|
زنان نمونه
|
|
۲۳:۵۲, ۲۳/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
زنان , بخشى از جامعه انسانى اند که در حوزه ایمان و کمال , تفاوتى با مردان ندارند و گاه به چنان مقامى دست مى یابند که مردان باید از آنان درس تقوا, شجاعت , دیانت و خضوع در برابر پروردگار بگیرند. قـرآن کـریـم در یـک دعوت عمومى مى فرماید: یا ایها الذین آمنوا آمنوا , و راه کمال را با استمرار حـرکـت در مسیر ایمان , براى هر زن و مرد ترسیم مى کند و مثال هایى از افراد نمونه را ـ که در آن هـم سـخـن از مـرد اسـت و هم زن ـ براى عبرت افراد جامعه مثل مى زند تا راه صعود به قله بلند ایمان براى زن و مرد روشن تر شود. زنـانـى از هـمـیـن جـامعه دعوت شده بوده اند که با تربیت نفس خویش و حرکت در راه رضایت محبوب , چنان ذوب در معشوق شوند که از آنان باید به عنوان الگو نام برد. در ایـن راسـتـا, آسـیـه بانویى نمونه و الگویى براى زن و مرد در نفى ستمگرى , شرک و کفر و نیز گرایش به توحید و یکتاپرستى است . درحـقـیـقت هرکس در اثبات این حقیقت تلاش کند, ظلم را درهم شکند و براى رسیدن به مقام قرب الهى استقامت ورزد, الگو است . آسیه در خانه اى زندگى مى کند که صاحب آن خانه (فرعون ), ادعاى اناربکم الاعلى دارد و شعار مـا عـلـمـت لـکـم من الهه غیرى را سرمى دهد واین زن در میان این ادعا و شعار, سخن از توحید مـى گـویـد و بـراى نـفـى بـیـدادگـرى , وحشیانه ترین شکنجه ها را تحمل مى کند, تا آن جا که نامش زینت بخش قرآن مى شود. این در حالى است که فرعون مردى است که لایق نام انسان هم نیست . مـریـم , در مـیـان بسیارى از مردان , چنان لیاقتى مى گیرد که چون مادرش پس از تولد مریم به پروردگار مى گوید: وانى اعیذها بک وذریتها من الشیطان , خدایا!من , این دختر و فرزندانش را از شـر شیطان , به تو پناه دادم , خداوند پاسخش مى دهد: فتقبلها ربها بقبول حسن , پس خداوند, او را به نیکویى پذیرفت . در صورتى که پروردگار درباره سایر مردم مى فرماید: انما یتقبل اللّه من المتقین , این جا سخن از پذیرفتن عمل است و در خصوص حضرت مریم , گوهر ذات عامل قبول مى شود. مـریـم یـک زن است که پروردگار او را مى پذیرد و در موردش مى فرماید: ولیس الذکر کالانثى , هرگز پسر,جوهره این دختر را ندارد و هرگز ازمرد, کار این زن برنمى آید. مرد, بدون زن نمى تواند فرزندى به دنیا آورد. مریم بدون مرد, عیسى را به دنیا آورد و از او الگویى براى جامعه بشرى ساخت . این یک خصلت زن است که بدون او, جامعه رو به نیستى مى رود و با بودن اوست که موسى از آب , گرفته مى شود و در دامان یوکابد رشدمى نماید تا راهبرى شود که آن همه عظمت را مدیون مادر خویش است . خود پیداست که زن , با سیر در مسیر الهى , لایق دریافت وحى مى شود و این لیاقت , خود گواهى بر مدعاى تساوى زن و مرد در پهنه ایمان وتقواست . قرآن مجید در این مبحث نیز مطالب زیادى دارد: درباره حضرت مریم مى گوید:
اذ قالت الملائکه یـا مـریم , و در خصوص وحى به مادرحضرت موسى مى فرماید: واوحینا الى ام موسى , و در تبیین وحى به همسر حضرت ابراهیم مى گوید: وامراته قائمه فضحکت فبشرناهاباسحاق ومن وراء اسحق یعقوب , هنگامى که فرشته ها با ابراهیم سخن مى گفتند, همسر او نیز حاضر بود و ایستاده بود و سرور و خوشحالى داشت . پس او را به اسحاق و پس از او به یعقوب بشارت دادیم . در ابتدا این نشانگر آن است که خلافت مربوط به انسانیت است , نه مربوط به شخص . آدم خـلـیـفـه اللّه نـبود, بلکه مقام انسانیت , مشخصه خلیفه اللّه است و انسانیت به مرد یا زن بودن نیست . گـاه مـرد بر زن ممتاز مى شود و گاه زن بر مرد, کما این که گاه مردى براى سایر مردان و گاه یک زن براى سایر زنان , الگو مى شود. درحقیقت همه این نمونه ها, الگو براى مردمند. چـه ایـن کـه مریم و یوکابد و ساره , الگوهایى براى جامعه انسانى اند و همه از زن و مرد باید از آنان درس معرفت و دین و ایمان بگیرند. آن گـاه کـه سخن از حضرت زهرا(س ) مرضیه ى مى شود, پیامبران نیز سرتعظیم فرود مى آورند, پدر دستش را مى بوسد و در هنگام ورودش , در برابراو مى ایستد. این حرکت رسول خدا(ص ) دلیل بر بالاتربودن رتبه زهراى از پدر نیست , لکن از این راز, تنها خدا و پـیامبر و ائمه باخبرند, همان گونه که از راز وحى به او ـ پس از درگذشت پدر تا لحظه شهادتش ـ آگاهى نداریم , مهمتر از آن , على (ع ) که امام اوست , کاتب وحى نازل شده بر فاطمه است ! و کجا مردان به این مقام دست مى یابند؟آنان نیز ـ حتى زنان نمونه ـ راهى به شان و منزلت فاطمه (س ) ندارند. فاطمه کجا و آسیه کجا! فاطمه کجا و مریم کجا! تـا چـه رسـد بـه زنـانى امثال خنساء, سمیه , سوده , حره , حکیمه , جمیله و یا زن نمونه اى از عصر حاضر به نام فهیمه !. امام حسین (ع ) به حضرت عباس فرمود: چرا مرا برادر صدا نمى زنى ؟حضرتش عرض کرد: زیرا مادر من , فاطمه کلابیه , کنیز مادر تو فاطمه (س ) است ! . تـرسیم چهره زنان نمونه , براى تبیین ارزش هاى زن مسلمان است و فاطمه (س ) ناب ترین الگوى همه زنان نمونه است . زن نمونه , شناختى ارزشى براى همه بانوان است تا با تلاش خود به کسب آن ارزش ها نایل شوند, و نیز معرفتى است براى همه مردان , تا بدانندالگوشدن در مردبودن نیست . ذات اقدس اله , عالم را بر محور محبت اداره مى کند و راه محبت را, زن بهتر از مرد درک مى کند, چنانچه راه قهر را شاید مرد بهتر از زن درک کند. مـنـاجـات مـحـبـیـن را زنـانـى کـه اهـل سـیر و سلوک هستند, بهتر درک مى کنند و مناجات شهادت طلبانه را مردان بهتر از زنان دریافت مى کنند. پـس در هـر جامعه , ما به زنان و مردان نمونه نیازمندیم و زنان نیز مى توانند الگو باشند و گاه در بسیارى از میدان ها ـ از جمله عرصه محبت و دل وجذبه ـ از مردان نیز موفق تر شوند. طبیعى است که اگر براى زنان الگوهایى از خود آنان داشته باشیم در پیشرفت جامعه آنان به سوى کمال مطلق , موفق تریم , چه این که نیاز زن را, زن بهتر درک مى کند. زن مـى دانـد کـه جـامـعـه زنـان از احـادیث , اشعار عرفانى , نثر, نظم و ادب عرفانى اثر بیشترى مـى پـذیـرنـد و از ایـن رو تـلاش مى کند تا با حرکت همین عرصه ها به انسانیت خود غنابخشد و با هـمـاهـنـگى کامل بین مونث بودن و انسان بودن , به رتبه اى برسد که جامعه , مونث بودن زن را از بعدى انسانى ارزیابى کند. این براى زنان شیرین است , چه این که براى مردان نیز الگوپذیرى از مردها پرجاذبه است . و آن گـاه کـه زنـى فـاطمه شد, هم براى مردان و هم براى جامعه زنان الگوست و براى همه نیز پیروى از فاطمه (س ) ارزشمند است و زنانى که ازفاطمه (س ) تبعیت کنند, خود نیز نمونه هایى از مردم نمونه اند که گاه رتبه اى بالاتر از مردان مى یابند و مردان نیز باید از آنان الگو بگیرند. این تایپیک , خدمتى هرچند کوچک در این راستاست . قطعا شخصیت هاى ذکرشده در این تایپیک, همه زنان نمونه نیستند. چـه بـسـا گـوهرهایى که تاریخ , نامى از آنان نبرده است و یا در مسیر حوادث به فراموشى سپرده شده اند. زنان بزرگوار و نمونه اى در عصر حاضر وجوددارند که ما از آنان شناختى نداریم و نیز بزرگ زنانى که چشم ما در کتب به آن ها راه نیافت و یا ازحوصله نوشتارمان بیرون بود. امـیـد اسـت ایـن جـرقـه , حـوصله هایى بیافریند که من و ما را تا شناختى دقیق و کامل از جامعه زنان نمونه , با خود به همراه ببرد. |
|||
|
| آغاز صفحه 7 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲۰:۴۵, ۲۵/بهمن/۹۱
شماره ارسال: #61
|
|||
|
|||
|
فاطمه ناهیدى فاطمه ناهیدى,اصالتا بندرعباسى است.در روزهاى آغازین جنگ تحمیلى,به همراه چند نفر پزشک و پزشکیار,راهى سرپل ذهاب مى شود و از آن جا به گیلانغرب مى رود.چند روز در آن جا مى ماند و به مداواى مجروحین جنگ مى پردازد.پس از آن که شدت جنگ در جنوب را به او گزارش مى کنند,به همراه اکیپ خود,راهى دزفول مى شود و از آن جا به خرمشهر مى رود تادر میدان درگیرى,به کمک رزمندگان بشتابد.فاطمه به اتفاق همراهان,درمانگاهى را در خرمشهر مرتب مى کند تا کار مداواى سلحشوران تسریع یابد و در همان جا با سخنانش به رزمندگان روحیه مى بخشد. در خرمشهر به او خبر مى دهند که در خط مقدم شلمچه درگیرى شدیدى واقع شده است و در آن جا به نیروى امدادگر نیاز دارند.فاطمه به همراه یکى از پزشکیاران و به راهنمایى دو سرباز, به شلمچه مى رود.قبل از ورود آنها به شلمچه,خط مقدم به دست عراقى ها مى افتد و آنان بى خبر از همه جا,در دام عراقى ها گرفتار مى شوند.پزشکیار همراه فاطمه,در آن لحظه تیر مى خورد و فاطمه در همان جا به مداواى او مى پردازد!و سپس در کانالى مخفى مى شود. عراقى ها به بالاى سر او مى آیند.یک سرباز عراقى مى خواهد دستش را بگیرد و از کانال بیرون آورد که مانع مى شود و مى گوید:به من دست نزن!سرباز دیگرى قنداق تفنگش را جلو مى آورد و فاطمه به کمک آن از کانال بیرون مى آید. عراقى ها دست و پا و چشم هایش را مى بندند و با یک نفربر,او و دیگر همرزمانش را به عقب مى برند.اسارت یک زن,براى عراقى ها تازگى داشت.شاید تصور آنها این بود که فاطمه فرمانده است!او در همان لحظات اضطراب که نمى دانست چه آینده اى را در پیش دارد,مشغول خواندن نماز امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) شد.فاطمه ناهیدى هرگز در طول اسارت,روحیه خود را نباخت.در همان روزهاى نخستین اسارت یک فرمانده عراقى, پس از یک بازجویى مفصل,به وى مى گوید:آیا دوست دارى به کربلا بروى؟معلوم است که دوست دارم.خب,مى بریمت!ولى دوست ندارم شما مرا ببرید.دوست دارم خودم بروم و ان شاءاللّه هم مى روم.چگونه مى خواهى بروى؟ ماکه نمى گذاریم.ان شاءاللّه جنگ که تمام شد و این جا حکومت اسلامى برپاشد,مى روم.اگر قول همکارى با ما را بدهى,هم به کربلا مى فرستیمت و هم مى روى ایران پیش خانواده ات!نه من آن کربلا را مى خواهم و نه امام حسین (علیه السلام)این زیارت را از من قبول خواهدکرد.و همان طور که اسیر شدم , هر وقت که خداوند خواست , آزاد مى شوم! فاطمه را پس از دستگیرى,به زندان انفرادى مى فرستند.در آن جا بود که سه زن مجاهده دیگر نیز به او پیوستند.در همان روزها بود که متوجه حضور تعدادى از برادران ایرانى,در اردوگاهى نزدیک خودشان شدند.آنان تصمیم گرفتند که خود را از زندان خلاص کنند و به اردوگاه بروند.تصمیمشان را به عراقى ها گفتند. دژخیمان بعثى با کابل به شکنجه آنها پرداختند,ولى بالاخره خستگى عراقى ها,آزار را از بدن زنان برداشت.صورت و بدن فاطمه مجروح شده بود و از دستانش خون مى چکید.خود را با زحمت به درب سلول رساند.با سختى,قامت راست کرد و با انگشت هاى خون آلودش,بر شکاف دریچه کوچک سلول نوشت:ا للّه اکبر!سختى هاى زندان,زنان قهرمان ایرانى را آرام نکرد,آنها دست به اعتصاب غذا زدند و گفتند:حرف ما همان است که گفتیم:آزادى از زندان و اقامت در کنار دیگر اسرا در اردوگاه ها!هفده روز از اعتصاب غذاى آنها مى گذشت که به وزارت دفاع عراق منتقل شدند. قرار بود که صلیب سرخ به دیدن آنها بیاید.از این رو فرماندهان عراقى مى گفتند:به زور هم شده به آنها سرم و خون وصل کنید!در روز بیستم اعتصاب غذا,دست و پاهاى زنان مسلمان و آزاده ایرانى را بستند و به زور به آنها خون ترزیق کردند.نیروهاى صلیب سرخ آمدند و از فاطمه و همراهان که حالشان بسیار وخیم بود بازدید کردند.بعد از آن یک ماه در بیمارستان بسترى بودند و طولى نکشید که به ایران بازگشتند.بدین گونه بود که اسارت چهار ساله فاطمه ناهیدى پایان یافت . |
|||
|
|
۲۰:۲۹, ۲۶/بهمن/۹۱
شماره ارسال: #62
|
|||
|
|||
|
فضه فضه نوبیه,در یکى از جنگ ها به اسارت ارتش اسلام درآمدو پیغمبر اسلام (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)وى را به خدمتگزارى فاطمه (سلام الله علیها) مامورکرد.وى در جایگاه رفیعى از ایمان و تقوا قرار داشت و در نطق و خطابه,زبردست بود.زهد و پرهیزگارى او,داستان کم نظیرى دارد.عشق و ارادت او به خاندان پیغمبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)و بخصوص حضرت فاطمه (سلام الله علیها), ماجرایى است که کمتر مى توان آن را توصیف کرد.او در مدت بیست سال از زندگى خود,حتى گفتگو و مکالمات عرفى خود را با آیات قرآن کریم به دیگران مى فهماند. عبداللّه مبارک مى گوید:در سفرحج از کاروان عقب افتادم.دربیابان به زنى برخوردم,پرسیدم :کیستى گفت :وقل سلام فسوف یعلمون ,بگو سلام,که به زودى مى دانید.بر او سلام کردم و گفتم:در این جا چه کار مى کنى؟گفت:من یهد اللّه فماله من مضل,هر که را خدا هدایت کند, گمراه کننده اى برایش نیست.گفتم:جنى یا انسان گفت :یا بنى آدم خذوا زینتکم,اى فرزندان آدم,زینت هاى خود را برگیرید.گفتم :از کجا مى آیى گفت:ینادون من مکان بعید ,از جایگاهى دور فرا خوانده مى شوند. گفتم :کجا مى روى؟گفت :وللّه على الناس حج البیت,بر مردم است که براى خدا حج را به جاى آورند.گفتم :غذا مى خواهى؟گفت :و ما جعلنا هم جسدا لا یاکلون الطعام,آنها را مرده قرار ندادیم که خوراک نخواهند.به او غذا دادم و گفتم :عجله کن! گفت :لا یکلف اللّه نفساالا وسعها, خداوند هر کسى را به اندازه قدرتش تکلیف مى کند.گفتم :پشت سر من سوار شو!گفت:لو کان فیهما آله الا اللّه لفسدتا,اگر در آسمان ها و زمین,جز خداى یکتا,خدایانى بودند, دستخوش فساد مى شدند. پیاده شدم و او را سوار کردم . گفت:سبحان الذى سخر لنا هذا,پاک و منزه است خدایى که این را براى من مسخر ساخت. همین که به قافله رسیدیم,گفتم:در قافله کسى دارى گفت:یا داود انا جعل ناک خلیفه فى الارض,و ما محمد الا رسول,یا یحیى خذ الکتاب,یا موسى انى انا اللّه . اى داود, تو را در روى زمین خلیفه قرار دادم , محمد جز فرستاده خدا نیست , اى یحیى کتاب را بگیر, اى موسى , من خداوند هستم . فهمیدم در قافله چهار کس دارد. نام هاى داود, محمد, یحیى , و موسى را صدا زدم,دیدم چهار جوان به طرف ما آمدند. گفتم:اینها چه نسبتى با تو دارندگفت:المال والبنون زینه الحیهوه الدنیا, مال و فرزندان زینت زندگى دنیا هستند.همین که جوان ها به ما رسیدند,گفت:یا ابت استاجره ان خیر من استاجرت القوى الامین.پدر او را اجیر کن,بهترین کسى که اجیر مى کنى,مرد نیرومند و امین است. جوانان هدایایى به من دادند, وى نیز گفت:واللّه یضاعف لمن یشاء, خداوند براى هر که بخواهد زیاد مى کند. هدایاى بیشترى به من دادند.از آنها پرسیدم:این زن کیست گفتند: او فضه , کنیز حضرت زهراى است. بیست سال است که جز به قرآن تکلم نمى کند.فضه همچنین در نهضت امام حسین (علیه السلام) شرکت داشت و همراه حضرت زینب (سلام الله علیها) بود و در تمام حوادث,خدمتگزارى راستین و باهمت براى بازماندگان شهداى کربلا به شمار مى آمد. |
|||
|
|
۱۱:۲۱, ۲۷/بهمن/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/بهمن/۹۱ ۱۱:۲۲ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #63
|
|||
|
|||
|
فهیمه فهیمه باباییان پور,از زنان نمونه است که در تقوا, حجاب,احسان,خدمت و شجاعت,شهره خاص و عام اند.چهارده سال از عمر او مى گذشت که بدر انقلاب اسلامى در ایران کامل شد و فهیمه با حضور جدى در صحنه هاى خون و قیام ,همه هستى خود راوقف خدمت به نهضت امام خمینى (رحمة الله علیه) کرد.پس از پیروزى انقلاب و در روزهاى آغازین جنگ تحمیلى,وى همچنان به نهضت مى اندیشید, تا این که در آبان ماه سال شصت,به درخواست ازدواج غلامرضا صادق زاده کسى که جز او,دیگرى را یاراى همراهى با خود نمى دید پاسخ مثبت داد و به یقین راهى را برگزید و محبت کسى رادر قلبش جاى داد که او را تا هدف انسان کامل شدن همراهى مى کرد. او یک روز قبل از خواستگاریش,در عالم رویا دیده بود که غلامرضا در انبوهى از مین به شهادت مى رسد و این انتخاب,بریدن از دنیا ووصل به خدا شدن را براى او تداعى مى کند.در روز سیزدهم آبان,روز دانش آموز,صیغه عقد محرمیت جارى شد و غلامرضا در روز 24 آبان راهى جبهه شد و در میدان رزم در واحدتخریب به دنبال راهى مى جست تا با بدنى پاره,بر جان فهیمه استقامت به پا کند.فهیمه نیز, لحظه به لحظه به ترغیب و هدایت معلمى نشسته بود که خود, شاگردش بود. اولین نامه اى که از غلامرضا به دست همسرش رسید, متن وصیت نامه او بود. فهیمه در جوابش نگاشت:وصیت نامه ات را در نامه بعد کامل کن!هرگاه که غلامرضا از جبهه به خانه مى آمد, فهیمه از او مى خواست تا خاطرات خود را از میدان هاى مین دشمن و چگونگى شهادت دوستانش,براى او بازگو کند.غلامرضا مى گفت و شاگرد درس حقیقت و ایثار,مى گرفت و شبانگاه در معراج عبادت,الهام گرفته از آن حقایق , اشک معرفت مى ریخت.پس از عملیات فتح المبین که غلامرضا از جبهه برگشت,فهیمه به اتفاق وى , براى جارى کردن خطبه عقد,راهى به جماران جستند و آن گاه که حضرت امام (رحمة الله علیه) از فهیمه درخواست وکالت کردند, گفت : جواب من مشروط است!اطرافیان با تعجب پرسیدند: چه شرطى فهیمه به امام (رحمة الله علیه) گفت:به شرط دعاى شما براى شهادت هردوى ما در این دنیا و قبول شفاعت ما در آخرت ! پس از جارى شدن خطبه عقد,فهیمه و غلامرضا براى زیارت قبور شهدا,به بهشت زهرا رفتند و با شهیدان پیمانى ناگسستنى بستند.دیگربار غلامرضا به جبهه رفت و در بیت المقدس حماسه آفرید و مجددا پس از فتح خرمشهر به تهران برگشت.فهیمه باز در عالم رویا دیده بود که غلامرضا شهید مى شود,از این رو, به یقین مى دانست که این سفر, آخرین سفر اوست,لذا به مادرش مى گوید: خوب به غلامرضا نگاه کن که دیگر او را نخواهى دید!و شاید در همان سفر بود که پس از حضور در جمکران و به درخواست غلامرضا,فهیمه با دعا و تضرع از خداوند مى خواهد که همسرش شهیدشود.در روز ششم تیرماه سال 1361 غلامرضا عروجى عاشقانه داشت.فهیمه با لباسى سفید,بر جسد پاره پاره شوهرش حضور یافت,دسته گل روز ازدواجش را به دست گرفت و با صلابتى تمام,پیشاپیش جمعیت تشییع کننده به راه افتاد و فریاد برآورد:اى همسر شهیدم راهت ادامه دارد!و نیز با صدایى رسا گفت:رضا برضائک و پس از آن فهیمه,پیام رسان خون غلامرضا شد.در شهر و روستا, در مسجد و منزل , در بهشت زهرا و بخصوص در میان خانواده شهدا, بر آن راهى گام نهاد که با غلامرضا پیمان بسته بود. پس از چندى , وى به سفارش غلامرضا, ازدواج مجدد کرد و زندگى مشترکى را با برادرشوهرش , علیرضا آغازکرد.علیرضا که طلبه بود, از کلاس معرفت فهیمه درس ها گرفت و فهیمه نیز با حمایت علیرضا,با تدریس در مدارس رفاه,بهار آزادى و روشنگر وهمچنین پیش قدم شدن در امر کمک رسانى به جبهه ها, تحولى در دانش آموزان ایجادکرد.بیش از دو روز از ازدواج آنها نگذشته بود که علیرضا عازم میدان جنگ شد. پس از بازگشت علیرضا از جبهه,زندگى فهیمه سروسامانى گرفت. تولد فرزندشان,غلامرضا نیز کانون زندگیشان را گرم تر کرد.ولى دنیا هرگز نتوانست فهیمه را بفریبد. در سال 64 که جبهه ها به نیروى جدید نیازداشت,به همسر دومش گفت:من خجالت مى کشم که این همه در جبهه هستند و تو این جایى و جنگ نیاز به نیرو دارد!فرداى همان روز علیرضا عازم جبهه شد. هر وقت که علیرضا به مرخصى مى آمد و باز مى خواست به میدان نبرد بازگردد,فهیمه پوتین هایش را واکس مى زد,وسایلش را آماده مى کرد وعزیزش را براى رفتن به وادى خون و آتش , بدرقه مى کرد.فهیمه,مدتى به قم آمد تا در کنار همسرش , از دریاى معارف اسلامى بهره جوید. اما دیرى نپایید که دست قضاى الهى او را از عرصه تنگ زمان و مکان رهایى بخشید و فهیمه در روز 27 فروردین ماه سال 67,پس از طوافى پروانه وار بر گرد حرم حضرت معصومه ى,در اثر سانحه اى دلخراش,عاشقانه به دیدار پروردگارش شتافت . |
|||
|
|
۱:۲۰, ۲۹/بهمن/۹۱
شماره ارسال: #64
|
|||
|
|||
|
مادر ربیعه عبدالرحمان فروخ,در زمان حکومت بنى امیه,براى انجام کارى به خراسان رفت و مقدارى پول را که پس انداز کرده بود,به همسرش سپرد و به اوسفارش کرد که در نگهدارى پول ها, دقت و سعى فراوان به خرج دهد.همسر عبدالرحمان که حامله بود,پس از رفتن شوهرش,فرزندى به دنیا آورد و او را ربیعه نامید. چون غیبت عبدالرحمان فروخ به درازا کشید,همسرش,پول امانتى را صرف تحصیل و پرورش ربیعه کرد و او چنان از علم بهره یافت که در آغازجوانى,یکى از دانشمندان عصر خود به شمار مى رفت. 27 سال گذشت عبدالرحمان از سفر بازگشت و به منزل آمد,همسرش در منزل نبود. نگاه عبدالرحمان به مرد جوان ونیرومندى افتاد که در کنارى نشسته است,بنابراین سخت برآشفت و از او پرسید:اى جوان ! به چه حقى وارد منزل من شده اى؟ ربیعه هم که پدر خود را نمى شناخت,گفت : شما به چه حقى وارد خانه من شده اید؟در و پسر با هم گلاویز شدند,در این لحظه همسایه ها سر رسیدند و به گرد آن دو حلقه زدند, ولى تماشایشان مى کردند و نمى دانستند که چه بگویند؟در این هنگام مادر ربیعه واردشد و ملاحظه کرد که دو فرد خشمگین,با هم درگیر شده اند و مردم هم بر گرد آن دو دچار حیرت شده اند. وى با دقت به چهره کسى که با پسرش گلاویز بود, نگریست و یکباره فریادزد:اى مردم!به خدا سوگند,این مرد شوهر من است و این جوان هم پسر اوست و من هم همسر آن مرد هستم.در این زمان,عبدالرحمان و ربیعه که یکدیگر را شناخته بودند,دست در گردن هم انداختند و از همدیگر دلجویى کردند.عبدالرحمان با شگفتى بسیار به فرزند خود مى نگریست و در دل وى را تحسین مى کرد. اندکى بعد,ربیعه برخاست و طبق معمول هر شب,براى تشکیل جلسه درسى اش به مسجد رفت.بعد از رفتن ربیعه, عبدالرحمان پولى را که 27 سال پیش به زنش سپرده بود, بازخواست . همسرش گفت : فعلا بهتر است به مسجد بروى , پس از بازگشت از مسجد,پول ها را به تو خواهم داد.هنگامى که عبدالرحمان فروخ وارد مدینه شد,دید اشخاصى نظیر مالک بن انس, حسین بن زید و ابن ابى لهبى ماحقى و نیز اشراف مدینه,پیرامون جوانى را گرفته اند و از سخنان آن جوان استفاده مى کنند.آن جوان که کسى جز ربیعه نبود,به محض مشاهده پدر, ازسر ادب,سر به زیر افکند.عبدالرحمان جلوتر رفت و از کسانى که پاى درس بودند, پرسید:آن جوان کیست؟پاسخ شنید:او ربیعه پسر عبدالرحمان فروخ است!هنگامى که عبدالرحمان چنین سخنى را شنید, بسیار شاد شد و خداى را سپاس بسیار گفت که چنین فرزند شایسته اى به او عطاکرده است.پس از نماز گزاردن,به خانه بازگشت و ماجرا را براى همسرش تعریف کرد و اضافه کرد: پسرم را در حالى مشاهده کردم که شاگردان زیادى دراطرافش حلقه زده بودند و او براى آنان درس مى گفت ! زن که موقعیت را مناسب دید, گفت:اى عبدالرحمان ! حال که فرزند خود را چنان دیدى و از داشتن چنین گنجى به خود مى بالى,بدان که من تمام پول ها را صرف تربیت و دانش اندوزى همین پسرکرده ام.عبدالرحمان,به هوش و ذکاوت همسرش آفرین گفت و از وى تشکرکرد که پولش را در راه پرورش چنین فرزندى صرف کرده است . |
|||
|
|
۸:۱۴, ۳۰/بهمن/۹۱
شماره ارسال: #65
|
|||
|
|||
|
مادر سید رضی فاطمه,مادر سید رضى (مولف نهج البلاغه) و سید مرتضى,که هر دو از دانشمندان بزرگ شیعه هستند,بانویى پاکدامن و زاهد بود که روزهاى گرم را روزه مى گرفت و در تاریکى شب ها,به عبادت خداوند مى پرداخت.مرحوم شیخ مفیدرحمه اللّه علیه که از بزرگ ترین علماى شیعه است و تمام متاخرین از او استفاده کرده اند,شبى در عالم رویا دید که حضرت فاطمه (سلام الله علیها), دست امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) را گرفته,وارد مسجد شدند و به شیخ مفید فرمودند: فرزندانم را بپذیر و به آنها فقه بیاموز!شیخ مفید از خواب بیدار مى شود و شگفت زده با خود فکر مى کند که موضوع چیست ؟ هنگامه درس فرا مى رسد و شیخ مثل هر روز به محل تدریس مى رود.در آغاز درس,خانمى به همراه دو فرزندش وارد مسجد مى شوند و به نزدیک شیخ مفید مى روند.مادر به استاد مى گوید:فرزندانم را بپذیر و به آنها فقه بیاموز!شیخ مفید که راز خوابش را فهمیده بود,مشغول تعلیم آن دو که کسى جز سیدرضى و سیدمرتضى نبودند,شد و سرانجام آن دو بزرگوار,از علماى بزرگ شیعه شدند که هر دو, آثار بزرگ علمى , فقهى و تفسیرى مفیدى از خود به یادگار گذاشته اند. همه این ارزش ها,مرهون ایمان,اخلاص و پاکى مادرشان,فاطمه بود.سید رضى,خود درباره مادرش مى گوید:اگر همه مادران,به خوبى,پاکى و وظیفه شناسى او بودند,فرزندانشان به پدر نیازى نداشتند . |
|||
|
|
۱۳:۴۶, ۱/اسفند/۹۱
شماره ارسال: #66
|
|||
|
|||
|
مادر شهید وى,مادرى بود که پسر و دخترش,در جنگ مجروح شده بودند و پسر دیگرش هم با شهادت,به سوى معبود پرواز کرده بود.زمانى که خانم کبرى نقدى زاده,خبر شهادت فرزندش را به او داد,آن مادر شهید,دست هایش را به طرف آسمان بلندکرد و گفت:یا حضرت زهراى,حالا روم مى شه صدایت بزنم!و بعد به خانم نقدى زاده گفت:مى خواهم جنازه فرزندم را ببینم!شما مادر هستید و نمى شود جنازه را ببینید!نه!من باید بچه ام را ببینم!آن گاه که چشمش بر بدن بى سر و دست پسرش افتاد,باز دست هایش را بالابرد و گفت : یا فاطمه زهراى,خوشحالم از این که مى توانم صدایت بزنم! فرداى آن روز,صبح زود, مادر شهید باز به سراغ کبرى خانم آمد و گفت:هواى دیدن پسرم را دارم!مى خواهم دیگربار اوراببینم!شما دیشب او را دیده اید و دیگر نمى شود.روزى که فرزندم به دنیا آمد,خودم با دست هایم او را قنداق کردم و حالا هم که او دارد پیش فاطمه زهراى مى رود,مى خواهم باز با دست هاى خودم,پسرم را عطر بزنم تا با بوى خوش به خدمت آن حضرت برسد.پس از آن,راهى سردخانه شد و با دست هایش,پیکر فرزند شهیدش را عطر و گلاب زد و با دقت داخل پارچه اى پیچید و رویش را هم مشمع کشید.در هنگام تشییع جنازه نیز,حتى یک قطره اشک نریخت و وقتى که از وى خواستند تا براى مردم سخن بگوید,گفت:نه!من مى خواهم اولین مادرى باشم که بدون صدا و ناله و اشک,پشت تابوت فرزندش راه مى رود.سرانجام عده اى را واداشت که در آن روز که از روزهاى نخستین جنگ تحمیلى عراق علیه ایران بود سرود بخوانند و حجله فرزندش راتزیین کنند تا مراسم عروسى فرزندش , زیبا برپا شود. |
|||
|
|
۱۴:۴۹, ۶/اسفند/۹۱
شماره ارسال: #67
|
|||
|
|||
|
مریم مریم,دختر حنه و عمران بن ماثان است.خداوند, وى را در سن پیرى مادرش,به آنان هدیه کرد. حنه در یکى از روزهاى کهولتش,به خداوند پناه برد و با کمال فروتنى و زارى از پروردگارش خواست تا فرزندى به وى و عمران عنایت کند و او درعوض فرزند را به بیت المقدس تقدیم کند تا در آن جا به خدمت خانه خدا درآید.خداوند خواسته اش را اجابت کرد,روزگار باردارى فرا رسید و سرانجام مریم,چشم حق بین خود,به حقایق جهان گشود.مادر مریم چون چشمش به نوزاد دختر افتاد,کاخ آرزویش واژگون شد,زیرا او پسرى مى خواست تا او را در خدمت بیت المقدس بگمارد. آن روز,رسم چنان بود که جز مردان کسى حق بعهده گرفتن این سمت را نداشت,از این رو ،حنه با تاثر فراوان گفت:خدایا ! این که دختر است ! خداوند به او فرمود: ولیس الذکر کالانثى هرگز پسر, نمى تواند نقش این دختر را ایفاکند. با این سخن,پروردگار جهانیان به او اطمینان داد که مقام مریم از مردانى که حنه حسرتشان را مى خورد,بالاتر است.دل حنه,با این وحى آرام گرفت و دریافت که خداوند این دختر را به اکرام خود,ویژه کرده است.از این رو به پروردگار گفت:خدایا!من این دختر را و ذریه او را به تو پناه دادم ! خدا هم فرمود: خداوند او را به طرز نیکویى پذیرفت . سپس مادر مریم,کودک را در پارچه اى پیچید و روانه بیت المقدس شد.کودک را به دست احبار سپرد و به منزل بازگشت.در بیت المقدس,درباره سرپرستى نوزاد, گفتگو شد.هر کدام از کارگزاران براى برترى خود, دلیلى آوردند. سرانجام کار به قرعه کشید و زکریا عهده دار نگهدارى از مریم شد. زکریا به شکرانه این نعمت بزرگ,وسایل آسایش طفل را فراهم کرد و وى را در نقطه دورى از مردم سکنى داد.همچنین دیگران را از ملاقات او برحذر داشت و براى او غرفه اى بلند و عالى تدارک دید که جز با نردبان کسى نمى توانست به آن جا برود.کم کم مریم بزرگ شد و همچنان زکریا,عهده دار پاسدارى از او بود قرآن مى فرماید: هرگاه زکریا, در محراب عبادت بر او وارد مى شد, غذایى در کنارش مى دید. روزى زکریا, از مریم پرسید: اى مریم ! این غذاها را از کجا آورده اى ؟. مریم گفت : این از ناحیه خداست , خداوند هرکس را بخواهد بى حساب روزى مى دهد. عنایت خداوند به مریم , محبتش را در دل زکریا بیشتر کرد. هرچه مریم بزرگ تر مى شد, خداوند دل او را باتقوا, نورانى مى ساخت.وى در سن نه سالگى در روزه و نماز و پارسایى,از همه عبادت کنندگان زمانش پیشى گرفت و در صبر و مقاومت در برابر حوادث,یگانه زمان خودشد و نام مقدسش در پهناى گیتى پیچید. وقتى پا به سن بالاترى گذاشت , به طرف شرق بیت المقدس رفت,از خلق دورى گزید و در آن مکان پرده اى کشید تا بهتر بتواند به عبادت پروردگارش بپردازد. در آن هنگام,خداوند فرشته اى را فرستاد و او را به شکل انسانى کامل,بى عیب و نقص و خوش قیافه بر مریم ظاهرساخت.مریم سخت ترسید و گفت:من از تو,به خداوند رحمان پناه مى برم!مریم در انتظار عکس العمل آن مرد ناشناس بود که وى زبان به سخن گشود و گفت:من فرستاده پروردگار توام آمده ام تا پسر پاکیزه اى به تو ببخشم!از شنیدن این سخن,لرزش شدیدى وجود مریم را فراگرفت و بار دیگر او در نگرانى عمیقى فرورفت و گفت : چگونه ممکن است من صاحب پسرى شوم,در حالى که تاکنون انسانى با من تماس نداشته است و هرگز زن آلوده اى نبوده ام؟ مرد ناشناس گفت:مطلب همین است که پروردگارت فرموده این کار بر من سهل و آسان است.با شنیدن این سخن,طوفان نگرانى مریم فرونشست. سرانجام وى باردار شد و تا مدتى در حالت افسردگى توام با سرور به سر مى برد و با خود مى گفت:چه کسى از من قبول مى کند که زنى بدون داشتن شوهر, باردار شود؟از طرفى احساس مى کرد که این فرزند, پیامبر الهى و یک تحفه بزرگ آسمانى است . بالاخره , دوران حمل پایان یافت . نوزاد در بیابانى بى آب و علف پا به جهان هستى گذاشت و دیگربار معجزه هایى در کنار مریم پدیدار شد.چشمه آب گوارایى در زیر پایش جارى و در آن زیبایى,چشم مریم به دیدار عیسى روشن شد.مادر,کودک را در آغوش گرفت و به سوى قومش آمد.مردم به وى گفتند: اى مریم!کار بسیار عجیب و بدى انجام دادى!او به فرمان خداوند, کودک را به یارى طلبید و عیسى (علیه السلام) در گهواره گفت: انى عبداللّه آتانى الکتاب وجعلنى نبیا من بنده خدایم ! او به من کتاب آسمانى داده و مرا پیامبر قرار داده است. مقام معنوى مریم,آن قدر بالا بود که فرزندش پس از مرگ مادر,ناله سر داد و گفت:دیگر چه کسى مونس وحشت و غربت من است و چه کسى مرا در اطاعت خداوند کمک مى کند؟.
|
|||
|
|
۲۱:۰۸, ۸/اسفند/۹۱
شماره ارسال: #68
|
|||
|
|||
|
نجمه نجمه,مادر بزرگوار امام رضا(علیه السلام) و از زنان مومنه,پارسا,نجیب و پاکیزه بود.حمیده,همسر امام صادق (علیه السلام), او را که کنیزى از اهالى مغرب بود,خرید و به منزل برد.نجمه در خانه امام صادق (علیه السلام), حمیده خاتون را بسیار احترام مى کرد و به خاطر جلال و عظمت او,هیچ گاه نزدش نمى نشست! روزى حمیده در عالم رویا, رسول گرامى اسلام (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)را دید که به او فرمودند:اى حمیده! نجمه را به ازدواج فرزند خودموسى درآور زیرا از او فرزندى به دنیا خواهد آمد که بهترین فرد روى زمین باشد. پس از این پیام,حمیده به فرزندش امام کاظم (علیه السلام) فرمود:پسرم! نجمه بانویى است که من هرگز بهتر از او را ندیده ام,زیرا در زیرکى و محاسن اخلاق,مانندى ندارد.من او را به تو مى بخشم,تو نیز در حق او نیکى کن.ثمره ازدواج امام موسى بن جعفر(علیه السلام) و نجمه,نورى شد که در شکم مادر به تسبیح و تهلیل مشغول بود و مادر از آن,احساس سنگینى نمى کرد وچون به دنیا آمد,دست ها را بر زمین گذاشت,سر را به سوى آسمان بلندکرد و لب هاى مبارکش را به حرکت درآورد:گویا با خدایش رازو نیازمى کرد.پس از تولد امام هشتم (علیه السلام), این بانوى مکرمه با تربیت گوهرى تابناک,ارزشى فراتر یافت.مادر بر آن بود تا تربیت و پرورش فرزندش,وى را از عبادات و مناجاتش باز ندارد,از این رو به بستگانش گفت:دایه اى پیدا کنید تا مرا در امر شیردادن کمک کند. از وى پرسیدند:مگر شیر تو کم شده است نجمه گفت:خیر,ولى نوافل و ذکرهایى که قبل از تولد حضرت رضا(علیه السلام) داشته ام و به آنها عادت کرده بودم,به خاطر شیردادن کم شده است, ازاین رو مى خواهم کسى من را در امر شیردادن یارى کند تا بتوانم دوباره آن عبادات ومناجاتم را شروع کنم! |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |







