کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بررسی اندیشه تناسخ
۴:۵۱, ۷/خرداد/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/تیر/۹۱ ۰:۵۹ توسط فاطمه خانم.)
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
تناسخ از ریشه ( نسخ ) گرفته شده و به معنای تحول و انتقال یا ازاله شیء به وسیله شیء دیگر است .
معنای اصطلاحی آن عبارت است از :
انتقال روح انسان پس از مرگ به بدن انسانی دیگر یا یک حیوان یا یک گیاه یا یک جماد .


این چهار صورت به ترتیب : نسخ ، مسخ ، فسخ و رسخ نامیده میشوند .

اندیشه تناسخ دیدگاهی است مخالف با نظر مادی ها و ضد عقیده به معاد و جهان آخرت .
در باب معاد : روح پس از جدایی از بدن دنیوی ، مجددا در جهان آخرت به همان بدن قبلی باز میگردد.

براهمه ، بودایی ها ، هندوها ، سیکها ، آیین جینیسم و برخی آیین های عرفانی جدید مثل آیین اوشو و سای بابا قائل به تناسخ هستند.
اعتقاد به تناسخ را به فیثاغورس از حکمای قرن ششم قبل از میلاد نسبت داده اند .
قانونی که کیفیت و چگونکی تولد دوباره و علت انتقال روح به جسد مافوق یا پیکری مادون را بیان میکند ، به قانون کِرِمه معروف است .
پیروان این اندیشه درباره این که روح چه کسانی ، به بدن چه موجوداتی و تا کی منتقل میشوند ، نظر واحدی ندارند .

قائلین به تناسخ را از یک جهت میتوان به سه دسته تقسیم کرد :

تناسخ نامحدود : روح همه انسانها ، در همه زمانها ، پیوسته از بدنی به بدن دیگر منتقل میشود !!

تناسخ محدود و نزولی : انسانهای کامل از نظر علم و عمل ، به عالم نور منتقل میشوند و انسانهای غیر کامل مکرر به این جهان باز میگردند تا به کمال علمی و عملی برسند و سپس به عالم نور و مجردات وارد میشوند !!

تناسخ محدود و صعودی : فیض الهی یا حیات ابتدا به گیاهان ، که استعداد بیشتری دارند ، تعلق میگیرد و سپس به حیوان و بعد انسان منتقل میشود تا به مرتبه کمال برسد !!

تناسخ مظلق یا نامحدود ، کاملا مخالف با معاد است ، تناسخ نزولی در مورد انسانهای غیر کامل با معاد نمیسازد و تناسخ صعودی اگر معتقد به انتقال روح بین بدنهای انسانی نشود ، معارض با معاد نیست ولی از جهت عقلی ، باطل است و دلیلی بر حقانیت آن وجود ندارد .

برای گرایش به تناسخ شواهد متعددی ذکر شده اما هیچ کدام از آنها ، دلالت منطقی بر لزوم تناسخ ندارند و برای هر یک توجیهات دیگری وجود دارد ، از جمله آن شواهد میتوان به آشنایی با احساس افراد یا صحنه هایی که میبینیم و برخی از احساسات ناخود آگاه اشاره کرد .
آنها میگویند : (( اگر امروز شما برده هستید ، باید نشانی از آن باشد که روزی برده دار بوده اید ))!!

انسان به دلیل پیچیدگی های جهان و عالم روح ، هنوز از اسرار بسیاری نا آگاه است . اینگونه استنادات ، چیزی جز حدس و گمان معتقدان به تناسخ نیست و با خیال و گمان ، کاخ محکم عقاید را بنا کرد .


منبع : جهان تاریک ( حمید کریمی )

ادامه دارد انشاءالله ...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mahdy30na ، m.hossein ، مجید121 ، mres11 ، بیداری12 ، medad.sefid ، سدرة المنتهی

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۲:۰۲, ۲/تیر/۹۱
شماره ارسال: #11
آواتار
متوجه منظور اصلی شده بودم. حرفم این بود که روح در بدن جدید، نیازی به هویت قبلی نداره و گزارش اعمال هم در جایی علاوه بر روح ذخیره میشه و از بین رفتن هویت روح از نظر من مشکلی ایجاد نمیکنه... در موقع حساب رسی برآیند این هویت ها برای هر روح محاسبه میشه. و اینکه در پستهای قبلی اشاره کردید که اگه با این وضعیت و پاک شدن هویت و حافظه ی روح، امکان تکرار خطایی که در زندگی قبلی مرتکب شده باز هم هست، مشکلی ایجاد نمیکنه چون بشر قوه ی اختیار داره و مثل روباتی نیست که هر چند بار در یک شرایط خاص قرار بگیره، فقط یک کار خاص رو انجام بده...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۴:۴۴, ۲/تیر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/تیر/۹۱ ۴:۴۷ توسط soshiant.)
شماره ارسال: #12
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم .
سلام خدمت دوستان .

حقیر بحث رو خارج از قوانین بحث خودم شروع میکنم .
دوست عزیز شما اگر قرآن رو قبول داشته باشید :

قرآن كريم تصريح دارد كه روح انسان پس از جدا شدن از بدن دوباره به اين دنيا باز نخواهد گشت
(غير از مواردي كه به وسيلة دليل از اين حكم استثناء شده است مثل احياي مردگان)


حَتَّى إِذَا جَآءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّى أَعْمَلُ صَــلِحًا فِیمَا تَرَکْتُ کَلاَّ

آيه در شأن كافراني است كه عمري را به عناد بر حق گذرانده اند . كلمة “كلا” نشانة مردود بودن تناسخ و اينكه اين امر بر خلاف سنت الهي است، بنابراين بازگشت مجددي به دنيا وجود ندارد و خداي سبحان مي فرمايد :

اگر برگردند باز همـان برنامه هـا و روش خـود را ادامه مي دهند (و لو رُدّو لعادوا لما نهُوُ عنه
…)


در روایات اهل بیت (علیهم السلام) نیز از تناسخ سخن به میان آمده است.
در روایتى آمده است که امام رضا(علیه السلام) در پاسخ کسى که از «تناسخ» پرسیده بود، فرمود:

«من قال بالتناسخ و هو کافر بالله العظیم، یکذب بالجنة و النار; هر کس به تناسخ معتقد باشد، به خداوند بزرگ کافر است و بهشت و جهنم را انکار مى کند.»

سفینة البحار، حاج شیخ عباس قمى; باب نسخ (فى ابطال التناسخ) ج 8، ص 237


دوست عزیز میتونید تفصیل برهان هاى عقلى بر ردّ تناسخ را در برخى منابع مطالعه کنید ، مانند :

«حکمة متعالیه» نوشته صدرالمتألهین شیرازى، ج 2، فصل هاى 1 و 2 و 3 و
«معادشناسى در پرتو کتاب، سنت و عقل» تألیف آیت الله جعفر سبحانى و ترجمه على شیروانى، ص 150ـ165


نکته ای و مثالی هم لازمه بگم و بزنم :
پیش از بیان دلیل بر ردّ تناسخ، لازم است با دو اصطلاح فلسفى آشنا شویم که عبارت اند از: «فعلیت» و «قوه». هسته اى را در نظر بگیرید که در دل خاک قرار دارد و پس از مدتى به جنب و جوش افتاده و سر از خاک بیرون مى آورد.
این هسته اکنون هسته اى بیش نیست ولیکن مى تواند در شرایط خاصى به درختى تنومند تبدیل شود.
[b]در اصطلاح فلسفى، این هسته در این زمان «فعلیّت» دارد و بالفعل تنها یک هسته است ولى بالقوه درختى تنومند مى باشد; یعنى درخت بودن براى آن «قوّه» و استعداد است، هر چند درخت هنوز وجود عینى ندارد و به وجود نیامده است.

حال با توجه به تعریف بالفعل و بالقوه، انسانى را در نظر مى گیریم که به صورت یک سلول در رحم مادر قرار مى گیرد. چنین انسانى از هر نوع کمال و فعلیت بى بهره است و تنها شایستگى تولید و تکثیر را دارد و به دیگر سخن، تمام کمالات آن به دو چیز منحصر است:
یکى جسم بودن و دیگرى حیات حیوانى کم فروغى که تولید مثل و تکثیر را سبب مى شود. سلول به تدریج تکثیر مى شود و مسیر تکامل را تا به دست آوردن صورت انسانى طى مى کند و زمانى مى رسد که به انسانى با روح تبدیل مى شود و دیده به جهان مى گشاید، سپس روح و نفس انسانى بسیار ضعیف او رشد مى یابد و او به صورت انسانى که از توانایى هایى برخوردار است، در مى آید.به دیگر سخن، تکامل در انسان همه جانبه است و چنین نیست که براى مثال، روح تکامل یابد، ولى جسم در حالت جنینى و یا کودکى بماند; یعنى هر مرحله اى از مراحل تکامل روح با مرحله خاصى از تکامل جسم متناسب و همراه است و مثلا روح تکامل یافته انسان هاى سى ساله با بدن جنین و یا کودک متناسب نیست و نمى توانند همراه یک دیگر باشند.

حال به تناسخ باز مى گردیم، اگر فرض کنیم روح در این جهان از راه جنین، خواه جنین انسان یا حیوان و یا سلول نباتى به دنیا بازگردد، لازم مى شود روح، همه کمالات خود را از دست بدهد تا تناسب لازم میان آن و کالبد جدید برقرار شود; یعنى لازم است روح در حرکتى قهقرایى، خود را با شرایط جدید وفق دهد و با کالبد جدید متّحد گردد و به حکم عقل، این حرکت به عقب بیهوده و دور از ساحت خداوند است، زیرا اگر هدف از برگشت از فعل به قوه پاداش و کیفر است; این مطلب متوقف بر این نیست که وى به این جهان آن هم از راه پراشکال تناسخ بازگردد، بلکه براى آن رده بسیار مترقّى به نام «معاد» وجود دارد که همه ادیان آسمانى بر آن تأکید دارند، و اگر هدف از بازگشت، کمال است، وى پیش از بازگشت به این جهان یک سرى کمالات را کسب کرده و بالفعل آن ها را دارد، دیگر چه لزومى دارد کمالات او سلب شود تا بار دیگر کمالات از دست داده را باز جوید!! درست مانند این که یک دکتر را به کلاس اول ابتدایى بازگردانیم تا دوباره دکتر شود!! براى چنین کار بیهوده اى در ساختار کائنات و جهان آفرینش چه جایگاهى مى توان در نظر گرفت؟!

(۲/تیر/۹۱ ۲:۰۲)Pachacuti نوشته است:  روح در بدن جدید، نیازی به هویت قبلی نداره و گزارش اعمال هم در جایی علاوه بر روح ذخیره میشه و از بین رفتن هویت روح از نظر من مشکلی ایجاد نمیکنه .

در موقع حساب رسی برآیند این هویت ها برای هر روح محاسبه میشه

دوست عزیز این بدین معنیه که خداوند روحی رو در قالب جسمی بدون هیچ حساب و کتابی آفریده و زمانی که روح وارد جسم جدید بشه هویت روح قبلی از بین میره ؟؟؟؟!!!!!
اینجا دلیل وجودیت روح اول زیر سوال نمیره ؟؟؟؟؟

این دقیقا به معنی رد منصف بودن خداوند به حساب میاد !!
یعنی خدا یک روح رو بوجود میاره ، بعد از مدتی تمام تجربیات اون روح رو ازش میگیره و میگه دوباره شروع کن !!!!
و اگر در شروع دوباره اشتباهی کرد با گذشته جمع بندی میشه .!!!!
شما خودت راضی میشی خداوند این کار رو باهات بکنه ؟؟؟؟
و از اونجایی که معلوم نیست کالبد نفر بعدی در کجاست ، شما فکر کن رفتی توی کالبد یه شخصی که وسط لاس وگاس به دنیا میاد . خودت قبول میکنی اعمالت رو با اون طرز فکری که قراره تربیت بشی با اعمال قبلی ، برآیندش رو حساب کنه ؟؟؟!!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن.س. ، Pachacuti ، m.hossein
۹:۵۷, ۲/تیر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/تیر/۹۱ ۱۰:۰۰ توسط حسن.س..)
شماره ارسال: #13
آواتار
(۲/تیر/۹۱ ۲:۰۲)Pachacuti نوشته است:  متوجه منظور اصلی شده بودم. حرفم این بود که روح در بدن جدید، نیازی به هویت قبلی نداره و گزارش اعمال هم در جایی علاوه بر روح ذخیره میشه و از بین رفتن هویت روح از نظر من مشکلی ایجاد نمیکنه... در موقع حساب رسی برآیند این هویت ها برای هر روح محاسبه میشه. و اینکه در پستهای قبلی اشاره کردید که اگه با این وضعیت و پاک شدن هویت و حافظه ی روح، امکان تکرار خطایی که در زندگی قبلی مرتکب شده باز هم هست، مشکلی ایجاد نمیکنه چون بشر قوه ی اختیار داره و مثل روباتی نیست که هر چند بار در یک شرایط خاص قرار بگیره، فقط یک کار خاص رو انجام بده...

عرض سلام و احترام مجدد


1- ببخشید دوست عزیز اشکال شما دقیقا همینجاست....پاداش و کیفر اعمال انسان عینا همانی است که در او نقش بسته است و نه چیزی که از جای دیگر آمده باشد(بقیه همه شاهدند و نه عین عمل).خوب عنایت بفرمایید وقتی شما دروغ می گویید مانند این است که قسمتی از وجود خود(روح) را دچار خدشه و آسیب می کنید و این نقص و مشکل با کنار رفتن پرده ها آشکار می گردد و آنگاه عذابی که عمری آن را درک نکرده بودید، می چشید.مثل شخصی که حوادث دنیا او را از مشکلاتش غافل کرده است.بزرگان از همین رو غفلت دنیا را مثل خوابی می دانند که با مرگ تمام می شود و پرده ها کنار می رود.لوحی که روی آن اعمال شما ثبت می شود جز وجود شما نیست.به نظرم هنوز هم متوجه نیستید که اگر اعمال و رفتار شما در جایی غیر از وجود شما ثبت شود دیگر حسن و حسین وجودی مجازی می شوند و محل ثبت وجود حقیقی.شما انسان را مانند رایانه گرفته و هارد و رم آن را جدا ی از او می گیرید.روح انسان بسیط است و همه او همانی است که هست و نه غیر آن.خداوند در آیه قرآن می فرماید در روز قیامت خود تو برای گواهی به اعمالت کافی هستی و نه هیچ کس دیگری.


2- ببینید در مورد اینکه یک فرد چند زندگی کند و همه را هم از صفر شروع کند، آنگاه میانگین اعمال او بشود حاصل کارنامه ی آخرتش، آنقدر حکمت ضعیفی و بی پایه ای حکم فرماست که می توان این کار را عبث کامل دانست و خداوند را مبرای از این کار.چه تضمینی دارد که زندگی دومی از اولی کثیفتر نباشد و چه دلیلی بر موارد بعدی است.اگر بگویید که ممکن است هم خوب عاقبتی در زندگی دوم و سوم و...به وقوع بپیوندد بنده می گویم چرا در همان زندگی اول با توبه شروع دوباره نداشته باشیم.اگر با علم احتمالات هم جلو برویم چه ده زندگی و چه یک زندگی، وقتی که ده زندگی از هم مستقل هستند و تجربه های آن ها در هم قابل استفاده نیستند، احتمال بد و یا خوب بودن مجموع آن ها مساوی همان یک زندگی است!!! احتمال که بلد هستید!؟!؟!؟! N را به سمت بی نهایت ببرید احتمال خوب یا بد بودن مساوی است دقیقا همانی که در یک زندگی حکم فرماست یعنی 1/2؛ پس این کار عبث و بیهوده است؛ هر چند که از نظر وجودی امکان ندارد!!!!


3- اگر پذیرفتید که از حکمت متعالیه ملاصدرا و آن آیه ای که فرمودید دلیل نمی شود بگویم تا ببینید قرآن چقدر محکم حکم خدا مبنی بر عدم تناسخ را اثبات می کند.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: soshiant ، Pachacuti ، m.hossein
۱۳:۵۱, ۲/تیر/۹۱
شماره ارسال: #14
آواتار
خیلی ممنون واقعا بحث خوبی بود. به نظر من که کافیه. البته حالا یه مسئله برای خودم پیش اومده، اونم اینه که به نظر من اگه خدا هر انسان رو در شرایط مختلفی به این دنیا بیاره که عملکردش نسبت به هر موقعیت جداگانه بررسی بشه، عادلانه تر از اینیه که فقط یه بار و در یه شرایط نامعلوم به دنیا بیاد. البته انسان اختیار داره ولی خود شرایط هم خیلی در عملکرد مؤثره...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: m.hossein ، حسن.س.
۱۶:۴۹, ۲/تیر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/تیر/۹۱ ۱۸:۱۷ توسط حسن.س..)
شماره ارسال: #15
آواتار
(۲/تیر/۹۱ ۱۳:۵۱)Pachacuti نوشته است:  خیلی ممنون واقعا بحث خوبی بود. به نظر من که کافیه. البته حالا یه مسئله برای خودم پیش اومده، اونم اینه که به نظر من اگه خدا هر انسان رو در شرایط مختلفی به این دنیا بیاره که عملکردش نسبت به هر موقعیت جداگانه بررسی بشه، عادلانه تر از اینیه که فقط یه بار و در یه شرایط نامعلوم به دنیا بیاد. البته انسان اختیار داره ولی خود شرایط هم خیلی در عملکرد مؤثره...

ولی با این سوالی که پرسیدید بازم همان حرف اول پیش اومد و من از توضیح دادن خودم نا امید شدم:Wink

شرایط مختلف یعنی دو تا انسان مختلف.شرایط است که من من می شوم و شما شما!!!!!

ادامه ی سخن از دیدگاه حکمای مشاء:
ببینید وقتی پدر و مادری در ژاپن ، پدر و مادری در ایران و دیگری در آمریکا نطفه ای را منعقد کردند در حدود چهار ماهگی یک روح بسیط که برای هر سه دقیقا یکی است(دقت می کنید یکسان یکسان یکسان.داخل روح ننوشته که من روح حسن هستم یا Pachacuti) به جسم تازه شکل گرفته ی نوزاد دمیده می شود، آنگاه این روح در آمریکای جنوبی به دلیل رفتار پدر و مادر و سنت ها و آداب و شرایط و ...می شود Pachacuti و در ایران می شود حافظ و در چین می شود کنفسیوس!!!! دقت می فرمایید دیگر کنفسیوس شدن یعنی رابطه ی روح با پدر و مادری که کنفسیوس از آن ها متولد شد و شرایط محیطی که آن رشد کرد.همین روح در جای دیگر می شود حافظ.چون شرایط محیط و پدر و مادر و آداب و رسوم فرق می کرده است.نمی شود کنفسیوس در دو تا شرایط رشد کند چون دو تا فرد می شود که اصلا ربطی به هم ندارد....نمی شود که دو فرد یک نفر شود و یک کارنامه ی عملکردی داشته باشند.

پس دو شرایط دو فرد می سازد و اینکه یک فرد در دو محیط مختلف متولد و رشد کند، امکان ندارد چون دو تا می شود نه یکیییییییییییییییییییییییییییییییی....


درد ما اینجاست که اصلا چگونگی ارتباط روح با جسم را نمی دانیم.
این که گفتم تفکر ابن سیناء و پیروانش بود؛
اگر به ملاصدرا برسیم که حرکت جوهری را مطرح می کند و از دیدگاه ایشان بنگریم که اصلا تناسخ به هیچ شکلش قابل پذیرش نیست.ملاصدرا روح را جسمانیه الحدوث می داند.یعنی حاصل تکامل جسم مادی!!!!!دقت می فرمایید!!! مثال ساده اش را می زنم اما سخن بسیار عمیقتر است.همینکه دانشمندان فیزیک نسبیت می گویند اگر جسم به سرعت نور برسد می شود انرژی، را در نظر بگیرید.یعنی جسم می شود!!!! سخن از شدن است و تغییر جوهری یک حقیقت.(البته تبدیل جسم به انرژی شامل حرکت جوهری نیست ولی خوب برای تداعی به ذهن بد نیستConfused)ملاصدرا می گوید در چهار ماهگی این جسم نوزاد است که می شود روح!!!! یعنی با حرکت جوهری ماده، روحی که عین اتصال به جسم است بوجود می آید.اگر توجه کنید نوزاد در شکم مادر وجودش مانند گیاهان است.آرام آرام تکامل جوهری یافته می شود حیوان.بعد از تولد مدام می فهمد و با ارتباط با یک انسان فهیم و با شعور مانند پدر و مادر او هم رشد جوهری یافته از نفهمی خارج می شود.این حرکت جوهری برای عده ای به دلیل محیط خانواده و شرایط خیلی سریع است؛ می بینید بچه ی دو ساله به اندازه ی ده سال چیز می فهمد!!! این ها همه به خاطر تاثیر نفوس مستعده ی اطرافش که معمولا پدر و مادر هستند و افاضه ی عقوله کاملتر را انجام می دهند.هر چه توجه پدر و مادر بیشتر رشد عقلی سریعتر.
این حرکت جوهری به دلیل رو به بالا بودن و صعودش اصلا برگشت پذیر نیست.معنی ندارد چیزی که متکامل شده به حالت ی اولیه برگردد.عرفا این فرآیند را با حرکت حبی توضیح می دهند و خداوند هم می فرمایند که انا الیه راجعون.بازگشت نیست.تکامل یعنی تو حاصل شدن های پی در پی هستی و اگر برگردی دیگر تو نیستی!!! مفهوم است؟؟؟؟ باید خیلی کار کرد تا حکمت متعاله فهمید؛ به مرور و تفکر و حرکت عقلی این معانی را حاصل کرد..... کار می برد.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Pachacuti
۱۷:۰۶, ۲/تیر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/تیر/۹۱ ۱۸:۲۶ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #16
آواتار
تناسخ به این معنا که روح پس از مرگ مجدد به نطفه ای دیگر بازگردد مطلقاً اعتقادی باطل است از نظر اعتقادات اسلامی و شیعی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دست آویزی است برای زیرآب معاد و حساب و کتاب را زدن



تفاوت رجعت با تناسخ در این است که رجعت همانند زنده شدن مردگان و نظیر بیدار شدن اصحاب کهف است اما در اعتقاد به تناسخ که اعتقادی باطل است نفس پس از مرگ بار دیگر به نطفه ای تعلق میگیرد و اعتقاد به تناسخ مساوی با انکار قیامت و معاد است اما اعتقاد به رجعت در راستای معاد و قیامت است.
در ضمن
مسخ با تناسخ تفاوت اساسی دارد زیرا در تناسخ که اعتقادی باطل است ادعا می شود که روح پس از مرگ و جدایی از بدن اولیه به جنین جدیدی تعلق میگیرد، ولی در مسخ، روح از بدن جدا نمیشود، بلکه تنها شکل و صورت بدن تغییر میکند
اگه خواستید در مورد مسئله ی تناسخ و اعتقاد شیعه در مورد این نظریه باطل بیشتر بدونید میتونید به کتاب منشور عقاید امامیه تألیف آیت الله جعفر سبحانی مراجعه کنید
ذیل اصل یکصد و نه و یکصد و ده!

(۲/تیر/۹۱ ۱۶:۴۹) نوشته است:  درد ما اینجاست که اصلا چگونگی ارتباط روح با جسم را نمی دانیم.


درد ما اینجاست که اصلاً به دنبال چیزهایی هستیم که دانستش خیلی به درد ما نمیخورد و در رشد بندگی ما و ترک معصیت ما و معارف ما اثری ندارد که اگر داشت قرآن و اهل بیت آن را وا نمیگذاشتند !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و تبیین میکردند
به ما هم توصیه نشده!
پیشنهاد میکنم این تاپیک را نظری بیافکنید:

سوالهای بازیگوشی....

امضای علی 110
پرستش به عبادت نیست، به اطاعت است!!!!
از که اطاعت می کنیم؟!
همو معبود ماست!!

امام زمان علیه السلام:
ظهور ما به تأخیر نیفتاده مگر به سبب اعمال ناپسندی که از ایشان (شیعیان) سر می‌زند و خبر آنها به ما می‌رسد.

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MAHDI59 ، m.hossein ، حسن.س. ، soshiant ، Pachacuti
۱۹:۵۳, ۲/تیر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/تیر/۹۱ ۲۰:۰۸ توسط حسن.س..)
شماره ارسال: #17
آواتار
(۲/تیر/۹۱ ۱۷:۰۶)علی 110 نوشته است:  
(۲/تیر/۹۱ ۱۶:۴۹) نوشته است:  درد ما اینجاست که اصلا چگونگی ارتباط روح با جسم را نمی دانیم.


درد ما اینجاست که اصلاً به دنبال چیزهایی هستیم که دانستش خیلی به درد ما نمیخورد و در رشد بندگی ما و ترک معصیت ما و معارف ما اثری ندارد که اگر داشت قرآن و اهل بیت آن را وا نمیگذاشتند !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و تبیین میکردند
به ما هم توصیه نشده!

سلام علی آقای عزیز

خوبی برادر؟ جمله ای نوشتی که احساس وظیفه ی دینی می کنم پاسخش را بدهم!!! ناراحتم نمی شوی.... می خواهم به این سخنانت نقدی وارد کنم.تا آخرشم رفیق هستیم عین دو تا شیعه واقعی.Blush

شما می فرمایید که قرآن و احادیث درباره ی ارتباط روح و بدن مطلب ندارد؟!؟!؟!؟! مطمئن هستید که به قرآن و اهل البیت(علیه السلام) این نسبت را می دهید؟؟؟ همه ی احادیث و آیات را بررسی کردی که این سخن را با این استحکام فرمودی؟؟؟ درکتب معرفت النفس که توصیه اولیه بزرگان است اولین موارد همین ارتباط روح و جسم است بلکه بسیار در شناخت عوالم برزخی و سیر در آن موثر است.خواب و خلع بدن و غیره و حتی احکام فقهی این ها مترتب بر شناخت درست این امر است.همین مرگ مغزی و اجازه ی اینکه می شود مریضی که قلبش می زند اما مغزش از بین رفته را دفن کنند لازمه اش این شناخت است.دفع شبهات و ......بگذریم....


حضرت صادق علیه السلام می فرماید:انسان از دو چیز ترکیب یافته است: از امر دنیوی و از امر اخروی. چون خداوند میان این دو چیز را جمع کند زندگی انسان در دنیا پدید می آید، چون روح از امر آسمانی بر دنیا نزول نموده و پائین آمده است. و چون خداوند بین آن دو تفرقه و جدائی افکند، حقیقت این جدائی مرگ است که آن امر اخروی به آسمان برمی گردد. بنابراین، زندگی در روی زمین است و مرگ در آسمان؛ بعلت آنکه چون بین ارواح و أجساد تفرقه افتد، روح و نور به همان مقام قدرت اولیه خود برمی گردند و جسد که از شأن دنیاست به جای خود در زمین می ماند.»( علل الشرائع طبع نجف (سنه 1385) ص107 فی باب 96: علة الطبائع والشهوات والمحبات)


امام صادق عليه السلام فرمود: روح را نتوان به سنگينى و سبكى توصيف نمود، روح موجودى رقيق است (مانند هوا كه فضا را اشغال مى‏كند اما محسوس نيست) كه قالبى تيره بر آن پوشانيده شده است، از آن حضرت سؤال شد آيا روح پس از آن كه از بدن جدا گشت، متلاشى (ونابود) مى‏شود يا باقى مى‏ماند؟ فرمود: باقى است تا گاهى كه در صور دميده شود (تفسير صافى، فيض كاشانى، ص 293 )

امام صادق عليه السلام فرمود:
«روح آميخته به بدن نمى‏باشد، بلكه پوششى است كه بدن را احاطه نموده و فرمود: خداوند ارواح را دو هزار سال پيش از اجسام بيافريد»



وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ طِینٍ ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَكِینٍ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آَخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ[ سورة المؤمنون: 12 - 14 ]
ما انسان را از عصاره ای از گل آفریده ایم . سپس او را به صورت نطفه ای در آورده ودر قرار گاه استوار جای میدهیم. سپس نطفه را به صورت لخته خونی،واین لخته خون را به شکل قطعه گوشت جویده ای،واین تکه گوشت جویده را بسان استخوان ضعیفی در میاآوریم،وبعد بر استخوان گوشت می پوشانیم،واز آن پس او را آفرینش تازه ای بخشیده وپدیده دیگری خواهیم کرد،والا مقام ومبارک خداوند است که بهترین اندازه گیرندگان وسازندگان است.

برای این آیه قرآن نظرات متععدی موجود است بلکه متوجه شوند که این آفرینش تازه چه است و به چه شکلی است!!! بفرمایید چرا خداوند این همه مراحل آفرینش را مرحله به مرحله شرح می فرمایند؟؟؟؟ چرا نفخت فیه من روحی آمده است؟؟؟


از این بالاتر که قرآن سوال درباره ی روح را مطرح می فرماید:
یسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی


از این ها بگذریم مگر شمایی که درباره ی مدرنیته کتاب معرفی می کنید نص صریح روایی دارید که دنبال این موضوعات بروید؟؟؟ یا باید با اشارات غیر مستقیم احادیث و نیازهای روز برای دفع شبهات و درک ظلمت مدرنیته و کنار زدن آن اقدام کنیم؟؟؟؟باید شبهاتی که درباره ی مرگ و روح و خلقت آن و تناسخ و هزار امری که مادی گرایان حال حاضر وارد می کنند را جواب بدهیم یا نه؟؟؟؟ غیر از این است که ابن سینا و ملاصدرا سال ها برای دفع سخنان این عنودان و دشمنان و بلکه معرفت النفس که توصیه شده است تلاش کرده اند؟؟؟؟
(۲/تیر/۹۱ ۱۷:۰۶)علی 110 نوشته است:  پیشنهاد میکنم این تاپیک را نظری بیافکنید:

سوالهای بازیگوشی....

کم لطفی نفرمایید علی آقای عزیز......این سوالات یعنی بازیگوشی!!!!!!!! برای دفع شبهات راهی نیست وگرنه این گوی و این میدان.....
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: علی 110 ، soshiant ، Admirer ، Pachacuti ، m.hossein
۲۰:۱۳, ۲/تیر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/تیر/۹۱ ۲۰:۵۳ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #18
آواتار
سلام حسن آقای عزیز
بنده تمام این روایات و آیات رو بلد هستمSmile
اما هیچ یک کیفیت ارتباط روح و بدن را اشاره نکرده است که شما عدم اطلاع از آن را به عنوان یک درد مطرح کردید
بنده هم گفتم کیفیت را تبیین نکرده اند برای عموم و توصیه ای هم نشده ایم به پرداختن به این مسائل

درد بی تقوایی ما است
درد این است که به جای پرداختن به مهمترین معارف اعتقادی شیعه بپردازیم به اموری که...
کنجکاوی در این چگونگی کیفیت ارتباط روح با بدن میشود بازیگوشی در حالی که ما بسیاری از چیزهای بسیار مهمتر را نمیدانیم در مورد دینمان و اعتقاداتی که باید بیاموزیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کم لطفی هم نبوده
احتمال میدم که اون تاپیک رو نخوندی برادر سوالهای بازیگوشی....
اگه خونده بودی این جواب رو نمی نوشتی
این همه بحث نظری اونم در حالی که مباحثی بسیار مهمتر وجود داره به چه دردی میخوره
صلاح مملکت خویش خسروان دانند
اما از ما گفتن: اینکه مغزمون رو پر کنیم از مشتی الفاظ فلسفی و به اصطلاح عرفانی نظری و هر روزی که میگذره کیفیت بندگی ما همانی بوده که بوده
راه عرفان حقیقی این است :
اگر به آنچه میدانید عمل کنید، شما را به آنچه نمیدانید و برایتان در امر بندگی مفید است رهنمون خواهند کرد!
به وقتش این کیفیت روح با بدن هم خودمان شهود میکنیم به جای نشستن پای گمانه زنی های فلان فیلسوف و یا فلان...

بسم الله الرحمن الرحیم
از آنجا که مسئله ای است که بارها و بارها با آن مواجه شده ام بد نیست یکبار و برای همیشه در تالار مطرح بشه به طور متمرکز
یکی از دوستان تاپیکی ایجاد کرده بود
و سوالی پرسیده بود در آن تاپیک
بنده با توجه به نوع سوال آن را حذف کردم و برایشان با پیام خصوصی گفتم:
علی 110 نوشته است:سلام
سوالاتی بپرس که به درد بندگی بخوره
به این سوالا میگن بازیگوشی
بپرس چه جوری میشه ترک معصیت کرد
سوالات اعتقادی بپرس
قبل از اینکه هر سوالی بخوای بپرسی برادرم
این تاپیک ها رو با دقت بخوان
که به درد دنیا و آخرتت میخوره

و یکسری تاپیک به ایشان پیشنهاد دادم
بعد ایشان در جواب گفتند

یک بنده ی خدا نوشته است:آقا علی سلام
خیلی ممنون که این تاپیک هارو برام گذاشتید و حتما هم اگه خوب باشن و با سلیقم بخوره و یا احساس کنم که به دردم بخوره میخونمشون .
اما دیگه از شما این توقع رو نداشتم که این مطلب رو ندوینید [تصویر: huh.gif]
من اسمم ...ن هست و ...ن همیشه باید ...ن باشه و با علی فرق داره و علی هم علی هست و با ...ن فرق داره و هیچ وقت این دو شبیه هم نمیشن و حتی نمیتونند باشن . من یک طرز تفکری دارمو بقیه یه نوع دیگشو !
یه قسمت از پیامتون اشکال داشتو یه قسمت دیگش خیلیییی درست و به درد بخور . اما لازم نیست ه شما بهم بگید در مورد چی فکر کنید و در مورد چی فکر نکنید .
منکه اینهمه در مورد خدا سوال میپرسم ، به خدا هروقت جوابمو میگرم خدارو خیلیی بیشتر دوست دارم و از درد افسردگی خلاص شدم . اما فکر اونجاشم کردم که وقتی این سوالم جواب نداشته باشه باید ولش کنی و پیدا نکردن جواب مشکل تو هست ( ...ن [تصویر: biggrin.gif] Wink . یعنی من معتقد هستم که اگه کسی بخواد بره سراغ تحقیق در مورد خدا باید از اول اینرو درک کنه که ممکن هست بسیاری از سوال هارو درک نکنه !
در ضمن من هر سوالی که میکنم براش ارزش قائل هستم وبا کوچک کردن این ارزش توسط دیگران ناراحت میشم ، مثل شما [تصویر: confused.gif]
آقا علی از نوشتم ناراحت نشید اما نخواستم حرف دلمرو نگم [تصویر: sad.gif]


بعد بنده در جوابشان گفتم:
سلام
یه لطفی در حق خودت بکن و اینها را با دقت تمام و خط به خط بخوان
(۶/اسفند/۸۹ ۱۲:۴۶)اولی نوشته است:  سلام.
راستش چند وقتی هست که این موضوع (جهانهای موازی) خیلی فکرم رو مشغول کرده و می خوام در موردش بدونم.
کتابی،مقاله ای،فیلمی،سخنرانی ای،... موثقی می تونید بهم پیش نهاد بدید؟!
قبلا" از کمکتون سپاسگزارم
...



(۶/اسفند/۸۹ ۲۰:۳۲)علی 110 نوشته است:  سلام
قبلاً در دو تاپیک عالم ذر و جهان های موازی از نظر اسلام مقداری در این موارد بر طبق آیات و روایات توضیحاتی ارائه شده
اما من میخوام یه نکته ی ظریفتر و عمیقتر رو خدمت شما متذکر بشم
یادم اون اوایل منم از این سوالا زیاد داشتم
سوالایی مثل همین سوال یا مثلاً اسم اعظم خدا چیه و حقیقت چشم برزخی چیه و یا طی الارض چیه و یا وحدت وجود یعنی چی و....
یه روز که یکی از این جور سوالارو از استادم پرسیدم
ایشون یه لبخندی زد و گفت حالا به فرض که این چیزارم دونستی خوب انصافاً به چه درد بندگی خدات میخوره
لحظاتی صادقانه با خودم فکر کردم دیدم دونستن یا ندونستنش در رشد بندگیم چندان تأثیری نداره، نمازم همون نماز هست در پرهیز از گناهم و انجام بهتر واجبات و مستحباتم هم تأثیر چندانی نداره
استاد ما به این سوالا میگفت سوالای بازیگوشی
مولا علی حدیثی دارند که نقل به مضمون میکنم
ایشان میفرمایند:
چیزها برای دونستن توی دنیا بسیارند اما هرکس باید اول مهمترین رو نسبت به خودش بفهمه بعد مهمتر رو و بعد...
بعد استاد بهم گفت برای من و شما الان مهم اینه که اول احکام فقهی مون رو خوب و کامل اونایی رو که باهاش سروکار داریم رو یاد بگیریم بعد بپردازیم به همون معارفی که در قرآن و صحیفه سجادیه و نهج البلاغه و سخنان 14 معصوم یاد گرفتنشون خیلی تأکید شده و فردای قیامت اگه از اونها بی خبر باشیم پامون گیر هست


حالابه فرض فهمیدیم که ما در چه عوالمی قبلاً بودیم و چند تا عالم داریم، برای من و شما چه تأثیری داره
مهم اینه که الان توی این دنیا هستیم و خدا یه سری وظایف برای ما معین کرده و به ما امر کرده یه سری معارف رو بیاموزیم باید بریم سراغ اونا
بعد کمکم اگه به آنچه یاد گرفتیم عمل کردیم ، وقتش که بشه تمام این جور سوالا هم جوابش رو نتنها میفهمیم بلکه بالاتر ، میابیم و شهود میکنیم
دونستن این چیزا دردی رو دوا نمیکنه چندان
البته ببخشید اینا پاسخ های استادم به من بود وقتی از اینجور سوالا ازشون میپرسیدم
خداوند نگهدار و هادی شما و همه ما باشه
یا علی



(۱۸/اسفند/۸۹ ۱۵:۲۶)دومی نوشته است:  اصولا میل به آگاهی تو دات آدمه!نمیشه گفت که فلان آگاهی به درد نمیخوره ....اگر اینچنین بود که همه باید فقط علوم اسلامی یاد میگرفتند (که البته همین الان بعضی هستند که این اعتقاد رو دارند ،که به نظر من این طور نیست ،حدیث "اطلبو العلم ولو به سین " از پیامبر معروفه در حالی که آن زمان در چین که علوم اسلامی نبوده !!)
حالا سوال در باره عوالم قبل و بعد از دنیا و عالم ذر، که به وضوح در قرآن ذکر شده، که دیگر جای خود دارد،و مصداق تفکر و تحقیق در قرآن است،حتما تعمل در اون آیه و آگاهی بیشتر در اون مورد هم در دید آدم به زندگی و همچنین ذر اعتقاد آدم تاثیر خواهد گذاشت.
جدای از این موضوع ،گمان نمیکنم جواب "به درد نمیخوره " جواب خوب و قانع کننده ای به ذهن کنجکاو و پرسش گر باشه،بلکه بلعکس باید ذهن رو پرورش داد و سعی کرد جواب پرسش هاش رو داد ،بیشتر آدم های بزرگ و الگو رو که نگاه کنید اکثرا جزو انسان های محقق و اندیشمند بودند .... هر چند الویت بندی رو رد نمیکنم.
......
من هم کار خاصی نکردم فقط با کمی سرچ تو اینترنت به اینا رسیدم که:
شما میتونید با مراجعه به این کتاب ها اطلاعات خوبی در این موضوع به دست بیارین
یکی
نقل قول:کتاب انسان که شامل ۳ رساله‌است:
الانسان قبل الدنیا
الانسان فی الدنیا
الانسان بعد الدنیا
این کتاب که اکنون با نام «انسان از آغاز تا انجام» ترجمه شده‌است مباحثی مفید از عوالم سه گانه ماده، مثال و عقل مطرح کرده و پیرامون شبهات و دغدغه خاطر جوانان مطالبی بسیار مفید و لازم ارائه کرده‌است.
از علامه طباطبایی

من این کتاب رو ندیدم ولی احتمالا اگر سوال کنید میگن کتابی سنگینی هست،از این جمله نترسید و سعی کنین خودتون کتاب رو ببنید بعد تصمیم بگیرید
این کتاب ها رو میتونید اکثرا تو کتاب خانه های بزرگ عمومی پیدا کنید و اون بخشش رو که براتون سوال شده توش پیدا کنید و بخونید.
دومین کتاب
نقل قول:روابط، ارتباطات و تعاملات انسان ؛ عالم ذر
تألیف حسین صدری‌نیا از سوی نشر سایه روشن در 216 صفحه منتشر شده است. فصل اول این کتاب به تبیین عوالم هستی (دنیا وآخرت) و عوالم خاص انسانی می‌پردازد وسیرتکوینی زندگی انسان را در قالب عوالم قبل از دنیا، دنیا و بعد از دنیا تشریح می‌کند.

مؤلف در فصل دوم کتاب، نظریات مطرح در مورد منشأ خلقت هستی و انسان را بررسی و در همین چارچوب به دو نظریه عمده «وحدت انواع» و «استقلال انواع» اشاره کرده است. در ادامه همین بحث در ذیل نظریه وحدت انواع همچنین نظریه تکامل انواع داروین مورد نقد و بررسی قرار گرفته است.

در فصل سوم ارتباطات تکوینی و تشریعی آدم و بنی آدم در«بهشت برزخی» و «عالم ذر» را تبیین شده و مصادیق آن را به تفصیل برشمرده شده است.

اینم یه لینک کوتا از سایت حوزه در باره عالم ذر "عالم ذر "
پیشنهاد میکنم برای سوالات ذهنتون ارزش قایل شین و سعی کنین براشون جواب پیدا کنید و اگه بیشتر فهمید اینجا بگین تا بقیه هم بدونن...


(۱۹/اسفند/۸۹ ۱۲:۲۰)علی 110 نوشته است:  سلام بر همه ی دوستان
برای درک جواب استادِ حقیر، ابتدا این حدیث نبوی را تقدیم میکنم:
رسول اکرم (صلوات الله علیه): ... و نشانه‏ى ولى و دوست خدا سه چيز است:
سرگرم بخدا،
هدفش خدا،
گريزش بسوى خداست

و هر گاه خدا اراده كند كه بنده‏اى را دوست بدارد، زبانش را بذكر خدا ميگشايد، دلش را انديشه‏مند قرار ميدهد و هر گاه آن بنده از ذكر خدا لذت برد باب تقرب و نزديكى بخدا برويش باز مى‏شود، بعد باب دانش بخدا برويش گشاده مى‏شود و دورى از مردم اختيار ميكند.
سپس خدا آن بنده را بر كرسى ولايت مى‏نشاند و با عنايت خودش با او معامله ميكند و او را وارث سراى كرامت قرار ميدهد و پرده‏هاى كورى را از دل و چشمش يكطرف ميزند پس شب را صبح ميكند در صورتى كه بنور خدا نگاه ميكند و غم و غصه‏ى روزى از او برطرف مى‏شود ديگر باكى از دشمن ندارد از آنجا كه توكل درونش جايگزين است و راضى خوشنود بقسمت الهى است.
و به همين جهت است كه خداى تعالى ميفرمايد «أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ» " آگاه باشيد كه دوستان خدا نه ترسى دارند و نه اندوهگين باشند" و از هول و هراس قيامت و آتش دوزخ در امان باشند.
منبع ارشادالقلوب ج 1 ص 346

خوب ببینید دوستان
همه میدانید که خداوند تمام عالم را برای انسان خلق کرده
و تنها هدف از خلقت انسان ها معرفت انسان به خدای متعال و رسیدن به مقام ولی اللهی و خلیفت الله که همانا مقام عبودیت محض است و به این مقام نمی رسد مگر در سایه ی رسیدن به معرفت و راه رسیدن به این معرفت را هم خدا طبق آیات قرآن، عبادت معرفی کرده و نوع و چگونگی عبادتی را هم که خودش به وسیله قرآن و کلام و عمل رسول اکرم و ائمه اطهار به ما آموخته!!!!!
خوب حالا اگر کسی هدفش در زندگی رسیدن به مقام عبودیت و قرب و معرفت به خدا باشد که خدا هم از بنده اش همین را خواسته و سعادت بنده اش را هم همین میداند چه میشود؟؟؟؟؟؟
به قول مولا علی: چیزهای لازم برای دانستن بیشمار است و عمر ما محدود پس انسان باید اول مهمترین را نسبت به خودش بداند و بعد مهمتر را وبعد....
بسیار منطق روشنی هست
شما اگر بخواهید در امتحان قبول شوید با نمره ی خوب و بارم بندی فصول کتاب را هم بدانید و مثلاً بدانید از یک فصل 10 نمره میاید و از یک فصل 5 نمره واز یک فصل 4 نمره و از یک فصل 1 نمره و وقت محدودی هم تا امتحان دارید و حجم فصول هم تقریباً برابر است از کدام فصل شروع به مطالعه میکنید؟؟؟؟؟
برای موفقیت در امتحان که هدف شما باشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوب بر همین اساس کسی هم که هدفش رسیدن به مقاب عبودیت و معرفت خدا باشد کمال سعادت بشر در آن است، با توجه به عمر محدود اول باید برود به سراغ مهمترین معارفی که دانستنش رابطه مستقیم و اثر بیشتری در معرفت و تقرب جستن در درگاه خدا را دارد!!!!!!!!!!!!!
به طور مثال خدا در قرآن میگوید که نماز از فحشا و منکر باز میدارد و یا اولین چیزی که جهنمیان به بهشتیان میگویند در این باره که ما چرا جهنمی شدیم این است که (لم نکن المصلین) "ما از نماز گذاران نبودیم" و باز در حدیث داریم که نماز معراج مؤمن و فاصله بین ایمان و کفر نماز است
حال چه میشود که ما نماز میخوانیم ولی فحشا و منکر هم انجام میدهیم
نماز میخوانیم اما انگار نه انگار که معراج مؤمن است و...
و

از آثار نماز آنچنان که باید و شاید بهره مند نیستیم!!!!
خوب دلایل مختلفی میتواند داشته باشد
یکی از این ها این است که به اندازه کافی از اسرار و معارف پیرامون نماز آگاهی نداریم
خوب آیا نباید اول به این ستون دین و رکن رکین ایمان و توحید عملی بپردازیم و معارف خود را در این باره افزایش دهیم؟
نباید بدانیم شروط قبول نماز چیست که اگر نماز انسان پذیرفته نشود بر طبق احادیث سایر اعمال هم پذیرفته نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
باید بدانیم چه کارهایی و چگونه از ما سلب توفیق میکند!!!!!!
خوب اینجا اگر کسی همتش و هدفش بندگی خدا باشد، و در این موارد اطلاع کافی نداشته باشد به نظر شما باید برود به سراغ این که ما پیش از این دنیا چه در چه عوالمی بودیم یا میرود برای کسب معارفی که واجب است و مورد تآکید خداست و در تقربش به خدا طبق گفته ی خدا بیشترین تأثیر را دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوستان عزیز من
بنا به هدفی که شما در زندگی انتخاب کرده اید و جایگاهی که برای عقل خودبنیاد خود در برابر وحی خدا و سخنان فرستادگان و برگزیدگان خدا قائل هستید سخن استاد حقیر میتواند 100 درصد درست، 100 درصد غلط ، تا حدودی درست و تا حدودی غلط باشد
حال صلاح مملکت خویش خسروان دانند
اصل کلام در این است که انسان از اهم به مهم بپردازد ، ولی این اهم و مهم هم تابع دستگاه معرفتی و جهانبینی و هدفی است که در زندگی انتخاب کرده!!!!!!!
لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی
یا علی
در پناه خدا باشید.




و بعد هم ایشان این پاسخ را در نهایت برای بنده ارسال کردند:

یک بنده ی خدا نوشته است:سلام
اول از همه بابت مطلبتون تشکر میکنم
شما راست میگید و فلانی.. هم درست همین حرف شمارو زد و کاملا قبول میکنم که اشتباه کردم
و از شما بابت نوع حرف زدنم معذرت میخوام ( که امیدوارم منو ببخشید )
ولی مشکل من اینکه منبع درست و حسابی ندارم Confused . لطفا شما در دسترس باشید تا منابع جذاب و خوب رو برام معرفی کنید Blush .
اول از همه که بزرگترین دغدغه ی من هست شناخت خدا و چگونگی عشق به خداست !
خیلی ممنون میشم که منابع خوب و جذابی برام معرفی کنید Blush
یا حق Heart

حقیر هم میتوانم در حد وسع اندک مطالبی را که از قول استاد استاد یا منابع دیگر در مورد نفس و روح و معرفت نفس و حقیقت روح و نفس و تجرد ارتباط معرفت نفس و معرفت رب و ... که شنیده ام بیایم و در تالار مطرح کنم حسن عزیز
منتها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!​!!!!!!!
لیک به چه درد من میخورد و به چه درد ما در این مرتبه ای که هستیم!
اجازه ندارم
وگرنه بسیار میتوانستم در این باب نقل قول ها کنم
منتها بسیار مقدمات لازم دارد هم از لحاظ معرفتی و تحصیل اعتقادات صحیح و هم از لحاظ عملی و تزکیه نفس که بدون آنها...
به هر حال دوستان آن چه به نظر حقیر میامد خدمت شما تقدیم کردم
بدون شک صلاح مملکت خویش خسروان دانند
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MAHDI59 ، مسافر ، Pachacuti ، m.hossein
۲۳:۳۸, ۲/تیر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۳/تیر/۹۱ ۹:۰۹ توسط حسن.س..)
شماره ارسال: #19
آواتار
(۲/تیر/۹۱ ۲۰:۱۳)علی 110 نوشته است:  سلام حسن آقای عزیز
بنده تمام این روایات و آیات رو بلد هستمSmile
اما هیچ یک کیفیت ارتباط روح و بدن را اشاره نکرده است که شما عدم اطلاع از آن را به عنوان یک درد مطرح کردید



سلام علی آقای عزیز

شما عنایت نفرمودی و الا ارتباط روح و بدن در این موارد بسیار بود:

امام صادق عليه السلام فرمود:
«روح آميخته به بدن نمى‏باشد، بلكه پوششى است كه بدن را احاطه نموده و فرمود: خداوند ارواح را دو هزار سال پيش از اجسام بيافريد»

شما هیچ تبیینی در ارتباط با رابطه ی روح و بدن مشاهده نمی فرمایید؟!؟!؟ عجیب است!!!Huh به بنده پاسخ بدهید دو هزار سال فاصله به چه معنی است؟!؟! آمیخته نیست به چه معنی است؟!؟!؟! احاطه یعنی چه؟!؟!؟(البته متن عربی اش لازم است.)چگونه به این سوالات بدون شناخت روابط بین روح و جسم پاسخ می دهید؟!؟! بنده دوست ندارم روایاتی را بخوانم و مانند عده ای قشری مسلک فقط نقل کنم.آمده ایم که بفهمیم و هدف خلقت این است.


این آیه قرآن را دوباره ملاحظه بفرمایید:
وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ طِینٍ ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَكِینٍ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آَخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ[ سورة المؤمنون: 12 - 14 ]
ما انسان را از عصاره ای از گل آفریده ایم . سپس او را به صورت نطفه ای در آورده ودر قرار گاه استوار جای میدهیم. سپس نطفه را به صورت لخته خونی،واین لخته خون را به شکل قطعه گوشت جویده ای،واین تکه گوشت جویده را بسان استخوان ضعیفی در میاآوریم،وبعد بر استخوان گوشت می پوشانیم،واز آن پس او را آفرینش تازه ای بخشیده وپدیده دیگری خواهیم کرد،والا مقام ومبارک خداوند است که بهترین اندازه گیرندگان وسازندگان است.


اولین سوالی که در فکر بزرگان آمده است کیفیت این انشاء است که چگونه رابطه ای بین روح و بدن است؟!؟! ملاصدرا تمام تبیین رابطه ی روح بدن را از این آیه استخراج می کند.انشاء خلق جدید بر روی چه است و اصلا کیفیت انشاء چگونه است.اولین سوالی که با شنیدن واژه ی روح و جسم به عقل هر عاقلی می رسد این است که این ها چگونه با هم در ارتباط هستند!!! بنده از شما در تعجبم!!!!!!Huh


(۲/تیر/۹۱ ۲۰:۱۳)علی 110 نوشته است:  درد بی تقوایی ما است
درد این است که به جای پرداختن به مهمترین معارف اعتقادی شیعه بپردازیم به اموری که...
کنجکاوی در این چگونگی کیفیت ارتباط روح با بدن میشود بازیگوشی در حالی که ما بسیاری از چیزهای بسیار مهمتر را نمیدانیم در مورد دینمان و اعتقاداتی که باید بیاموزیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
این حرف شما بسیار جای تاسف دارد.یعنی معرفت النفس که آغاز هر سلوکی است موضوع مهمی نیست؟!؟!؟ برای یک شیعه در عالم ماتریالیستی حال حاضر مهمترین تبیین این است که روح و حقیقت غیبی خود را برای معاندان اثبات کند تا وسیله باشد برای حقانیت دینش.
اینکه فقط تاپیک بزنیم و تذکر بدهیم مشکلی را رفع نمی کند.تا انسان عقلش گواه بر موضوع نشود و آنگاه قلبش تصدیق نکند چه فایده.یک شور و شعف چند روزه و دوباره همان روند همیشگی!!! مدام بنویسیم نماز این است،دروغ بد است، ائمه(علیه السلام) این مقام را دارند فقط یک پوسته کم ارزش است.اولین قدم سلوک عقلی است و من این را همین الان هشدار می دهم.مبادا وقت دیگران را با تذکراتی که هر روز در تلویزیون ها و نشریات ما تکرار می شود هدر دهیم بدون اینکه عقلشان را اقناع کنیم.این کار اگر نتیجه داشت که روز به روز جوانان ما عقب نشینی نمی کردند.الان جامعه ما تشنه ی ملاصدرا و ابن سینا و ابن عربی و علامه طباطبایی است تا به اندیشه عمیق درحکمت دستورات دینی برسد، بلکه عقلش قانع شود و قلبشان آرام آرام گواهی دهد.
همش ماهی و ماهی و ماهی ...پس کی زمان ماهی گیری می شود.



مگر ما نمی دانیم دروغ بد است،زکات این اهمیت را دارد، نماز توجه قلب می خواهد اما کو عمل!!!
بس کنیم از درس های اخلاقی که فقط شده انعکاس صدای خودمان.امام(رحمة الله علیه) در آغاز کتاب حدیث جنود عقل و جهل خود از کتب اخلاقی که تنها تذکرند گلایه می کنند و می فرمایند:ريشه هاى اخلاق را فهماندن و راه علاج نشان دادن ، يك نفر را به مقصد نزديك نكند و يك قلب ظلمانى را نور ندهد و يك خلق فاسد را اصلاح ننمايد. كتاب اخلاق آن است كه به مطالعه آن ، نفس قاسى نرم ، و غير مهذب مهذب ، و ظلمانى نورانى شود ، و آن ، به آن است كه عالم در ضمن راهنمايى ، راهبر و در ضمن ارائه علاج ، معالج باشد و كتاب ، خود ، دواى درد باشد نه نسخه دوانما.طبيب روحانى بايد كلامش حكم دوا داشته باشد نه حكم نسخه . و اين كتب مذكوره نسخه هستند نه دوا ، بلكه اگر جرات بود مى گفتم : نسخه بودن بعضى از آنها نيز مشكوك است ، ولى از اين وادى صرف نظر كردن اولى است .

امام(رحمة الله علیه) می فرمایند دوا بدهید و نه نسخه.عقل را تقویت کنید و نه هی مدام تاپیک بزنیم که آن بد است این خوب است.مراقب باشید.چه فایده تا کسی نفهمد و درک نکند که این با وجود و روح و نفسش ناسازگار است و عقلش گواه و قلبش تصدیق نکند چه سود.حیف و حیف ........


(۲/تیر/۹۱ ۲۰:۱۳)علی 110 نوشته است:  راه عرفان حقیقی این است :
اگر به آنچه میدانید عمل کنید، شما را به آنچه نمیدانید و برایتان در امر بندگی مفید است رهنمون خواهند کرد!
به وقتش این کیفیت روح با بدن هم خودمان شهود میکنیم به جای نشستن پای گمانه زنی های فلان فیلسوف و یا فلان...

چه بگویم که ندانسته برای همه نسخه می دهید:

استادمان همیشه مثال می فرمودند که آیت الله بهاء الدین(رحمة الله علیه) و حضرت امام(رحمة الله علیه) می روند پیش آیت الله شاه آبادی(رحمة الله علیه) که فلسفه و عرفان نظری بیاموزند و بعد از مدتی آیت الله بهاء الدینی می گویند که این راه من نیست و من را در این روش سیر طاقت نمی باشد؛ اما حضرت امام با همین شیوه طی مراتب سلوکی می کنند.استادمان می فرمود اگر کسی نمی پسندد و مرد این راه نیست بسیار خوب امام و آیت الله بهاء الدینی هر دو به مراتب بالایی رسیدند اما نفس هر کدام راهی را می پسندید.

شما خیال کرده اید عرفای ما، حکمای ما بیکار بوده اند شرح مراتب سلوکی کنند و آن ها تبیین عقلانی کرده و منظومه ی فکری ارائه دهند!!! بنده هم با سخن شما در باب اولویت قرآن حدیث هم نظرم اما نه بدون شناخت دقیق عقلی و نظری.نه بدون استادی که آن ها را تبیین کند.همش حدیث و آیه بنویسی چه فایده وقتی گوش و چشم و عقل از درکش بسته است. اول بگذار بزرگان جهان بینی درست را که خود یافته اند به ما بدهند آنگاه ببین که چه لذتی دارد قرآن خواندن!!!!! وقتی برهان صدیقین و حرکت جوهری می خوانی وقتی معاد اسفار را می خوانی آنگاه آیات خداشناسی و عذاب تازه درک می شود.آنگاه است که سر یک آیه ساعت ها گریه می کنی.آنگاه است که معنی عظمت الهی حداقل در فکرت جلوه گر می شود.برای یک جاهل از عظمت خدا بگو و آنگاه منع از گناهش کن.اصلا در این وادی نیست.خودمان را جاهل نکنیم.



(۲/تیر/۹۱ ۲۰:۱۳)علی 110 نوشته است:  احتمال میدم که اون تاپیک رو نخوندی برادر سوالهای بازیگوشی....
اگه خونده بودی این جواب رو نمی نوشتی
این همه بحث نظری اونم در حالی که مباحثی بسیار مهمتر وجود داره به چه دردی میخوره
صلاح مملکت خویش خسروان دانند
اما از ما گفتن: اینکه مغزمون رو پر کنیم از مشتی الفاظ فلسفی و به اصطلاح عرفانی نظری و هر روزی که میگذره کیفیت بندگی ما همانی بوده که بوده


باشد شما سلوک خودت را داشته باش اما حق نداریم از پیش خودمان اولویت بندی کنیم.ملاک سخن خداوند و فرستادگانش(علیه السلام) است.اول بحث کنیم کدام اولویت است بعد کاسه ی داغ تر از آش شویم.در جامعه ی مدرن و با این ابزار های کور کننده و جلوه های کر کننده دیگر کسی جزظاهر قرآن و حدیث را درک نمی کند.عقل ها و ملاک های شناخت به هم ریخته!!!! تا با یک اندیشه منظم و پایه ای نخست خودمان را از این پرده ها بیرون نکشیم کار درست نمی شود.علامه ها می خواهد که تبیین کنند.فلسفه و عرفان نظری می خواهد که گوش و چشم بگشاید و مسیر درک و شناخت ارائه دهد.عمل و عمل و عمل هم همیشه باید در مقام نخست باشد اما با درک و فهم مربوط به آن.




(۲/تیر/۹۱ ۲۰:۱۳)علی 110 نوشته است:  اما از ما گفتن: اینکه مغزمون رو پر کنیم از مشتی الفاظ فلسفی و به اصطلاح عرفانی نظری و هر روزی که میگذره کیفیت بندگی ما همانی بوده که بوده

(۶/اسفند/۸۹ ۲۰:۳۲)علی 110 نوشته است:  سلام
قبلاً در دو تاپیک عالم ذر و جهان های موازی از نظر اسلام مقداری در این موارد بر طبق آیات و روایات توضیحاتی ارائه شده
اما من میخوام یه نکته ی ظریفتر و عمیقتر رو خدمت شما متذکر بشم
یادم اون اوایل منم از این سوالا زیاد داشتم
سوالایی مثل همین سوال یا مثلاً اسم اعظم خدا چیه و حقیقت چشم برزخی چیه و یا طی الارض چیه و یا وحدت وجود یعنی چی و....
یه روز که یکی از این جور سوالارو از استادم پرسیدم
ایشون یه لبخندی زد و گفت حالا به فرض که این چیزارم دونستی خوب انصافاً به چه درد بندگی خدات میخوره
لحظاتی صادقانه با خودم فکر کردم دیدم دونستن یا ندونستنش در رشد بندگیم چندان تأثیری نداره، نمازم همون نماز هست در پرهیز از گناهم و انجام بهتر واجبات و مستحباتم هم تأثیر چندانی نداره
استاد ما به این سوالا میگفت سوالای بازیگوشی
مولا علی حدیثی دارند که نقل به مضمون میکنم
ایشان میفرمایند:
چیزها برای دونستن توی دنیا بسیارند اما هرکس باید اول مهمترین رو نسبت به خودش بفهمه بعد مهمتر رو و بعد...
بعد استاد بهم گفت برای من و شما الان مهم اینه که اول احکام فقهی مون رو خوب و کامل اونایی رو که باهاش سروکار داریم رو یاد بگیریم بعد بپردازیم به همون معارفی که در قرآن و صحیفه سجادیه و نهج البلاغه و سخنان 14 معصوم یاد گرفتنشون خیلی تأکید شده و فردای قیامت اگه از اونها بی خبر باشیم پامون گیر هست


حالابه فرض فهمیدیم که ما در چه عوالمی قبلاً بودیم و چند تا عالم داریم، برای من و شما چه تأثیری داره
مهم اینه که الان توی این دنیا هستیم و خدا یه سری وظایف برای ما معین کرده و به ما امر کرده یه سری معارف رو بیاموزیم باید بریم سراغ اونا
بعد کمکم اگه به آنچه یاد گرفتیم عمل کردیم ، وقتش که بشه تمام این جور سوالا هم جوابش رو نتنها میفهمیم بلکه بالاتر ، میابیم و شهود میکنیم
دونستن این چیزا دردی رو دوا نمیکنه چندان
البته ببخشید اینا پاسخ های استادم به من بود وقتی از اینجور سوالا ازشون میپرسیدم
خداوند نگهدار و هادی شما و همه ما باشه
یا علی


استاد شما بسیار محترم

ولی استاد بنده آغاز کارش با برهان صدیقین و حرکت جوهری بود،با معرفت النفس و آنگاه معاد ملاصدرا و.....

اشتباه است و غلط اندر غلط است که فقط قرآن و حدیث بخوانیم!!!!
Huh قرآن بدون معصوم نمی شود و کلام معصوم هم بدون شاگردی که تبیینش کند.اهل طی طریق و عرفای حقه و دیگر بزرگان از استاد پایین شروع می کردند آرام آرام تا به اساتیدکاملتر و آخر به خود مولا(عجل الله تعالی فرجه الشریف).ما مسیر را قطع کردیم و خود سر شدیم.خدا به این همه درک ما رحم کند که می خواهیم از همان اول برویم آخرین پله را .....می خواهیم اول برویم سراغ امام بدون کسی که تبیین کلامشان را کند...... و بعدش هم انتظار داریم همه چیز را خوب بفهمیم!!!!! آخر مگر ظرفیت و طاقت درک مستقیم انوار قرآن و احادیث را داریم.

به من می گویید که عقلم را پر کرده ام از مشتی الفاظ فلسفی و عرفانی!!!!! مگر بدون این الفاظ هم می شود متون دینی را درک کرد.کم اطلاعی می کنید.یک فقیه و اصولی سال ها زحمت می کشد و کتب منطق و اصول فقه( لمعه و جواهر و مکاسب و کفایه و هزار کتاب دیگر) تا بفهمد آب چاهی که درآن موش افتاده پاک است یا نه.... آنگاه برای درک نفس و روح و واجب الوجود نشسته ایم و همش می گوییم از این فلسفه و عرفان ها دست بردارید.واقعا رهبری عزیز(حفظه الله) عجیب فرمودند که حکمت متعالیه ملاصدرا فقه اکبر است.همه بزرگان می رفتند و از استاد خود می خواستند شیوه ی درک درست این متون را به ما بیاموز.هزار سال بخوانیم لم یلد و لم یولد اما وقتی نفهمیم پس چگونه عالم از خدا صادر شد که او هیچ صادری از خود نداشت چه فایده!!!! اول عقل باید بفهمد آنگاه قلب تصدیق کند.آمده ایم که این ها را درک حضوری و قلبی کنیم.

(۲/تیر/۹۱ ۲۰:۱۳)علی 110 نوشته است:  حقیر هم میتوانم در حد وسع اندک مطالبی را که از قول استاد استاد یا منابع دیگر در مورد نفس و روح و معرفت نفس و حقیقت روح و نفس و تجرد ارتباط معرفت نفس و معرفت رب و ... که شنیده ام بیایم و در تالار مطرح کنم حسن عزیز
منتها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!​!!!!!!!
لیک به چه درد من میخورد و به چه درد ما در این مرتبه ای که هستیم!
اجازه ندارم
وگرنه بسیار میتوانستم در این باب نقل قول ها کنم
منتها بسیار مقدمات لازم دارد هم از لحاظ معرفتی و تحصیل اعتقادات صحیح و هم از لحاظ عملی و تزکیه نفس که بدون آنها...
به هر حال دوستان آن چه به نظر حقیر میامد خدمت شما تقدیم کردم
بدون شک صلاح مملکت خویش خسروان دانند

یک نکته ای هم به شما عرض کنم.فکر می کنید که دانستن تفکرات ملاصدرا و این عربی خیلی کار است!!!! برای یک بچه شیعی که باید به تمام علوم مسلط باشد این سخن خجالت دارد.چرا کم کاری خودمان را توجیه می کنیم؟!؟!؟!؟
باید هم قرآن و حدیث و فقه بخوانیم هم فلسفه و عرفان نظری.در این دنیای که هر لحظه اش شبهات عین پاره های آتش در حرکتند همه اش لازم است.شما خودتان علم مدرن و مهندسی خوانده اید!!!!!! آخر چرااااااا؟!؟!؟! زیرا لازم است؛ اگر بنشینیم و دست روی دست بزاریم که باید با الاق برویم!!!! دست برداریم از این جمودی ها....مگر فقه و اصول چیست؟؟؟؟درک علم اینکه چه نجس است و چه پاک.یک مرجع تقلید تمام عمر خود را می گذارد برای احکامی که تنها در دنیا سودمند است و این علوم شیوه ی اهل البیت هم نبوده است زیرا آن ها وقتی می خواستند می دانستند و نه اینکه بنشینند و اجتهاد کنند.حالا فلسفه و عرفانی که شناخت نفس و عالم و خداوند است پس چه؟!؟!؟! قرآن در این باره و تفکر در این موارد صدها آیه دارد و اما در فقه و اصول....!!!!
----------------------------------------------------
در آخر را هم بگویم شاید تذکری شود که دنبال آنچه که فکر می کنیم برای ما زود هست هم برویم:
مطالعه و اندیشه و در نتیجه محبت به حقایق الهی وعوالم بالاتر می تواند میانبری باشد برای حصول به این درجات. اگر خدایی نکرده بدون رسیدن به این مراتب از این عالم رفتیم حقیقت شفاعت دست ما را در رسیدن به این ها بگیرد ان شاء الله و الا کسی که نمی داند تناسبی هم برای یافتن ندارد.


از حضرت امام خمینی(رحمة الله علیه) نوشته ای در تایید این کلام می آورم بلکه موثر واقع شود:ایشان در کتاب شریف و عظیم آداب الصلاه در فصل آداب استعاذه مقداری پیرامون مقام اصفیاء و کملین بحث می کنند و ذکر می فرمایند به این مضمون: با آنکه این مقامات از حال ما دور است اما ذکر آن ها رجائی است از این رو که ان شاء الله بابی باشد برای شفاعت توسط ائمه معصومین(علیه السلام) و رسیدن از مسیر محبت به این درجات.در ادامه عین سخن می آید:

"و ما نيز كه ذكرى از اين مقامات، كه فى الحقيقه مقام كمّل است، پيش مى‏آوريم نه براى آن است كه خود حظّى از آن داشته يا چشم طمعى به آن دوخته‏ايم، بلكه براى آن است كه انكار مقامات را نيز روا نداريم و ذكر اولياء و مقامات آنها را نيز در تصفيه قلوب و تخليص و تعمير آن دخيل دانيم؛ زيرا كه ذكر خير اصحاب ولايت و معرفت موجب محبّت و تواصل و تناسب شود؛ و اين تناسب باعث تجاذب شود؛ و اين تجاذب باعث تشافع شود كه ظاهرش اخراج از ظلمتهاى جهل به انوار هدايت و علم است، و باطنش ظهور به شفاعت است در عالم آخرت؛ چه كه شفاعت شفعاء بى‏تناسب و تجاذب باطنى صورت نگيرد و از روى جزاف و باطل نخواهد بود."


التماس دعا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Admirer ، soshiant ، saloomeh ، Pachacuti ، m.hossein ، rastin
۱۰:۵۸, ۳/تیر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۳/تیر/۹۱ ۱۱:۳۳ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #20
آواتار
موفق باشی حسن آقا...........................................Smile







حقیر مستقیم سراغ آیات و احادیث نرفته ام
بنده کار خود را زیر نظر پدر بزرگوار از مطالعه ی آثار اعتقادی و اخلاقی شهید مطهری و شهید دستغیب و حضرت امام شروع کردم بعد از آن با آثار میرزا جواد آقا ملکی تبریزی و تفسیر المیزان
بعد از آن خدا توفیق داد یک استاد پیدا کردیم که خود ایشان استادی داشتند، استاد استاد ما شاگرد مبرز آیت الحق انصاری همدانی هستند
بعلاوه همینک هم دانشجوی رشته ی علوم حدیث دانشگاه شهر ری هستم
اینهم یکی از کلام ایشان در باب معرفت النفس است:
نقل قول:
بايد دانست كه رسيدن به وحدت نفس غير از معرفت نفس است كه حضرت امير عليه السلام آن را منتهاى هر علمى شمرده و در باره‏ ى آن فرموده‏ اند: « من عرف نفسه فقد عرف ربه »؛ زيرا معرفت نفس در واقع باب توحيد حقيقى و باب معرفت حق مى‏ باشد.
عارف عظيم الشأن جناب آقاى قاضى قدس سره مى‏ فرمود: كسى كه معرفت نفس پيدا نكند هيچ چيز ندارد. استاد بزرگوار آقاى انصارى قدس سره هم روى اين مطلب بسيار تأكيد مى‏ كردند و در آن زمان كه از ايشان تبعيت مى‏ كردم پيوسته به من مى‏ فرمودند كه در معرفت نفس فكر كنم. هر وقت هم كه در اين مطلب فكر مى‏ كردم آثار خوبى از آن ديده، شهرهاى باصفا، باغستان‏هاى خرم، درياهاى مواج، سبزه زارها و مكان‏هاى زيبا و دلربايى مشاهده مى‏ كردم.
امّا در زمان آشنايى با جناب آقاى سيد جمال گلپايگانى - عليه الرحمه - كه تقريبا از جناب انصارى - رضوان اللّه‏ عليه - منقطع بودم هرگاه درباره‏ ى تفكر در اين باب تصميم مى ‏گرفتم معمولاً خواب مى‏ ديدم در پاى كوهى بسيار بلند و تيز نشسته و مى‏ خواهم بر آن بالا روم و كسى هم به من مى ‏گويد: ببين، راهى كه مى‏ خواهى بروى چنين است! يعنى نمى ‏توان بالا رفت. در نتيجه من هم از پى گيرى اين فكر منصرف مى ‏شدم.
سرانجام تصميم جدى گرفتم كه فكر را در مسير معرفت نفس بيندازم و با خود گفتم: هر خطرى مى‏ خواهد داشته باشد، من اين راه را خواهم رفت. بايد فكر كنم كه من چه هستم؟
البته تفكر در اين باب از جهتى واقعا هم خطرناك است؛ زيرا اگر ايمان انسان ضعيف باشد و يا صفات رذيله در او متمركز بوده و پاكى لازم را نداشته باشد ممكن است آنها در بين راه ظهور كند و بسا به حلول و اتحاد و يا زندقه منجر شود. تازه اگر اين مسائل هم در بين نباشد چنانچه كسى در اين وادى قدم بگذارد و به نتيجه نرسد كم ‏ترين خطرش جنون است! لذا بدون دستور استاد و آمادگى كامل نبايد در اين راه گام نهاد.
اين نكته نيز حائز اهميت است كه با معرفت نفس حالت تجردى براى انسان حاصل مى‏ شود كه از هر گونه شائبه‏ ى تعلق به امور مادى و طبيعت فاصله مى‏ گيرد، بلكه مى ‏توان گفت: تا انسان به تعلقات مادى آلوده و به علايق جسمانى پاى ‏بند است و عالم ماده و دنيا در نظرش بزرگ مى ‏باشد و عظمت آخرت در قلبش جلوه‏ گر نشده و آن را درك نكرده است مجرد نمى‏ شود و در نتيجه معرفت نفس براى او ممكن نخواهد شد. پس اينكه فرموده‏ اند: من عرف نفسه تجرّد ، گرچه «تجرد» نتيجه و حاصل معرفت است، لكن مقدمات آن مقدمات معرفت نفس نيز هست؛ لذا بدون حصول آن مقدمات وارد شدن در اين ميدان صحيح نمى ‏باشد.

بارى، در همان ايام شب‏ها به نماز جماعت آية اللّه‏ جناب آقاى سيد جمال گلپايگانى - رضوان اللّه‏ عليه - مى ‏رفتم. اكثر شب‏ها پير مردى وزين با سر و وضعى متوسط و خيلى متواضع را مى ‏ديدم كه در كنار و در طرف چپ من قرار مى ‏گيرد. در آن‏ وقت اصلاً به ذهنم نمى ‏آمد كه چگونه هميشه در كنار من براى او جاى خالى پيدا مى ‏شود!
او بعد از نماز دستش را به طرف آسمان بلند مى‏ كرد و با صدايى بسيار ضعيف و لحنى سوزناك صلوات مى‏ فرستاد. و گاهى هم كه كسى پولى در دستش مى‏ گذاشت بدون اينكه نگاه كند آن را در جيب خود مى‏ گذاشت و به ذكر صلوات ادامه مى ‏داد.
همان شبى كه براى تفكر در معرفت نفس مصمم شدم مجددا خواب ديدم در پاى آن كوهى هستم كه بارها آن را در خواب ديده بودم، لكن اين بار وضع آن تغيير كرده و شيب آن طورى است كه مى ‏توان از آن بالا رفت و بعد از هر صد متر مسافت نيز تخته سنگ‏هايى براى استراحت گذاشته شده و اطراف آن بسيار سرسبز و خرم است و همان پيرمرد به ظاهر فقير كه هر شب در نماز جماعت كنار من قرار مى‏ گرفت در آنجا است.
بنده در خواب متوجه شدم كه او يكى از اولياى خداست و حتى حرف زدن او نيز با اراده‏ ى خودش نيست! و گويا مأمور است كه حقير را راهنمايى كند.
پرسيد: مى‏ خواهى بالا بروى؟ گفتم: بلى. گفت: اشكالى ندارد حالا وقت آن رسيده است، لكن بايد مواظب باشى كه خيلى تند حركت نكنى. مرحله مرحله پيش برو و به هر يك از اين توقف‏گاه‏ ها كه رسيدى قدرى توقف و استراحت كن. آنگاه براى مرحله‏ ى بعدى حركت كن.
سپس گفت: از چيزهايى كه در راه خيلى به درد شما مى‏ خورد اين است كه براى والدين خود زياد دعا كنيد. پس از آن نگاهى به من كرد و متوجه چيزى شد كه در قلب من بود - و الآن هم ان شاء اللّه‏ هست - و گفت: چيزى در وجودتان هست كه در اين راه به شما خيلى كمك خواهد كرد. و من مى ‏فهميدم كه آن، محبت به حضرت سيد الشهداء عليه السلام است.

در اين هنگام از خواب بيدار شدم و تصميم گرفتم كه فردا شب در نماز جماعت با او تماس بگيرم، امّا از آن پس ديگر او را نديدم! و اين خود مؤيد اين معنا بود كه او از اولياى خدا بوده و در اين مدت حقير را آماده مى‏ كرده است؛ چرا كه اولياى خدا بدون سخن گفتن و فقط با توجه نيز مى‏ توانند به انسان كمك نمايند.
در اين مورد كه اولياى خدا مخفى هستند حكايات زيادى نقل شده است. گاهى به شكل ديوانه و بعضى در لباس فقرا ظاهر مى‏ شده‏ اند. مثلاً در باره ‏ى جناب قاضى - اعلى اللّه‏ مقامه - چنين نقل شده كه سال‏ ها در سير و سلوك بوده‏ اند، امّا براى ايشان فتح بابى نمى ‏شود تا اينكه به كربلا مى ‏روند.
در آنجا يك شب برخلاف عادت معمول - كه غالبا نماز مغرب را در حرم حضرت ابو الفضل عليه السلام و نماز عشا را در حرم حضرت ابا عبد اللّه‏ عليه السلام مى‏ خوانده‏ اند - ابتدا عازم حرم حضرت سيد الشهداء عليه السلام مى‏ شوند تا هر دو نماز را در آنجا اقامه كنند. در صحن مطهر، سيد به ظاهر ديوانه ‏اى كه حقير نيز او را بارها ديده بودم جلو آمده، نزديك گوش ايشان مى‏ گويد: امروز ملجأ تمام اولياى خدا حضرت ابو الفضل عليه السلام هستند.
همين‏ كه اين مطلب را مى ‏گويد حالى به آن جناب دست مى‏ دهد كه احساس مى‏ كنند بايد به حرم حضرت ابو الفضل عليه السلام برگردند؛ لذا باز گشته، به سمت حرم آن حضرت مى‏ روند و با ورود به حرم مطهر آن بزرگوار حالى پيدا مى‏ كنند كه دست و پايشان سست شده و به تصور اينكه مشرف به موت هستند رو به قبله دراز كشيده و شهادتين مى‏ گويند، لكن پس از اندك زمانى وضع تغيير مى‏ كند و متوجه مى‏ شوند كه قضيه ‏ى ديگرى در كار است و از آن‏ وقت باب فتوحات معرفت به روى ايشان باز مى‏ شود.

بارى، بنده با اينكه خود به خود و يا در اثر تذكر آقاى انصارى گهگاه در صدد تفكر در اين باب برمى‏ آمدم، لكن چون حالم از ابتداى حركت اين‏گونه بود كه فقط خدا را مى‏ خواستم و اصلاً طالب اين امور نبودم؛ لذا حتى معرفت نفس را نيز مقصد خود قرار نداده، پيوسته به دنبال مقصود اصلى خود بودم. و بديهى است كه چون مقامات معنوى و از آن جمله معرفت نفس در طول معرفت حق تعالى است چنانچه انسان استقامت كند و توفيق معرفت او - جل و علا - شامل حالش گردد در واقع همه ‏ى آن درجات و مراحل و منازل بين راه را ولو بدون توجه طى كرده است.
مولا امير المؤمنين - صلوات اللّه‏ عليه - در پاسخ كميل بن زياد كه از حضرتش درخواست شناخت نفس را دارد مى ‏فرمايند:

« يا كميل ! انما هى اربع: النامية النباتيّة، و الحِسيّة الحيوانيّة، و الناطقة القدسيّة، و الكلمة الالهيّة ... »

آنگاه براى هر يك از آنها خصايصى را بيان مى ‏فرمايند.
بايد عرض كنم كه سه قسم اول از لوازم تعلق يافتن قسم چهارم به عالم خلق مى‏ باشد و به اين لحاظ مى ‏توان گفت: يك نفس بيشتر وجود ندارد كه همان روحى است كه خداى متعال در « و نفخت فيه من روحى » بدان اشاره فرموده است.
مراد از «نفس» در حديث شريف: « من عرف نفسه فقد عرف ربه » و حديث: « من عرف نفسه فقد انتهى الى غاية كل معرفة و علم » كه معرفتش ملازم با معرفت حق و همراه با هر علم و معرفتى است نيز روح است.
در عين حال هيچ‏گاه معرفت نفس به معناى شناخت كنه ذات نفس نيست؛ زيرا همان طور كه كنه ذات خداى متعال - جل جلاله - قابل شناخت نيست، كنه ذات نفس را نيز نمى ‏توان شناخت.
با اين بيان و با توجه به اينكه روح نسبت به ما سوى، مجرد محض است روشن مى‏ شود كه معرفت نفس و روح باب معرفت حق است و از معرفت حق تعالى منفك نمى ‏باشد. و چون امام عليه السلام باب اللّه‏ است و هر كس او را شناخت خدا را شناخته، بنا بر اين معرفت نفس مى ‏تواند به معناى معرفت امام باشد. و بالجمله همان‏گونه كه معرفت امام نه عين معرفت حق تعالى است و نه منفك از آن، معرفت نفس نيز چنين است.

امّا چون در مسير معرفت نفس، مراحل و منازل متعددى هست، متأسفانه بسيارى به گمان اينكه به معرفت نفس رسيده ‏اند هر يك در مرحله ‏اى از آن متوقف شده ‏اند. اگر انسان استاد حاذقى كه اين راه را طى كرده نداشته باشد تا او را راهنمايى كند ممكن است به هر كوره دهى كه مى ‏رسد آن را شهر بزرگى ببيند و در پايين ‏ترين مرحله خيال كند به معرفت نفس رسيده و طبيعتا از حركت باز مانده و متوقف گردد.
[/b]
در هر حال، آن طور كه خداى متعال به بركت قبور مطهر و مشاهد مشرفه ‏ى ائمه‏ ى معصومين علیهم السلام به اين حقير فهمانده، معرفت نفسى كه ملازم با معرفت حق - جل و علا - است اين است كه انسان خود را عارى از «ماده» و خالى از «صورت» بيابد. يعنى حقيقت خود را كه بدون صورت و ماده است درك كند.
در آن حال، سنخيت تام با عالم بالا پيدا مى ‏كند و بسا مجلاى تجليات صفات حق - جل جلاله - مى‏ شود. و چنين كسى خواهد فهميد كه قلب چيست و نفس كدام است؟ نسبت به عالم برزخ هم كاملاً احاطه پيدا مى‏ كند. و بسا از عالم بالا نيز مطلع گردد. چنين كسى را مى‏ توان عارف و بنده‏ ى صالح خدا دانست. « رب زدنى علما و ألحقنى بالصالحين »

چند سال بعد در ايران يك بار كه خدمت آقاى انصارى - رضوان اللّه‏ عليه - بودم ايشان مجددا به حقير توصيه فرمود كه در معرفت نفس فكر كنم. حقير با اينكه از بيان حال خود اكراه داشتم، چون ايشان بر اين امر اصرار كردند لازم ديدم حال خود را عرضه كنم؛ لذا گفتم: بنده مدعى معرفت حق هستم شما مى ‏فرماييد در معرفت نفس فكر كنم؟! ايشان فرمود: بدون معرفت نفس معرفت حق تعالى ممكن نيست. و روى اين معنا خيلى تأكيد فرمود. و منظورشان اين بود كه چون بنده معرفت نفس پيدا نكرده ‏ام مطمئنا معرفت حق نيز نيافته ‏ام.
حقير عرض كردم: آيا امكان ندارد كسى تمام توجه و همت و خواسته‏ اش فقط خداى متعال باشد و به منظور خود رسيده و مقدمه‏ ى آن را نيز به دست آورده باشد، ولى اصلاً متوجه اين معنا نشود كه معرفت نفس هم پيدا كرده است؟ ايشان در گفته‏ ى بنده تأملى كرده، سپس فرمود: البته با اين فرض امكان دارد. آنگاه فرمود: پس شما حالات خود را بيان كنيد تا ببينم معرفت نفس براى‏تان حاصل شده است يا نه.
حسب الامر ايشان بعضى از حالات خود را خدمت آن جناب عرضه داشته و از آن جمله گفتم: ايامى كه در سامرا بودم احساس مى‏ كردم يك هستى مثل خورشيد به تمام وجودم تابيده است. كم‏كم دريافتم كه من غير از اين بدن هستم و گاهى خود را مى‏ ديدم. حتى گاهى خود را در عالم خارج و حس در مقابلم مى ‏ديدم. يعنى عين خودم از مقابلم به طرف من مى‏ آمد و ناگهان با هم برخورد مى ‏كرديم!
در مورد هر يك از حالاتى كه نقل مى‏ كردم چيزى مى ‏فرمود و آن را به عنوان معرفت نفس تأييد نمى‏ كرد. مثلاً بعضى را آثار نفس مى‏ دانست و از بعضى از آنها به شعاع نفس تعبير مى‏ كرد.
تا اينكه عرض كردم: گاهى جلوى چشمانم نورى مثل خورشيد طلوع مى ‏كند كه از شدت نورانيت و عظمت آن نزديك است چشمانم نابينا شود و اصلاً نمى ‏توانم نگاه كنم و چشمان خود را مى ‏بندم!
در اينجا رنگ آن مرد روحانى - رضوان اللّه‏ تعالى عليه - تغيير كرد و زير لب فرمود: « لا اله الا اللّه ‏» سادات وقتى خوب مى‏ شوند چقدر با ديگران فرق دارند! و ديگر چيزى نفرمود.
پس از اين مذاكره از برخى رفقا شنيدم كه مى‏ گفتند: نظر آقاى انصارى در مورد انحصار طريق معرفت حق در معرفت نفس تغيير كرده است، امّا هيچ‏ كس علت آن را نمى ‏دانست.
اين نكته را بايد تذكر داد كه در واقع اين انوار با چشم سر ديده نمى‏ شود و چنانچه انسان چشمان خود را ببندد باز هم آنها را مشاهده خواهد كرد، لكن معمولاً در آن حال انسان تصور مى ‏كند كه نور ظاهرى است و با چشمانش مى‏ بيند.
در ضمن، همان طور كه از لابلاى مطالب گذشته پيداست حقايق را مراتب و درجاتى نامحدود است و در هيچ مرحله‏ اى نبايد چنين تصور كرد كه به پايان راه نايل شده و به حقيقت مطلق دست يافته ‏ايم. چنان‏ كه حقير نيز بعدها دريافتم كه همين حال نيز غير از آن بوده است كه گمان مى‏ داشتم.

لکن ما که در تزکیه نفس هشتمان گرو نهمان است هنوز در مبانی اعتقادی آنچنان که باید شاید آن اعتقادات به باور تبدیل نشده رفتن سراغ این چیزها...
یکی از نشانه های تبدیل نشدن این اعتقادات به باور قلبی را میتوان در کلام دیگری از استاد استاد مشاهده کرد:

نقل قول:


بالاخره حقیر با اینکه در آن وقت بیش از بیست و دو سال از عمرم نگذشته بود عرض کردم: بنده بالوجدان میبینم که اگر در مقابل شخص بزرگی قرار بگیرم در حال خود تغییر و شرم و خضوعی میبینم و هر قدر آن شخص بزرگتر و وجیه تر باشد دگرگونی حال بیشتر میشود، اما در عین حال که معتقدم و همه ما معتقدیم که خدای متعال از هر بزرگی و صاحب جاهی بزرگتر و وجیه تر است، پس چرا وقتی به نماز می ایستم با اینکه یقیناً خود را در مقابل حق جل و علا - قرار میدهم هیچ تأثیری و تفاوتی و تغییر حالی در خود نمی یابم؟
{إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إيماناً وَ عَلى‏ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ} (( همانا مؤمنان، تنها كسانى هستند كه هر گاه نام خدا برده شود، دلهاشان لبریز از خوف خدا ميگردد و هنگامى كه آيات او بر آنها خوانده مى‏شود، ايمانشان فزونتر مى‏گردد و تنها بر پروردگارشان توكل دارند.)) " انفال-2"
از اینجا میفهمم که این ایمان، ایمان واقعی نیست؛ لذا میکوشم که خود را به مرحله ای برسانم که قدری از آثار جمال و عظمت حق را در قلب خود بیابم.

شما کارتان درست است حسن آقا موفق باشیدSmile

پناه بر خدا از این نفس اماره و جناب منSmile
کفی بالله وکیلا و کفی بالله شهیدا
یاعلی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن.س. ، Pachacuti ، مسافر ، m.hossein
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا