کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
پیامبر من...
۱:۱۰, ۷/فروردین/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۵/فروردین/۹۱ ۲۲:۲۹ توسط گل مرداب.)
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

کتاب پیامبر من نوشته ی حاج آقا هادی قطبی هست که که چهل قدم با پیامبر مارو جلو میبره،کتاب مختصر و مفیدی هستش. این کتاب یکی از عیدیهایی هستش که توی سفر راهیان نور از شهدا گرفتم، و با اجازه ی ناشر و مؤلف قصد دارم، هرازگاهی یه قدمشو توی این تاپیک بیان کنم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: أین المنتظر ، Mohammad Trust ، AllahoAkbar ، iman-s ، yamin ، یا صاحب الزمان ، MESSENGER ، nafas ، تفکر ، حقیر ، Admirer ، hesam110 ، shafagh_mah ، yashar1374 ، mohammad reza ، Hadith ، نگار ، شهرام ، m.hossein ، somayeh ، سید ابراهیم ، مفقود الاثر ، مجید املشی ، Agha sayyed

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۵:۰۹, ۳۰/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #11
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا کمکم کن...
قدم نهم:
خدا استغفار یادتان داد تا ازتان بگذرد. پس زیاد استغفار کنید.(منتخب میزان الحکمة،ح4816)




زبانش...
خادمش می گفت: ده سال بود، نزدش بودم. احترامم را نگه می داشت! یادم نمی آید که یک بار تندی کرده باشد و به من گفته باشه چرا فلان کار را کردی یا نکردی!(منتهی الامال،ج1، ص18. به نقل از الگوی کامل،ص57)
أنس بن مالک می گفت. این غیر از عبادت هایی بود که می کرد. مثل استغفار که از زبانش نمی افتاد.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: أین المنتظر ، Admirer ، saloomeh ، shafagh_mah ، mohammad reza
۲۱:۵۸, ۳۱/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #12
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم


خدایا کمکم کن...
قدم دهم:
بهترین کارها، با دوام ترین آنهاست، ولو اندک باشد.(منتخب میزان الحکمة، ح4626)




تربیتش...
دامان مبارکش نجس شده بود. بخاطر اینکه بچه نتوانسته بود خودش را نگه دارد. پدر و مادرش ناراحت و شرمنده شدند. خواستند کودک را عتاب کنند اما نگذاشت: رهایش کنید. بگذارید راحت باشد. اثر نجاست می رود اما اثر تندی می ماند.(بحار الانوار،ج16،ص240)
همیشه همینطور بود. رفاقت خاصی با بچه ها داشت. حتی تو کوچه ها باهاشان بازی هم می کرد. بعضی وقت ها فقط دیگران تماشا می کردند. انگار عارشان می آمد.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Admirer ، saloomeh ، mia'd ، shafagh_mah ، yashar1374 ، mohammad reza
۲۱:۱۷, ۱/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #13
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا کمکم کن...
قدم یازدهم:
از خدا هم شرم نکند هرکه از مردم شرم نکند.(نهج اافصاحة،ص211)




حیایش...
خیلی با حیا بود لباس مجلسی اش را تا کسی بود، در نمی آورد. مردم با لباس خلوت ندیده بودنش. از کودکی همین جور بود.
از او خواسته بود تا لباس هایش را در آورد و برود به رختخوابش. اما رویش نمی شد. گفت: رویت را برگردان تا لباسم را عوض کنم. به عمویش گفته بود. آن روزها بزرگترها از هم خجالت نمی کشیدند، چه رسد به بچه ها.(حکایت ها و هدایت ها در آثار شهید مرتضی مطهری،ص22)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: أین المنتظر ، saloomeh ، Admirer ، mia'd ، shafagh_mah ، yashar1374 ، mohammad reza
۱۷:۵۳, ۳/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #14
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا کمکم کن...
قدم دوازدهم:
دعا،کلید رحمت است.(نهج الفصاحة،ص280)




دعایش...
حالتش وقت دعا، دیدنی بود. انگار نه انگار که پیام بر باشد. دست هایش را بلند می کرد و با گریه خواهش ها داشت.
دعا زیاد می خواند، وقت خوردن، خوابیدن، راه رفتن، سوار شدن، دیدن ماه و دیگر نعمت ها. حتی موقع ورود به دستشویی و رختخواب هم خدا از یادش نمی رفت. می گفت: مرا به خودم وامگذار.(ر.ک: سنن النبی،ص380ـ440)
از دیگران هم غافل نبود، حتی از یهودی ها. جلوی پیامبر عطسه اش گرفت، فرمود: خدا هدایتت کند.(تیسیر الاصول،ج3،ص42. به نقل از خاتم النبیین،ص171)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: saloomeh ، أین المنتظر ، Admirer ، mia'd ، shafagh_mah ، yashar1374 ، mohammad reza
۱۰:۴۰, ۴/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #15
آواتار
بسم الله الرحیم الرحمن

خدایا کمکم...
قدم سیزدهم:
هر که گروهی را دوست بدارد،خداوند با آنها مشحورش می کند.(بحارالانوار،ج12،ص108)




دوستانش...
علی، سلمان، ابوذر،بلال، عمار و... دوستان باصفایی داشت.ساعت ها وقت صرفشان می کرد. اعتراض کرده بودند که چرا آدم های این تیپی را دور خودت جمع کردی، فقیر و بی کس و کارند! آنها را رها کن تا ما با تو باشیم. اما معیار دوستی اش اینها نبود. وحی آمد: " کسانی را که صبح و شام خدا را می خوانند و جز به ذات پاک او نظر ندارند، از خود دور مکن."(انعام،52. بحارالانوار،ج74،ص183)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: saloomeh ، أین المنتظر ، Admirer ، mia'd ، shafagh_mah ، yashar1374 ، mohammad reza
۲۲:۱۸, ۴/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #16
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا کمکم کن...
قدم چهاردهم:
به زمینی ها رحم کن تا آنکه در آسمانست به تو رحم کند.(بحارالانوار،ج74،ص169)




رحمتش...
زبانش به لعن و نفرین باز نشده بود. در جنگ احد هرچه گفتند آقا نفرینشان کنید، فرمود: من برای لعنت مبعوث نشدم. من هدایت کننده ام. بعد هم در مناجاتش گفت: خدایا راه را نشانشان بده. آنها نمی دانند.(اسدالغابه،ج3،ص53. به نقل از خاتم النبیین، ص113)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Admirer ، mia'd ، shafagh_mah ، yashar1374 ، mohammad reza
۲۲:۳۹, ۵/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #17
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا کمکم کن...
قدم پانزدهم:
فزونی و برکت، همراه مداراست؛بی بهره از آن، بی خیر است.(الکافی،ج2،ص119)




نرمی اش...
به بچه اش گفته بود: برو عبای پیامبر را بگیر و بیار! او هم دوید توی کوچه و عبا را گرفت و محکم کشید. پیام بر برگشت:
ـ تو کیستی؟
ـ مادرم گفته بود...
ردایش را پیچید و به دست کودک داد:
ـ به مادرت بگو این را دو تا کند. دو تا روسری. یکی برای خودش و یکی هم برای خواهرش.(اسدالغابه،ج3،ص154؛ به نقل از خاتم التبیین،ص108)

عرب بیابانی چنان عبایش را کشید که رد آن روی گردنش ماند: فرمان بده تا آنچه از مال خدا نزد توست به من بدهند!
به این جور رفتارها عادت کرده بود. خندید که این همه درشتی لازم نیست: هر چه می خواهد، به او بدهید.(بحارالنوار،ج16،ص230)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: أین المنتظر ، Admirer ، mia'd ، shafagh_mah ، yashar1374 ، mohammad reza
۱۱:۲۳, ۷/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #18
آواتار
بسم الله ارحمن الرحیم

خدایا کمکم کن...
قدم شانزدهم:
هر که معرفتش بیش، ایمانش بیشتر.(منتخب میزان الحکمة،ح4058)




قبول عذرش...
آوازه خوان بود؛ برای جوانان مکه می خواند. وقتی رهایش کرده بودند، غریب و تنها شده بود، در مدینه سراغ پیام بر آمد.گفت: حاجتم بیچاره گی ست. لبا س و مال و مرکبی برای بازگشت به من بده.
ـ مشتریانت چه شدند؟
ـ بعد از جنگ دیگر رهایم کردند.
پیام بر سفارش ساره را به فرزندان عبدالمطلب کرد تا کارش را راه بیندازند. اما زن قدر ناشناسی بود.بعد از مدتی جاسوسی پیامبر می کرد.(نهایة الارب،ج17،ص292؛ به نقل از خاتم النبیین،ص114)

بعد از فتح خیبر گوشتی مسموم برایش آورد. اما فهمید و به یارانش فرمود: از این نخورید. بعد هم پرسید: چرا این کار را کردی؟ زن گفت: می خواستم امتحانت کنم. اگر پیامبری که هیچ و گرنه مردم را بیدار کنم!
دستور داد رهایش کنند.(سیره ی شامی،ج3،ص395؛ به نقل از همان،ص98) از این رفتارها خیلی داشت.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: أین المنتظر ، Admirer ، mia'd ، shafagh_mah ، mohammad reza
۱۱:۵۰, ۸/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #19
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا کمکم کن...
قدم هفدهم:
مؤمن برادر مؤمن است؛ به هیچ عنوان از خیرخواهی چشم نپوشید.(نهج الفصاحة،ص624)




نیکی اش...
نمی خواست مردم به هم بدبین باشند. اگر کاری می توانست برای این مقصود، کوتاهی نمی کرد.
یک بار نیازمندی پیشش آمد و چیزی خواست؛ عطایش کرد اما او گفت: هنوز به من نیکی نکردی! یاران عصبانی شدند. حضرت صبرشان داد و باز هم چیزی بخشید. اما باز راضی نشد. این بار از خانه برایش چیزی آورد. عرب گفت: در حقم نیکی کردی!
حالا پیام بر او را رها نمی کرد: تا نیایی و به مردم نگویی که به تو بدبین نشوند، رهایت نمی کنم.(تاریخ الاسلام،ج1،ص155؛ به نقل از خاتم النبیین، ص108)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Admirer ، mia'd ، shafagh_mah ، yashar1374 ، mohammad reza
۱۵:۴۰, ۹/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #20
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا کمکم کن...
قدم هجدهم:
همواره در نیت خیر باش تا از غافلان نباشی.(منتخب میزان الحکمة،ح4834)




خیرخواهیش...
در مسافرت ها عقب کاروان می رفت، مبادا کسی جا مانده باشد.(تیسیرالاصول،ج2،ص194؛ به نقل از خاتم النبیین،ص72)
به فکر رهگذران بود. در مسیرش اگر سنگ و کلوخی می دید، یا هر چه آزارشان می داد، کنار میزد.(مجمع الزوائد،ج3،ص146؛ به نقل از همان،ص190)
عفیف بن حارث می گوید: کودک بودم و شیطان! بر نخل های مردم سنگ می زدم تا خرمایی بریزد و بخورم. دستی بر سرم کشید و گفت: هر چه روی زمین است مال تو؛ روی درخت، مال مردم است.اسدالغابه،ج4،ص171؛ به نقل از همان،ص99)
شقیق هم می گوید: شتر می چراندم که کاروانی شترانم را رم داد. کودک بود هنوز. مردی در آن نزدیکی به کاروانیان گفت: شترانش را رَم دادید، برشان گردانید.
پرسیدم: این مهربان که بود؟ گفتند: پیام بر است؛ محمد.(همان،ج3،ص3؛ به نقل از همان،ص94)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Admirer ، mia'd ، shafagh_mah ، mohammad reza
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا