|
ماجرای آقا سید مهدی قوامی و زن روسپی ...
|
|
۱:۰۲, ۱/اردیبهشت/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/فروردین/۹۳ ۲۱:۰۳ توسط بیداری اندیشه.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
آقا سید مهدی قوام از وعاظ تهران بودند که بخاطر داشتن اخلاص و تقوا فوق العاده با اعمال ساده خودشان نیز مردم را هدایت می کردند. حکایت های زیر قسمتی از زندگی این بزرگوار است. ![]() زن و سید چراغهای مسجد دسته دسته روشن میشوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد. «آقا سید مهدی» که از پلههای منبر پایین میآید، حاج شمسالدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز میکند تا برسد بهش. جمعیت هم همینطور که سلام میکنند راه باز میکنند تا دم در مسجد. وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش... ــ آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل... ــ دست شما درد نکند، بزرگوار! سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، میگذار پر قبایش. مدتها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری! ــ آقا سید، «حاج مرشد» شما رو تا دم در منزل همراهی میکنن... حاج مرشد، پیرمرد 50 ، 60 ساله، لبخندزنان نزدیک میشود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه... زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالیاش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه میکرد. زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لبها، گیسهای پریشان... رنگ دیگری به خود گرفته بود. دوره و زمونهای نبود که معترضش بشوند...(زمان طاغوت) ــ حاج مرشد! ــ جانم آقا سید؟ ــ آنجا را میبینی؟ آن خانم... حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین: استغفرالله ربی و اتوبالیه... سید انگار فکرش جای دیگری است... ــ حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا. حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه میکند: حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب... یکی ببیند نمیگوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟ سبحان الله... سید مکثی میکند. ــ بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی میشود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه میکند و سمت زن میرود. زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور میکند. به قیافهشان که نمیخورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استفرالله میگوید. ــ خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند. زن، با تردید، راه میافتد. حاج مرشد، همانجا میایستد. میترسد از مشایعت آن زن!... زن چیزی نمیگوید. سکوت کرده. ــ دخترم! این وقت شب، ایستادهاید کنار خیابان که چه بشود؟ شاید زن، کمی فهمیده باشد! بهانه می آورد؛ کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشمهایش که قدری هوای باران: حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم...!! سید؛ ولی مشتری بود! پاکت را بیرون میآورد و سمت زن میگیرد: ــ این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمردهام. مال امام حسین(علیه السلام) است... تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نایست!... سید به حاجی ملحق میشود و دور... انگار باران چشمهای زن، تمامی ندارد... چندسال بعد... نمیدانم چندسال... حرم صاحب اصلی محفل! سید، دست به سینه از رواق خارج میشود. زیر لب همینجور سلام میدهد و دور میشود. به در صحن که میرسد، نگاهش به نگاه مرد گره میخورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده. مرد که انگار مدت مدیدی است سید را میپاییده، نزدیک میآید، دست آقا را می بوسد و عرض ادبی. ــ خانم بنده میخواهد سلامی عرض کند. مرد که دورتر میایستد. زن نزدیک میآید و کمی نقاب از صورتش بر میگیرد که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض: ــ آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان میآید که یکبار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت... آقا سید! من دیگر... خوب شدهام، آدم شدهام! این بار، نوبت باران چشمان سید است... * * * دزد و سید شبی دزدی وارد منزل سید شد. همین که فرشی را جمع کرده و در حال بردن بود، آقا سید بیدار شد و با کمال خونسردی پرسید: میخواهی این فرش را چه کنی؟ دزد گفت: میخواهم آن را بفروشم. ــ اگر بفروشی، آن را از تو خوب نمیخرند. من آن را به تو مباح کردم، حلالت باشد! برو آخر بازار عباس آباد، بگو: آقا سیدمهدی فرستاده! آن را بفروش و با پولش برو کاسب شو! بعداً دیدند همان شخص، اهل عبادت و تقوی شده؛ و از همان فرش کاسبی و مغازه راه انداخته است. «حجت الاسلام حاج آقا سید مهدی قوام» از روحانیون و وعاظ اخلاقی دهه 40 تهران بود. یکی تعریف میکرد: روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند، به اندازهی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند. زار زار گریه میکردند و سرشان را میکوبیدند به تابوت... منبع |
|||
|
|
۰:۳۹, ۲۴/آذر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/فروردین/۹۳ ۲۱:۰۳ توسط بیداری اندیشه.)
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم ![]() دزد و سید خانم عفت قوام زاده همشيره آقا سيد مهدي قوام نقل ميكند : آقاي هاشمي نژاد تعريف كرد: از يك ميوه فروش كه روي چرخ ميوه ريخته بود براي ديدن سيد ميوه خريديم. وقتي خواستيم پول بدهيم، پول را قبول نكرد. گفتم اگر مبلغ را نگيري ميوه را نميبرم. ميوه فروش گفت آقا سيد دست من را گرفت و از جهنم به بهشت برد چگونه پول بگيرم؟ بعد تعريف كرد يك روز سيد با عيالش از خانه بيرون رفتند من هم كه در محل به دزدي شهرت داشتم به خانهي سيد رفتم مقداري اسباب جمع كردم و خواستم از خانه بيرون بروم كه در خانه باز شد و سيد با عيالش وارد شد. نگاهي به من كرد و سلام گرمي كرد و گفت «حالا كه تا اينجا آمدهاي بيا برويم يك چايي بخوريم» داخل خانه برگشتيم. سيد برايم ميوه و چاي آورد. بهم گفت:«اهل كجايي؟» گفتم خاكسفيد. گفت:«اين فرش دستي ها مال تو. يك چرخ دستي و ميوه بخر و داخل آن بگذار. هرچه هم كه از بارت ماند و نخريدند شب خودم از تو مي خرم.» یخ فروش و سید سید مهدی قوام یه روز از مجلس روضه داشته برمیگشته خونش که یهو یه چیزی توجهش رو جلب میکنه. می شنوه که یه شخص داره های های داد میزنه و گریه میکنه..... میره جلو تر و میبینه که تو میدون شهر هیچ کاسبی نمونده به جز یه یخ فروش که داره گريه ميكنه و داد میزنه: که آهای مردم بیایید یخ های منو بخرین،این همه سرمایه ی منه، سرمایه ام داره آب میشه و از بین میره... وقتی سید اون صحنه رو میبینه همه یخ های اون مرد رو میخره و خودش هم میشینه کنار دست اون مرد یخ فروش شروع میکنه به گریه کردن... مرد یخ فروش میپرسه شما چرا گریه میکنی؟ سید میگه تو با این کارت چه درسی به من سید مهدی دادی..... تو یخ هات داشت آب میشد این همه داد زدی گریه کردی..... من چیکار کنم که عمرم آب شد ... تو گناه آب شد ... آقا سید مهدی قوام و مصطفی دیوونه يك نفر از گردن كلفتها و پهلوانهاي تهران مصطفي بود ، كه چون ديوانه اهل بيت و سيدالشهدا بود او را "مصطفي ديوونه" مي گفتند. (پدر آقاي دادكان رئيس سابق فدراسيون فوتبال) اين آقا مصطفي در ايام جواني با تيم داش مشتي ها يك شب به باغي در فرحزاد ميروند. از آن طرف هم سيد مهدي قوام به آن باغ ميرود. شاگردان آقا سيد وقتي مصطفي را ميبينند به او ميگويند امشب يك مقدار رعايت كن. آقا مصطفي از جا بلند مي شود و خدمت آقا سيد ميرود و پيشاني آقا را مي بوسد و ميگويد: «آقا ما نوكر سادات هستيم» ... آسيد مهدي قوام ميگويد «ما ميخواهيم مثل شما "داش" بشويم. قانونش را براي ما بگو» مصطفي مي گويد قانونش اين است كه هرجا نمك خوردي نمكدان نشكني. آقا سيد مي گويد: خب اينكه در قانون ما هم هست اما شما حرف مي زني يا عمل مي كني؟ مصطفي سكوت ميكند ... سيد مي گويد: «شما اينهمه نمك خدا را خوردي ، چرا نمكدان ميشكني؟» اين حرف آقا مصطفي را زير و رو ميكند و زندگي جديد مصطفي شروع ميشود. هيئت محبان الزهرا(سلام الله علیها) متقدمین واقع در گذر مستوفی الممالک یادگار آقا مصطفي ديوانهي اهل بيت(علیه السلام) است .[/b] |
|||
|
|
۲:۱۷, ۱۳/فروردین/۹۳
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
داستان زیر چند سال پیش مسیر زندگیم رو خیلی تغییر داد
در رادیو معارف گوش میدادم و خدا پدر آقایی که داستان رو گفت بیامرزه! نقل قول:يك نفر از گردن كلفتها و پهلوانهاي تهران مصطفي بود ، كه چون ديوانه اهل بيت و سيدالشهدا بود او را "مصطفي ديوونه" مي گفتند. اگر شخص گوینده عامل باشه به کارهای خودش حقیقتا تاثیر میگذاره یکی از روحانیون تعریف میکرد که آقایی بودند از منبری ها وقتی میخواستن روضه امام حسین رو بخونن ایشون رو میاوردن ایشون ابتدای صحبتش میگفته یا غفار! چند نفر با همون کلام بیهوش میشدن |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |





![[تصویر: ghavam1.jpg]](http://s5.picofile.com/file/8118757284/ghavam1.jpg)


![[تصویر: ghavam2.jpg]](http://s5.picofile.com/file/8118757234/ghavam2.jpg)

