|
طوفان واژه ها
|
|
۱۱:۲۰, ۲۵/آذر/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۵/آذر/۹۰ ۱۱:۲۳ توسط mosafer.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
اولش یک جستجو کردم ببینم تو تالار تا حالا عزیزی از این کتاب یادی کرده یانه؟ دیدم دوست عزیز علمدار133 قبلا یه چند شعری از کتاب آورده اند. حالا با احترام به این دوست عزیز مطلب را در اختیار شما قرار می دهم. این شاعر حسینی با شعرهایش آتشی در جان خواننده اش می اندازد و در افتخار این شاعر این که بعد خواندن شعرش در مقابل رهبر عزیزمان ، چندین بار شایسته آفرین گفتن رهبر می شود. کتاب طوفان واژه ها را بخرید و استفاده کنید. و اما شعری که برای رهبر خواندند شعر زیر است با همان نام طوفان واژه ها. طوفان واژه ها با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد احساس کرد از همه عالم جدا شده ست در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده ست در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت باز این چه شورش است که در جان واژه هاست شاعر شکست خورده ی طوفان واژه هاست می رفت سمت روضه ی یک شاه کم سپاه آیینه ای زفرط عطش می کشید آه انبوه ابر نیزه و شمشیر بود و ماه .... شاعر رسیده بود به گودال قتلگاه فریاد زد که چشم مرا پر ستاره کن مادر بیا به حال حسینت نظاره کن بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت دستی زغیب ، قافیه را کربلا گذاشت یک بیت بعد واژه لب تشنه را گذاشت تن را جدا و سر را جدا گذاشت [/font] حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند دارد غروب <<فرشچیان>> گریه می کند با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید او را چنان فنای خدا بی ریا کشید بر پیکرش به جای کفن بوریا کشید در خون کشید قافیه ها را حروف را از بس که گریه کرد تمام لهوف را اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت این بند را جدای همه روی نیزه ساخت خورشید سربریده غروبی نمی شناخت بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود او کهکشان روشن هفده ستاره بود خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن .... پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن .... خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن .... شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ... در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ کس شاعر کنار دفترش افتاد از نفس ... [font=B Homa] |
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۶:۲۷, ۸/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
(۸/بهمن/۹۰ ۱۵:۰۲)saloomeh نوشته است: فقط لطف بفرمایید نام انتشاراتی رو که کتاب رو به چاپ رسونده عنوان کنید. انتشارات فصل پنجم،نوشته ها و اشعار ایشون رو چاپ و نشر می کنند. |
|||
|
|
۱۴:۱۸, ۱۱/بهمن/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/بهمن/۹۰ ۱۴:۲۱ توسط حسن عزتي.)
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
|
به نام خدا غزلی در باب شهادت امام حسن عسگری (علیه السلام) سید حمیدرضا برقعی یازده بار جهان گوشهء زندان کم نیست کنج زندان بلا گریهء باران کم نیست سامرائی شده ام ، راه گدایی بلدم لقمه نانی بده از دست شما نان کم نیست قسمت کعبه نشد تا که طوافت بکند بر دل کعبه همین داغ فراوان کم نیست یازده بار به جای تو به مشهد رفتم بپذیرش به خدا حج فقیران کم نیست زخم دندان تو و جام پر از خون آبه ماجرائی است که در ایل تو چندان کم نیست بوسهء جام به لب های تو یعنی این بار خیزران نیست ولی روضهء دندان کم نیست از همان دم پسر کوچکتان باران شد تاهمین لحظه که خون گریه ء باران کم نیست در بقیع حرمت با دل خون می گفتم که مگر داغ همان مرقد ویران کم نیست
|
|||
|
|
۱۹:۲۳, ۴/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #13
|
|||
|
|||
|
سلام علیکم.
من شخصا خیلی اشعار این شاعر گرانقدر و آیینی رو دوست دارم. چون شب شهادت امام هادی(علیه السلام) هستش به ذهنم امد که بگم،توی قم یه امامزاده هستش به نام احمد بن موسی (علیه السلام)که معروفه به چهل اخترون.اونجا این امام زاده همراه چهل تن از فرزندانش دفنن.به این امام زاده احمد بن موسی مبرقع (علیه السلام)هم میگن. اینطور که نقل کردن احمد بن موسی(علیه السلام) از شدت زیبایی روی چهرشون نقابی میزاشتن.برا همین بهشون میگن مبرقع. سادات برقعی از نسل اون امامزاده هستند.گمونم سید حمیدرضا هم از نسل همون امامزاده باشه. امام زاده موسی مبرقع(علیه السلام) فرزند بلافصل امام جواد(علیه السلام) و برادر کوچک تر امام هادی(علیهم السلام) هستش.امشب مجلس بزرگی در جوار این امام زاده توی قم برگزار میشه. این شعر رو هم سید حمیدرضا برقعی در وصف امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)سروده جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد
ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد شاید این باغچه ده قرن به استقبالت فرش گسترده و در دست گلایل دارد تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز می خرم از پسرک هر چه تفال دارد یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد... |
|||
|
|
|
|
|









