|
عاشق شدم ....(کمک کنید)
|
|
۲۰:۳۵, ۲۴/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
سلام من خیلی وقت که به اینجا میام ولی خب تا به حال فعالیتی نداشتم . ولی الان با مشکلی رو به رو شدم که منو مجبور کرد از شما دوستان عزیز کمک بگیرم . من تازه امسال وارد دانشگاه شدم . همون روز های اول به یکی از هم کلاسی هایم علاقه مند شدم .پسر زرنگ و خوشقیافه و خوش تیپی هست . خیلی از دختر ها خواهان دوستی با اون هستن . اول این علاقه کم بود ولی رفته رفته علاقم بهش بیشتر میشد ، به حدی که همش دوست داشتم ببینمش ، بعد سعی کردم که خودمو بهش نزدیک کنم . برای گرفتن جزوه طرفش میرفتم . تا اینکه اون هم متوجه علاقه من نسبت به خودش شد . سر کلاس همش برمیگشت به من نگاه می کرد . اوایل فقط نگاه میکرد بعد کم کم نگاه کردناش رنگ لبخند به خودش گرفت . من توی وضعیت بدی قرار گرفته ام از طرفی به شدت دوست دارم که بهش نزدیک بشم . رابطه دوستی بینمون برقرار بشه ، از طرفی اعتقاداتم مانع اینکار میشه. مغزم هنگ کرده واقعا درموندم. شب و روزم شده فقط ( ف). خیلی دوستش دارم . خیلی بهش فک می کنم طوری که این ترم به مرز مشروط شدن رسیدم . حالا از شما خواهر برادرای عزیزم تقاضا دارم که به من کمک کنید . نیازمند راهنماییتان هستم .
|
|||
|
| آغاز صفحه 4 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۷:۰۴, ۲۹/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #31
|
|||
|
|||
|
بچه های تالار به من خیلی لطف دارن
کم کم دارم به این نتیجه میرسم که علاقه این پسره رو از قلبم بیرون بریزم و عشق و محبتمو برای کسی نگه دارم که واقعا لیاقتمو داشته باشه . میدونم خیلی سخته چون من 3 روز در هفته این پسره رو میبینم ولی مطمئنم خدا کمکم می کنه . می خوام فکرمو باخوندن درس و کارای دیگه مشغول کنم تا کم کم فکر ف از ذهنم بیرون بره . باز هم از شما دوستان عزیزم متشکرم . ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
|
|||
|
|
۱۷:۱۷, ۲۹/بهمن/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/بهمن/۹۲ ۱۷:۱۷ توسط وحید110.)
شماره ارسال: #32
|
|||
|
|||
|
هر وقت ایشون رو میبینید این ایه قران رو بخونید و هر گاه خیالش در خاطر شما میاد
{اللهُ } یَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَمَا تُخْفِی الصُّدُور |
|||
|
|
۱۷:۲۷, ۲۹/بهمن/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/بهمن/۹۲ ۱۷:۲۹ توسط مرهم.)
شماره ارسال: #33
|
|||
|
|||
(۲۹/بهمن/۹۲ ۱۷:۰۴)mary20 نوشته است: بچه های تالار به من خیلی لطف دارن خواهر گلم شما میتونــــــــــــــــــــــــــــــی ![]() در ضمن اگه شرایطش رو داری از طرف دانشگاهت بیا راهیان نور .حتما حتما بیا اگه دانشگاهتون میبره .. تو حال تو راهیان نور دنیاییه برا خودش اصلا راهیان نور مخصوص عاشقاست کسانی که با زبان دل نا اشنایند را هر گز در این راه جایی نیست...
|
|||
|
|
۱۸:۴۰, ۲۹/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #34
|
|||
|
|||
|
حالا چی شد شما به این نتیجه رسیدید که اون طرف آدم بدیه؟!
![]() مگه هر عشقی که از طرف یه دختر به یک پسر باشه تهش ... میشه؟ ![]() مگه عشق حضرت خدیجه به حضرت محمد نبود؟! ![]() شاید این بندگان خدا هم به درد هم میخوردن؟
|
|||
|
|
۱۹:۰۸, ۲۹/بهمن/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/بهمن/۹۲ ۱۹:۰۹ توسط mary20.)
شماره ارسال: #35
|
|||
|
|||
|
من نمی گم که اون آدم بدیه , اما ما هیچ چیزیمون بهم نمی خوره از نظر سنی , فرهنگی , اعتقادی و...
از همه مهم تر که من فک می کنم اون هیچ احساسی به من نداره . این عشق, یک عشقه یک طرفه اس . منم هنوز اینقدر بد بخت نشدم که برم از یک پسر عشقو گدایی کنم ( غرور هم یه جاهایی واقعا خوبه ) دلیل دومم اینکه اصلن شاید همه این مدت که من داشتم تو عشقش می سوختم اون فقط به عنوان یه سرگرمی به من نگاه میکرده , شاید منو مضحکه خودشو دوستاش کرده بوده . اگه اون واقعا منو دوست داشت تا حالا اقدامی می کرد که نشون بده به من علاقه داره . تازه اون طور که (ف) داره با جدیت درس می خونه حالا حالا ها خیال ازدواج نداره. من نمی خوام که به خاطر یه پسری که آیندم با هاش معلوم نیست خودمو بدبخت کنم . اون هی پیش رفت کنه من هی پس رفت ! علاوه بر اون من فک می کنم بیشتر از اینکه بهش علاقه داشته باشم بهش وابسته شدم . یه وابستگی بیمارگونه !!!!!!!!!!! تمام شب و روز کارم شده بود فک کردن به (ف) (ف) رو با حضرت محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) مقایسه نکنید همچنین منو با حضرت خدیجه (سلام الله علیها) ماجرای این دو , زمین تا آسمون با من و (ف) فرق می کنه . |
|||
|
|
۱۹:۳۰, ۲۹/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #36
|
|||
|
|||
|
برو سایت
http://www.hamdardi.net/forum.php یه تاپیک باز کن و مشکلت رو بنویس . هرزگاهی وابستگی اذیتت کرد تاپیکت رو فعال کن و باز بنویس و مشاوره بگیر. قصه ی آدما رو هم بخون . زمان نیاز داره . یه وقت به حال الانت تنها میخندی . امیدوارم همیشه بخندی. موفق باشی. |
|||
|
|
۲۰:۵۰, ۲۹/بهمن/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/بهمن/۹۲ ۲۰:۵۱ توسط السا.)
شماره ارسال: #37
|
|||
|
|||
|
خب ... مریم خانوم
، ترجیح می دادم مثل قبل توی همون پست خصوصی برات بنویسم، اما خب ... صلاح مملکت خویش خسروان دانند .... گاهی وقتا، حرف هایی ک تاییدت نمی کنن،شنیدنشون سخته، اما از اونجایی دختر منطقی ای هستی، میشه راحت این حرف هارو برات نوشت .... اول از همه اینکه، تو از ی جمع دخترونه (دبیرستان) تازه وارد دانشگاه شدی و باید بدونی این احساس،بیشترش بخاطر اینه که تازه داره پسر های دور و برت زیاد میشه و به وجود اومدن این احساس ی چیز تقریبا عادیه .... مخصوصا اینکه این برهه زمانی، هم زمان شده با بلوغ عاطفیت ... توی این دوران، دخترها در فوران احساسات ب سر می برن و واقعا سخته کنترل کردنش ... به علاوه اینکه خودت می گی، برهه سختی رو گذروندی و الان داری تبعاتش رو می کشی و این میشه مزید بر علت .... حاضرم قسم بخورم ک حسی ک ب این آقا توی دلت احساس می کردی، ی دوست داشتن پاک بوده، ی دوست داشتن، مثل دوست داشتن دختر و پدر ... اما، اما مطمئن باش اون آقا، مخصوصا موقعی ک اون لبخندهای ملیح ( در واقع سیاستمدارانه و کثیف ) رو تحویلت میداده، ب چیزی ب جز ........ فکر نمی کرده ! برات نوشته بودم ک خانم، بعد از هر زایمان شکسته تر میشه، ولی مرد اینطوری نیست، نمی گن همه، اما اکثر مردها ترجیح میدن ک حداقل چندسالی اختلاف سنی این وسط باشه تا بعد از چند سال، خانومش از خودش سن بالاتر نزنه! این آقا هم ک هشت ماه از شما کوچیکتره! پس یکم معقولانه نیست ک بخواد بیاد خواستگاری ... اونم در شرایطی ک تازه ترم یک هستش و ی جورایی هنوز بچه س! به علاوه اینکه می گی با دختر های کلاستون، رابطه خوبی داره! و این نشونه خوبی نیست ... کسی ک بخواد، دختری رو ب اسم کوچیکش صدا بزنه، دیگه معلومه آخر و عاقبتش .... مخصوصا اینکه فوکوس خیلی از دختر ها روی این آقاست، پس ب احتمال زیاد از جاش در رفته و طول می کشه تا بخواد جایگاه اصلیشو پیدا کنه ..... حرف زیاده، اما پست زیادی طولانی میشه، نظرت رو مثل قبل برام بگو، تا ادامه بدیم دوستم ![]() ************************************************************************ پ.ن : دوستانی ک الان می خوان از متن من ایراد بگیرن و بگن ک چرا پسرستیزی (:mat راه انداختی،اول تو پ.خ بهم بگن، بعد اگه ایراد وارد بود به صحن علنی مجلس ارائه بدن . ممنون.
|
|||
|
|
۲۰:۵۶, ۲۹/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #38
|
|||
|
|||
|
سلام
وقتی اولین و اخرین ارسال مریم عزیز رو خوندم خوشحال شدم،،تفاوت زیبایی دیده میشد ان شا الله خداوند بهتون کمک کنه ![]() با اجازه دوستان ب نظر میاد گفتنی ها گفته شد و تاپیک بسته میشه
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |

















، ترجیح می دادم مثل قبل توی همون پست خصوصی برات بنویسم، اما خب ... صلاح مملکت خویش خسروان دانند
....