کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایت عبا و انگشتری حضرت آقا
۱۷:۲۱, ۱۹/دی/۹۲
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم رب الشهدا و الصدیقین

به بهانه سالروز شهادت حاج احمد کاظمی

حکایت عبا و انگشتری حضرت آقا

روز عید قربان که آمده بودند در مسجد دانشگاه بالای سر پیکر شهیدان حادثه فالکون،سردار سلیمانی از ایشان یک انگشتر گرفت و یک عبا را و به آقا گفت:آن انگشتر را بدهید که خیلی باهاش نمار شب خوانده اید.وقتی خواستیم بابا را خاک کنیم،سردار سلیمانی رفت داخل قبر.عبای آقا را پهن کرد.مقداری تربت کربلا آورده بود.آن را روی عبا پخش کرد.بعدش بابا را گذاشتند داخل قبر و آن انگشتر را هم گذاشتند زیر زبان بابا.

[تصویر: 39397_883.jpg]

من و سعید هم بالای قبر ایستاده بودیم.آنجا هم خیلی سعید خیلی بی تابی می‌کرد.رفت پایین توی قبر و به زور از بابا جدایش کردیم.سردار سلیمانی و دکتر قالیباف هم خیلی متأثر بودند.عبا را دور بابا پیچیدند و…تمام شد!
به ما اجازه ندادند بالای سر قبر بمانیم و ببینیم که دارند خاک می‌ریزند روی بابا
منبع : کتاب احمد – بنی لوحی سید علی

[تصویر: 3086944594798526594]

شهدا را یاد کنیم ولو با صلوات
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: صهبا ، آلاله ، N.Mahdavian ، yamin ، سیمرغ ، السا ، Night_World ، rezamohammadi ، مصباح ، قلب ، رمز شب ، میم.حسین.الف ، fafa* ، A.E
۰:۲۰, ۲۰/دی/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/دی/۹۲ ۱:۵۵ توسط عبدالرحیم.)
شماره ارسال: #2
آواتار
بسم رب الشهدا و الصدیقین

تمنای شهادت.......

[تصویر: shahid-kazemi-002-386x241.jpg]

کجایی حاج احمد…
تا نجوایت برای تمنای شهادت را دوباره از زبان خودت بشنویم.

کجایی حاج احمد…
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: سیمرغ ، فدايي ولايت ، السا ، rezamohammadi ، مصباح ، 1441361 ، mahyamatin ، yamin ، میم.حسین.الف ، fafa*
۱۴:۵۹, ۲۰/دی/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/دی/۹۲ ۱۵:۰۱ توسط عبدالرحیم.)
شماره ارسال: #3
آواتار
بسم رب الشهدا و الصدیقین

19 دی سالروز عروج شهید احمد کاظمی

[تصویر: kezemii.jpg]

19 دی 84 ، سقوط هواپیما و ..........

او که رفت تا ایمن بمانیم گفت:



خدای متعال رو بی نهایت سپاسگزارم که توفیق بهم داد که لباس شهدا رو به تن بکنم و خدا
ان شاالله با این لباس مارو شهید بکنه و ما ناامید نشیم.

وافعاً نمی دونم که چرا از جنگ به اینجا رسیدم ولی خدا رو شاهد می گیرم که هیچ روزی نیست که از این واماندگی از این کاروان غبطه و حسرت نخورم و قطعاً گیر در خودم هست.

از خدا میخوام به حق حضرت فاطمه زهرا (علیه السلام) و به حق این مکان مقدس که متبرک به نام حضرت فاطمه زهراست من دوست داشتم تو نیروی هوایی شهید بشم اما تو نیروی زمینی دوران شهادت ما فرا می رسه و از خدا فقط همینو میخوام اگر که کاری کردم، رزمنده ای بودم، اگرم که گناهکار هستم به خاطر دوستان شهیدم خدا منو ببخشه و ما شرمنده نشیم و سرافکنده نباشیم، نمی خوایم که غیر از شهادت به اون دنیا وارد بشیم.

[تصویر: jjj.jpg]


و عاقبت هم بعد از سالها دوری در کنار شهید خرازی آرام گرفت

[تصویر: kazeemi.jpg]

[تصویر: kaazemi.jpg]


تمام عمر این مرد بزرگ در جهاد و مبارزه گذشت از جنوب لبنان تا خاک وطن، تا دفاع از ولایت ... تا شهادت


ای راهیان کوی محبت سفر بخیر .............................. تا باز کی بسوی هم افتد گزار ما


شادی روح شهدا و امام شهدا صلوات
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: rezamohammadi ، مصباح ، N.Mahdavian ، حفیظ ، yamin ، میم.حسین.الف ، fafa*
۲۱:۱۴, ۲۰/آبان/۹۴
شماره ارسال: #4

(۱۹/دی/۹۲ ۱۷:۲۱)عبدالرحیم نوشته است:  
به بهانه سالروز شهادت حاج احمد کاظمی
حکایت عبا و انگشتری حضرت آقا

روز عید قربان که آمده بودند در مسجد دانشگاه بالای سر پیکر شهیدان حادثه فالکون،سردار سلیمانی از ایشان یک انگشتر گرفت و آن انگشتر را هم گذاشتند زیر زبان بابا.

آخه این چه کارها و بدعتهایی هست . انگشتر بزاری زیر زبون میت که چی بشه . خدا همه انسان ها رو هدایت کنه .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا