|
از علی بن مهزیار اهوازی(علیه السلام) چقدر میدانیم؟
|
|
۲۳:۵۴, ۶/اسفند/۸۹
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
علی بن مهزیار نگینی درخشان در جمکرانی دیگر
در شمال شهر اهواز نزدیک رودخانه کارون، بقعه ای به چشم می خورد که صاحب آن علی فرزند مهزیار معروف به اهوازی، فقیهی صاحب نام و دانشمندی سترگ و عالمی جلیل القدر و محدثی صادق است که در سنه 200 هجری قمری می زیسته است. وی علاوه بر جنبه روحانیت، در سیاست نیز صاحب نظر بوده و اداره قسمتی از کارهای اعتقادی و سیاسی منطقه را برعهده داشته است. وی از شیفتگان خاندان عصمت و طهارت بوده که به اهل بیت علیهم السلام عشق می ورزیده و هیچ گاه از پشتیبانی آنها دریغ نداشته است. ایشان دارای تألیفات با ارزشی است که همگی سرمایه های فقهی و دینی عالم تشیع می باشند و به عنوان منابع احکام و احادیث از آنها استفاده می شود. این عالم بزرگوار پس از شهادت امام حسن عسگری (علیه السلام) راه حجاز را می پیماید و برای دیدن امام زمانش طریق راه می کند که بعد از 20 سفر به دیدار گل نرگس نائل می شود. و خوشا به سعادت تو ای علی بن مهزیار که در زمان حیاتت با حب به امام زمانت عاشقی کردی و در زمان مماتت ملجأ عاشقان و دلسوختگان آن حضرت گردیدی و در قدمگاه امام رضا(علیه السلام) جمکرانی دیگر پدید آوردی. دوستان اگه علاقه مند به بیشتر دونستن از این عالم بزرگوار، شرح سفر ایشون و توصیه های امام عصر به ایشون و تمام شیعیان هستید، اعلام رضایت بفرمایید تا این پستها ادامه پیدا کنه. اللهم عجل لولیک الفرج |
|||
|
|
۱۳:۱۶, ۱۰/اسفند/۸۹
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
[img]http://[/img]
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش... نویسد:(پیرامون تشرف علی بن مهزیار، در محضر یار) شیخ صدوق در کتاب کمال الدین خود به نقل از علی بن مهزیار می 19 سفر از اهواز به مکه مشرف شدم تا شاید مولایم حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را زیارت کنم و عین الیقین برایم به وجود ذیجودش حاصل شود،در آن سفرها هرچه بیشتر تفحص کردم کمتر اثری یافتم و مایوس شدم و خواستم دیگر نروم. حتی در فصل حرکت، رفقا گفتند: مگر امسال نمی روی؟ گفتم: نه، چون گرفتاری دارم. بعد شبی در عالم خواب به من گفته شد که سفرت را تعطیل نکن که انشاءالله امسال به مقصود خواهی رسید. پس مهیای سفر شدم. رفقا تعجب کردند که چرا منصرف شده بودم و ناگهان عازم شدم. خلاصه به شوق وعده غیبی حرکت کردم و هرچه رفقا سوال می کردند که چرا گفتی نمی آیم ولی حرکت کردی، من سکوت کردم تا به مکه رسیدیم، مناسک حج را انجام دادم. در این مدت دائما در گوشه مسجدالحرام تنها می نشستم و فکر می کردم که آیا خوابم راست بوده یا شیطانی؟ یک روز که سر در گریبان فرو برده و در گوشه ای نشسته بودم، دیدم دستی به شانه ام خورد. شخصی گندم گون بود. به من سلام کرد و گفت: اهل کجایی؟ گفتم: اهواز. گفت: ابن الخطیب را می شناسی؟ گفتم: از دنیا رفت. گفت: انا لله و انا الیه راجعون. مرد خوبی بود، به مردم احسان زیادی می کرد. خدایش رحمت کند. گفت: ابن مهزیار را می شناسی؟ گفتم: خودم هستم. گفت: اهلا و مرحبا ای پسر مهزیار، تو خیلی زحمت کشیدی برای زیارت مولایت حضرت بقیه الله(عجل الله تعالی فرجه الشریف). به تو بشارت می دهم که در این سفر به زیارت آن حضرت نائل خواهی شد و فردا شب در شعب ابی طالب بیا که منتظر تو هستم. سپس پرسید: آن نشانه ای که بین تو و امام حسن عسگری (علیه السلام) بود چه کردی؟ گفتم: منظور تو همان انگشتری زیبایی است که از آن امام پاک به یادگار نزد منست؟ گفت: آری. گفتم: آن را با خود آورده ام. سپس انگشتر را از انگشت خود در آوردم و به او تقدیم کردم. بر روی آن انگشتر جمله ی زیبای "یا الله یامحمد یاعلی" نوشته شده بود. آن را بوسید و آنقدر گریست که پارچه ای که در دست داشت کاملا تر شد. من با خوشحالی فوق العاده به منزل رفتم و وسایل سفرم را جمع کردم و گفتم: برایم کاری پیش آمده که باید چند روزی به جایی بروم. آن شب به شعب ابی طالب رفتم و دیدم او منتظر منست. او و من سوار شتر شدیم و از کوه های عرفات و منی گذشتیم و به کوه های طائف رسیدیم. گفت: پیاده شو نماز شب را بخوانیم. من پیاده شدم. با او نماز شب را خواندیم و باز سوار شدیم و راه را ادامه دادیم تا طلوع فجر دمید. گفت: پیاده شو نماز صبح بخوانیم، خواندیم. هوا کمی روشن شده بود. من بلند شدم و ایستادم. به من گفت: بالای آن تپه چه می بینی؟ گفتم: خیمه ای می بینم که تمام این صحرا را روشن کرده است. گفت بله درست است. مقصود همانجاست، جایگاه مولا و محبوب همانجاست. آنوقت گفت: برویم. گفتم: شترها را چه کنیم؟ گفت: آنها را آزاد بگذار، اینجا محل امن و امان است. با او تا نزدیکی خیمه رفتم. به من گفت: تو صبر کن و خود داخل خیمه شد، لحظه ای نشد که بیرون آمد و گفت: خوشا به حالت! به تو اجازه ملاقات دادند... ادامه دارد... |
|||
|
|
۱۶:۳۳, ۱۶/شهریور/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۶/شهریور/۹۲ ۱۶:۵۲ توسط عبدالرحمن.)
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
.......... ![]() وقتی وارد شده چشمم به جمال آقا افتاد، سلام کرده با شتاب به سویش رفته و خود را به دست و پای ایشان انداختم و صورت و دست و پای آن حضرت را بوسیدم. دیدم حضرت(علیه السلام) بر جایی نشستهاند، قدشان مانند چوبة درخت بان بود و پارچهای بر روی لباس پوشیده که قسمتی از آن را روی دوش مبارک انداختهاند. اندامشان در لطافت مانند گل بابوبه و رنگ مبارکشان گندمگون و در سرخی همچون گل ارغوانی است، ولی در عین حال چندان سرخ نبود. قطراتی از عرق مثل شبنم بر آن نشسته بود، پاکیزه و پاک سرشت و نه بسیار بلندقد و نه چندان کوتاه بود. بلکه متوسط القامة، سر مبارکشان گرد، پیشانی گشاده، ابروانش بلند و کمانی، بینی کشیده و میان برآمده، صورت کم گوشت، و بر گونه راستشان خالی مانند پاره مشکی بر روی عنبر کوبیده شده بود. وقتی سلام کردم، جوابی از سلام خود بهتر شنیدم. فرمودند: ای ابوالحسن، ما شب و روز منتظر ورودت بودیم، چرا این قدر دیر نزد ما آمدی؟ عرض کردم: آقای من! تاکنون کسی را نیافته بودم که دلیل و راهنمای من به سوی شما باشد. فرمودند: آیا کسی را نیافتی که تو را دلالت کند؟!! بعد انگشت مبارک را به روی زمین کشیده، سپس فرمودند: نه لکن شماها اموالتان را فزونی بخشیدید، و بر بینوانان از مؤمنین سخت گرفته، آنان را سرگردان و بیچاره کردید، و رابطة خویشاوندی را در بین خود بریدید (صله رحم انجام ندادید) دیگر شما چه عذری دارید؟ گفتم: توبه، توبه، عذر میخواهم. ببخشید، نادیده بگیرید. سپس فرمودند: ای پسر مهزیار، اگر نبود که بعضی از شما برای بعضی دیگر استغفار میکنید، تمام کسانی که بر روی زمین هستند، نابود میشدند به جز خواص شیعه؛ همانهایی که گفتارشان با رفتارشان یکی است. سپس مرا مخاطب ساختند و احوال مردم عراق را پرسیدند. عرض کردم: آقا چرا شما از ما دور و آمدنتان به طول انجامیده است؟ فرمودند: پسر مهزیار، پدرم ـ ابومحمد(علیه السلام) ـ از من پیمان گرفته... و به من امر فرموده که جز در کوههای سخت و بیابانهای هموار نمانم. به خدا قسم، مولای شما امام حسن عسکری(علیه السلام) خود رسم تقیه پیش گرفت و مرا نیز امر به تقیه فرمود. و اکنون من در تقیه به سر میبرم تا روزی که خداوند به من اجازه دهد و قیام کنم. عرض کردم: آقا چه وقت قیام میفرمایید؟ فرمودند: موقعی که راه حج را بر روی شما بستند و خورشید و ماه در یک جا جمع شدند و نجوم و ستارگان در اطراف آن به گردش درآمدند. عرض کردم: یابن رسولالله این کجا خواهد بود؟ فرمودند: در فلان سال، دابةالارض، در بین صفا و مروه قیام کند در حالیکه عصای موسی و انگشتر سلیمان با او باشد و مردم را به سوی شرّ سوق دهد... به سوی کوفه میآیم و مسجد آن را ویران میکنم و طبق ساختمان اول، آن را بنا میکنم و ساختمانهایی را که ستمگران ساختهاند خراب مینمایم. و به همراه مردم حجّ اسلامی را انجام میدهم و به مدینه میروم، حجره (اطاق خاص حضرت رسول(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)) را خراب کرده، آن دو تن را که در آنجا مدفون هستند، بیرون میآورم و دستور میدهم آنها را با بدنهای تازه به کنار بقیع بیاورند. به دو شاخة خشکیده امر میکنم آنها را به دار بیاویزند و مردم به وسیلة آن دو آزمایش میشوند، امّا سختتر از آزمایش اول. منادی از آسمان صدا میزند! ای آسمان! نابود کن. و ای زمین! بگیر. در آن روز بر روی زمین کسی باقی نمیماند جز مؤمنی که قلبش خالص به ایمان باشد. عرض کردم: مولای من! بعد از آن چه میشود؟ فرمود: بازگشت، بازگشت، بعد این آیه را تلاوت فرمود: ثمّ رددنا لکم الکرّة علیهم و أمددناکم بأموالٍ و بنینٍ و جعلناکم أکثر نفیراً1 پس (از چندی) دوباره شما را بر آنان چیره نمودیم و شما را با اموال و پسران یاری دادیم و [تعداد] نفرات شما را بیشتر کردیم. علی بن مهزیار گوید: چند روزی میهمان آن حضرت در آن خیمه بودم، و استفاده از انوار و علومش میکردم! تا آنکه خواستم به وطن برگردم. مبلغ پنجاه هزار درهم داشتم، خواستم به عنوان وجوهات تقدیم حضورش کنم. امام(علیه السلام) فرمودند: از قبول نکردنش ناراحت نشوی، این به علت آن است که تو راه دوری در پیش داری و این پول مورد احتیاج تو خواهد بود. پس خداحافظی کردم و به طرف اهواز به راه افتادم، و همیشه به یاد آن حضرت و محبتهای ایشان هستم و آرزو دارم باز هم آن حضرت را ببینم. می گویند علی تا زمان وفاتش آرام و قرار نداشت......... ![]() این هم از زبان آقای کافی رحمت الله علیه دانلود |
|||
|
|
۲۰:۴۱, ۱۳/اردیبهشت/۹۷
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
سلام
ایشون رو تو تاپیک زدید سال 200 میزیسته ولی دوران غیبت کبری تازه از 329 شروع شده . من چند جا هم نگاه کردم وفات ایشون رو در زمان امام حسن عسگری زده حتی تو ویکی شیعه هم نگاه کنید همین رو زده. به نظر من داستانی که شما نوشتید ضعیف هست . لطفا خودتون هم یه تفهسی بفرمایید. تو متن یه جا داره دابه العرض قیام میکنه در حالی که عصای موسی و انگشتر سلیمان با اون هست . ولی شیعه اعتقاد داره که عصای موسی با عضرت حجت است. داستان انگشتر سلیمان رو هم که کلا شیعه قبول نداره و از اسرائیلیات هست . لطف بفرمایید یه تحقیق دوباره ای انجام بدید. بعد هم سند بنویسید پای نوشته هاتون. |
|||
|
|
|
|
| 1 میهمان |










