|
صد زن صد داستان
|
|
۰:۲۰, ۲۰/اسفند/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/اردیبهشت/۹۱ ۱۹:۴۹ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
صد زن صد داستان سیره پیامبران و اوصیاء (علیه السلام) این بوده که بعضاً احکام و قوانین الهی و تاریخ پیشینیان را جهت درس گرفتن و عبرت انگیزی در قالب داستان و قصه و با نفوس قدسیه خویش که متناسب بود با روح و روان عامه مردم، انذار و بشارت می دادند. چون این خوبان به واضح می دانستند، داستانهای جذاب فطرت خفته بشر را بیدار می کند از طرفی بهتر در شعور باطن (نفوس) مستقر می شود، بخاطر اینکه بیشترین اعمال و رفتار از این نیروی قوی یعنی ضمیر باطن سرچشمه گرفته، به گذشت زمان به شکل کردار و رفتار ظهور و بروز می کند. معمولاً انسان علاقمند است. سرگذشت خویش، همچنین مقاصد و نیات و روحیات گذشته خود را به هر نحوی که بداند کسانی هستند احساساتش را ادراک کنند، سعی دارد به شکل شفاهی یا کتبی داستان بلند و کوتاه و یا کلام موجز «آنچه نباید دلبستگی نشاید» یا در مضامین شعر یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور بود آیا که در میکده ها بگشایند گره از کار فروبسته ما بگشایند و یا با کنایه «به در می گوید دیوار بشوند» که حد امکان متناسب با اغراض خویش باشد بیان می کند مثلاً « ای روزگار! ای دنیا! ای افسوس!» هر چند جمله ناتمام بنظر می رسد یا شاید گفته شود اینها نمی شود داستان، اما همین چند کلمه در آن مفاهیم و معانی وسیع نهفته است که می شود داستانهای بسیار در آورد. همچنین گاهی با حرکات اعضاء بدن و ایماء و اشاره حتی با نگاه معنادار به مخاطب خود می رساند که از چه اعمال و گفتار و الفاظی رنج می برد و یا خوشحال است، از فحوای این اعمال و افعال رفتار شناسان روحیات فرد مذکور را تشخیص می دهند، به عبارتی از اثر پی به موثر می برند، اینها همه حکایتهای پنهان انسان می باشد. که به نحوی می خواهد ناگفته های درون خود را بیرون افکند، اگر مقدور نشد با خودش صحبت می کند یا در خواب بی اختیار بیان می کند، بعضی مواقع همین حبس کردن ناگفته ها موجب مشکلات و عقده های روانی می شود. و همین طور گاهی اوقات پیش می آید که انسان در وجودش دردها و نیازهایی احساس می کند و در جستجوی درمان کننده ای واقعی و محرم اسرار می گردد که کاملاً بفهمد که وی چه می خواهد. حتی مواردی ثابت شده که بعد از مرگ در عالم برزخ وضعیت خود را در خواب برای دیگران توصیف می کند. چنانچه خوب دقت شود غالب خشمها و غضبها و کینه ها و حسادت به همنوعان بخاطر محرومیتها، ناکامیها و شکستهای بایگانی شده در ضمیر ناخودآگاه است. که می توان اینها را سرگذشتهایی تلقی کرد که هنوز ارضاء نشده و شخص ورد نظر در کمین تشفی آن می باشد که در این موارد حد معقول باید وسایل نیازش را فراهم کرد و گرنه مشکل آفرین خواهد بود. همینطور کردار و افعال و الفاظ مثبت دلیل بر شادی و خوشحالی انسان را می رساند که قبلاً نیازهایش تامین شده و یا خواهد شد، ظاهراً مشکلی ندارد که در عالم خارج منعکس می شود، به سخن دیگر خواسته های درونی او لبیک گفته شده است. در یک کلام بیشتر زندگی انسان را حکایتها و داستانهای خوب و بد فراگرفته است. قابل ذکر است موارد فوق الذکر در افراد نادر صادق نیست آنهایی که مطابق دستورات الهی کاملاً تربیت و تزکیه شده اند بر تمایلات خویش مسلط هستند، ارضاء یا عدم ارضاء نفس یا رفتار مثبت و منفی دیگران آنها را از مسیر حقیقیشان منحرف نمی کند البته این بزرگان داستانهای الهی وعارفانه دارند که این تعداد افراد خیلی اندک اند!!؟؟ ضمناً در مجموعه داستانها سعی شده به توحید، نبوت، معاد و نکات دقیق امامت معصومین (علیه السلام) که هدایت واقعی در تفسیر کننده حیات حقیقی از این خاندان پاک نشات می گیرد اشاره شود تا بر روح و روان اثر پذیری بیشتری داشته باشد، که شاید مورد رضای حق تعالی واقع شود. و من الله توفیق |
|||
|
| آغاز صفحه 9 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲۰:۱۳, ۱/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #81
|
|||
|
|||
|
79- داستان حلیمه خاتون و سالم ماندن پیکر پاکش پیکر پاک حلیمه خاتون دختر حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) پس از دوازده قرن در قزوین سالم و تازه پدیدار شد. درکوی درب کوشک «قزوین» در انتهای زرگره کوچه زیارتگاهی است که به «حلیمه خاتون» مشهور است. بقعه این امامزاده از آجر و خشت است که با گچ سفید شده، کف حرم با آجر کاشی فرش شده، و یک صندوق چوبی در وسط قرار دارد. بقعه حلیمه خاتون در محوطه ای است که قرنها گورستان بوده، ولی الآن از صورت قبرستان خارج شده، دیگر کسی را در آنجا دفن نمی کنند. «حلیمه خاتون سالها پیش به خواب کسی آمده و فرمود: «من در اذیت هستم» او نیز این خواب را برای گروهی نقل کرده بود، آنها به تحقیق پرداخته بودند، معلوم شده که لوله آب در نزدیکی بعقه شریف ترکیده و به برخی از خانه های اطراف نیز آسیب رسیده است. هنگامی که بقعه را به قصد ترمیم و تعمیر خاکبرداری کرده بودند، جسد مطهر حلیمه خاتون سالم و تازه پدیدار شده بود . . اجساد جاودان، ص96. |
|||
|
|
۱۵:۲۹, ۳/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #82
|
|||
|
|||
|
80- «حکایت عجیب از جسد زن چینی «مارکیز دوتای چینی» بعد از دو هزار و صد سال» جسد مومیایی شده «مارکیز دوتای چینی» پس از 2100 سال تر و تازه است. اعضای بدن، الیاف و حتی مویرگهای این جسد، که 2100 سال پیش در چین مومیائی شده، سالم و کامل باقی مانده است. این جسد که متعلق به یک زن 50 ساله چینی به نام «مارکیزدوتای» می باشد، در نوع خود یک پدیده خارق العاده است، زیرا بدن هنوز نرم است، دستها و پاها قابلیت انعطاف خود را حفظ کرده اند، موها هنوز مقاوم است، اجزای بدن تازه و بدون آسیب دیدگی است یعنی به قدری تر و تازه می باشد که تصور می شود انسان زنده ای است که در بستر آرمیده است». حتی رگهای خونی خاصیت ارتجاعی خود را حفظ کرده اند، دریچه های قلب کاملاً در سر جای خود می باشد. این جسد در سال 1971 م، در حومه شهر «چانگشا» واقع در ایالت «هونان» در چین مرکزی کشف گردید. دانشمندان چینی دو سال تمام سرگرم آزمایشهای مختلف در این پیکر مکشوفه بودند. در گور وی دهها چمدان حاوی لباس، مقادیر زیادی خوراکی های گوناگون، ظرف آب، پیش از یک صد مجسمه کوچک چوبی رنگ شده و مقادیری لباس ابریشمی، همراه وی دفن شده بود. دفن این اشیاء در کنار مردگان، به دلیل اعتقاد و احیاناً در همین عالم انجام می شد. چینی ها به هنگام کالبد شناسی این جسد از وسائل مدرن علمی، چون: میکرسکوب الکترونیک، اشعه ایکس و اسپکتروسترهای گوناگون استفاده کردند، و همه ویژگیهای آن زن را به دست آوردند، از جمله این که «مارکیز دوتای» 154 سانتی متر قد، 34 کیلوگرم وزن، در حدود 50 سال سن داشته، گروه خونش A بوده، در فصل فراوانی میوه فوت کرده، که در معده اش 138 دانه طالبی موجود بوده، از بیماریهای بلارزیوز، تصلب شرابین و خون لخته شدن رنج می برده، و در اثر یک حمله قلبی ناشی از کولیک کبدی به طور ناگهانی فوت کرده است . . اجساد جاویدان ص373. |
|||
|
|
۱۲:۲۱, ۴/مرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۴/مرداد/۹۱ ۱۲:۲۳ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #83
|
|||
|
|||
|
81- پیکر پاک حضرت معصومه(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) ترو تازه پس از قرنها از داستانهای عجیب و معجزه آسا که در عصر ناصرالدین شاه (متوفای 1313ه ق) واقع شده اینکه: مرحوم آیت الله حاج آقا حسین مجتهد { معروف به کوچه حرمی جد پدری حرم پناهیها و جد مادی اشراقیها که قبرش به صورت مرتفع در صحن، مقابل قبر مرحوم آیت الله شیخ فضل الله نوری است} نقل کرد: هنگام فرش کردن حرم مطهر حضرت معصومه (علیه السلام) با سنگهای مرمر، در قسمت پایین پای حضرت، روزنه ای به سرداب باز شد، ضروری به نظر رسید که افرادی انتخاب شوند و داخل سرداب بروند و وضع آنجا را بررسی کنند چنانچه احتیاج به تعبیر داشت، اقدام نمایند. دو نفر از بانوان صالحه انتخاب شدند، چراغی برداشته داخل سرداب شدند با کمال تعجب مشاهده کردند قبر مطهر حضرت معصومه (علیه السلام) در آن سرداب نیست، بلکه آن سرداب در پایین قبر مطهر آن حضرت است، در آن مکان مقدس سه پیکر تازه را دیدند که گویی همان روز، روح از بدنشان جدا شده بود یک تن بانو و دو تن دیگر کنیز و سیاه چهره بودند . از بررسی کتب فهمیده می شود که آن بانوی ارجمند میمونه دختر امام جواد(علیه السلام) و یا «میمونه» نواده امام جواد، دختر موسی مبرقع بوده، زیرا صاحب تاریخ قم تصریح کرده که قبه ملاصق به قبه حضرت معصومه (علیه السلام) بر سر تربت میمونه بنا شده است. اما دو کنیز سیاه چهره که در آن بقعه شریفه مدفوند، عبارتند از: 1- ام اسحاق، کنیز محمد بن موسی مبرقع 2- ام حبیب، کنیز علی محمد بن احمد . نکه مهم: علت اصلی سالم ماندن این اجساد پاک بر اثر تربیت و تزکیه و تقوا می باشد برخلاف جسد زن چینی که مومیایی شده بود! . اجساد جاویدان، ص107. |
|||
|
|
۹:۰۸, ۵/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #84
|
|||
|
|||
|
بانوان خردمند و هوشمند 82- تاثیر پاسخ حکیمانه بانو همسر فخرالدوله به سلطان محمود در تاریخ آمده: در عصر سلنت سلطان محمود غزنوی، همسر فخرالدوله دیلمی، بانوی بسیار توانا و دانشمند و هوشمندی بود، پس از مرگ شوهر، پادشاهی اصفهان و منطقه ری را بر عهده گرفت، پسرش مجدالدوله بزرگ شد، گرچه، پادشاهی به نام مجدالدوله بود، ولی چون ناخلف و بی کفایت بود، مادرش، کشور تحت قلمرو او را اداره می کرد و پادشاهی مجدالدوله در اصفهان و شهر ری، بیش از سی سال ادامه یافت. سلطان محمود شخصی را نزد آن بانو فرستاد و توسط آن شخص برای او چنین پیام داد:« باید حکومت آن سامان را در اختیار حکومت من بگذاری، در خطبه ها نام مرا ببری و سکه ها به نام من ضرب شود و مالیات به من بپردازی، و گرنه لشگری انبوه و صف شکن به آن سامان بفرستم و حکومت تو را سرنگون کنم» بانو همسر فخرالدوله به پیام رسان سلطان محمود گفت، به سلطان از قول من چنین بگو: تا شوهرم فخرالدوله زنده بود گاهی فکر می کردم که قصد تصرف دیار ما را می کنی، اکنون که از دنیا رفته و حکومت این دیار به من رسیده فکرم عوض شد و با خود گفتم: سلطان محمود پادشاه بزرگی است، این قدر می داند که نباید به جنگ زنی برود، در عین حال من برای دفاع از حکومت خود آماده هستم، اگر از تو شکست خوردم، برای من عار و ننگ نیست، که گفته اند گریز از پادشاهی مانند تو ننگ نیست، ولی تو از من شکست بخوری، برای تو ننگ بزرگی و برای من افتخار است، در این صورت، مردم تو را سرزنش کنند که از ناحیه زنی، شکست خورده است. هنگامی که این پیام حکیمانه و پر صلابت به سلطان محمود رسید، از حمله به کشور تحت حکومت آن بانو، خودداری و آنرا از یاد برد و به این ترتیب، هوشمندی، صلابت و کفایت و دانایی بانو، کشور را از تجاوز دشمن حفظ نمود . . داستانهای جوامع الحکایات، ص316. |
|||
|
|
۰:۰۵, ۶/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #85
|
|||
|
|||
|
83- من دختر حاتم طائی هستم، یا محمد (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) مرا آزاد کن چون اسرای قبیله طی را نزد رسول الله آوردند دختری جلو آن حضرت ایستاد که مردم از زیبائی او به تعجب آمدند، چون زبان به سخن گشود مردم از فصاحت او زیبائیش را از یاد بردند، گفت یا محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) مرا آزاد کن که من دختر بزرگ قوم می باشم پدرم گرفتارها را نجات می داد، گرسنگان را سیر می کرد، برهنه ها را می پوشانید و حق همسایه را مراعات می کرد، و پیمان خود را محترم می شمرد و حفظ می کرد، و هیچ طالب حاجتی را رد نمی کرد. من دختر حاتم طائی هستم. رسول الله (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمودند: ای دختر اینها که گفتی صفت مومن واقعی است اگر پدرت مسلمان بود او را رحمت می فرستادیم، بعد فرمودند: او را آزاد کنید که پدرش اوصاف کریمه را دوست می داشت، دختر اجازه خواست که حضرت را دعا کند. حضرت فرمودند: به دعای او گوش دهید. دختر گفت: «اصاب الله ببرک موقعة و لایعجل لک الی لئیم حاجة ولا سلب نعمة عن کریم الا جعلک سبباً فی ردها علیه» خدا احسان تو را در موقع و محلش قرار دهد، و تو را محتاج شخص پست نکند، و نعمت هیچ شخص محترم را نگیرد مگر اینکه تو را وسیله استرداد آن قرار دهد . . داستانهایی از پدر و مادر، ص128. |
|||
|
|
۲۳:۲۲, ۶/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #86
|
|||
|
|||
|
84- گذشت و فداکاری همسر حاکم مازندران همسر حاکم مازندران زنی مسلمه (مومنه و خردمند) بود. سالی برنج مازندران از بین رفته بود و مردم نمی توانستند مالیات بدهند. (مالیات معینی برای هر استان وضع شده بود که باید حاکم آن استان به حکومت مرکزی می داد) حاکم استان مازندران موضوع را با خانمش در میان گذاشت و گفت: امسال چه باید کرد؟ من هم ندارم که مالیات بدهم. به زور هم نمی شود از اینها گرفت زیرا گناه است. خانم {با سخاوت و کیاست} گفت: من یک پیراهن مرصع دارم که از پدرم به ارث رسیده است. آن را به عنوان مالیات بفرست. حاکم مازندران آن را فرستاد. این پیراهن که با دانه های جواهر آراسته شده بود، در جلسه مذکور، و بخصوص در چشم پادشاه آن زمان؛ جلوه خاصی کرد. اما پادشاه چنان کار حاکم و گذشت و فداکاری همسرش خوشش آمده بود، پیراهن را دوباه برگرداند و گفت که من امسال مالیات مازندران را بخشیدم. هم حاکم و هم تمام مازندرانیها خوشحال شدند. «اما زن حاکم گفت من این پیراهن را دیگر نمی پوشم، برای اینکه چشم نامحرم به آن خورده است» . پند ها و حکایت های اخلاقی، ص70. |
|||
|
|
۱۹:۳۳, ۷/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #87
|
|||
|
|||
|
85- داستان زن زیرک و هوشمند از اهل بصره یک آدم متقلبی در بصره ادعا می کرد که من خیلی خوب هستم، ادعایش به جایی رسید که عوام مردم اطراف او را گرفته بودن یکدفعه گفت «چخ چخ» مردم گفتند، چخ چخ یغنی چه؟ گفت که سگی می خواست وارد مسجد الحرام شود من دیدم که سگ الآن وارد می شود، چخ چخ گفتم که وارد نشود، مریدها گفتند عجب آدمی است از بصره می بیند سگی را در مکه می خواهد وارد مسجد شود. یکی از افراد ساده لوح این جمله را شنید آمد پیش همسرش به او گفت یک مردی آمد خیلی عالیست، احاطه عجیبی دارد امروز سگی را از بصره دیده که می خواست وارد مسجد الحرام شود و سگ را دور کرد که وارد مسجد الحرام نشود، زنش در جواب گفت: خوب،این آقای به این خوبی را چرا دعوت نمی کنی، این آقا را دعوت کن و وقتی می آید، نه فقط آقا بلکه مریدهای اورا هم دعوت کن، ما هم از نزدیک او را ببینیم. مرد خیلی خوشحال شد گفت خیلی خوب، آقا را دعوت کرد با مریدها همه آمدند این خانم با عملش می خواهد او را افتضاح کند، لذا سفره را پهن کرد، وقتی سفره را پهن کردند، مرغ بود با پلو مرتب یک مقدار مرغ می گذاشت بشقاب هر نفری و می گفت این را بگذار پهلوی و به این آقا که رسید گفت: من یک مرغ درسته می خواهم برای آقا بگذارم شاید افراد بدشان بیاید می گویند چرا از آقا بیشتر پذیرایی کرد، من مرغ را می گذارم زیر برنج، مرغ آقا را گذاشت زیر پلو، مرغ دیگران را گذاشت روی پلو، سفره چیده شد، وقتی که آماده شدند برای صرف غذا، این آقا یک نگاهی کرد دید مرغ روی برنج همه هست جز برنج او، فریادش بلند شد که به من توهین کردید بخاطر چی مرا اینجا آوردید به همه مرغ دادی به من نمی دهید؟ زن پشت در بود گفت:« آقایی که از بصره سگ را در مسجد الحرام می بینی چگونه مرغ را زیر پلو نمی بینی؟ از همانجا بلند شد رفت که رفت. . پندها و حکایتهای اخلاقی، ص237. |
|||
|
|
۰:۲۷, ۹/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #88
|
|||
|
|||
|
86- داستان شنیدنی خانم ماری (کاشف و دانشمند) دختری به نام «ماری» در اوایل نوامبر سال 1866م، در «پولند» لهستان دیده به جهان گشود. از لحاظ مادی خانواده آنها به اندازه ای فقیر بود چنانچه دخترشان «ماری» کار نمی کرد، زندگیشان نمی چرخید، نوزده ساله بود که در خانواده یکی از ثروتمندان، به عنوان پرستار نوزاد آنها استخدام شد. پسر خانواده که جهت گذرانیدن تعطیلات به میان خانواده خود آمده بود در برخورد با ماری، عاشق او شد و تقاضای ازدواج کرد. اما مواجه گردید با مخالف شدید والدینش و از این خیال منصرف شد. به دنبال این ماجرا، ماری احساس کرد که فقر مالی ارزش اجتماعی او را پایین می آورد. بخاطر این موضوع، تصمیم گرفت فعلاً در فکر ازدواج نباشد و جهت ادامه تحصیل به پاریس برود. برای این کار از اندوخته ناچیز چند ساله خود استفاده کرد و در دانشکده علوم دانشگاه سوربن در سال 1891م مشغول تحصیل شد. دختر دانشجو در پاریس از فقر مالی رنج می برد. زیرا پس انداز ناچیز و شهریه کمی که پدرش می فرستاد، نمی توانست هزینه عادی او را تامین نماید: به طوری که در فصل زمستان در اتاق بدون بخاری زندگی می کرد و بیشتر شبها به خاطر این که از سرما شدید خوابش نمی برد. به درس خواندن می پرداخت. وی با این شرایط طاقت فرسا به تحصیل ادامه و در رشته ریاضیات و موزیک، همیشه شاگرد ممتاز بود، بویژه در رشته فیزیک که همیشه رتبه اول داشت و در سال 1893م، به دریافت جایزه مخصوصی از آن نایل آمد. وی در خانه «پرفسور کونسکی» که هموطنش بود در سال 1894م، با جوانی به نام «پیر کوی» آشنا شد. و چند ماه با هم در یک آزمایشگاه کار کردند. در آنجا بود که «پیر کوری» احساس کرد که این دختر دارای نبوغ و ابتکار فوق العاد است. بدین جهت به او پیشنهاد ازدواج داد و در دوم ژوئیه 1895م، با هم عروسی کردند. در اول زندگی مشترکشان این دو زن و شوهر فیزیکدان در نهایت فقر به سر می بردند، به طوی که از مال دنیا فقط دو دستگاه دوچرخه داشتند که ماه عسل خود را با آنها به اطراف پاریس رفتند. اولین فرزندشان در 12 سپتامبر سال 1897م، متولد شده در همان سال بود که ماری، دکترای فلسفه را تمام کرد و به مطالعات فیزیکی خود ادامه داد در سال 1898م، فلزی را کشف کرد و نظر به اینکه علاقه ای که به وطن خود داشت، اسم فلز را «پلونیوم» که از اسم زادگاهش پولند متشکل است- گذاشت. پایان نامه دکترای خود را با نمره عالی در سال 1903م، به انجام رسانید در همین سال، به دنبال چهل و پنج ماه تلاش و تحقیق، موفق به کشف فلز دیگری به نام «رادیوم» شد که تشعشع نور آن، دو میلیون برابر اورانیوم بود و امروزه، در طب و علوم فیزیکی مورد استفاده قرار می گیرد. معروف است که در تلاشهای علمی، گاهی وقتها «پیرکوری» نا امید می گردید، ولی همسرش «ماری» او را باز به جستجو و تلاش مستمر تشویق می کرد و به پیروزی امیدوارش می نمود. در سایه این پشتکار و توفیق بود که جایزه نوبل سال 1903 م، نصیب این زن و شوهر گردید. در اول نوامبر 1904م، ماری به مدیریت فیزیک دانشکده علوم انتخاب شد. شوهر ماری در 19 آویل 1906، در تصادف با ارابه در گذشت، به جای او، رئیس آزمایشگاه علوم گردید. در سال 1911م، نیز جایزه شیمی نوبل را دریافت کرد. این زن دانشمند و فیزیکدان که شاید سلامتی خود را به خاطر اثرات رادیوم در بدنش از دست داد، در مقابل آن همه فداکاری و تحیقات علمی حتی «حق کشف» دریافت ننمود و از استفاده مالی خدمات خود چشم پوشید. «مادام کوری» را پس از مرگ در گورستان »دی سو» کنار قبر شوهرش به خاک سپردند و از نظر علاقه اش نسبت به گل، همیشه یک شاخه گل روی قبرش گذاشته می شود... . زن در آینه تاریخ از دنیای دختران، ص105. |
|||
|
|
۲۳:۴۸, ۹/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #89
|
|||
|
|||
|
87- ماجرای حسنیه عالمه با علمای دربار هارون الرشید مفسر کبیر ابولافتح رازی روایت کرده است که در زمان خلاف هارون الرشید مردی بازرگان می زیست که مال و نعمت فراوانی داشت و از مشاهیر بغداد به شمار می رفت و در محبت خاندان عترت و طهارت شهرتی تام داشت. پیوسته ملازم امام صادق(علیه السلام) بود و وظیفه خدمتگذاری آن حضرت را به جای می آورد. بعد از شهادت آن حضرت، در اثر ظلم و ستم دشمنان، اموال و دارائیهایش را از دست داد و به درویشی و مسکینی افتاد و از اموال دنیا جز کنیزی برایش نمانده بود. او را وقتی که پنج ساله بود خریده و به مکتب فرستاده بود. این بانوی خوش شانس مدت ده سال برای کسب علم و معرفت به محضر مبارک امام جعفر صادق(علیه السلام) شرفیاب می شد و قریب بیست سال به مطالعه علوم دینی اشتغال داشت. چون مشقت فقر و تنگدستی خواجه شدت گرفت، روزی از روزگار نزد کنیزش اظهار شکایت نموده و گفت: ای حسنیه: تو مانند فرندم هستی و غیر تو کسی را ندارم، زحمات زیادی برایت کشیده ام تا به این فضائل و کمالات آراسته شده ای، اینک از تو می خواهم که روی فراست چاره ای برایم بیاندیشی، که کارم از هجوم فقر، به رسوایی کشیده است. حسنیه گفت: ای خواجه! به نظر من صلاح در این است که مرا برای فروش نزد هارون ببری و اگر او از بهای من پرسید، بگوئی که صد هزار دینار زر رایج ارزش دارد. اگر بگوید مگر او چه هنری دارد که بهای سنگین بر او نهاده ای؟ بگو: هنرش این است که اگر تمام علمای عصر حاضر جمع شوند و علوم و مسائل شرعی و دینی با او بحث کنند، بر همه فائق آید و آنها را در بحث مغلوب نماید. خواجه گفت: حاشا که من چنین کاری کنم. اگر آن ظالم برفضیلت و سیرت نیکویی تو آگاه گردد، در صدد برآید تو را از من بگیرد. حسینیه گفت: نترس، به برکت محبت اهل بیت رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) کسی نمی تواند مرا از تو جدا کند. بر خدا توکل کن که هر چه خیر است خدای متعال برایمان پیش خواهد آورد. در این هنگام خواجه برخاست و نزد یحی بن خالد برمکی، وزیر هارون رفت و جریان را همان گونه برای او شرح داد. یحیی گفت: برو و کنیزت را بیاور. خواجه با نگرانی به خانه باز گشت. حسنیه در دربار هارون: وقتی که خبر به هارون الرشید رسید دستور داد حسنیه را حاضر کنند چون حسنیه به مجلس هارون آمد، نقاب بر چهره داشت. سلام کرد و وارد مجلس شد هارون دستور داد نقاب از چهره بردارد. چون حسنیه نقاب، برگرفت هارون بی اختیار از جا برخاست و گفت: خواجه او کیست؟ مرد بازرگان پیش آمد. هارون پرسید: نامش چیست؟ و بهایش چقدر است؟ بازرگان گفت: نامش حسنیه است و بهایش صد هراز دینار طلاست. هارون بر آشفت و گفت: چرا چنین بهائی سنگین بر او نهاده ای؟ خواجه گفت: از آن جهت که اگر همه علمای زمان جمع شوند و در علوم دینی و مسائل شرعی با او مناظره کنند نمی توانند براو غلبه کنند و او بر همه چیره خواهد شد. هارون گفت و اما اگر آنها غالب شوند چه؟ دستور می دهم گردنت را بزنند و کنیزت را تصاحب خواهم کرد. حسنیه چون خواجه را آشفته و مضطرب دید گفت: ای خواجه! غصه نخور و نگران مباش، انشاء الله به برکت رسول الله و اهل بیت او- صلوات الله علیهم و اجمعین- مغلوب نخواهم شد. آغاز پرسش هارون رو به کنیز کرد و پرسید: چه مذهبی داری و بر کدام دینی؟ حسنیه گفت: دین مبین رسول الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و مذهب اهل بیت(علیه السلام) هارون گفت حسنیه! خلیفه و وصی رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) که بود؟ (حسنیه! متوجه بود که حاکمان جبار با منطق و عقل سر سازش ندارند!) گفت : ای خلیفه! دستور ده علما حاضر شوند تا آنچه گفتنی است بگویم، اگر در دین و مذهب من ایراد و با سخنی داشته باشند، جواب آنها را بدهم. هارون دریافت که او مذهب اهل بیت(علیه السلام) است، وزیرش یحیی را خواست و به او گفت: این کنیز بر مذهب ما نیست، بگو او را بکشند. وزیر گفت: اما او ادعای بزرگی کرده است، اگر چنانچه علما مغلوب او شدند، در این صورت رعایت حق او بر خلیفه واجب خواهد بود، زیرا کنیزی که بر جمیع علما فایق آید، کشتن او سزاوار نیست. هارون از این سخن خوشش آمد و دستور داد علما و فقهای بغداد را که رئیس و بزرگ آنها ابویوسف بود حاضر کردند. شافعی نیز در آن هنگام در بغداد بود و با وجود اختلافی که با اابویوسف قاضی داشت، به آن مجلس آمد. حسنیه نقاب بر او کشیده در برابر ایشان نشست. چون علما از مذهب او سوال کردند، بدون هیچ ترسی اظهار کرد که بر مذهب و محبت اهل بیت(علیه السلام) است. پس با آنان به مباحثه و مناظره و مجادله پرداخت و آیات قرآن و احادیث نبوی(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را به گونه ای تفسیر و تاویل می نمود که کسی را یارای مقابله با او نبود. هارون که اوضاع را چنان دید، برآشفته شد و دستور داد ابراهیم بن خالد عونی را سریعاً به مجلس آورند چرا که داناترین علمای بصره بود و چهارصد تن از علمای آن روزگار در بصره در درس او حاضر می شدند. زمانی که فرمان به والی بصره رسید، او بی درنگ ابراهیم بن خالد را برشتری رهوار سوار کرد و به همراه فرستاده خلیفه به دارالخلافه بغداد فرستاد. ابراهیم چون به بغداد رسید، به هارون گفت تا همه علمای بغداد را حاضر کنند. دولتمردان و بزرگان ممالک دیگر هم که از اطراف آمده و در بغداد جمع شده بودند نیز در داراخلافه حاضر شدند. برای ابراهیم بن خالد، کرسی زرین نهادند، و حسنیه را آورده و حقیرانه در جایگاه تماشاچیان نشاندند. حسنیه بی اعتنا به جلال و جبروت مجلس پیش رفت و مقابل ابراهیم بن خالد نشست. هارون به حسنیه اشاره کرده که مباحثه را آغاز کند. حسنیه رو کرد به ابراهیم گفت: آن ابراهیم خالد که صد جلد از الیفات اودر بین دانشمندان معروف است و به عداوت و دشمنی با علی بن ابی طالب(علیه السلام) افتخار می کند تو هستی؟ در این هنگام ابراهیم برآشفته و گفت: مرا مسخره می کنی؟ و رو به اهل مجلس کرد وگفت: مرا با کنیزی هم بحث کردی چه معنا دارد؟ این کار موجب بی ارزش شدن علم و اهانت به علماء و دانشمندان است. یحبی برمکی، وزیر هارون خندید و گفت: ای ابراهیم این سخن از تو که اهل فضل هستی بعید است. مگر این کلام بزرگان دین نیست که «انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال». حسنیه گفت: ای ابراهیم! بتوفیق خدای تعالی در همین مجلس تو را از این کرسی زرین به زیر خواهم کشید. ابراهیم چون فهمید حسنیه می خواهد حقیقت مذهب اهل بیت(علیه السلام) را بر هارون روشن گرداند، گفت: چون من از راه دور آمده ام حق تقدم با من است و من باید سوال آغاز کنم. حسنیه گفت: بسیار خوب شما مقدم باشید و از هر چه می خواهید بپرسید ابراهیم همواره سوال کرد وحسنیه با فصاحت تمام پاسخ می گفت و اشکالات وی را بسیار زیبا و متین جواب می داد و قاطعانه رد می نمود بطوری که حاضرین از سخنان او حیران مانده بودند. حسنیه گفت: من تا به حال هشتاد و سه سوال ابراهیم را جواب دادم، اگر اجازه دهید من نیز یک مساله از او بپرسم. هارون گفت: هر چه می خواهی بپرس. حسنیه گفت: ای ابراهیم! پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) که از دنیا رفت آیا برای خود وصی تعیین کرد یانه؟ ابراهیم گفت: وصی تعیین نکرد!! حسنیه گفت: آیا این عمل پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) درست بود یا خطا؟ و آنچه خلفا در سقیفه بنی ساعده انجام دادند چطور؟ خطا بود یا صحیح؟ ای ابراهیم! پیغمبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را خطا کار می دانی یا اصحاب را؟ ابراهیم از جواب درماند، چون اگر می گفت پیغمبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) خطا کرده، دین و شرع را ناقص تلقی نموده، و اگر می گفت خلفا خطا کرده اند، موجب بطلان مذهب خود و اثبات مدعای حسنیه می شد. حیرت زده سر در گریبان فرو برد و ساکت ماند. حاضرین در مجلس خندیدند و او را سرزنش کردند که چگونه با آن همه ادعای علم و دانش از جواب کنیز عاجز مانده است. مناظرات و مباحثات ادامه پیدا کرد کار به جایی رسید در محضر هارون و حاضران در مجلس علمایی مانند ابراهیم و ابوایوب شافعی و عده ای از علماء به یکباره برخاستند خواستند حسنیه را بکشند که با وساطت یحی بن خالد برمکی هجوم آنها خنثی شد. چون یحی بن خالد برمکی ایشان را دید، نزد هارون برخاست و گفت: تو امروز در جای رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نشسته ای. کنیزی، علمای زمان را محکوم نموده و جملگی از پاسخ به او عاجز گشته اند و می خواهند با ظلم و تعدی در مجلس تو به او آزار برسانند و او را بکشند، اما شما ساکت نشسته ای؟ هر یک از امراء نیز به طرفداری از حسنیه کلماتی به هارون گفتند و پسر عموی هارون به سوی ابراهیم بن خالد عونی و علماء شمشیر کشیده قصد دفاع از او را نمود پس همه دست از حسنیه کشیده و به جای خود نشستند. چون در دل حسنیه آتش محبت به اهل بیت (علیه السلام) برافروخته شده و بر مسند فصاحت و بلاغت تکیه زده بود پیوسته و بی پروا در رد مذهب مخالفان عصمت طهارت اهل بیت (علیه السلام) برهان اقامه می نمود. در پایان ماجرا و ایمان آوردن بسیاری از مخالفان، یحی بن خالد رو به حسنیه کرد و گفت: شما در اثبات حقیقت مذهب خود هیچ کوتاهی نکردید و آن را ثابت نمودید، در آن روز چهار صد نفر مذهب خود را تغییر داده و مذهب اهل بیت (علیه السلام) انتخاب کردند، و هارون از آن روز دیگر به ظاهر متعرض سادات و شیعیان نمی شد و دستور داد دوباره خلعتهای فاخر به حسنیه دادند و او را طلبید، آهسته به وی گفت: هر کجا می خواهی باش اما از این شهر برو، مبادا به تو صدمه ای بزنند. پسر عموی هارون که از محبان خاندان اهل بیت()ع) بود و همه آنهای که محبت این خاندان داشتند، به حسنیه عطایا و بخششها نمودند و ابراهیم و سایر علمای اهل سنت شرمنده و روسیاه در حالی که مردم آنها را مسخره می کردند از مجلس هارون بیرون آمدند. حسنیه با خواجه خود و عده ای زیادی پنهانی از بغداد بیرون رفتند و متوجه مدینه طیبه رسول الله (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) شدند و خود را به خدمت حضرت ثامن الحجج امام علی بن موسی الرضا(علیه السلام) رساندند . . اقتباس از کتاب حسنیه دربرابرهارون، مولف شیخ البوالفتح رازی
|
|||
|
|
۱۶:۳۵, ۱۰/مرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/مرداد/۹۱ ۱۶:۳۵ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #90
|
|||
|
|||
|
عنایت شدگان 88- حکایت زن فقیر بیابانی که با کرم امام حسن (علیه السلام)و امام حسین (علیه السلام) ثروتمند شد ایام حج فرارسیده بود. امام حسن (علیه السلام)و امام حسین (علیه السلام) و عبد الله بن جعفر به همراه قافله ای جهت انجام اعمال حج، مدینه را ترک کردند. در بین راه از قافله عقب ماندند و آن را گم کردند خرج و خوراک آنها نیز با قافله بود، تشنه و گرسنه شدند و چیزی نداشتند بخورند، به سراغ خیمه ای که در آن بیابان به چشم می خورد رفتند، پیرزنی را در آنجا یافتند. به او گفتند: ما تشنه هستیم آیا نوشیدنی در نزد تو هست؟. زن گفت: فقط گوسفندی دارم که می تواند آن را بدوشید و از شیر آن استفاده کنید. آنها از شیر آن گوسفند نوشیدند، سپس گفتند: ما گرسنه نیز هستیم، آیا غذایی نزد تو هست؟ زن گفت: همان گوسفند تنها دارای من است سر ببرید تا برایتان غذا بپزم. یک نفر از آنها برخاست و گوسفند را ذبح کرد و پوست آن را کند و پیرزن غذا پخت و آنها خوردند و برخاستند تا بروند، به هنگام خداحافظی گفتند: ما از طایفه قریش هستیم، اگر از سفر حج سالم مراجعت کردیم، تو نزد ما بیا تا نیکی تو را جبران کنیم. این را بگفتند و رفتند. چیزی نگذشت که شوهر آن زن به خیمه بازگشت و زن جریان مسلمانان و ذبح گوسفند را برای او تعریف کرد، مرد عصبانی شد گفت: چرا گوسفند مرا برای عده ای که نمی شناختی کشتی؟ مدتی از جریان گذشت. فقر و تنگدستی آن زن و مرد را آزار می داد تا این که سرانجام مجبور شدند به مدینه روند تا سر و سامانی به زندگی خود دهند. وارد مدینه به حفر چاه و جاری کردن آب مشغول شدند و مزدی که می گرفتند زندگی می گذراندند. روزی آن پیرزن از کوچه ای عبور می کرد امام حسن (علیه السلام) جلوی در خانه اش نشسته بود و او را شناخت، ولی پیرزن آن حضرت را نشناخت. حضرت غلام خود را دنبال آن زن فرستاد، آن زن خدمت امام آمد به او فرمود: آیا مرا می شناسی؟ زن گفت: نه، حضرت فرمود: من مهمان آن روز تو هستم از گوسفندت برای ما غذا فراهم کردی! زن گفت: ولی من به یاد نمی آورم. حضرت فرمود: مانعی ندارد، اگر تو مرا نمی شناسی من تو را می شناسم. آنگاه دستور داد و هزار گوسفند برای او خریداری کردند و هزار دینار هم پول نقد به او داد، و او را با غلامش خدمت امام حسین (علیه السلام) فرستاد. امام حسین (علیه السلام) به زن فرمود: برادرم حسن چقدر به تو کمک کرد؟ زن گفت: هزار دینار، هزار گوسفند، امام حسین نیز امر کرد همان مقدار به او کمک کردند. سپس او را با غلام خود به منزل عبدالله بن جعفر فرستاد، عبدالله گفت: امام حسن و امام حسین (علیه السلام) چقدر به تو کمک کرده اند؟ زن گفت: روی هم دوهزار دینار و دو هزار گوسفند. عبدالله دستور داد دوهزار دینار و دو هزار گوسفند به او دادند، سپس گفت: اگر اول نزد من آمده بودی آن دو بزرگوار را به زحمت نمی انداختی ( و همه این مقدار را من به تو می دادم) زن با آن همه اموال و ثروت نزد شوهر خود باز گشت. . عاقبت بخیران عالم، ص50. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |







