخواهر از دست رفته مواجه شد. از محل قبر او پرسید، آن را نشان دادند. اصرار کرد که قبر را باید بشکافند تا او دیدار آخر را با خواهرش انجام دهد.
ناچار قبر را باز کردند، داخل قبر شد، دید مادرش در قبر است و پولها در کفن اوست! انها را برداشت و آب دهان به صورت مادر انداخت و گفت! ما این همه زحمت به خود دادیم که تو را به نجف بردیم ولی تو لایق دفن در آن جا نبودی! همان شب مادرش را در خواب دید که در جای بلند و منزلی عالی قرار گرفته است. به او اعتنایی نکرده ولی مادر او را صدا زد: بیا.
نزد او رفت پرسید: با این که لیاقت دفن در خاک نجف را نداشتی، چطور شد استحقاق این منزل را پیدا کردی؟ جواب داد: چون تو رعایت احترام من نکردی و آب دهان به صورت من انداختی، خداوند عوض آن، این مکان را به من داد .

************************************************

. مرحوم مغفور حجت الاسلام و المسلمین، شیخ علامه نهاوندی(رحمة الله علیه)، چنین روایت می کند: ابوبصیر گوید: به امام صادق(علیه السلام) عرض کردم، یا ابن رسول الله، انتقال میت از مکان خودش و گذاشتن دیگری در مکان آن چگونه است؟
آن حضرت فرمودند:«ای ابا محمد، خداود هفتاد هزار ملک خلق فرموده است که به ان ها «نقاله» گفته می شود. آن ها در مشرق و مغرب متقرق اند. اموات مردمان را می گیرند و ان ها را در جایی که هر یک مستحق ان است- می گذارند و دفن می کنند و آن ها جسد میت را از میان تابوتش برداشته دیگری را در مقام او می گذارند؛ چندان که شما زندگان ملتفت نشوند و ندانید. این نه از قدرت خدا بعید است و نه ظلم بر بندگان؛ که.
(و ما ربک بظلام للعبید)، چه آن که حق را به ذی حق دادن است.
از حضرت امیر المومنین (علیه السلام) نیز روایت نقل شده است که می فرمودند: مردگان خود را در هر کجا که می خواهید دفن کنید. اگر آنها از صلحا و نیکان باشند، هر آینه ملائکه انها را به جوار بیت الله الحرام و مدینه رسول معظم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نقل می کنند و اگر فاسق و از اشرار باشند، ملائکه آنها را به هرجا که شایسته آن بیاید می برد
(حزینة الجواهر)
نیز مرحوم نهاوندی از مرحوم میثمی در دارالسلام و از مرحوم آقا میرزا مهدی آشتیانی نقل کرده است که فرمود: محمود نامی- که خادم حرم حسینی(علیه السلام) بود و خدمتش کفش برداشتن برای زوار بود- مرا حکایت کرد که: شبی نوبت من بود که با رفقای کشیک در آن حرم محترم نگهبانی کنم چون مردم رفتند درها را تماماً قفل زدیم. خدام خوابیدند نیمی از شب گذشت. من به حسب اتفاق بیدار بودم.دیدم دو نفر از باب معروف به زینبیه داخل صحن شدند و آمدند بالای قبر تازه ای که در همان روز صاحب او را در ان جا دفن کرده بودند. آن را شکافتند و میت مدفون در ان قبر را بیرون اوردند. ناگاه دیدم ان کسی را که از قبر بیرون اوردند به آن دو نفر استغاثه و التماس می کند. اما ان ها به حرفش گوش نمی دهند و اصلاً به او رحم نمی کنند. پس او را گرفته که از در یاد شده بیرون برند. صاحب قبر از آن ها مایوس شد که به او رحم کنند.
پس روی خود را به حرم مطهر نمود و عرض کرد:« هکذا یفعل بجارک یا اباعبدالله؟!(آیا به پناهنده شما چنین می کنند، ای اباعبدالله؟!) در این هنگام صدایی از حرم مطهر شنیدم به نحوی که دیوارها و قندیل ها از هیبت ان به لرزه در آمدند که:«ردوه!ردوه» ناگاه دیدم آن دو نفر جنازه را برگردانیدند و به عجله او را به جای خود گذاشتند و رفتند.

. مردگان با ما سخن می گویند،ص106.



ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یا صاحب الزمان ، شهیدطیبه واعظی
۱۳:۰۲, ۲۳/تیر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/تیر/۹۱ ۰:۵۸ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #76
آواتار
74- حکایت خشنودی «باهیه» در عالم برزخ

زنی از اهل عبادت به نام «باهیه» چون وفاتش نزدیک شد سر به آسمان بلند کرد و گفت: ای خدای که گنج من هستی، به تو اعتماد می کنم هنگام موت مرا مخذول نکن و در قبرم از وحشتم نجات بده.
چون از دنیا رفت فرزندش تمام شبهای جمعه به زیارت قبرش می رفت و از برای او و اهل قبرستان قرآن می خواند، تا شبی مادر را در خواب دید و حال او را بسیار خوب یافت، گفت: ای مادر از اوضاع مرگ برایم بگو، مادر گفت:
ای پسر مرگ را عقباتی سخت است، اما من بر اثر عبادت راحت گذشتم و اکنون در عالم برزخ در بستانی هستم که از هر جهت راحتم و محل من فرشهای ابریشمی مفروش است، پسرم از زیارت قبر من و دعا و قرآن دست بر مدار، زیرا من به آمدن تو خوشحال می شوم .
چون جوان مشغول به دعا و قرآن برای مادر و اموات دیگر می شد، شبی در خواب دیدم، جمعیت زیادی نزدم آمدند و گفتند:
شما کیستید؟
ما اهل قبرستان آمده ایم تا به خاطر دعا و قرائت قران که برایمان می کنی. تشکر نمائیم این عمل را ترک نکن.


منتخب التواریخ به نقل از یکصد موضوع، 500 داستان، ص265.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یا صاحب الزمان ، شهیدطیبه واعظی
۰:۵۶, ۲۴/تیر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/تیر/۹۱ ۰:۵۹ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #77
آواتار
75- ملاقات امام حسین (علیه السلام) با زن آهنگری در شب وفاتش و رفع عذاب از مردگان اطراف وی


صالح برجسته حاج ملاحسن یزدی- از اشخاص زاهد، پرهیزکار، اهل خیر و از بزرگان عابد و متقی در نجف اشرف- از حاج محمد علی یزدی که به امانتدای و فضل مشهور بود، و در تحصیل ره توشه آخرت بسیار کوشا بود روایت می کند که ایشان شبهای خود را در قبرستانی مشهور به قبرستان(جوی هرهر) خارج از شهر یزد می گذراندند، این قبرستان آرامگاه بسیاری از صالحین و نیکان بود.
محمد علی یزدی دوستی از روزگار نوجوانی داشت، آن دو با یکدیگر به مکتب و کلاس درس می رفتند، تا آنکه بزرگ شدند، دوستش تا پایان عمر حقوق بگیر دولت بود، پس از فوتش او را در مکای نزدیک قبرستان (جوی هرهر) دفن نمودند، بعد از یک ماه از وفاتش بنده صالح (محمد علی یزدی) دوستش را در عالم خواب دبد، به بهترین حال و موقعیت، از وضع وی متعجب شد و از او پرسید:
من همه چیز تو را می دانم، تو از اهل خیر و نیکی نبودی، من عذاب را برای تو می دانم، این چگونه حالی است که برای تو می بینم؟
به من بگو کدام عمل تو را به این منزلت رسانده؟ گفت:
آری درست می گویی از اولین روزی که مدفون شدم دچار گرفتار عذاب شدیدی بودم تا اینکه همسر استاد اشرف آهنگر فوت نمود و در این مکان گردید- و به آنجا اشاره نمود- از آن مکان صد ذرع فاصله داشت و در شب وفاتش سرور شهیدان (علیه السلام) او را سه بار ملاقات کرد و بار سوم امر به دفع عذاب این قبرستان فرمود، و از برکات او حالم دگرگون گشت، و در آسایش و راحتی قرار گرفتم، و از عذاب رهایی جستم.
حاج محمد علی گوید: از خواب سرگشته و حیران جستم، نه آهنگر را می شناختم و نه مکانش را، به بازار آهنگران رفتم، و از او پرس و جو کردم، تا او را یافتم، از وی پرسیدم آیا تو همسری داشتی؟
گفت: آری دیروز فوت نمود در فلان جا دفن شد، تا قبرستان را ذکر کرد، گفتم: آیا در زندگیش آرامگاه سرور شهیدان(علیه السلام) زیارت کرده بود؟ گفت: خیر گفتم: آیا برای سرور شیهدان روضه خوانی می نمود؟
گفت: خیر گفتم: آیا مراسم عزاداری برای امام حسین(علیه السلام) بر پا می کرد؟
گفت خیر سپس خوابم را برای او بیان کردم، گفت: زنم در اواخر عمرش زیارت عاشورا را بسیار می خواند.
برای نیل به این فضیلت «دفن شدن در نزدیکی از قبرستان» مرحوم شیخ کرباسی از علمای سیر و سلوک و صاحب مقامات عدیده وصیت نمود در نزدیکی آن زن دفن شود، و اکنون آرامگاه کرباسی در جوار مزار زن استاد آهنگر است که از مکانهای معروف در شهر یزد می باشد.


.
زیارت عاشورا و داستانهای شگفت آن، ص30.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یا صاحب الزمان ، شهیدطیبه واعظی ، أین المنتظر
۰:۳۹, ۲۵/تیر/۹۱
شماره ارسال: #78
آواتار
76- خانم مکرمه در بیداری با پسر شهیدش ملاقات کرد پسر وی اثر انگشت و امضاء بر روی دیوار بجا گذاشت

مادر یک شهید که فوق العاده ناآرام بود (زیرا آن پسر تنها فرزندی بود که از شوهر مرحومش باقی مانده و متکفل مخارج و کارهای او بود و حتی مکرر تصمیم خودکشی گرفته و به خیال خودش می خواست به نزد فرزندش برود) نقل می کرد که:
از شهادت فرزندم ده روز گذشته بود و من از بس در فراق او گریه کرده بودم، چشمهایم کم سو شده بود.
در عین حالی که خوشحال بودم که او به مقام شهادت رسیده ولی از دوری و فراق او فوق العاده رنج می بردم.
ناگهان در نیمه های همان شب دیدم در اتاق خوابم باز شد و پسرم با دو نفر دیگر وارد و اتاقم شدند، من در میان رختخواب بودم ولی قطعاً به خواب نرفته بود و فراموشم شده بود که او شهید شده لذا با اعتراض به او گفتم: چرا با دو نفر مرد غریبه بدون اذن من وارد اتاق خوابم می شوی، مگر نمی دانی که من سرم برهنه است؟
پسرم به من گفت: مادر مگر یادت رفته که من از دنیا رفته ام، من پدر و دائیم را که هر دوی آنها به تو محرمند و از دنیا رفته اند برای ملاقات با تو آورده ام.
وقتی من این جمله را از او شنیدم تازه یادم آمد که پسرم شهید شده لذا مقداری بدنم لرزید و ترسیدم و با ناراحتی و ترس به او گفتم:
ها، راستی دوستانت می گفتند تو در جبهه کشته شده ای؟
گفت: بله درست است، این روح من است که نزد تو آمده است و آن جسد من بود که ده روز قبل در جبهه غرب بوسیله خمپاره از بین رفت، حالا تو با پدرم و برادرت احوالپرسی کن تا مطلب مهمی را برایت بگویم:
من با آنها احوالپرسی کردم، آنها خیلی آهسته حرف می زدند ولی هر طور بود جواب آنها را شنیدم، سپس رو به پسرم کردم و گفتم: من فکر می کنم که شما را الآن در خواب می بینم.
پسرم گفت: نه مادرم تو بیداری، می خواهی برایت نشانی بگذارم تا یقین کنی که بیداری؟
گفتم: چه کار خواهی کرد؟
گفت: امضاء مرا که می شناسی، من الآن روی این دیوار امضاء میکنم تا همیشه برای تو باقی باشد. و سپس قلم خودکاری را از گوشه اتاق برداشت و به دیوار امضاء کرد و بعد مغز خودکار را در آورد و جوهرش را سر انگشت مالید و اثر انگشت خود را روی دیوار گذاشت و گفت: به آقای... که اثر انگشت من نزد او هست بگو تا بیاید و این را با آن تطبیق کند.
این شخص با ما نسبتی داشت و سابقاً رئیس دایره انگشت نگاری بود، لذا وقتی به او این خبر را دادم و او نزد من آمد و اثر انگشت اورا با آنچه در ده سال قبل که به مناسبتی از او انگشت نگاری کرده بود تطبیق نمود کاملاً مطابق بود و امضاء او هم با امضاء های که در کاغذها و اسناد بود مطابقت می نمود.
(در اینجا توضیح این مطلب لازم است که علمای علم الروح در کتابهای علمی خود متفقاً نوشته اند که ارواح گاهی تجسد کامل می یابند و گاهی بعضی از اعضاء آنها به طوری تجسد پیدا می کند که از آنها عکس برداشته می شود و حتی اثر پا و انگشت از خود باقی می گذارند.
این مطلب فوق را دکتر «رئوف عبید» رئیس دانشکده عین الشمس قاهره در کتاب علمی خود به نام «انسان روح است نه جسد» آورده.)

بالاخره مادر شهید گفت: از فرزندم سوال کردم که آن مطلب مهمی که تو می خواستی برای من بگوئی چه بود؟
او گفت: آن روز من پشت سنگر بی توجه ایستاده بودم، ناگهان خمپاره ای به طرف من پرت شد. در این موقع جوان خوش قیافه ای را دیدم که دست مرا گرفت و با سرعت به یک طرف کشید. من در همان حال از جسدم(با آنکه نمی خواستم جدا شوم) جدا شدم. عیناً مثل وقتی که کسی را به طرفی برای نجات از مرگ می کشند و او نمی تواند حتی کفشهایش را به پا کند.
آن جوان خوش قیافه هم مرا در یک لحظه با فاصله زیادی از جسدم دور کرد. او خیلی به من مهربان بود، حتی من از پدر و مادرم که تو باشی و آن همه به من مهربانی کرده ای، این مهربانی ندیده بودم. بعد به من گفت: تو دیگر از دنیا بیرون آمده ای!
گفتم: حالا باید چه کار بکنم؟
گفت: بیا با هم برویم در آسمانها گردش کنیم!
گفتم: پس سوال «نکیر» و «منکر» و قبر چه می شود؟
گفت: نوبت آنها هم خواهد شد.
در این موقع دیدم سیاهی عجیبی متوجه من شد، آن جوان خوش قیافه به من گفت: برای رفع گناهانت از خدا طلب آمرزش کن تا این سیاهی از سر راهت به کناری رود.
من استغفار کردم و از خدا طلب آمرزش نمودم، فوراً آن سیاهی برطرف شد و نوری به من نزدیک گردید که در همه جا این نور راهنمای من بود.
و اما مادر جان، مطلب مهمی که می خواستم به تو بگویم این است که خدای تعالی به همه مومنین و بخصوص به شهداء و من اجازه فرمود که از حال اقوام و خویشان خود مطلع باشیم و لذا هر وقت تو بخواهی من باتو ارتباط پیدا می کنم، فقط نباید بترسی و مرا غریبه تصور کنی بلکه عیناً مثل وقتی که من در جسدم بودم با من همان گونه رفتار نمائی!
در اینجا مادر آن شهید اظهار خوشحالی می کرد و می گفت:
بحمدالله من مدتی است که با پسرم ارتباط دارم و اینکه می گویند انسان وقتی مرد دیگر نیست و نابود می شود غلط است بلکه مرگ اول زندگی است .


. عالم عجب ارواح،ص272.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: أین المنتظر ، شهیدطیبه واعظی
۲۲:۳۲, ۲۷/تیر/۹۱
شماره ارسال: #79
آواتار
77- مادر صالحه مرحوم دختر بی بند و بارش را در عالم خواب هدایت کرد

صاحب کتاب «سرگذشت ارواح» می نویسد:
یکی از ائمه جماعت تهران شبی در عالم خواب می بیند زنی را که نمی شناسد نزد او آمده می گوید: من زن صالحه ای می باشم و از دنیا رفته ام و این منزل و قصر عالی مال من است ولی می خواهند مرا به خاطر دختر بی بند و باری که دارم برای شکنجه و عذاب ببرند زیرا او بی حجاب و بی توجه به وظائف دینی خود است و این تقصیر من بوده که او را خوب تربیت نکرده و بی توجه به او بوده ام لذا از شما تقاضا دارم که پیام مرا به او برسانید و حال مرا به او بگوئید و برای آنکه او باور کند، من به شما نشانی می دهم که او اطلاع ندارد و آن این است که من فلان مبلغ پول در فلان محل از منزل گذاشته ام و فلانی هم همین مبلغ پول را از من طلب دارد، آن پول را بردارند و به او بدهند و شماره تلفن منزل ما هم این است...
آن عالم گفت: من از خواب بیدار شدم و شماره تلفن و مبلغ پول را که هنوز فراموش نکرده بودم یادداشت نمودم و فوراً به همان منزل با همان شماره، تلفن زدم دیدم صدای گریه و عزاداری بلند است. من دختر صاحب خانه را پشت تلفن خواستم و تمام جریان را به او گفتم و به او تذکر دادم که من به هیچ وجه با شما آشنائی نداشتم و بخصوص که از طلبکار و مقدار پول و محل پول که ممکن نبود اطلاعی داشته باشم.
بنابر این شما به خاطر نجات مادرتان و نجات خودتان کوشش کنید که به دستورات اسلام عمل نمائید.
آن دختر اول از من تقاضا کرد که اجازه بدهم، او ببیند آن نشانی درست است یا نه، لذا گوشی تلفن را نگه داشتم. او رفت و دید دقیقاً همان مبلغ پول در همان محل بدون کم و زیاد گذاشته شده است. آن دختر برگشت و در پشت تلفن به من گفت: آقا مطلب شما درست است، می خواهید آدرس بدهید تا این پول را برای شما بیاورم.
گفتیم: من احتیاج به آن پول ندارم، شما آن را به طلبکاری که در خواب مادرتان نامش را ذکر کرده بدهید و به وصیت او عمل کنید، او قبول کرد. من از او خداحافظی کردم، پس از مدتی باز همان خانم متوفا را در خواب دیدم که از من تشکر می کرد و می گفت: بحمد الله دخترم با تذکرات شما صالحه شده و توبه کرده است .


.
سرگذشت ارواح، به نقل عالم عجیب ارواح، ص130.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یا صاحب الزمان ، شهیدطیبه واعظی ، m.hossein
۲۰:۴۶, ۳۱/تیر/۹۱
شماره ارسال: #80
آواتار
پیکرهای جاودان

78- جسد سالم بی بی حیات پس از 1300 سال

بی بی حیات یکی از زنان نامدار اسلام است. یزد- به نقل از خبرنگار کیهان- چند سارق ناشناس، برای سرقت اشیاء عتیقه، شبانه قبر «بی بی حیات» یکی از زنان نامدار صدر اسلام را در روستای فهرج یزد، شکافتند و با جسد سالم وی روبرو شدند.
به دنبال نبش قبر بی بی حیات، روستائیان فهرج، جریان دستبرد به زیارتگاه شهداء فهرج را به اداره فرهنگ و هنر یزد اطلاع دادند و کارشناس اداره فرهنگ و هنر یزد ضمن دیداری از قبر و جسد کشف شده، سالم بودن و تعلق جسد به بی بی حیات تایید کردند.
جسد کشف شده که حدود 1300 سال پیش در زیارت گاه سید الشهداء دفن شده هنوز متلاشی نشده و صورت و ابروها کاملاً برجسته مانده است. خبر نگار کیهان در یزد، که خود را از نزدیک، جسد کشف شده را مشاهده کرده است، می نویسد: حتی موهای سر جسد، کاملاً سیاه و بلند است.
آقای مشروطه کارشناس ویژه فرهنگ و هنر یزد، ضمن تایید این قضیه گفت: قبر و جسد متعلق به بی بی حیات، یکی از زنان برجسته لشکریان اسلام که در محل شهداء به جنگ با لشکریان یهود و زرتشتی پرداخته اند.
روستای فهرج، در سی کیلومتری یزد قرار گرفته و دارای چند اثر تاریخی و باستانی است. از آن جمله این آثار«زیارتگاه شهداء» و بی بی حیات است که به صدر اسلام تعلق دارد و زیارت گاه روستائیان است .

. داستانهای شگفت، ص431.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شهیدطیبه واعظی ، یا صاحب الزمان ، m.hossein
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا