تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: پیامبر من...
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5
بسم الله الرحمن الرحیم

کتاب پیامبر من نوشته ی حاج آقا هادی قطبی هست که که چهل قدم با پیامبر مارو جلو میبره،کتاب مختصر و مفیدی هستش. این کتاب یکی از عیدیهایی هستش که توی سفر راهیان نور از شهدا گرفتم، و با اجازه ی ناشر و مؤلف قصد دارم، هرازگاهی یه قدمشو توی این تاپیک بیان کنم.
بنام خدا

پیامبر من!
کویر عطش زده ی زندگیم تشنه ی باران مهربانی توست،
ببار برمن تا شکوفه کند سرود "فتبارک الله" درمن!
کاملترین سروده ی هستی
ببار برمن تا بپیچد عطر تکامل نگاهت در شبستان وجودم!

حضرت باران ببار برمن...!
بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا کمکم کن...
قدم اول:
از خار انگور نمیچینند، هر راهی بروید بر اهلش وارد میشوید...(منتخب میزان الحکمة،ح4620)


روح توحیدی اش...
می خواست همه خداپرست واقعی باشند. غصه شان را میخورد که چرا حواسشان نیست.اما تذکر میداد:
کسی به غلام و کنیزش نگوید بنده ی من!غلامی هم به صاحبش نگوید ارباب و آقای من!شما بگویید یاور من،غلام ها بگویند سرور من.چون همه بنده ی خدایند و فقط او رب است.(تیسیر الاصول،ج3، ص214، به نقل از خاتم النبیین،ص85)
برای خودش هم امتیازی قائل نبودند:
مانند عیسی(علیه السلام) ستایشم نکنید،من بنده ام،بگویید عبدالله!(شمائل الرسول،ص77،به نقل از همان،ص88)
حتی حساستر و دقیقتر هم شده بود:
وقتی نظری دارید نگویید خدا و رسولش میگویند،بگویید هرچه خدا میخواهد.(اسدالغابه،ج3، ص52. به نقل از همان،ص91)
اینها را زیاد میگفت.
بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا کمکم کن...
قدم دوم:
نماز به وقت،بهترین کارها نزد خداست...(وسائل الشیعه،ج4، ص112)


نمازش...
آنقدر نماز می خواند که پاهایش تاول کرده بود. حتی خدا هم نمی خواست اذیت شود.برای همین گفت:"قرآن را برتو نازل نکردیم تا به زحمت بیفتی"(طه، 2)
وقت نماز گریه اش می گرفت و بی حال می شد. به او می گفتند: مگر خدا گذشته و آینده ات را نبخشید؟ تو تضمین شده ای! گفت: آیا شکرش را نگزارم؟(اصول کافی، ج2، ص95)
سجده اش ترک نمی شد،هروقت از خواب بیدار می شد یادش بود.(سنن النبی، ص142، به نقل از خاتم النبیین، ص196و197) وقتی بلند میشد جای سجده اش تر بود.(احتجاج طبرسی. به نقل از همان،ص203)
همیشه هم سر قرارش بود. وقتی نمازش می رسید، ناشناسِ ناشناس می شد.دیگر آدمِ چند لحظه پیش نبود. هیچ کاری او را از ملاقات با خدا غافل نمی کرد.
این را امام علی می گفت، جانش بود پیامبر.(سنن النبی، ص324)
بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا کمکم کن...
قدم سوم:
محبت خدا نشانه دارد، ذکر...(نهج الفصاحة، ص309)



ذکرش...
اگر پیام بر هم باشی از تذکر بی نیاز نیستی.
به عبدالله بن مسعود قاری قرآنش گفته بود: برایم قرآن بخوان.
ـمن بخوانم؟ قرآن بر شما نازل شده، من برایت قرآن بخوانم؟
ـآری، دوست دارم از دیگری بشنوم.
عبدالله خواند و پیامبر اشکش جاری شد.(شمائل الرسول،ص108. به نقل از خاتم النبیین،ص196 و197)

ذاکر واقعی بود. هم زبانش هم دلش و هم اعضایش. حمد و استغفار، ورد زبانش بود. رو به قبله هم می نشست. بدون طهارت حتی ذکر نمی گفت.
داشت وضو می گرفت، یکی سلامش کرد. جواب نداد. وقتی وضویش تمام شد، گفت: علیک السلام، مانعی برای جوابت نبود اما نمی خواستم بدون طهارت ذکر خدا بگویم.(بحارالانوار، ج16، ص258)

قرآن را دوست داشت. طبیعی بود، چون به آن معرفت داشت. بیشتر مواقع اورا در حال قرآن خواندن دیده بودند. خودش می گفت: کاری مرا از قرآن خواندن باز نمی دارد، مگر جنابت.
در قرائت ادب رعایت می کرد. مثلاً آیه ها را جدا جدا می خواند. قبلش هم "اعوذ بالله من الشیطان الرجیم" می گفت.(ر.ک: سنن النبی، ص374ـ378)
بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا کمکم کن...
قدم چهارم:
مؤمن شرفش به شب زنده داریست...(نهج الفصاحة، ص 634)




شب هایش...
برای شب هایش برنامه داشت. وقت خوابش، لوازم عبادت کنارش بود، آب و مسواک.
هنوز خیلی به صبح مانده بود که بیدار می شد. قرآن می خواند:" مسلماً در آفرینش آسمان ها و زمین و در پی یکدیگر آمدن شب و روز، برای خردمندان نشانه هایی هست.همانان که خدا را ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده یاد می کنند و در آفرینش آسمان ها و زمین می اندیشند که: پروردگارا، این ها را بیهوده نیافریده ای. منزهی تو، پس ما را از عذاب آتش دوزخ در امان بدار..."(آل عمران، 190و191)
از نماز، رکوع و سجودش را خیلی دوست داشت، هر کدام به اندازه ی خواندن یک حمد طول می کشید.(سنن النبی، ص296)
بسم الله الرحمن الرحیم


خدایا کمکم کن...
قدم پنجم:
مراقب دلهاتان باشید، و وقتی بگذارید برای فکر کردن. (نهج الفصاحه، ص144)



سکوت و تنهایی اش...
ساکت و آرام بود، پیش از بعثت هم غار حرا عشقش بود. معلوم نبود در تنهایی چه می کند، ولی هر چه بود، آن را دوست داشت. می خواست با خدا تنها باشد.
کم گو بود. حساب شده و به اندازه سخن می راند. به اصطلاح، مختصر و مفید. می شد کلماتش را بشمری!
فقط گاهی برای فهمیدن، سخنش را تکرار می کرد. (تیسیر الاصول، ج4، ص272. به نقل از خاتم النبیین، ص73)
بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا کمکم کن...
قدم ششم:
دست یافتنی می شود آنچه نزد خداست، فقط با اطاعتش.(منتخب میزان الحکمة، ح3836)




عطرش...
همسرش آمد، داشت عرقش را جمع می کرد. از خواب پرید:
ـ ام سلمه، چه کار می کنی؟
ـ خیلی خوشبویی. می خواهم عطرت را داشته باشم و قاطی عطرهایم کنم!
فرموده بود:اگر کسی می خواهد بوی مرا بشنود، گل سرخ یا محمدی ببوید.(سنن النبی، ص482)
هر چند عرقش خوشبو بود، اما عجیب اهل عطر بود. اگر از جایی عبور می کرد، قبل از اینکه ببینندش، می شناختنش.(همان)
آنقدر عطر براش مهم بود که بیشتر از خورد و خوراک، هزینه اش می کرد.همان،ص140)
مشک را خیلی دوست می داشت. بهترین هدیه اش عطر بود، هم می داد هم می گرفت. در روز جمعه هم خیلی سفارش عطر می کرد. جبرئیل گفته بود.(همان، ص 140، 142، 152)
بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا کمکم کن...
قدم هفتم:
هر گناهی را توبه ای هست،مگر بدخلقی.(وسائل الشیعه، ج16، ص28)





اخلاقش...
همیشه به خوش اخلاقی سفارش می کرد.حتی اگر طرف مقابلت آدم خوبی نباشد.
مردی بدخلق به دیدنش آمده بود. گفت: اجازه اش دهید که بد مردی ست! وقتی آمد، او خیلی احترامش کرد. وقتی هم رفت، پرسیدند: مگر نگفتید بد مردی ست؟ او لایق برخورد شما نبود! فرمود: بدترین مردم روز قیامت کسی است که دیگران بخاطر شرش او را احترام کنند.(داستان های اخلاقی در آثار شهید محراب آیت الله دستغیب، ج1، ص120)
معتقد بود خوش اخلاقی انسان را بهشتی می کند.حتی اگر یهودی بوده باشی! همین هم شد. حکم اعدام یهودی را که صادر کرد، فرشته نازل شد: به خاطر اخلاق خوبش، از او گذشتیم.
یهودی در دم مسلمان شد. پیام بر گفت: اخلاق خوب، عاقبت بخیرش کرد.(روضة الواعضین، مجلس59. به نقل از با محمد، ص30 و31)
بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا کمکم کن...
قدم هشتم:
بهترینِ یاران کسی است که ناسازگاریش اندک و سازگاریش زیاد باشد.(منتخب میزان الحکمت، ح3512)





احترامش...
تنها بود، در مسجد. همین که مردی آمد، برایش جا باز کرد. با تعجب گفت: جا که زیاد است. چرا بلند می شوی؟ فرمود: از حق مسلمان بر مسلمان یکی همین است.(بحارالانوار، ج16، ص240)
برای مؤمنان احترام خاصی قائل بود.سراغ یارانش را زیاد می گرفت. تا سه روز اگر نمی دیدشان، نگران حالشان می شد. اگر مسافر بودند، دعایش بدرقه ی راهشان بود. اگر بیمار بودند، عیادتشان می کرد و اگر عذری داشتند، او به دیدنشان می رفت.(سنن النبی،ص51. به نقل از الگوی کامل،ص58)
عاطفه ی شدیدی نسبت به مؤمن داشت. می گفت:اگر مؤمنی آزرده شود، من آزرده شدم و اگر شاد شود، من هم شادم.میزان الحکمة، ح8465)
همین رفتارها یارانش را دلباخته کرده بود.
صفحه: 1 2 3 4 5
آدرس های مرجع